| نقدي بر ماركسيسم |
|
|
|
نوشته يدالله موقن
|
|
|
ژرژ سورل در اثر مشهور خود به نام تاملاتي دربارۀ خشونت مينويسد: «دردهان اين نمايندگان خود خواندۀ پرولتاريا، همه فرمول هاي سوسياليستي معناي خود را از دست ميدهند. مبارزۀ طبقاتي هنوز هم اصل بزرگي باقي ميماند،اما بايد تابع همبستگي ملي قرار گيرد.انترناسيوناليسم باوري است كه حتي ميانه روترين سوسياليست اعلام آمادگي ميكند كه بدان سوگند وفاداري بخورد؛ اما ميهن پرستي نيز تكاليف مقدسي را بر دوش او ميگذارد. رهايي كارگران بايد به دست خود كارگران صورت پذيرد و روزنامه هاي سوسياليستي نيز هر روز آن راتكرار ميكنند؛ اما رهايي واقعي كارگران در اين است كه به سياستمداري حرفه اي راي بدهندتا او از اين طريق جاي راحتي در جهان به دست آورد و كارگران را رهبري كند. سرانجام دولت بايد ناپديد شود و سوسياليست ها مواظب اند كه در مورد آنچه ا نگلس در اين باره نوشته است مشاجره نكنند؛ اما چون ناپديد شدن دولت در آينده اي بسياردور صورت ميگيرد، پس تا آن موقع بايد خود را براي بهره گيري از دولت آماده كرد تا لقمه هاي چرب ونرميبراي سياستمداران تهيه كند؛ و بهترين راه براي ناپديد شدن دولت اين است كه فعلاً ماشين حكومتي را قويتر كنند. اين روش استدلال مشابه روش استدلال گريبوي( Gribouille) است كه چون ميخواست زير باران خيس نشود خود رابه درون آب افكند.ميتوان تماميصفحات را با استدلالهاي متناقض، خنده دار و ياوه اي پر كرد كه محتواي رجز خوانيهاي سوسياليستهاي برجسته را تشكيل ميدهد. هيچ چيز آنها را سراسيمه نميكند. آنان ميدانند چگونه در سخنرانيهاي مطنطن،غرا و بي سر و ته خود تقابلهاي مطلقا سازش ناپذير را با انعطاف پذيرترين فرصت طلبي تركيب كنند. يكي ازنمايندگان فرهيختۀسوسياليسم گفته است که آشكارترين نتيجه اي كه از مطالعه آثار ماركس گرفته اين است:هنر سازش دادن تقابلها از طريق به هم بافتن اباطيل.»(۱) كولتي در مقاله مشهور خود به نام «ماركسيسم و ديالكتيك »(۲)ميگويد كه دو ماركس وجود دارند:ماركس دانشمند و مارکس طبيعت پرست و خيالباف. فرض محال،محال نيست. ما نظر كولتي را به منزلۀ يك فرض ميپذيريم. پس نخست وضع ماركس«دانشمند» را بررسي ميكنيم تا دريابيم آيا پيشرفت علم اقتصاد در جهت تاييد نظريات او بوده يا برعكس در جهت ابطال آنها سير كرده است؟ يان ستيدمن در كتاب خود به نام ماركس پس از سرافا مينويسد: «كتاب سرافا، توليد كالاها به وسيلۀ كالاها(۳)كه نخست در سال ۱۹۶۰ انتشار يافت، هدفي كاملاً دقيق مد نظر داشت كه در زير عنوان آن مشهود است: درآمدي بر نقد اقتصاد سياسي. هدف كتاب او اين بودكه براي نقد نظريۀ مارژيناليست ها(مشتق گرایان) دربارۀ دستمزد سود،اجاره و قيمت شالوده اي بريزد. نقد سرافا موفق از كار در آمد. او توجه ما را به روابط ميان دستمزد،سود، قيمت و شرايط توليد متمركز مي كند. كتاب سرافا نه تنها براي نظريۀ مارژيناليست ها شالوده اي ميريزد بلكه همچنين براي موضوعهايي كه مورد بحث طولاني ماركسيست ها بوده است راه حلي ساده وقاطع ارائه ميدهد.» ستيدمن موضوعهاي مورد بحث را چنين خلاصه ميكند: ۱- شرايط توليد و دستمزد واقعي پرداخت شده به كارگران(كه هر دو در مقاديرفيزيكي كالاها مشخص شده ا ند). براي تعيين نرخ سود( ونيز همه قيمتهاي توليد) كافي اند. ۲- مقادير كار متبلور در كالا هاي مختلف را هنگاميميشود تعيين كرد كه شرايط توليد شناخته شده باشند؛ اما آنها ديگر در تعيين نرخ سود يا تعيين قيمتهاي توليد نقشي اساسي ندارند. ۳- راه حل ماركسي يعني«تبديل مسئله»]= تبديل ارزش به قيمت[ نه فقط در مورد قيمتهاي توليد بلكه مهمتر از آن در مورد نرخ سود( profit) نيز نادرست است. نرخ سود در افتصاد سرمایه داری رقابتی به طور کلی با ۴- تخصيص اجتماعي نيروي كار را ميتوان بدون ارجاع به مقدار ارزش تعيين كرد. ۵- ميتوان كاملاً مستقل از مفهوم ماركس درباره ارزش، رابطه ميان كار اضافي و وجود سودها را برقرار كرد. ۶- هيچ اساس از پيشي] a priori= پيش از تجربه ومستقل از آن[ براي پيشبيني تغيير دراز مدت نرخ سود وجود ندارد.» ستيدمن در خصوص اهميت اين موضوعها ميگويد: «ماركس مانند ديگر نظريهپردازان بزرگ،تحليل نرخ سود را كليد فهم كاركردهاي اقتصاد سرمايهداري ميدانست و نرخ سود را به منزلۀ نخستين تظاهر كار اضافي ميديدكه ويژۀ نظام سرمايهداري است. ناگزیر او هّم خود را به نقد نظريه هاي پيشين نرخ سود ونيز پروراندن نظريۀ خويش مصروف داشت. او در پروراندن نظريۀ خود همواره ميكوشيد تا نرخ سود را به مقادير ارزش ارتباط دهد.