new book
سخن هفته
نقدي بر ماركسيسم
 
(0 ده‌نگدان)
نوشته يدالله موقن

ژرژ سورل در اثر مشهور خود به نام تاملاتي دربارۀ  خشونت مي‏نويسد:

«دردهان اين نمايندگان خود خواندۀ پرولتاريا، همه فرمول هاي سوسياليستي معناي خود را از دست مي‏دهند. مبارزۀ طبقاتي هنوز هم اصل بزرگي باقي مي‏ماند،اما بايد تابع همبستگي ملي قرار گيرد.انترناسيوناليسم باوري است كه حتي ميانه روترين سوسياليست اعلام آمادگي مي‏كند كه بدان سوگند وفاداري بخورد؛ اما ميهن پرستي نيز تكاليف مقدسي را بر دوش او مي‏گذارد. رهايي كارگران بايد به دست خود كارگران صورت پذيرد و روزنامه هاي سوسياليستي نيز هر روز آن راتكرار مي‏كنند؛ اما رهايي واقعي كارگران در اين است كه به سياستمداري حرفه اي راي بدهندتا او از اين طريق جاي راحتي در جهان به دست آورد و كارگران را رهبري كند. سرانجام دولت بايد ناپديد شود و سوسياليست ها مواظب اند كه در مورد آنچه ا نگلس در اين باره نوشته است مشاجره نكنند؛ اما چون ناپديد شدن دولت در آينده اي بسياردور صورت مي‏گيرد، پس تا آن موقع بايد خود را براي بهره گيري از دولت آماده كرد تا لقمه هاي چرب ونرمي‏براي سياستمداران تهيه كند؛ و بهترين راه براي ناپديد شدن دولت اين است كه فعلاً ماشين حكومتي را قويتر كنند. اين روش استدلال مشابه روش استدلال گريبوي( Gribouille) است كه چون مي‏خواست زير باران خيس نشود خود رابه درون آب افكند.مي‏توان تمامي‏صفحات را با استدلالهاي متناقض، خنده دار و ياوه اي پر كرد كه محتواي رجز خوانيهاي سوسياليستهاي برجسته را تشكيل مي‏دهد. هيچ چيز آنها را سراسيمه نمي‏كند. آنان مي‏دانند چگونه در سخنرانيهاي مطنطن،غرا و بي سر و ته خود تقابلهاي مطلقا سازش ناپذير را با انعطاف پذيرترين فرصت طلبي تركيب كنند. يكي ازنمايندگان فرهيختۀسوسياليسم گفته است که  آشكارترين نتيجه اي كه از مطالعه آثار ماركس گرفته اين است:هنر سازش دادن تقابلها از طريق به هم بافتن اباطيل.»(۱)

كولتي در مقاله مشهور خود به نام «ماركسيسم و ديالكتيك »(۲)مي‏گويد كه دو ماركس وجود دارند:ماركس دانشمند و مارکس  طبيعت پرست و خيالباف. فرض محال،محال نيست. ما نظر كولتي را به منزلۀ يك فرض مي‏پذيريم. پس نخست وضع ماركس«دانشمند» را بررسي مي‏كنيم تا دريابيم آيا پيشرفت علم اقتصاد در جهت تاييد نظريات او بوده يا برعكس در جهت ابطال آنها سير كرده است؟

يان ستيدمن در كتاب خود به نام ماركس پس از سرافا مي‏نويسد:

«كتاب سرافا، توليد كالاها به وسيلۀ كالاها(۳)كه نخست در سال ۱۹۶۰ انتشار يافت، هدفي كاملاً دقيق مد نظر داشت كه در زير عنوان آن مشهود است: درآمدي بر نقد اقتصاد سياسي. هدف كتاب او اين بودكه براي نقد نظريۀ مارژيناليست ها(مشتق گرایان) دربارۀ دستمزد  سود،اجاره و قيمت شالوده اي بريزد. نقد سرافا موفق از كار در آمد. او توجه ما را به روابط ميان دستمزد،سود، قيمت و شرايط توليد متمركز مي كند. كتاب سرافا نه تنها براي نظريۀ مارژيناليست ها شالوده اي مي‏ريزد بلكه همچنين براي موضوعهايي كه مورد بحث طولاني ماركسيست ها بوده است راه حلي ساده وقاطع ارائه مي‏دهد.» 

ستيدمن موضوعهاي مورد بحث را چنين خلاصه مي‏كند:

۱- شرايط توليد و دستمزد واقعي پرداخت شده به كارگران(كه هر دو در مقاديرفيزيكي كالاها مشخص شده ا ند). براي تعيين نرخ سود( ونيز همه قيمتهاي توليد) كافي اند.

۲- مقادير كار متبلور در كالا هاي مختلف را هنگامي‏مي‏شود تعيين كرد كه شرايط توليد شناخته شده باشند؛ اما آنها ديگر در تعيين نرخ سود يا تعيين قيمتهاي توليد نقشي اساسي ندارند.

۳- راه حل ماركسي يعني«تبديل مسئله»]= تبديل ارزش به قيمت[ نه فقط در مورد قيمتهاي توليد بلكه مهمتر از آن در مورد نرخ سود( profit)   نيز نادرست است. نرخ سود در افتصاد سرمایه داری رقابتی به طور کلی با  برابر نيست (s= كل ارزش اضافي،c= سرمايه ثابت.v= سرمايه متغير). در واقع چون نرخ سود وهمۀ قيمتهاي توليد را مي‏توان بدون رجوع به مقدار ارزش تعيين كرد، «تبديل مسئله »،مسئله اي دروغين و واهي است. يعني اين مسئله ديگر وجود ندارد كه سودها را از طريق ارزش اضافي، و قيمتهاي توليد را از طريق ارزش ها به دست آورند(بنابراين راه حل ماركس، راه حل مسئله‏اي واهي است).

۴- تخصيص اجتماعي نيروي كار را مي‏توان بدون ارجاع به مقدار ارزش تعيين كرد.

۵- مي‏توان كاملاً مستقل از مفهوم ماركس درباره ارزش، رابطه ميان كار اضافي و وجود سودها را برقرار كرد.

۶- هيچ اساس از پيشي] a priori= پيش از تجربه ومستقل از آن[ براي پيش‏بيني تغيير دراز مدت نرخ سود وجود ندارد.»

