new book
سخن هفته
ارتباط ماركسیسم با الهیات هگل
 
(4 ده‌نگدان)

ارتباط ماركسیسم با الهیات هگل

موقن: برخورد دوستان ماركسیست و غیرماركسیست نسبت به مقاله­هایی كه درباره ی ماركسیسم و اندیشه­ی ماركس نوشته­ام كاملاً مأیوس كننده بوده است. مثلاً در مقاله­ی نقد ی بر ماركسیسم كه در كتابم: زبان، اندیشه و فرهنگ1 به چاپ رسیده است نظریه­ی سرافا  (srafa) را آورده­ام كه منسوخ كننده­ی نظریه­های ماركس درباره­ی ارزش و ارزشِ اضافی است.

سرافا كه به مكتب اقتصادی مار‍ژینالیست­ها یا مشتق­گرایان تعلق دارد می­گوید كه تبدیل ارزش به قیمت، یعنی راه­حل ماركس راه حل یك مسئله­ی واهی است. ماركس كلید فهم كاركردهای اقتصاد سرمایه­داری را تحلیل نرخ سود می­دانست و نرخ سود را نخستین تظاهر كار اضافی می­دید كه ویژه­ی اقتصاد سرمایه­داری است. ماركس می­كوشید تا نرخ سود را به مقادیر ارزش ارتباط دهد. بنابراین وقتی نظریه ی سرافا می­تواند نرخ سود و قیمت­های تولید و نیز تخصیص اجتماعی نیروی كار را بدون رجوع به مقادیر ارزش تعیین كند، كل طرح اقتصادی ماركس مردود شناخته می­شود. یعنی نظریه­ی ارزش و ارزش اضافی در نظریه­ی اقتصادی مارکس بی­اعتبار می­شوند. مباهات ماركسیست­ها همیشه این بوده است كه ماركس فروریزی اقتصاد سرمایه­داری را از لحاظ علمی اثبات كرده است و به همین دلیل ماركسیسم، علم است نه اتوپیا. ولی وقتی نظریه­ی ارزش و ارزش اضافی، بی­اعتبار شوند. نظریۀ فروریزی اقتصاد سرمایه­داری نیز مردود شناخته می­شود و اساس ماركسیسم متزلزل می­گردد.

چنان چه ماركسیست­های اقتصاددان ایرانی در این موضوع نظری دارند بیان كنند تاهم منتقدان ماركسیسم و هم هواداران آن از نظر آنان مطلع شوند. موضوع دیگری كه در مقاله­ی نقدی بر ماركسیسم مطرح کرده ام ارتباط ماركسیسم و به­ویژه كتاب سرمایه ی ماركس با دیالكتیك هگل است. طبق تعریف هگل در كتاب علم منطق، دیالكتیك بازنمایی خداست، بدان­گونه كه ذات جاودانش پیش از آفریدنِ طبیعت و هر روح متناهی بوده است. این سخن به این معنا است كه دیالكتیك همان میتوس لوگوس (اسطوره ـ منطق) یا كلمه ی مسیحی است كه به حركت در می آید . حركت دیالكتیكی تاریخ كه ماركس و پس از او پیروانش از آن سخن می­گویند در حقیقت، حركت خدا در زمان است. هگل معتقد بود كه حركتِ خدا در فضا، طبیعت است و حركتِ خدا در زمان، تاریخ است. و هر دوی این حركت­ها، دیالكتیكی­اند . پس این دیالكتیك را نمی­توان ازسیر خدا در زمان جدا كرد. این سیر از آن رو، سیری منطقی یعنی دیالكتیكی است، چون خدا یعنی موجودی معقول یا آن­چنان كه هگل می­گوید، عقل در زمان سیر می­كند. وقتی هگل از عقل در تاریخ سخن می­گوید منظورش سیر دیالكتیكی خدا در زمان است. ولی اگر خدا را كه همان عقلِ كل است حذف كنیم دیگر دلیلی وجود ندارد مبنی بر این كه تاریخ طبق منطقی دیالكتیكی سیر كند.اما اگر به مقدمه­ای كه بر ترجمه­ی خودم از كتاب اسطوره­ی دولت كاسیرر نوشته­ام برگردیم من در آنجا درباره­ی فاشیسم و ریشه­های اجتماعی آن بحث كرده­ام اما نه آقای نیكفر (مجله نگاه نو، بهار 1378، شماره­ی 40، صفحات 45-75) و نه آقای هوشنگ ماهرویان (مجله­ی فرهنگ توسعه، مهر 1378، شماره­ی 39، 40، 41 صفحات 92 – 94) هیچ­كدام به این موضوع اشاره­ای نكرده­اند. اما آقای ماهرویان كمی منصفانه­تر با آراء و عقاید بنده برخورد كرده­اند. ایشان می­نویسند،