در نتيجه، نشان دادن اين موضوع كه نرخ سود و قيمتهاي توليد و تخصيص اجتماعي نيروي كار را ميتوان بدون رجوع به مقادير ارزش تعیين كرد،پرسشهايي را مطرح ميكند كه در ارزيابي كل طرح ماركس اساسي اند»(۴ ) براي سنجش نظريۀ سرافا و پيامدهاي آن برای نظريۀ ارزش و نطریۀ ارزش اضافي در آثار«علمي» ماركس نه به نظريات مخالفان ماركس بلكه به اظهار نظر لوچو كولتي رجوع ميكنيم كه از معدود ماركسيستهايي است كه بويي از علم به مشامش رسيده است. پري اندرسن سر دبير وقت مجلۀ نيولفت ري ويو (۵ ) از كولتي ميپرسد: «در كتاب تازه اي كه منتشر كرده ايد(۶ ) به نظر ميآيد پذيرفته باشید كه در كتاب سرمايه نظريۀ«فروريزي»] اقتصاد سرمايه داري[ وجود دارد، ولي تحليل شما چنان محتاطانه است كه وجود عناصر مقابل را نيز در اثر ماركس پيشنهاد ميكند. شما موضوع اصلي نظريۀ «فروريزي »را به منزلۀ اصل موضوعۀ نزول نرخ سود مشخص ميكنید.آيا نظريۀ نزول نرخ سود را به منزلۀ يك قانون علميميشناسيد كه سير تاريخ] سرمايه داري[ آن را به اثبات رسانده است؟» كولتي پاسخ ميدهد: «ابداً. در واقع معتقدم كه در بارۀ پيشبيني هايي كه در كتاب سرمايه شده است بايد سخنان درشتتري گفت. نه تنها نزول نرخ سود به طور تجربي به اثبات نرسيده بلكه آزمون اصلي خود كتاب سرمايه يعني انقلاب سوسياليستي در كشورهاي پيشرفتۀ غربي نيز متحقق نشده است. نتيجه اينكه امروز ماركسيسم در بحران است؛ و هنگامياين بحران رفع ميشود كه وجود آن را تصديق كنند.اما ماركسيست ها، چه كوچك و چه بزرگ، از تصديق وجود بحران در ماركسيسم سر باز ميزنند؛ و موضعگيري بسياري از روشنفكران غير سياسي و عذرتراش در احزاب كمونيست غرب نيز همين است. آنان وظيفۀ خود ميدانند كه به سياستهاي مطلقاً غير ماركسيستي احزاب خود رنگ ماركسيستي بدهند. اما آنچه در اين ميان وخيم تر است رويۀ متفکران بلند پايهاي است كه در آثار خود، به طور سيستماتيك، بحران ماركسيسم را پنهان ميدارند؛ و از اين طريق به طولاني تر شدن فلج ماركسيسم به منزلۀ علم اجتماع كمك ميكنند. براي روشن شدن موضوع دونمونه از چنين متفكراني را نام ميبرم. باران و سويزي در ديباچه اي كه بر اثر خويش به نام سرمايۀ انحصاري نوشتهاند به خوانندگان كتاب ميگويندكه نه مفهوم «ارزش اضافي» بلكه مفهوم«اضافي» ونه مفهوم«كار مزدي» بلكه مفهوم «كار وابسته» را به كار ميبرند. معناي اين سخن واقعاً چيست؟ اين سخن بدين معني است كه باران و سويزي به اين نتيجه رسيده اند كه در تحليل خود از سرمايهداري ايالات متحده آمريكا پس از جنگ نميتوانند نظريۀ ارزش و نظريۀ ارزش اضافي را به كار ببرند. آنها آزادند كه چنين كنند؛ شايد هم راه درستي رفته باشند. در اينجا نيازي نيست كه وارد اين مسئله شويم، اما آنچه مهم است شيوۀ اعلام اين موضوع است.آنها در واقع شالودۀ ساختمان ماركس را ويران كرده اند(زيرا بدون نظريۀ ارزش ونظريۀارزش اضافي كتاب سرمايه فرو ميريزد؛) اما آنها بر افكندن اساس تئوريك ماركسيسم را فقط در يك يادداشت اعلام داشتهاند ( ۷ )؛ و سپس سهل انگارانه به پيش ميروند. گويي چيزي اتفاق نيافتاده فقط تصحيح كوچكي صورت گرفته و كتاب ماركس امن تر و محكم تر از هميشه سرجايش ايستاده است. نمونه ديگر متفكر بزرگ موريس داب است كه براي او احترام زيادي قائلم. او بر چاپ ايتاليايي كتاب سرمايه كه يك قرن بعد از چاپ نخست آن صورت گرفته ( ۸ )، پيشگفتاري نوشته است كه در آن ميگويد:«در كتاب سرمايه همه چیز سرجايش است. فقط خطايي كوچك يا تركي ريز در ستون آن هست. اين خطاي كوچك عبارت از شيوه اي است كه ماركس در جلد سوم كتاب سرمايه ارزشها را به قيمتها تبديل ميكند. خوشبختانه اين خطا را سرافا تصحيح كرده و دوباره همه چيز بسامان است.»شايد موريس داب حق داشته باشد كه با راه حل ماركس يعني«تبديل مسئله» خرسند نباشد و شايد سويزي نيز براي مردود دانستن نظريۀ ارزش دلايل محكميداشته باشد. فعلاً داوري درباره اين موضوعها را كنار ميگذاريم]چون منظور نشان دادن[ جايي است كه آنان قطعاً در اشتباهاند. آنان معتقدند يا وانمود ميكنند كه معتقدند، ميتوان ستونهاي اصليي را كه كاخ تئوريك ماركس بر آنها متكي است برداشت، بي آنكه خللي در ساختمان آن پديد آيد. چنين عقيدهاي پندار محض است. آنان نميپذيرندكه آنچه رادر ماركسيسم مردود ميدانند نه امري فرعي بلكه امري اساسي است. اين رويه، بحران ماركسيسم را، به منزلۀ يك كل، پوشيده نگاه ميدارد و از اين طريق آن را حادتر نيز ميكند. اين تجاهل روشنفكرانه فقط ركود انديشۀ سوسياليستي را كه همه جا در اروپا مشهود است عميق تر ميكند. همين وضع در مورد اقتصاددانان جوان ماركسيست ايتاليايي كه بخش اعظم انديشه هاي سرافا را پذيرفته اند نيز صادق است. من نميگويم كه عقايد سرافا نادرست اند . من آماده ام تابه عنوان يك فرض بپذيرم كه ممكن است نظريۀ او درست باشد؛ اما آنچه مطلقاً پوچ و بي معني است اين است كه نظريۀ سرافا را كه به معني از ميان بردن تماميشالودۀ تحليل ماركس است بپذيريم و در عين حال وانمود كنيم كه بهترين راه براي حفظ ماركسيسم همين است.»