ستيدمن در خصوص اهميت اين موضوعها مي‏گويد:

«ماركس مانند ديگر نظريه‏پردازان بزرگ،تحليل نرخ سود را كليد فهم كاركردهاي اقتصاد سرمايه‏داري مي‏دانست و نرخ سود را به منزلۀ نخستين تظاهر كار اضافي مي‏ديدكه ويژۀ نظام سرمايه‏داري است. ناگزیر او هّم خود را به نقد نظريه هاي پيشين نرخ سود ونيز پروراندن نظريۀ خويش مصروف داشت. او در پروراندن نظريۀ خود همواره مي‏كوشيد تا نرخ سود را به مقادير ارزش ارتباط دهد.در نتيجه، نشان دادن اين موضوع كه نرخ سود و قيمتهاي توليد و تخصيص اجتماعي نيروي كار را مي‏توان بدون رجوع به مقادير ارزش تعیين كرد،پرسشهايي را مطرح مي‏كند كه در ارزيابي كل طرح ماركس اساسي اند»(۴  ) 

براي سنجش نظريۀ سرافا و پيامدهاي آن برای  نظريۀ ارزش و نطریۀ ارزش اضافي در آثار«علمي» ماركس نه به نظريات  مخالفان ماركس بلكه به اظهار نظر لوچو كولتي رجوع مي‏كنيم كه از معدود ماركسيست‏هايي است كه بويي از علم به مشامش رسيده است. پري اندرسن سر دبير وقت مجلۀ  نيولفت ري ويو (۵ ) از كولتي مي‏پرسد:

«در كتاب تازه اي كه منتشر كرده ايد(۶ ) به نظر مي‏آيد پذيرفته باشید كه در كتاب سرمايه نظريۀ«فروريزي»] اقتصاد سرمايه داري[ وجود دارد، ولي تحليل شما چنان محتاطانه است كه وجود عناصر مقابل را نيز در اثر ماركس پيشنهاد مي‏كند. شما موضوع اصلي نظريۀ «فروريزي »را به منزلۀ اصل موضوعۀ نزول نرخ سود مشخص مي‏كنید.آيا نظريۀ نزول نرخ سود را به منزلۀ يك قانون علمي‏مي‏شناسيد كه سير تاريخ] سرمايه داري[ آن را به اثبات رسانده است؟»

كولتي پاسخ مي‏دهد:

«ابداً. در واقع معتقدم كه در بارۀ پيش‏بيني هايي كه در كتاب سرمايه شده است بايد سخنان درشت‏تري گفت. نه تنها نزول نرخ سود به طور تجربي به اثبات نرسيده بلكه آزمون اصلي خود كتاب سرمايه يعني انقلاب سوسياليستي در كشورهاي پيشرفتۀ غربي نيز متحقق نشده است. نتيجه اينكه امروز ماركسيسم در بحران است؛ و هنگامي‏اين بحران رفع مي‏شود كه وجود آن را تصديق كنند.اما ماركسيست ها، چه كوچك و چه بزرگ، از تصديق وجود بحران در ماركسيسم سر باز مي‏زنند؛ و موضعگيري بسياري از روشنفكران غير سياسي و عذرتراش در احزاب كمونيست غرب نيز همين است. آنان وظيفۀ خود مي‏دانند كه به سياستهاي مطلقاً غير ماركسيستي احزاب خود رنگ ماركسيستي بدهند. اما آنچه در اين ميان وخيم تر است رويۀ متفکران بلند پايه‏اي است كه در آثار خود، به طور سيستماتيك، بحران ماركسيسم را پنهان مي‏دارند؛ و از اين طريق به طولاني تر شدن فلج ماركسيسم به منزلۀ علم اجتماع كمك مي‏كنند. براي روشن شدن موضوع دونمونه از چنين متفكراني را نام مي‏برم. باران و سويزي در ديباچه اي كه بر اثر خويش به نام سرمايۀ انحصاري نوشته‏اند به خوانندگان كتاب مي‏گويندكه نه مفهوم «ارزش اضافي» بلكه مفهوم«اضافي» ونه مفهوم«كار مزدي» بلكه مفهوم «كار وابسته» را به كار مي‏برند. معناي اين سخن واقعاً چيست؟ اين سخن بدين معني است كه باران و سويزي به اين نتيجه رسيده اند كه در تحليل خود از سرمايه‏داري ايالات متحده آمريكا پس از جنگ نمي‏توانند نظريۀ ارزش و نظريۀ ارزش اضافي را به كار ببرند. آنها آزادند كه چنين كنند؛ شايد هم راه درستي رفته باشند. در اينجا نيازي نيست كه وارد اين مسئله شويم، اما آنچه مهم است شيوۀ اعلام اين موضوع است.آنها در واقع شالودۀ ساختمان ماركس را ويران كرده اند(زيرا بدون نظريۀ ارزش ونظريۀارزش اضافي كتاب سرمايه فرو مي‏ريزد؛) اما آنها بر افكندن اساس تئوريك ماركسيسم را فقط در يك يادداشت اعلام داشته‏اند ( ۷ )؛ و سپس سهل انگارانه به پيش مي‏روند. گويي چيزي اتفاق نيافتاده فقط تصحيح كوچكي صورت گرفته و كتاب ماركس امن تر و محكم تر از هميشه سرجايش ايستاده است.

نمونه ديگر متفكر بزرگ موريس داب است كه براي او احترام زيادي قائلم. او بر چاپ ايتاليايي كتاب سرمايه كه يك قرن بعد از چاپ نخست آن صورت گرفته ( ۸ )، پيشگفتاري نوشته است كه در آن مي‏گويد:«در كتاب سرمايه همه چیز  سرجايش است. فقط خطايي كوچك يا تركي ريز در ستون آن هست. اين خطاي كوچك عبارت از شيوه اي است كه ماركس در جلد سوم كتاب سرمايه ارزشها را به قيمتها تبديل مي‏كند. خوشبختانه اين خطا را سرافا تصحيح كرده و دوباره همه چيز بسامان است.»شايد موريس داب حق داشته باشد كه با راه حل ماركس يعني«تبديل مسئله» خرسند نباشد و شايد سويزي نيز براي مردود دانستن نظريۀ ارزش دلايل محكمي‏داشته باشد. فعلاً داوري درباره اين موضوعها را كنار مي‏گذاريم]چون منظور نشان دادن[ جايي است كه آنان قطعاً در اشتباه‏اند. آنان معتقدند يا وانمود مي‏كنند كه معتقدند، ميتوان ستونهاي اصليي را كه كاخ تئوريك ماركس بر آنها متكي است برداشت، بي آنكه خللي در ساختمان آن  پديد آيد. چنين عقيده‏اي  پندار محض است. آنان نمي‏پذيرندكه آنچه رادر ماركسيسم مردود مي‏دانند نه امري فرعي بلكه امري اساسي است. اين رويه، بحران ماركسيسم را، به منزلۀ يك كل، پوشيده نگاه مي‏دارد و از اين طريق آن را حادتر نيز مي‏كند. اين تجاهل روشنفكرانه فقط ركود انديشۀ سوسياليستي را كه همه جا در اروپا مشهود است عميق تر مي‏كند. همين وضع در مورد اقتصاددانان جوان ماركسيست ايتاليايي كه بخش اعظم انديشه هاي سرافا را پذيرفته اند نيز صادق است. من نمي‏گويم كه عقايد سرافا نادرست اند . من آماده ام تابه عنوان يك فرض بپذيرم كه ممكن است نظريۀ او درست باشد؛ اما آنچه مطلقاً پوچ و بي معني است اين است كه نظريۀ سرافا را كه به معني از ميان بردن تمامي‏شالودۀ تحليل ماركس است بپذيريم و در عين حال وانمود كنيم كه بهترين راه براي حفظ ماركسيسم همين است.»( ۵ ).