( ۵ ). اين از وضع ماركس«دانشمند». ميبينيم كه مدتها پيش از فروريزي كمونيسم در اروپاي خاوري و شوروي پيشين،ماركسيسم در حوزۀعلم اقتصاد،حتي در چشم خود ماركسيست ها نيز، بي اعتبار شده بود. اكنون به جنبۀ ديگر انديشۀ ماركس ميپردازيم؛ يعني ارتباط انديشۀ او با هگل. مشكل فيلسوفان ماركسيستي مانند لويي آلتوسر و لوچو كولتي اين بوده است كه آنان در آغاز سرسختانه منكر هر گونه ارتباطي ميان ماركسيسم و هگليانيسم ميشده اند وحتي ادعا ميكرده اند كه ماركس مخالف و منتقد سرسخت هگل بوده است. ولي آنان بتدريج ناگزير شده اندكه بپذيرند ميان انديشۀ ماركس و هگل ارتباطي ارگانيك وجود دارد. البته بسياري از فيلسوفان ماركسيست آلماني زبان از همان آغاز پيوند انديشۀ ماركس را با هگل تصديق و تاييد ميكرده اند. رومان روزدولزكي در اثر خود شكلگيري كتاب سرمايۀ ماركس مينويسد: «اين حقيقت ]يعني ارتباط انديشۀ ماركس با هگل[ براي معاصران ماركس كه آموزش فلسفي داشتند كاملاً روشن بود. به همين دليل لاسال كتاب ماركس درآمدي بر انتقاد از اقتصاد سياسي را با پديدار شناسي روح اثر هگل مقايسه ميكرد و ماركس را«ريكاردويي كه سوسياليست وهگلي كه اقتصاددان شده است» ميشناخت و او را ميستود. ماركس در يكي از نامه هاي خود مينويسد:«انديشۀ من دچار تحولات نيكويي شده است؛ تمامينظريۀ سود را(به صورتي كه قبلاً تصور ميشده است) به دور ريخته ام. از حسن اتفاق در روش بررسي نظریۀ سود،در كتاب علم منطق هگل تورقي كرده ام.»( ۹ ) اگر تاثير هگل بر كتاب سرمايۀ ماركس را فقط ميتوان در چند پانوشت مشاهده كرد؛ بر عكس گروندريسه را بايد اثري شناخت كه ارجاع به هگل و بويژه به كتاب علم منطق او بسيار است.(صرف نظر از اينكه هگل چگونه به طور راديكال واژگونه و ماترياليستي ميشود.) انتشار گروندريسه به اين معني است كه منتقدان آكادميك ماركس ديگر نميتوانند درباره او سخن گويند مگر آنكه نخست درباره روش او و ارتباط اين روش با هگل پژوهش كنند.» (۱۰ ) پس نخست در مورد نظام هگل چندكلمهاي بگوييم. ارنست كاسيرر در جلد چهارم كتاب مسئلۀ شناخت مينويسد: «نظام هگل... در تاريخ،تحقق و بيان حقيقي تماميشناختي را ميبيند كه روح از سرشت و منابع خويش داراست. هگل در اينجا خواستۀ مثبتي را عرضه می كند كه بر اثر آن به منطق«علوم انساني» تحركي بسيار نيرومند و پايدار بخشيده شد. اما نظام هگل در قلمرو علوم طبيعي نه تنها چنين ثمراتي را به بار نياورد بلكه بر عكس، او و پيروان و جانشيانش را به چنان اشتباهاتي انداخت و موجب چنان ادعاهايي شد كه فلسفۀ انگارشی را در چشم پژوهشگران تجربي بي ارج كرد، و در همين نقطه نخستين حملات تحقير كننده به فلسفۀ انگارشی صورت گرفت.»(۱۱ ) متاسفانه كاربرد نظام هگل در قلمرو اقتصاد نيز ماركس را به دام خطاهايي انداخت كه براي بسياري از ملتها شوربختي به بار آورد. ولي چرا فيلسوفي مانند لوچو كولتي از پذيرفتن منشا هگلي ماركسيسم سراسيمه ميشود؟ بهتر است پاسخ آن را از بند تو كروچه،فيلسوف ايتاليايي(۱۸۶۶-۱۹۵۲) بشنويم. وي در مقاله اي با عنوان«ماترياليسم تاريخي ماركس و ادعاي او در مورد ارتقاي كمونيسم از اتوپيا به علم»(سال انتشار۱۹۴۷) مينويسد: «ماركس بخش كهنه و ناز ل تر نظام هگل را پذيرفت؛ يعني بخشي كه از الهيات نشئت يافته بود. وي عملاً بقيۀ نظام هگل را كنار گذاشت. به سخن ديگر ماركس دقيقاً آن بخش از نظام هگل را پذيرفت كه انتقاد فلسفي مدرن بر اساس بيش از يك قرن بحث و كنكاش عقلي آن را مردود شمره بود.»(۱۲ ) پس علت سراسيمگي لوچو كولتي و امثال او كه خود را ماترياليست ميدانند اين است كه مادر ماركسيسم، الهيات هگل است. ديالكتيك تاريخ از ديدگاه هگل سير خدا در زمان است. اين ديالكتيك را نميتوان از سير خدا جدا كرد؛ يعني ايدۀ مطلق هگل را به هيچ وجه نميتوان به شيوۀ توليد اقتصادي تبديل كرد. بنابراين ادعاي ماركس كه ديالكتيك هگل را ماترياليستي كرده ادعاي باطلي است. منطق ديالكتيكي هگل به اعتراف خود هگل در پيشگفتار علم منطق«نمايش خدا» در ذات جاودانش است(۱۳ ). درباره سرشت منطق هگل در زير بيشتر سخن خواهيم گفت. كروچه در مقاله ياد شده مينويسد: «من ميكوشم تا نشان دهم كه مباهات ماركس به اينكه كمونيسم را«از اتوپيابه علم» ارتقا داده است، و اين ادعا را تعداد بي شماري از پژوهشگران پيرو او نيز تكرار كرده اند، توهميبيش نيست؛ و همچنان كه گفته شد از پذيرش غير انتقادي طرح منطقي و تاريخي هگل از سوي او ناشي شده است. من نشان خواهم دادكه ادعاي] علميبودن ماركسيسم[ بي پايه است زيرا ماركس تا اعماق ذهن خود يك اتوپيايي بود و يك اتوپيايي باقي ماند. اتوپيا دقيقاً چيست؟ گفته ميشودكه اتوپياي امروز تاريخ فرداست؛ پس اتوپيا به اين معني صرفاً امكان بالقوهاي است كه تحقق آن مستلزم وجود شرايطي است كه شايد در آينده به وجود آيند. اتوپيا به طور اخص به معني ناكجا(nowhere) است؛ به سخن ديگر چيزي است كه در هر تاريخي و در هر گونه شرايط تاريخي«بيرون از تاريخ» قرار دارد. اتوپيا تاريخ را،كه عبارت از حركت و ديالكتيك تقابلهاست. با متمايل كردن آن به سوي هدفي ثابت وايستا نفي ميكند. هر گونه تلاشي براي بيرون راندن تقابلها از تاريخ بيهوده است وهر نوع دريافتي از تاريخ كه تقابلها را سركوب كند، دريافتي متناقض و درون تهي يا اتوپيايي است. اكنون كمونيسم كه ميكوشد تا همه شكلهاي نابرابري اجتماعي را از ميان ببرد وحتي خودنابرابري را نيز محو كند،درست مانند روح مطلق هگلي است كه بايد همه شكلهاي مشقت ذهني را از ميان ببرد و در قله دستاوردش حتي خود مشقت را نيز محو كند. چنين دريافتي از اجتماع، اتوپيايي است؛ زيرا همين كه چنين اجتماعي تحقق يافت،ديگر اجتماعي زنده نيست، درست همان گونه كه روح مطلق هگلي در اوج اعتلاي خود ديگر روحي متفكر نيست. ماركس كه ذهنش زنداني اتوپيا شده بود همواره ازاتوپيايي دفاع ميكرد كه جديداً روبرت اون]۱۷۷۱-۱۸۵۸[ سنت- سيمون]۱۷۶۰-۱۸۲۵[، فوريه-۱۷۷۲)-۱۸۳۷(، اتين كابه]۱۷۸۸-۱۸۵۶[ و ديگران ابداع كرده بودند و شهرت عام يافته بود.«البته ماركس دربارۀ جامعهاي كه به دنبال پيروزي انتحاري پرولتاريا، طبقهاي كه موجب مرگ ساير طبقات ميشود وخودنيز در ميدان نبرد از پاي در ميآيد، چيزي نميگويد و از بحث دربارۀ خصلت و نوع اين جامعه طفره ميرود.»اما به آساني ميتوان از سخنان ماركس خصلت غير واقعي اين جامعه جديد و نيز اين انسانيت تازه را كه بر اثر انتقاد بي رحمانه از همۀ آن چيزهايي كه موجودند پا به عرصه وجود ميگذارند استنباط كرد.]....[ او ميگويد در چنين جامعه اي دولت محو خواهد شد، نه قانون مدني وجود خواهد داشت نه قانون كيفري، ميان فرد و گروه تعارضي نخواهد بود؛ زيرا رشد فرد شرايط لازم براي رشدهمه است. در يك كلام، زمين بهشت ميشود وبشر هم از ريختن عرق جبين و هم از اضطراب و كوبش هاي دل رها خواهد شد.]...[ بر خلاف ضرورت تقسيم كار در جامعۀ موجود، در جامعۀ كمونيستي كه توليد عموميرا تنظيم خواهد كرد نيازي به متخصصان نيست و فرد ميتوانددر اوقات مختلف روز مشاغل متفاوتي داشته باشد. مثلاً صبح شكارچي باشد بعدازظهر ماهيگير و غروب چوپان و اگر دوست داشته باشد در خانه آشپز با ذوقي شود. البته در اين جامعۀ جديد كسي به اين گونه كارها نيازي ندارد فقط براي سرگرميشكارچي، ماهيگير يا چوپان ميشود. اگر سخن ماركس را درست فهميده باشم اين دقيقاً شرح كار تفنني و تفريحي است كه فوريه از آن سخن ميگفت و آن را تجليل ميكرد. اما اگر اساس تفكر ماركس با سوسياليست هاي اتوپيايي يكي است، پس از چه لحاظ او خود را از آنها متمايز ميدانست و در واقع دچار اين توهم شده بودكه سوسياليسم را از اتوپيا به علم ارتقا داده است؟ مفهوم ماركس از تاريخ بر اساس طرحي فلسفي است كه بخشي از آن از هگل اقتباس شده و بخش ديگر آن به تقليد از آن ساخته شده است. تا آنجا كه به توالي دورانهاي تاريخي كه به طور منطقي از يكديگر استخراج شده اند مربوط ميشود،طرح ماركس از هگل گرفته شده است. اما در مورد زير ماركس از فلسفۀ تاريخ هگل تقليد كرده است. در فلسفۀ تاريخ هگل دورانهاي تاريخي از لحاظ درجۀ آزادي از يكديگر متمايز ميشوند و قهرمان تاريخ] در مرحله نهايي آن[ تمدن ژرمني است؛ اما در فلسفۀ ماركس دورانهاي تاريخ از لحاظ اقتصادي از يكديگر متمايز ميشوند و قهرمان تاريخ ] در مرحله نهايي آن[ پرولتارياست كه مقدر است بورژوازي را به گور بفرستد. درست همان گونه كه بورژوازي در دوران خود فئوداليسم را دفن كرد واقتصاد سرف فئودالي نيز به نوبه خود در دوران خويش اقتصاد برده داري دوران باستان را به گور سپرده بود. همين ساختمان متافيزيكي كه منشا كلاميدارد،همين پيشگويي به طور از پيشي(a priori) آينده(كه لابريولا ميكوشيد تا تحت عنوان«پيش بيني ريخت شناسانه»، تفسيري آبرومندانه بدان ببخشد)، همين بخش نازل نظام هگل كه ماركس و سرسپردهاش انگلس، پرولتارياي آلمان را وارث آن ميدانستند، همان چيزي است كه وقتي ماركس از «علم» سخن ميگفت آن را مد نظر داشت؛ و برپايه همين«علم» (كه واقعاً متافيزيك خالص است) ماركس ميپندانشت كه كمونيسم را بر شالوده اي استوار متكي ساخته و محق است كه در مقايسه با انواع سوسياليسم «اتوپياپي»، آن را«علمي» توصيف كند.]...[ اما تاريخ آزادانه حركت ميكند و به طرح هايي كه نه از روي تامل و تفكر بلكه با نيروي تخيل ساخته شده اند و ميخواهند تجليات آينده و نيز شتاب و آهنگ تاريخ را،طبق آن طرحهاي خيالي، پيشگويي كنند وقعي نمينهد. ماركس طي چهل سال فعاليت سياسي خود، بهاي نوميديهاي زيادي را پرداخت؛ زيرا در مانيفست كمونيست اين توّهم را ايجاد كرده بود كه سانحه نزديك است و بورژوازي سقوط خواهد كرد و جهش سريعي از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادي يا بهشت شبه فوريه اي كشش و هماهنگي، صورت خواهد گرفت. در اينجا تاريخ فعاليتهاي سياسي او را بر نميشمارم، فقط به ذكر اين نكته بسنده ميكنم كه ماركس بارها از شيوه انديشۀ كهن ديالكتيكي هگل منحرف شد و به رابطۀ علّي يا جبري(دترمينيستي) روي آورد. مثلاً هنگاميكه او تكرار انقلابهاي عموميسال ۱۸۴۸ را انتظار ميكشيد؛ زيرا آنها را معلول بحران بزرگ اقتصادي ميشناخت كه مقدم بر بحران سياسي روي داده بودند. اوبيهوده در انتظار تكرار معلولهاي مشابه از يك رشته بحرانهاي اقتصادي جهان بود. هم ماركس و هم انگلس در سالهاي آخر عمر خود در وصله و پينه كردن الگوهاي ماترياليسم تاريخي،براي آنكه تا حدودي با واقعيت رويدادهاي پس از سال ۱۸۴۸ هماهنگ درآيند، دشواريهايي داشتند. شايد در اينجا بي فايده نباشد که این پرسش بسيار بحث شده را دوباره مطرح كنيم كه بدان به طرق گوناگون پاسخ داده اند. گاهي اظهار شده است كه نظريۀ ماركس در بارۀ كار اضافي و ارزش اضافي و سودي كه از كار پرداخت نشده حاصل ميشود، هيچگونه ارتباطي با اخلاق ندارد و زماني نيز گفته شده است كه اين نظريه اي اخلاقي است. شايد بهترين پاسخ اين باشد كه ماركس به نظريۀ مورد بحث،كه با سرشت علم اقتصاد اين همه بيگانه است و به همين دليل نيز اكنون فراموش شده است، از طريق مقايسۀ عيني سادهاي ميان دو نوع مالكيت دست يافت، يكي مالكيت فردي و ديگري مالكيت جمعي. گرچه اين مقايسه في نفسه در قالب اصطلاحات اقتصادي و جامعه شناختي صورت گرفته اما انگيزۀ آن بي شك اخلاقي بوده؛ بدين معني كه او می خواسته است که اتهام استثمار فريبكارانه كار كارگر را عليه سرمایه داري فرمول بندي كند و آن را بقبولاند و بدين وسيله آموزۀ ماترياليسم تاريخي را با نتيجه اي از نوع اخلاقي تكميل كند. اماماركس بي آنكه به چنين نظريه اي در مورد منشا سود رجوع كند،كتاب سرمايه راطبق برداشت ماترياليستي تاريخ،كه آن را قبلاً ساخته و پرداخت بود، طرح ريزي و تاليف كرد. اين آموزه همان قدر در قلمرو علم اقتصاد نادرست بودكه آموزۀ ماترياليسم تاريخي در قلمرو نظريۀ تاريخي؛ اما هر دو اينها در قلمرو رجز خواني يا تبليغات موثر بوده اند و هنوز هم تا حدودي موثرند، يعني در جايي كه مطلب ضرورتي نداردكه درست باشد، بلكه بايد تخيل را تحريك كند و ذهن را بر آشوبد.]...[ من بيش از پنجاه سال پيش، در حالي كه ماركس را متفكر ناچيزی شمردم، استعدادهاي سياسي او را به عنوان یک انقلابي ستودم و او را«ماكياولي پرولتاريا» ناميدم؛ زيرا ميان او و ماكياولي مشاور و محرك شهرياران براي اتحاد واستقلال ايتاليا نوعي توازي ميديدم. اكنون حتي بيشتر از گذشته،مايل به اينم كه تاثير او را در تاريخ دوران خودمان دست كم نگيرم. در واقع او جامعۀ كمونيستي جديد را ايجاد نكرد، زيرا هيچ بشري و هيچ تلاشي نميتواند اتوپيا را به واقعيت تبديل كند. امانظريات او در واقعۀ بزرگ انقلاب روسيه ونيز در تحريكات وانقلاب هايي كه اين واقعه در ساير كشورها به وجود آورده و به وجود خواهد آورد، قطعاً نقش داشته است. ولي اگر ماركس ميتوانست آنچه را به نام او و تعاليمش در روسيه و ديگر جاها ميگذرد ببيند، احتمالاً متعجب و مبهوت ميشد.]....[ البته خشم من متوجه ماركس نيست،گرچه ملزم به اينم كه نظريات او را هنگاميكه به منزلۀ حقيقت ارائه ميشوند ابطال كنم. بديهي است كه خشم من عليه روسيه هم نيست،گرچه آن كشور سرنوشت خود را دنبال ميكند و به ما كمونيسميارائه نميدهد كه نوع بشر را رستگار كند؛ بلكه همان خطر پان اسلاويسم را عرضه ميكند، يعني همان چيزي كه تزارها نيز عرضه ميكردند و سرزمينهاي كلاسيك اروپا از تهديد آن در جستجوي ملجا بودند؛ زيرا آنهادر پان اسلاويسم،مرگ خود ومرگ تمدن را ميديدند. خشم من مسلماً عليه كارگراني نيست كه مايلاند مانند ساير طبقات، وضع خود را بهتر كنند و در اين راه نيز ميكوشند ؛ گرچه كمونيسم با روش خاص خود براي كارگران نه وضع بهتر اقتصادي پديد آورده و نه برابري واقعي محال را تحقق بخشيده است. سرانجام خشم من متوجه «سوسیالیسم» نیست که متمایز از کمونیسم وهمزاد با لیبرالیسم است، «سوسياليسمي» كه در سراسر قرن نوزدهم فعال بوده است و سابقه اي نيكوكارانه دارد. خشم من متوجه اينها نيست بلكه عليه«روشنفكران» فاجعه آفرين يعني آن ايتاليايي ها يا پروفسورهايي است كه براي ساليان متمادي اعتنايي به ماركسيسم نميكردند؛ اما اكنون سرهاي خود