اين از وضع ماركس«دانشمند». مي‏بينيم كه مدتها پيش از فروريزي كمونيسم در اروپاي خاوري و شوروي پيشين،ماركسيسم در حوزۀعلم اقتصاد،حتي در چشم خود ماركسيست ها نيز، بي اعتبار شده بود.

اكنون به جنبۀ ديگر انديشۀ ماركس مي‏پردازيم؛ يعني ارتباط انديشۀ او با هگل. مشكل فيلسوفان ماركسيستي مانند لويي آلتوسر و لوچو كولتي اين بوده است كه آنان در آغاز سرسختانه منكر هر گونه ارتباطي ميان ماركسيسم و هگليانيسم مي‏شده اند وحتي ادعا مي‏كرده اند كه ماركس مخالف و منتقد سرسخت هگل بوده است. ولي آنان بتدريج ناگزير شده اندكه بپذيرند ميان انديشۀ ماركس و هگل ارتباطي ارگانيك وجود دارد. البته بسياري از فيلسوفان ماركسيست آلماني زبان از همان آغاز پيوند انديشۀ ماركس را با هگل تصديق و تاييد مي‏كرده اند. رومان روزدولزكي در اثر خود شكل‏گيري كتاب سرمايۀ ماركس مي‏نويسد:

«اين حقيقت ]يعني ارتباط انديشۀ ماركس با هگل[ براي معاصران ماركس كه آموزش فلسفي داشتند كاملاً روشن بود. به همين دليل لاسال كتاب ماركس درآمدي بر انتقاد از اقتصاد سياسي را با پديدار شناسي روح اثر هگل مقايسه مي‏كرد و ماركس را«ريكاردويي كه سوسياليست وهگلي كه اقتصاددان شده است» مي‏شناخت و او را مي‏ستود. ماركس در يكي از نامه هاي خود مي‏نويسد:«انديشۀ من دچار تحولات نيكويي شده است؛ تمامي‏نظريۀ سود را(به صورتي كه قبلاً تصور مي‏شده است) به دور ريخته ام. از حسن اتفاق در روش بررسي نظریۀ سود،در كتاب علم منطق هگل تورقي كرده ام.»( ۹ )

اگر تاثير هگل بر كتاب سرمايۀ ماركس را فقط مي‏توان در چند پانوشت مشاهده كرد؛ بر عكس گروندريسه را بايد اثري شناخت كه ارجاع به هگل و بويژه به كتاب علم منطق او بسيار است.(صرف نظر از اينكه هگل چگونه به طور راديكال واژگونه و ماترياليستي مي‏شود.) انتشار گروندريسه به اين معني است كه منتقدان آكادميك ماركس ديگر نمي‏توانند درباره او سخن گويند مگر آنكه نخست درباره روش او و ارتباط اين روش با هگل پژوهش كنند.» (۱۰ )

پس نخست در مورد نظام هگل چندكلمه‏اي بگوييم. ارنست كاسيرر در جلد چهارم كتاب مسئلۀ شناخت مي‏نويسد:

«نظام هگل... در تاريخ،تحقق و بيان حقيقي تمامي‏شناختي را مي‏بيند كه روح از سرشت و منابع خويش داراست. هگل در اينجا خواستۀ مثبتي را عرضه  می كند كه بر اثر آن به منطق«علوم انساني» تحركي بسيار نيرومند و پايدار بخشيده شد. اما نظام هگل در قلمرو علوم طبيعي نه تنها چنين ثمراتي را به بار نياورد بلكه بر عكس، او و پيروان و جانشيانش را به چنان اشتباهاتي انداخت و موجب چنان ادعاهايي شد كه فلسفۀ انگارشی  را در چشم پژوهشگران تجربي بي ارج كرد، و در همين نقطه نخستين حملات تحقير كننده به فلسفۀ انگارشی صورت گرفت.»(۱۱ )

متاسفانه كاربرد نظام هگل در قلمرو اقتصاد نيز ماركس را به دام خطاهايي انداخت كه براي بسياري از ملتها شوربختي به بار آورد. ولي چرا فيلسوفي مانند لوچو كولتي از پذيرفتن منشا هگلي ماركسيسم سراسيمه مي‏شود؟ بهتر است پاسخ آن را از بند تو كروچه،فيلسوف ايتاليايي(۱۸۶۶-۱۹۵۲) بشنويم. وي در مقاله اي با عنوان«ماترياليسم تاريخي ماركس و ادعاي او در مورد ارتقاي كمونيسم از اتوپيا به علم»(سال انتشار۱۹۴۷) مي‏نويسد:

«ماركس بخش كهنه و ناز ل تر نظام هگل را پذيرفت؛ يعني بخشي كه از الهيات نشئت يافته بود. وي عملاً بقيۀ نظام هگل را كنار گذاشت. به سخن ديگر ماركس دقيقاً آن بخش از نظام هگل را پذيرفت كه انتقاد فلسفي مدرن بر اساس بيش از يك قرن بحث و كنكاش عقلي آن را مردود شمره بود.»(۱۲ )

پس علت سراسيمگي لوچو كولتي و امثال او كه خود را ماترياليست مي‏دانند اين است كه مادر ماركسيسم، الهيات هگل است. ديالكتيك تاريخ از ديدگاه هگل سير خدا در زمان است. اين ديالكتيك را نمي‏توان از سير خدا جدا كرد؛ يعني ايدۀ مطلق هگل را به هيچ وجه نمي‏توان به شيوۀ توليد اقتصادي تبديل كرد. بنابراين ادعاي ماركس كه ديالكتيك هگل را ماترياليستي كرده ادعاي باطلي است. منطق ديالكتيكي هگل به اعتراف خود هگل در پيشگفتار علم منطق«نمايش خدا» در ذات جاودانش است(۱۳ ). درباره سرشت منطق هگل در زير بيشتر سخن خواهيم گفت. كروچه در مقاله ياد شده مي‏نويسد:

«من مي‏كوشم تا نشان دهم كه مباهات ماركس به اينكه كمونيسم را«از اتوپيابه علم» ارتقا داده است، و اين ادعا را تعداد بي شماري از پژوهشگران پيرو او نيز تكرار كرده اند، توهمي‏بيش نيست؛ و همچنان كه گفته شد از پذيرش غير انتقادي طرح منطقي و تاريخي هگل از سوي او ناشي شده است. من نشان خواهم دادكه ادعاي] علمي‏بودن ماركسيسم[ بي پايه است زيرا ماركس تا اعماق ذهن خود يك اتوپيايي بود و يك اتوپيايي باقي ماند. اتوپيا دقيقاً چيست؟ گفته مي‏شودكه اتوپياي امروز تاريخ فرداست؛ پس اتوپيا به اين معني صرفاً امكان بالقوه‏اي است كه تحقق آن مستلزم وجود شرايطي است كه شايد در آينده به وجود آيند. اتوپيا به طور اخص به معني ناكجا(nowhere) است؛ به سخن ديگر چيزي است كه در هر تاريخي و در هر گونه شرايط تاريخي«بيرون از تاريخ» قرار دارد. اتوپيا تاريخ را،كه عبارت از حركت و ديالكتيك تقابلهاست. با متمايل كردن آن به سوي هدفي ثابت وايستا نفي مي‏كند. هر گونه تلاشي براي بيرون راندن تقابلها از تاريخ بيهوده است وهر نوع دريافتي از تاريخ كه تقابلها را سركوب كند، دريافتي متناقض و درون تهي يا اتوپيايي است.

اكنون كمونيسم كه مي‏كوشد تا همه شكلهاي نابرابري اجتماعي را از ميان ببرد وحتي خودنابرابري را نيز محو كند،درست مانند روح مطلق هگلي است كه بايد همه شكلهاي مشقت ذهني را از ميان ببرد و در قله دستاوردش حتي خود مشقت را نيز محو كند. چنين دريافتي از اجتماع، اتوپيايي است؛ زيرا همين كه چنين اجتماعي تحقق يافت،ديگر اجتماعي زنده نيست، درست همان گونه كه روح مطلق هگلي در اوج اعتلاي خود ديگر روحي متفكر نيست.

ماركس كه ذهنش زنداني اتوپيا شده بود همواره ازاتوپيايي دفاع مي‏كرد كه جديداً روبرت اون]۱۷۷۱-۱۸۵۸[ سنت- سيمون]۱۷۶۰-۱۸۲۵[، فوريه-۱۷۷۲)-۱۸۳۷(، اتين كابه]۱۷۸۸-۱۸۵۶[ و ديگران ابداع كرده بودند و شهرت عام يافته بود.«البته ماركس دربارۀ جامعه‏اي كه به دنبال پيروزي انتحاري پرولتاريا، طبقه‏اي كه موجب مرگ ساير طبقات مي‏شود وخودنيز در ميدان نبرد از پاي در مي‏آيد، چيزي نمي‏گويد و از بحث دربارۀ خصلت و نوع اين جامعه طفره مي‏رود.»اما به آساني مي‏توان از سخنان ماركس خصلت غير واقعي اين جامعه جديد و نيز اين انسانيت تازه را كه بر اثر انتقاد بي رحمانه از همۀ آن چيزهايي كه موجودند پا به عرصه وجود مي‏گذارند استنباط كرد.]....[ او مي‏گويد در چنين جامعه اي دولت محو خواهد شد، نه قانون مدني وجود خواهد داشت نه قانون كيفري، ميان فرد و گروه تعارضي نخواهد بود؛ زيرا رشد فرد شرايط لازم براي رشدهمه است. در يك كلام، زمين بهشت مي‏شود وبشر هم از ريختن عرق جبين و هم از اضطراب و كوبش هاي دل رها خواهد شد.]...[ بر خلاف ضرورت تقسيم كار در جامعۀ موجود، در جامعۀ كمونيستي كه توليد عمومي‏را تنظيم خواهد كرد نيازي به متخصصان نيست و فرد مي‏توانددر اوقات مختلف روز مشاغل متفاوتي داشته باشد. مثلاً صبح شكارچي باشد بعدازظهر ماهيگير و غروب چوپان و اگر دوست داشته باشد در خانه آشپز با ذوقي شود. البته در اين جامعۀ جديد كسي به اين گونه كارها نيازي ندارد فقط براي سرگرمي‏شكارچي، ماهيگير يا چوپان مي‏شود. اگر سخن ماركس را درست فهميده باشم اين دقيقاً شرح كار تفنني و تفريحي است كه فوريه از آن سخن مي‏گفت و آن را تجليل مي‏كرد.

اما اگر اساس تفكر ماركس با سوسياليست هاي اتوپيايي يكي است، پس از چه لحاظ او خود را از آنها متمايز مي‏دانست و در واقع دچار اين توهم شده بودكه سوسياليسم را از اتوپيا به علم ارتقا داده است؟ مفهوم ماركس از تاريخ بر اساس طرحي فلسفي است كه بخشي از آن از هگل اقتباس شده و بخش ديگر آن به تقليد از آن ساخته شده است. تا آنجا كه به توالي دورانهاي تاريخي كه به طور منطقي از يكديگر استخراج شده اند مربوط مي‏شود،طرح  ماركس از هگل گرفته شده است. اما در مورد زير ماركس از فلسفۀ تاريخ هگل تقليد كرده است. در فلسفۀ تاريخ هگل دورانهاي تاريخي از لحاظ درجۀ آزادي از يكديگر متمايز مي‏شوند و قهرمان تاريخ] در مرحله نهايي آن[ تمدن ژرمني است؛ اما در فلسفۀ ماركس دورانهاي تاريخ از لحاظ اقتصادي از يكديگر متمايز مي‏شوند و قهرمان تاريخ ] در مرحله نهايي آن[ پرولتارياست كه مقدر است بورژوازي را به گور بفرستد. درست همان گونه كه بورژوازي در دوران خود فئوداليسم را دفن كرد واقتصاد سرف فئودالي نيز به نوبه خود در دوران خويش اقتصاد برده داري دوران باستان را به گور سپرده بود.