را به سوي آن گردانيده اند و ميكوشند آن را ارج نهند و تبليغ كنند و اين آموزه را در نوشته هاي مغلطه آميز خود بپراكنند؛ زيرا به نظر آنان اين آموزه در روسيه به موفقيت رسيده و تاج گل پيروزي را بر سر نهاده و حلقۀ گل افتخار را بر گردن افكنده است. روسيه از همه كشورهاي اروپايي سنت هاي ضعيف تري در انديشه و روش تعقل و روشنفكري دارد و ناچيزترين تجربه و آموزش رادر اين قلمرو معنوي كسب كرده است. خود ماركس نيز هرگز به خواب نميديد كه روسيه بتواند نخستين كشوري باشدكه جامعه اي مطابق با روياهاي او بيافريند. اگر او ميخواست اين نقش را به كشوري محول كند آن كشور،انگلستان بودكه در صنعت پيشگام بود؛ در حالي كه ارجحيت را در تحول آن نوع علميكه او خود پرورانده بود به آلمان ميداد. حتي مدتها پيش از اين پيتر چادايف در سال ۱۸۲۹ ضعف مزمن دماغي ملت خود را تشخيص داده بود. او علت اين سستي دماغي را در انزواي متمادي روسيه از فرهنگ يوناني - روميو رنسانس وحتي آموزش منطقي اصحاب مدرسي قرون وسطي ميديد.» (۱۴ ) به بحث خود درباره سرشت منطق هگل باز می گرديم. يكي از هگل شناسان، نظر كواين را، كه يكي از بزرگترين منطقدانان قرن بيستم بود، دربارۀ منطق هگل جويا ميشود. كواين ميگويد: براي آنكه منطق هگل معنا پيدا كند بايد قوانين منطق را تغيير داد (۱۵ ). پيروان ديالكتيك همواره ميگويند كه محتوا و فرم را نميتوان از يكديگر جدا دانست و خصلت منطق ديالكتيكي را در اين ميدانند كه موضوع و روش بررسي موضوع از يكديگر جدا ناشدني اند، ولي همچنان كه پيشتر گفته شد هگل منطق ديالكتيكي را«نمايش خدا» در ذات جاودانش ميداند.ارنست كاسيرر در جلد سوم اثر مهم خود،مسئلۀ شناخت مينويسد: «منطق هگل،منطق فهم شهودي است؛ يعني فهميكه فقط آنچه را خودش آفريده، برون خويش دارد. اين منطق با انكسار و تيرگيي كه فهم دچار آن ميشود(هنگاميكه ميخواهد به وسايل خارجي به جهان محسوسي كه در كنار او يا زير دست او قرار دارد، دست يابد) آشنا نيست.» (۱۶ ) بدين معني ميتوان گفت كه محتواي منطق ]هگل[«باز نمايي خداست» بدان گونه كه ذات جاودانش، پيش از آفريدن طبيعت و هر روح متناهي، بوده است؛ و ميتوان گفت كه ديالكتيك همان لوگوس يا كلمه مسيحي است كه به حركت در ميآيد. شايد براي فهم بهتر منطق هگل بي فايده نباشدكه آن را با نظريۀ كانت در مورد مسئله شناخت مقايسه كنيم. در نظريۀ كانت در برابر فهم،امر محسوس پيچيده اي قرار ميگيرد كه فهم ميتواند بتدريج از طريق مقولات محض انديشه آن را متعين سازد؛ اما هرگز نميتواند آن را در اين مقولات مستحيل كند. يعني چنين فهمي، شيء(ابژه) را از طريق انديشه متعين ميكند اما برايش وجود شيء( ابژه ) هميشه از مفهوم آن جداست. اما در منطق هگل، فهم شهودي هر چيز پيچيدهاي را تنها به منزلۀ از پس پرده برون شدن خود ش و متعين شدن مشخص تر يگانگي آغازيني كه خودش]= ايده[ دارا بوده است ميداند. و بدين ترتيب انديشه و موضوع انديشه، ذهن(سوژه) و عين(ابژه) چيزي واحد ميشوند. يعني حايلي كه،در فلسفۀ كانت، فهم تجربي می بايد ضرورتاً ميان امر واقعي و امر صرفاً ممكن قرار دهد، در فلسفۀ هگل براي فهم وجود ندارد. يعني عين ( ابژه ) در ذهن ( سوژه ) حل ميشود و ابژه به مفهوم تبديل ميگردد. كاسيرر ميگويد: «در نظام هگل در نقطه اي كه ايده به ارادۀ خود«آزادانه به منزلۀ طبيعت پيش ميرود»]...[زبان سراسر منطق گروي هگل بي هيچ تغييري به زبان اسطوره مبدل ميشود.]....[ اين شيوۀ عرضه ايده- كه جهاني ديگر و بيگانه با خود را از ذات خود بيرون ميدهد و به رغم اين آفرينش، قائم به ذات ميماند و هيچ يك از صفاتش را از دست نميدهد- در واقع بازگويي مضمون اسطورهاي- ديني كهن است كه بنابر آن،خدا جهان را طبق نمونۀ ازلي خويش می آفريند و دگرگوني] شدن[ اين جهان مخلوق، طبق ذات ازلي او صورت ميگيرد.»( ۱۷ ) كاسيرر در همان كتاب، در جاي ديگري ميگويد: «در نظر شلينگ، درآمدن«ايده» به شكل فضا و زمان نوعي«هبوط» از ذات واقعي«ايده» به شمار ميآيد. ولي اين «هبوط» بايد آزادانه صورت گرفته باشد. اما هگل تلاش ميكند كه اين غير عقلاني بودن را پوشيده بدارد. بنابراين در فلسفۀ او، طبيعت در عين حال كه به صورت فضا و زمان تظاهر خارجي مييابد، بايد دقيقاً تصوير«ايده» باشد كه به صورت خارجي در برابر«ايده» ظاهر ميشود.]...