همين ساختمان متافيزيكي كه منشا كلامي‏دارد،همين پيشگويي به طور از پيشي(a priori) آينده(كه لابريولا مي‏كوشيد تا تحت عنوان«پيش بيني ريخت شناسانه»، تفسيري آبرومندانه بدان ببخشد)، همين بخش نازل نظام هگل كه ماركس و سرسپرده‏اش انگلس، پرولتارياي آلمان را وارث آن مي‏دانستند، همان چيزي است كه وقتي ماركس از «علم» سخن مي‏گفت آن را مد نظر داشت؛ و برپايه همين«علم» (كه واقعاً متافيزيك خالص است) ماركس مي‏پندانشت كه كمونيسم را بر شالوده اي استوار متكي ساخته و محق است كه در مقايسه با انواع سوسياليسم «اتوپياپي»، آن را«علمي» توصيف كند.]...[

اما تاريخ آزادانه حركت مي‏كند و به طرح هايي كه نه از روي تامل و تفكر بلكه با نيروي تخيل ساخته شده اند و مي‏خواهند تجليات آينده و نيز شتاب و آهنگ تاريخ را،طبق آن طرحهاي خيالي، پيشگويي كنند وقعي نمي‏نهد. ماركس طي چهل سال فعاليت سياسي خود، بهاي نوميديهاي زيادي را پرداخت؛ زيرا در مانيفست كمونيست اين توّهم را ايجاد كرده بود كه سانحه نزديك است و بورژوازي سقوط خواهد كرد و جهش سريعي از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادي يا بهشت شبه فوريه اي كشش و هماهنگي، صورت خواهد گرفت. در اينجا تاريخ فعاليتهاي سياسي او را بر  نمي‏شمارم، فقط به ذكر اين نكته بسنده مي‏كنم كه ماركس بارها از شيوه انديشۀ كهن ديالكتيكي هگل منحرف شد و به رابطۀ علّي يا جبري(دترمينيستي) روي آورد. مثلاً هنگامي‏كه او تكرار انقلابهاي عمومي‏سال ۱۸۴۸ را انتظار مي‏كشيد؛ زيرا آنها را معلول بحران بزرگ اقتصادي مي‏شناخت كه مقدم بر بحران سياسي روي داده بودند. اوبيهوده در انتظار تكرار معلولهاي مشابه از يك رشته بحرانهاي اقتصادي جهان بود. هم ماركس و هم انگلس در سالهاي آخر عمر خود در وصله و پينه كردن الگوهاي ماترياليسم تاريخي،براي آنكه تا حدودي با واقعيت رويدادهاي پس از سال ۱۸۴۸ هماهنگ درآيند، دشواريهايي داشتند.

شايد در اينجا بي فايده نباشد که این  پرسش بسيار بحث شده را دوباره مطرح كنيم كه بدان به طرق گوناگون پاسخ داده اند. گاهي اظهار شده است كه نظريۀ ماركس در بارۀ كار اضافي و ارزش اضافي و سودي كه از كار پرداخت نشده حاصل مي‏شود، هيچگونه ارتباطي با اخلاق ندارد و زماني نيز گفته شده است كه اين نظريه اي اخلاقي است. شايد بهترين پاسخ اين باشد كه ماركس به نظريۀ مورد بحث،كه با سرشت علم اقتصاد اين همه بيگانه است و به همين دليل نيز اكنون فراموش شده است، از طريق مقايسۀ عيني ساده‏اي ميان دو نوع مالكيت دست يافت، يكي مالكيت فردي و ديگري مالكيت جمعي.

گرچه اين مقايسه في نفسه در قالب اصطلاحات اقتصادي و جامعه شناختي صورت گرفته اما انگيزۀ آن بي شك اخلاقي بوده؛ بدين معني كه او می خواسته است که  اتهام استثمار فريبكارانه كار كارگر را عليه سرمایه داري فرمول بندي كند و آن را بقبولاند و بدين وسيله آموزۀ ماترياليسم تاريخي را با نتيجه اي از نوع اخلاقي تكميل كند. اماماركس بي آنكه به چنين نظريه اي در مورد منشا سود رجوع كند،كتاب سرمايه راطبق برداشت ماترياليستي تاريخ،كه آن را قبلاً ساخته و پرداخت بود، طرح ريزي و تاليف كرد.

اين آموزه همان قدر در قلمرو علم اقتصاد نادرست بودكه آموزۀ ماترياليسم تاريخي در قلمرو نظريۀ تاريخي؛ اما هر دو اينها در قلمرو رجز خواني يا تبليغات موثر بوده اند و هنوز هم تا حدودي موثرند، يعني در جايي كه مطلب ضرورتي نداردكه درست باشد، بلكه بايد تخيل را تحريك كند و ذهن را بر آشوبد.]...[ من بيش از پنجاه سال پيش، در حالي كه ماركس را متفكر ناچيزی شمردم، استعدادهاي سياسي او را به عنوان یک  انقلابي ستودم و او را«ماكياولي پرولتاريا» ناميدم؛ زيرا ميان او و ماكياولي مشاور و محرك شهرياران براي اتحاد واستقلال ايتاليا نوعي توازي مي‏ديدم. اكنون حتي بيشتر از گذشته،مايل به اينم كه تاثير او را در تاريخ دوران خودمان دست كم نگيرم. در واقع او جامعۀ كمونيستي جديد را ايجاد نكرد، زيرا هيچ بشري و هيچ تلاشي نمي‏تواند اتوپيا را به واقعيت تبديل كند. امانظريات او در واقعۀ بزرگ انقلاب روسيه ونيز در تحريكات وانقلاب هايي كه اين واقعه در ساير كشورها به وجود آورده و به وجود خواهد آورد، قطعاً نقش داشته است. ولي اگر ماركس مي‏توانست آنچه را به نام او و تعاليمش در روسيه و ديگر جاها مي‏گذرد ببيند، احتمالاً متعجب و مبهوت مي‏شد.]....[

البته خشم من متوجه ماركس نيست،گرچه  ملزم به اينم كه نظريات او را هنگامي‏كه به منزلۀ حقيقت ارائه مي‏شوند ابطال كنم. بديهي است كه خشم من عليه روسيه هم نيست،گرچه آن كشور سرنوشت خود را دنبال مي‏كند و به ما كمونيسمي‏ارائه نمي‏دهد كه نوع بشر را رستگار كند؛ بلكه همان خطر پان اسلاويسم را عرضه مي‏كند، يعني همان چيزي كه تزارها نيز عرضه مي‏كردند و سرزمينهاي كلاسيك اروپا از تهديد آن در جستجوي ملجا بودند؛ زيرا آنهادر پان اسلاويسم،مرگ خود ومرگ تمدن را مي‏ديدند.

خشم من مسلماً عليه كارگراني نيست كه مايل‏اند مانند ساير طبقات، وضع خود را بهتر كنند و در اين راه نيز مي‏كوشند ؛ گرچه كمونيسم با روش خاص خود براي كارگران نه وضع بهتر اقتصادي پديد آورده و  نه برابري واقعي محال را تحقق بخشيده است. سرانجام خشم من متوجه «سوسیالیسم» نیست که متمایز از کمونیسم وهمزاد با  لیبرالیسم  است، «سوسياليسمي» كه در سراسر قرن نوزدهم فعال بوده است و سابقه اي نيكوكارانه دارد. خشم من متوجه اينها نيست بلكه عليه«روشنفكران» فاجعه آفرين يعني آن ايتاليايي ها يا پروفسورهايي است كه براي ساليان متمادي اعتنايي به ماركسيسم نمي‏كردند؛ اما اكنون سرهاي خود را به سوي آن گردانيده اند و مي‏كوشند آن را ارج نهند و تبليغ كنند و اين آموزه را در نوشته هاي مغلطه آميز خود بپراكنند؛ زيرا به نظر آنان اين آموزه در روسيه به موفقيت رسيده و تاج گل پيروزي را بر سر نهاده و حلقۀ گل افتخار را بر گردن افكنده است. روسيه از همه كشورهاي اروپايي سنت هاي ضعيف تري در انديشه و روش تعقل و روشنفكري دارد و ناچيزترين تجربه و آموزش رادر اين قلمرو معنوي كسب كرده است. خود ماركس نيز هرگز به خواب نمي‏ديد كه روسيه بتواند نخستين كشوري باشدكه جامعه اي مطابق با روياهاي او بيافريند. اگر او ميخواست اين نقش را به كشوري محول كند آن كشور،انگلستان بودكه در صنعت پيشگام بود؛ در حالي كه ارجحيت را در تحول آن نوع علمي‏كه او خود پرورانده بود به آلمان مي‏داد. حتي مدتها پيش از اين پيتر چادايف در سال ۱۸۲۹ ضعف مزمن دماغي ملت خود را تشخيص داده بود. او علت اين سستي دماغي را در انزواي متمادي روسيه از فرهنگ يوناني - رومي‏و رنسانس وحتي آموزش منطقي اصحاب مدرسي قرون وسطي مي‏ديد.» (۱۴ )

به بحث خود درباره سرشت منطق هگل باز می گرديم. يكي از هگل شناسان، نظر كواين را، كه يكي از بزرگترين منطقدانان قرن بيستم بود، دربارۀ منطق هگل جويا مي‏شود. كواين مي‏گويد: براي آنكه منطق هگل معنا پيدا كند بايد قوانين منطق را تغيير داد (۱۵ ).

پيروان ديالكتيك همواره مي‏گويند كه محتوا و فرم را نمي‏توان از يكديگر جدا دانست و خصلت منطق ديالكتيكي را در اين مي‏دانند كه موضوع و روش بررسي موضوع از يكديگر جدا ناشدني اند، ولي همچنان كه پيشتر گفته شد هگل منطق ديالكتيكي را«نمايش خدا» در ذات جاودانش مي‏داند.ارنست كاسيرر در جلد سوم اثر مهم خود،مسئلۀ شناخت مي‏نويسد:

«منطق هگل،منطق فهم شهودي است؛ يعني فهمي‏كه فقط آنچه را خودش آفريده، برون خويش دارد. اين منطق با انكسار و تيرگيي كه فهم دچار آن مي‏شود(هنگامي‏كه مي‏خواهد به وسايل خارجي به جهان محسوسي كه در كنار او يا زير دست او قرار دارد، دست يابد) آشنا نيست.» (۱۶ )

بدين معني مي‏توان گفت كه محتواي منطق ]هگل[«باز نمايي خداست» بدان گونه كه ذات جاودانش، پيش از آفريدن طبيعت و هر روح متناهي، بوده است؛ و مي‏توان گفت كه ديالكتيك همان لوگوس يا كلمه مسيحي است كه به حركت در مي‏آيد.

شايد براي فهم بهتر منطق هگل بي فايده نباشدكه آن را با نظريۀ كانت در مورد مسئله شناخت مقايسه كنيم. در نظريۀ كانت در برابر فهم،امر محسوس پيچيده اي قرار مي‏گيرد كه فهم مي‏تواند بتدريج از طريق مقولات محض انديشه آن را متعين سازد؛ اما هرگز نمي‏تواند آن را در اين مقولات مستحيل كند. يعني چنين فهمي، شيء(ابژه) را از طريق انديشه متعين مي‏كند اما برايش وجود شيء( ابژه ) هميشه از مفهوم آن جداست. اما در منطق هگل، فهم شهودي هر چيز پيچيده‏اي را تنها به منزلۀ از پس پرده برون شدن خود ش  و متعين شدن مشخص تر يگانگي آغازيني كه خودش]= ايده[ دارا بوده  است مي‏داند. و بدين ترتيب انديشه و موضوع انديشه، ذهن(سوژه) و عين(ابژه) چيزي واحد مي‏شوند. يعني حايلي كه،در فلسفۀ كانت، فهم تجربي می  بايد ضرورتاً ميان امر واقعي و امر صرفاً ممكن قرار دهد، در فلسفۀ هگل براي فهم وجود ندارد. يعني عين ( ابژه ) در ذهن ( سوژه ) حل مي‏شود و ابژه  به مفهوم تبديل مي‏گردد. كاسيرر مي‏گويد:

«در نظام هگل در نقطه اي كه ايده به ارادۀ خود«آزادانه به منزلۀ طبيعت پيش مي‏رود»]...[زبان سراسر منطق گروي هگل بي هيچ تغييري به زبان اسطوره مبدل مي‏شود.]....[ اين شيوۀ عرضه ايده- كه جهاني ديگر و بيگانه با خود را از ذات خود بيرون مي‏دهد و به رغم اين آفرينش، قائم به ذات مي‏ماند و هيچ يك از صفاتش را از دست نمي‏دهد- در واقع بازگويي مضمون اسطوره‏اي- ديني كهن است كه بنابر آن،خدا جهان را طبق نمونۀ ازلي خويش می آفريند و دگرگوني] شدن[ اين جهان مخلوق، طبق ذات ازلي او صورت مي‏گيرد.»( ۱۷ )

كاسيرر در همان كتاب، در جاي ديگري مي‏گويد:

«در نظر شلينگ، درآمدن«ايده» به شكل فضا و زمان نوعي«هبوط» از ذات واقعي«ايده» به شمار مي‏آيد. ولي  اين «هبوط» بايد آزادانه صورت گرفته باشد. اما هگل تلاش مي‏كند كه اين غير عقلاني بودن را پوشيده بدارد. بنابراين در فلسفۀ او، طبيعت در عين حال كه به صورت فضا و زمان تظاهر خارجي مي‏يابد، بايد دقيقاً تصوير«ايده» باشد كه به صورت خارجي در برابر«ايده» ظاهر مي‏شود.]...[ تحول تجربي- زماني«ايده» به شكل مفاهيم ناب در مي‏آيد. در اين مفاهيم، دوباره شكل اساسي تحول ديالكتيكي را به صورت خالص و عام آن مي‏يابيم. هر جا كه اين شكل ديالكتيكي به صورت ناب خود رخ نگشايد، اين امر را نه به پاي«ناتواني مفاهيم ديالكتيكي» بلكه بايد به پاي«ناتواني طبيعت» گذاشت. زيرا مفهوم ديالكتيكي از پژوهش«امور واقع» وتحليل آنها حاصل نشده است، بلكه پويندگي خود به خود امر مطلق و تجليات او را بيان مي‏كند.»