[ تحول تجربي- زماني«ايده» به شكل مفاهيم ناب در ميآيد. در اين مفاهيم، دوباره شكل اساسي تحول ديالكتيكي را به صورت خالص و عام آن مييابيم. هر جا كه اين شكل ديالكتيكي به صورت ناب خود رخ نگشايد، اين امر را نه به پاي«ناتواني مفاهيم ديالكتيكي» بلكه بايد به پاي«ناتواني طبيعت» گذاشت. زيرا مفهوم ديالكتيكي از پژوهش«امور واقع» وتحليل آنها حاصل نشده است، بلكه پويندگي خود به خود امر مطلق و تجليات او را بيان ميكند.» كاسيرر در مورد فلسفۀطبيعت هگل چنين اظهار نظر ميكند: «شكل انگارشي فلسفۀ هگل در بررسي طبيعت، روش رياضي و تجربي شناخت طبيعت را تحقير ميكند. شيوۀ بررسي هگل به شكل تازه اي از نفوذ به «درون طبيعت » منجر مي شود.. اما در اينجا منظور از«درون طبيعت»، درون روحي است. شرح هگل از فلسفۀ طبيعت، قطعاً نشان ميدهد كه اين تغيير جهت ظاهري به سوي شيوۀ ملموس تر بررسي اشياء، در واقع، فقط به تبخير ديالكتيكي محتواي طبيعت ميانجامد؛ تا آنجا كه قوانين مختص طبيعت و تجربه ناپديد ميشوند.» كاسيرر در اين مورد انزجار گوته را از فلسفۀ طبيعت هگل این گونه باز گو ميكند: «به نظر گوته اين فلسفه دگرگوني ارگانيك را به شكل شدن منطقي عرضه ميكند. گزاره هاي منطق هگل ميگويد كه غنچه با باز شدن گل ناپديدميشود. بنابراين طبق اين منطق ميتوان گفت كه گل،نقيض غنچه است و ميوه، شكوفه را به منزلۀ «وجود دروغين گياه» تعريف ميكند. از اين رو به نظر گوته منطق هگل عجيب و غريب بود واين تاثير را در او ايجاد ميكرد كه هگل ميخواهد واقعيت جاودان طبيعت را با شوخي زنندۀ سفسطه آميزي از ميان ببرد.» (۱۸ ) اكنون نشان ميدهيم كه كتاب سرمايه اثر ماركس گرده برداري از فلسفۀ طبيعت هگل است. در فلسفۀ هگل«ايده» به صورت طبيعت در ميآيد يعني طبيعت يا جهان مادي شكل از خود بيگانۀ«ايده» است؛ و چون«ايده» به صورت ماده، متجسد شده است در هر شيء مادي، تناقض وجود دارد. در كتاب سرمايه ، «كار» جاي«ايدۀ»هگلي را ميگيرد. كار به صورت كالا در ميآيد يعني شيء ميشود. بدين ترتيب كالا،كار با خود بيگانه است(همان گونه كه طبيعت، ايدۀ با خود بيگانه است). كار، تجسم مادي يافته يعني به شكل كالا در آمده است پس در كالا، تناقض وجود دارد(همان طور كه در فلسفۀ طبيعت هگل، در ماده تناقض وجود دارد). نماي زیر اين تبديلات را نشان ميدهد: ديديم كه هگل روش فيزيك نظري را در مطالعۀ طبيعت تحقير ميكرد. او معتقد بودكه فيزيك نيوتني،ماترياليستي است و در مقايسه با متافيزيك اگر نادرست نباشد لااقل ناقص است. همين نظر را ماركس در مورد علم اقتصاد بيان ميكند. او معتقد است كه علم اقتصاد روابط ميان انسانها را به روابط ميان اشياء تبديل ميكند (شيء شدگي ،ماترياليسم) و چون علم اقتصاد تماميت جامعه را در نظر نميگيرد شناختي نادرست يا لااقل ناقص از جامعه دارد. همچنان كه كاسيرر ميگويد در فلسفۀ طبيعت هگل قوانين طبيعي محو ميشوند. ماركس نيز معتقد بود كه قوانين علم اقتصاد مظهر از خود بيگانگي اندو با پيروزي پرولتاريا نه تنها علم اقتصاد بلكه ديگر شاخه هاي علوم اجتماعي و علوم انساني نيز از ميان ميروند. زيرا اين علوم محصول از خود بيگانگي و زاييدۀ مناسبات اقتصاد سرمايه داري اند. هم چنان كه هگل معتقد بود ايده از طريق حركت ديالكتيكي، به خود آگاهي ميرسد و جهان مادي محو ميشود،ماركس نيز اعتقاد داشت پرولتاريا به خود آگاهي ميرسد(از طريق ماركسيسم) و سرمايهداري را بر ميافكند و بدين ترتيب توليد كالا كه مظهر شيء شدگي كار ونيز روابط از خودبيگانگي است از ميان ميرود. ژرژ سورل ميگويد:«هيچ چيز مانند كتاب سرمايه، همانند فلسفۀ طبيعت هگل نيست.» (۱۹ ) بندتو كروچه معتقد بودكه پس ازماركس ، ژرژ سورل نظريه پرداز بزرگ جنبش سوسياليسم است. به همين دليل نگارنده با نقل قولي از سورل اين مقاله را آغاز كرد و با نقل نظر او درباره ماركسيسم آن را پايان ميدهد. سورل اعتقاد داشت كه مانيفست كمونيست اثر ماركس و انگلس كاملاً با ايده آليسم اشباع شده و پر از سمبلها و تصاوير است. او مينويسد:«مسيحيان صدر مسيحيت منتظر بودندكه در پايان نسل اول آنها حضرت مسيح باز گردد و جهان شرك از ميان برود وسلطنت كشيشان بر زمين آغاز شود.»( ۲۰) گرچه چنين واقعه اي روي نداد اما همين اسطوره موجب شد كه بسياري به مسيحيت بگروند وخود جماعت اوليۀ مسيحي نيز متشكل و منسجم شود. ماركس وانگلس نيز از همين تصوير اسطوره اي- شعري در سراسر آثار خود سود جسته اند،مثلاً مانيفست كمونيست با اين تصوير اسطوره اي- شعري آغاز ميشود:«شبحي در اروپا در گشت و گذار است، شبح كمونيسم» و با اين عبارات تهييجي پايان مييابد:«بگذار طبقات حاكم در برابر انقلاب كمونيستي به خود بلرزند. پرولتاريا جز زنجيرهاي خود چيز ديگري ندارد كه از دست بدهد. پرولتاريا، جهاني را تسخير خواهد كرد.» سورل با مطالعۀ دقيق آثار ماركس در مورد انسجام تفكر علميماركس دچار ترديد شد. وي مينويسد: «در سال ۱۸۹۸ كوشيدم تا منابعي را كه ماركس از آنها استفاده كرده است پيدا كنم، اما از اينكه ديدم ارجاعهاي كتاب سرمايه نارسايي هايي را در دانش مولف آن نشان ميدهد كاملاً يكه خوردم… ماركس از روح علميسده نوزدهم بهره اي نبرده بود. بر عكس،ماركس نظريات كهنه شده اي را به ارث برده بود كه در«علم طبيعي» سده هجدهم، در آلمان زمان او، حاكم بود. در اين نوع«علم طبيعي» تلاش ميشود كه جهان را از طريق شهود هنري بازآفريني كنند.» از اين رو ماركس در بيشتر جاها به جاي«تحليل علمي» به سرايش شعر اجتماعي پرداخته است.» ( ۲۱ ) پس بنا بر نظر ژرژ سورل، ماركسيسم چيست؟ او پاسخ ميدهد: «ماركسيسم، اسطورۀ پرولتارياست» ولي اسطوره چيست؟ سورل ميگويد: اسطوره،سرچشمۀ الهام يك گروه،يك قوم يا يك جامعۀ مخفي است. اسطوره، وجود آنها را توجيه و بقاي آنان را تضمين ميكند. اسطوره، نوعي نظامي(ميليتاري) كردن تخيل يا ايمان كور است.اسطوره،نيروي خلاق،حياتي، پراگماتيك وفعالي است كه مستقيماً از عميق ترين«انگيزه هاي» انسان سرچشمه ميگيرد، اما اسطوره به «گروه هاي» انساني تعلق دارد نه به فرد منفرد. از اين رو پذيرش مرجعیت تصاويري كه اسطوره ارائه ميدهد اجباري است و گروه بدان تصاوير ايمان دارد و براي تحقق آنها جان بر كف ميرزمد. بقاي اسطوره و استمرار آن مستلزم اعمال مخربي است كه هدفشان نه انعكاس واقعيت بلكه عمل كردن بر آن و تغيير دادنش است. اسطوره، يك كليت است،تصويري است كه بايد آن را به منزله يك كل در نظر گرفت و نميتوان آن را به اجزاي سازنده اش تجزيه كرد. اما هنگاميكه اسطوره، مرجعيت خود را از دست بدهد به موضوعي براي حظّ زيبايي شناختي مبدل ميشود. تاريخچۀ ماركسيسم از آغاز تا پايان تاييدي بر همين برداشت از اسطوره است. ( ۲۲ ) پی نوشت ها: ۱-Georges Sorel ,Reflections on Violence (English translation ۱۹۱۵ ,reprint New york ,Peter Smith ۱۹۱۴ ), pp. ۱۲۸-۱۲۹. ۲- اين مقا له را نگارنده به فارسی بر گردانده است. ۳-P. Srafa ,The Production Of Commodities by means of Commodities , Cambridge U. P. ۱۹۶۰ .. ۴-Ian Steedman , Marx after Srafa ,London , New Left Books , ۱۹۷۷ ,pp.۱۳-۱۵ ۵-اين مصاحبه نخست در نيولفت روي ويو، شمارۀ ۸۶ (ژوئيه – اوت ۱۹۷۴) به چاپ رسيد . سپس به همراه مقالاتی که ديگر پژوهشگران دربارۀ ساير فيلسوفان مارکسيست نوشته بودند و در مجلۀ مذکور منتشر شده بود در کتاب زير به چاپ رسيد: Western Marxsim, A Critical Reader, London NLB ۱۹۷۷, pp. ۳۱۵-۳۵۰. ۶-مقدمۀ کولتی بر کتاب : L. Colletti & C. Napoleoni , Il Futur del Capitalismo-croll o Sviluppo? , Bari , ۱۹۷۰ , pp. C-CV.,ff. ۷-گويا منظور کولتی پانوشت صفحه ۲۳ کتاب سرمايۀ انحصاری است. – ی. م. Paul A. Baran and Paul M. Sweezy , Monopoly Capital , Pelican Books , ۱۹۶۸ , P.۲۳ ,f. ۸-چاپ اول کتاب سرمايه در هامبورگ و به سال ۱۸۶۷ بوده است. بنابر اين موريس داب بايد بر ترجمۀ ايتاليايی سال ۱۹۶۷ مقدمه نوشته باشد.ي.م. ۹-Marx- Engels , Werke ,Bd. ,۲۹, S. ۲۶۰ . ۱۰- Roman Rosdolsky , The Making of Marx " s Capital ,( translated by Peter Burgess )London ,Pluto Press ,۱۹۷۷ ,P. xiii . ۱۱- Ernst Cassirer , Das Erkenntnis problem , vierter Bd. Hildesheim ,۱۹۷۳ ,S. ۱۱ و برای آگاهی بيشتر از فلسفۀ هگل رجوع کنيد به فصل هفدهم کتاب اسطورۀ دولت، ارنست کاسيرر، ترجمۀ يدالله موقن (تهران، انتشارات هرمس، ۱۳۷۷) ص ۳۶۳-۳۹۸. ۱۲-Benedetto Croce ," The Historical Materialism of Marx and His Alleged Promotion of Commonism From Utopia to Sciece " درکتاب : B. Croce , Philosophy ,Poetry , History (An Anthology of Essays ) (translated by Cecil Sprigge ) Oxford U. P. , ۱۹۶۶ , P. ۶۲۰ . ۱۳-G . F . W . Hegel ,Werke (Suhrkamp verlag = ,۱۹۶۹ , Bd. ۵ , S. ۴۴ ۱۴-کروچه،يپشين ، ص ۶۲۰-۶۲۸. ۱۵-Yvom Gauthier ," Hegel "s Logic from a Logical Point of View " در کتاب زير : R. S. Cohen &M. W. Wartofsky (ed.) Hegel and the Sciences ,D. Reidel Publishing Company ,۱۹۸۴ ,p. ۳۰۳ . ۱۶-Ernst Cassirer , Das Erkenntnisproblem ,Dritte Bd. , Hildesheim , S. ۳۶۴ . ۱۷-Ibid.,S. ۳۷۴-۳۷۵ . ۱۸-Ibid.,S.۳۷۵-۳۷۶ ۱۹-From Georges Sorel ( Essays in Socialism and Philosophy )Edited with anew introduction by John Stanley , Transaction books ,۱۹۸۷ , P.xiv. ۲۰-Georges Sorel ,Reflections on Violence (English translation ۱۹۱۵ ,reprintNew york ,Peter Smith ۱۹۱۴ ), pp. ۱۳۴. ۲۱-From Georges Sorel ( Essays in Socialism and Philosophy )Edited with a new introduction by John Stanley , Transaction books ,۱۹۸۷ , P. XV ۲۲-البته نگارنده مطالبی را که در خصوص مارکسيسم در پيشگفتار خود بر ترجمۀ کتاب اسطورۀ دولت اثر ارنست کاسيرر (تهران، انتشارات هرمس، ۱۳۷۷) گفته است در اينجا تکرارنکرد. پايان |
| < بعد | قبل > |
|---|