كاسيرر در مورد فلسفۀطبيعت هگل چنين اظهار نظر ميكند:

«شكل انگارشي فلسفۀ هگل در بررسي طبيعت، روش رياضي و تجربي شناخت طبيعت را تحقير مي‏كند. شيوۀ بررسي هگل به  شكل تازه اي از  نفوذ به «درون طبيعت »  منجر مي شود.. اما در اينجا منظور از«درون طبيعت»، درون روحي است. شرح هگل از فلسفۀ طبيعت، قطعاً نشان مي‏دهد كه اين تغيير جهت ظاهري به سوي شيوۀ ملموس تر بررسي اشياء، در واقع، فقط به تبخير ديالكتيكي محتواي طبيعت مي‏انجامد؛ تا آنجا كه قوانين مختص طبيعت و تجربه ناپديد مي‏شوند.»

كاسيرر در اين مورد انزجار گوته را از فلسفۀ طبيعت هگل این گونه  باز گو مي‏كند:

«به نظر گوته اين فلسفه دگرگوني ارگانيك را به شكل شدن منطقي عرضه مي‏كند. گزاره هاي منطق  هگل مي‏گويد كه غنچه با باز شدن گل ناپديدمي‏شود. بنابراين طبق اين منطق مي‏توان گفت كه گل،نقيض غنچه است و ميوه، شكوفه را به منزلۀ «وجود دروغين گياه» تعريف مي‏كند. از اين رو به نظر گوته منطق هگل عجيب و غريب بود واين تاثير را در او ايجاد مي‏كرد كه هگل مي‏خواهد واقعيت جاودان طبيعت را با شوخي زنندۀ سفسطه آميزي از ميان ببرد.» (۱۸ )

اكنون نشان مي‏دهيم كه كتاب سرمايه اثر ماركس گرده برداري از فلسفۀ طبيعت هگل است. در فلسفۀ هگل«ايده» به صورت طبيعت در مي‏آيد يعني طبيعت يا جهان مادي شكل از خود بيگانۀ«ايده» است؛ و چون«ايده» به صورت ماده، متجسد شده است در هر شيء مادي، تناقض وجود دارد. در كتاب سرمايه ، «كار» جاي«ايدۀ»هگلي را مي‏گيرد. كار به صورت كالا در مي‏آيد يعني شيء مي‏شود.

بدين ترتيب كالا،كار با خود بيگانه است(همان گونه كه طبيعت، ايدۀ با خود بيگانه است). كار، تجسم مادي يافته يعني به شكل كالا در آمده است پس در كالا، تناقض وجود دارد(همان طور كه در فلسفۀ طبيعت هگل، در ماده تناقض وجود دارد). نماي زیر اين تبديلات را نشان مي‏دهد:

ديديم كه هگل روش فيزيك نظري را در مطالعۀ طبيعت تحقير مي‏كرد. او معتقد بودكه فيزيك نيوتني،ماترياليستي است و در مقايسه با متافيزيك اگر نادرست نباشد لااقل ناقص است. همين نظر را ماركس در مورد علم اقتصاد بيان مي‏كند. او معتقد است كه علم اقتصاد روابط ميان انسانها را به روابط ميان اشياء تبديل ميكند (شيء شدگي ،ماترياليسم) و چون علم اقتصاد تماميت جامعه را در نظر نمي‏گيرد شناختي نادرست يا لااقل ناقص از جامعه دارد. همچنان كه كاسيرر مي‏گويد در فلسفۀ طبيعت هگل قوانين طبيعي محو مي‏شوند. ماركس نيز معتقد بود كه قوانين علم اقتصاد مظهر از خود بيگانگي اندو با پيروزي پرولتاريا نه تنها علم اقتصاد بلكه ديگر شاخه هاي علوم اجتماعي و علوم انساني نيز از ميان مي‏روند. زيرا اين علوم محصول از خود بيگانگي و زاييدۀ مناسبات  اقتصاد سرمايه داري اند. هم چنان كه هگل معتقد بود ايده از طريق حركت ديالكتيكي، به خود آگاهي مي‏رسد و جهان مادي محو مي‏شود،ماركس نيز اعتقاد داشت پرولتاريا به خود آگاهي مي‏رسد(از طريق ماركسيسم) و سرمايه‏داري را بر مي‏افكند و بدين ترتيب توليد كالا كه مظهر شيء شدگي كار ونيز روابط از خودبيگانگي است از ميان مي‏رود. ژرژ سورل مي‏گويد:«هيچ چيز مانند كتاب سرمايه، همانند فلسفۀ طبيعت هگل نيست.» (۱۹ )

بندتو كروچه معتقد بودكه پس ازماركس ، ژرژ سورل نظريه پرداز بزرگ جنبش سوسياليسم است. به همين دليل نگارنده با نقل قولي از سورل اين مقاله را آغاز كرد و با نقل نظر او درباره ماركسيسم آن را پايان مي‏دهد. سورل اعتقاد داشت كه مانيفست كمونيست اثر ماركس و انگلس كاملاً با ايده آليسم اشباع شده و پر از سمبلها و تصاوير است. او مي‏نويسد:«مسيحيان صدر مسيحيت منتظر بودندكه در پايان نسل اول آنها حضرت مسيح باز گردد و جهان شرك از ميان برود وسلطنت كشيشان بر زمين آغاز شود.»( ۲۰)

گرچه چنين واقعه اي روي نداد اما همين اسطوره موجب شد كه بسياري به مسيحيت بگروند وخود جماعت اوليۀ مسيحي نيز متشكل و منسجم شود. ماركس وانگلس نيز از همين تصوير اسطوره اي- شعري در سراسر آثار خود سود جسته اند،مثلاً مانيفست كمونيست با اين تصوير اسطوره اي- شعري آغاز مي‏شود:«شبحي در اروپا در گشت و گذار است، شبح كمونيسم» و با اين عبارات تهييجي پايان مي‏يابد:«بگذار طبقات حاكم در برابر انقلاب كمونيستي به خود بلرزند. پرولتاريا جز زنجيرهاي خود چيز ديگري ندارد كه از دست بدهد. پرولتاريا، جهاني را تسخير خواهد كرد.»

سورل با مطالعۀ دقيق آثار ماركس در مورد انسجام تفكر علمي‏ماركس دچار ترديد شد. وي مي‏نويسد:

«در سال ۱۸۹۸ كوشيدم تا منابعي را كه ماركس از آنها استفاده كرده است پيدا كنم، اما از اينكه ديدم ارجاعهاي كتاب سرمايه نارسايي هايي را در دانش مولف آن نشان مي‏دهد كاملاً يكه خوردم… ماركس از روح علمي‏سده نوزدهم بهره اي نبرده بود. بر عكس،ماركس نظريات كهنه شده اي را به ارث برده بود كه در«علم طبيعي» سده هجدهم، در آلمان زمان او، حاكم بود. در اين نوع«علم طبيعي» تلاش مي‏شود كه جهان را از طريق شهود هنري بازآفريني كنند.»

از اين رو ماركس در بيشتر جاها به جاي«تحليل علمي» به سرايش شعر اجتماعي پرداخته است.» ( ۲۱ )

 پس بنا بر نظر ژرژ سورل، ماركسيسم چيست؟ او پاسخ مي‏دهد:

«ماركسيسم، اسطورۀ پرولتارياست» ولي اسطوره چيست؟ سورل مي‏گويد: اسطوره،سرچشمۀ الهام يك گروه،يك قوم يا يك جامعۀ مخفي است. اسطوره، وجود آنها را توجيه و بقاي آنان را تضمين مي‏كند. اسطوره، نوعي نظامي(ميليتاري) كردن تخيل يا ايمان كور است.اسطوره،نيروي خلاق،حياتي، پراگماتيك وفعالي است كه مستقيماً از عميق ترين«انگيزه هاي» انسان سرچشمه مي‏گيرد، اما اسطوره به «گروه هاي» انساني تعلق دارد نه به فرد منفرد. از اين رو پذيرش مرجعیت تصاويري كه اسطوره ارائه مي‏دهد اجباري است و گروه بدان تصاوير ايمان دارد و براي تحقق آنها جان بر كف مي‏رزمد. بقاي اسطوره و استمرار آن مستلزم اعمال مخربي است كه هدفشان نه انعكاس واقعيت بلكه عمل كردن بر آن و تغيير دادنش است. اسطوره، يك كليت است،تصويري است كه بايد آن را به منزله يك كل در نظر گرفت و نمي‏توان آن را به اجزاي سازنده اش تجزيه كرد. اما هنگامي‏كه اسطوره، مرجعيت خود را از دست بدهد به موضوعي براي حظّ زيبايي شناختي مبدل مي‏شود.

تاريخچۀ ماركسيسم از آغاز تا پايان تاييدي بر همين برداشت از اسطوره است. ( ۲۲ )

پی نوشت ها:                                                                                             

۱-Georges  Sorel ,Reflections on Violence (English translation ۱۹۱۵ ,reprint New york ,Peter Smith ۱۹۱۴ ), pp. ۱۲۸-۱۲۹.

۲- اين مقا له را نگارنده به فارسی بر گردانده است.

۳-P. Srafa ,The Production Of Commodities by means of Commodities , Cambridge U. P. ۱۹۶۰ ..

۴-Ian Steedman , Marx after Srafa ,London , New Left Books , ۱۹۷۷ ,pp.۱۳-۱۵

۵-اين مصاحبه نخست در نيولفت روي ويو، شمارۀ ۸۶ (ژوئيه – اوت ۱۹۷۴) به چاپ رسيد    .   سپس به همراه مقالاتی که ديگر پژوهشگران دربارۀ ساير فيلسوفان مارکسيست نوشته بودند و در مجلۀ مذکور منتشر شده بود در کتاب زير به چاپ رسيد:

Western Marxsim, A Critical Reader, London NLB ۱۹۷۷, pp. ۳۱۵-۳۵۰.               

۶-مقدمۀ کولتی بر کتاب :                                                                               

L. Colletti & C. Napoleoni , Il Futur del Capitalismo-croll o Sviluppo? , Bari , ۱۹۷۰ , pp. C-CV.,ff.

۷-گويا منظور کولتی پانوشت صفحه ۲۳ کتاب سرمايۀ انحصاری است. – ی. م.

Paul  A. Baran  and  Paul M. Sweezy , Monopoly  Capital , Pelican Books , ۱۹۶۸ , P.۲۳ ,f.  

۸-چاپ اول کتاب سرمايه در هامبورگ و به سال ۱۸۶۷ بوده است. بنابر اين موريس داب بايد بر ترجمۀ ايتاليايی سال ۱۹۶۷ مقدمه نوشته باشد.ي.م.

۹-Marx- Engels , Werke  ,Bd. ,۲۹, S. ۲۶۰ .          

۱۰- Roman Rosdolsky , The  Making  of  Marx " s  Capital ,( translated by Peter             Burgess )London ,Pluto Press ,۱۹۷۷ ,P. xiii

۱۱- Ernst Cassirer , Das Erkenntnis problem , vierter  Bd.   Hildesheim ,۱۹۷۳ ,S. ۱۱

و برای آگاهی بيشتر از فلسفۀ هگل رجوع کنيد به فصل هفدهم کتاب اسطورۀ دولت، ارنست کاسيرر، ترجمۀ يدالله موقن (تهران، انتشارات هرمس، ۱۳۷۷) ص ۳۶۳-۳۹۸.

۱۲-Benedetto  Croce ," The Historical Materialism of Marx and His Alleged Promotion of Commonism From Utopia to Sciece "                                    

 درکتاب :

B. Croce , Philosophy ,Poetry , History  (An  Anthology of Essays ) (translated by Cecil Sprigge ) Oxford U. P. , ۱۹۶۶ , P. ۶۲۰ .

۱۳-G . F . W . Hegel ,Werke (Suhrkamp verlag = ,۱۹۶۹ , Bd. ۵ , S. ۴۴

۱۴-کروچه،يپشين ، ص ۶۲۰-۶۲۸.

۱۵-Yvom Gauthier ," Hegel "s Logic from a Logical Point of View "

در کتاب زير :                                                                                               

R. S. Cohen &M. W. Wartofsky (ed.) Hegel and the Sciences ,D. Reidel Publishing Company ,۱۹۸۴ ,p. ۳۰۳ .

۱۶-Ernst Cassirer , Das Erkenntnisproblem ,Dritte Bd. , Hildesheim , S. ۳۶۴ .

۱۷-Ibid.,S. ۳۷۴-۳۷۵ .

۱۸-Ibid.,S.۳۷۵-۳۷۶

۱۹-From Georges Sorel ( Essays in Socialism and Philosophy )Edited with anew introduction by John Stanley , Transaction books ,۱۹۸۷ , P.xiv.

۲۰-Georges  Sorel ,Reflections on Violence (English translation ۱۹۱۵ ,reprintNew york ,Peter Smith ۱۹۱۴ ), pp. ۱۳۴.

۲۱-From Georges Sorel ( Essays in Socialism and Philosophy )Edited with a new introduction by John Stanley , Transaction books ,۱۹۸۷ , P. XV

۲۲-البته نگارنده مطالبی را که در خصوص مارکسيسم در پيشگفتار خود بر ترجمۀ کتاب           اسطورۀ دولت اثر ارنست کاسيرر (تهران، انتشارات هرمس، ۱۳۷۷) گفته است در اينجا تکرارنکرد.                                                                                                    

پايان

 
< بعد   قبل >


Developed & Designed by MediaPlus ©