«آقای موقن حتا هگل، ماركس، هایدگر، لوكاچ و هوركهایمر و آدورنو و ماركوزه را در مكتب رمانتیك قرار می­دهد و به این ترتیب خود را طرفدار پر و پا قرص روشنگری و مدرنیته می­داند» (همان، 93). آقای ماهرویان بنده را طرفدار پر و پا قرص روشنگری و مدرنیته دانسته­اند و به نظر من این منصفانه­ترین اظهارنظر درباره­ی مطالبی است كه بنده طی یك دهه­ی گذشته نوشته­ام. اگر به مطالب مقدمه­ای  كه بر كتاب اسطوره­ی دولت نوشته­ام بازگردیم باید بگویم كه در مقدمه مطالبی درباره­ی فاشیسم و فاشیست­ها نوشته­ام كه در تقابل كامل با برداشت­های چپ از فاشیسم است. ماركسیست­ها معمولاً فاشیسم را دیكتاتوری سرمایه­داری انحصاری می­دانند و آن را ناشی از بحران اقتصاد سرمایه­داری می­شناسند و رهبری­ جنبش فاشیسم را در دست بورژوازی كمپرادور می­دانند. ولی من در مقدمه­ی خود گفته­ام كه فاشیسم یك جنبش انقلابی ـ ارتجاعی است كه مهم­ترین خصلت آن این است كه می­تواند دست به بسیج توده­ای بزند و میلیون­ها نفر را در حمایت از برنامه­های ارتجاعی و واپس­گرایانه­ی خودبه كوچه و خیابان بكشد. نهضت­های سوسیالیستی همیشه بر این نكته تأكید می­كرده­اند كه آن­ها جنبش­های مردمی و خلقی هستند؛ ولی با ظهور فاشیسم، ملاحظه شد كه فاشیست­ها نیز جنبش خود را خلقی ومردمی قلمداد می­كنند و حكومت خود را متكی بر توده­های تهی­دست می­دانند. و این پدیده­ای بود ناآشنا برای سوسیالیست­ها. از این رو حتا بعضی ماركسیست­ها جنبش نازی در آلمان را جنبشی شبه ماركسیستی می­دانند. توماس مان دیكتاتوری فاشیست­های آلمانی را دیكتاتوری وحشی خلق می­نامید .در مقدمه نقل كرده­ام كه فاشیست­ها، محافظه­كاران و سنت­پرستانی هستند كه از جهان مدرن و ارزش­های مدرن و حشت دارند. آنان در پی آنند كه جامعه را به عقب برگردانند و به­ویژه به قرون وسطا رجعت كنند.

فاشیسم یك جنبش انقلابی ولی ارتجاعی است. اگر چنین است پس واژه­ی انقلاب كه برای ماركسیست­ها واژه­ی مقدسی است تقدس خود را از دست می­دهد. انقلابی مانند انقلاب فرانسه می­خواهد جامعه را به جلو براند و جهشی در امور ایجاد كند و اعلامیه­ی حقوق بشر و شهروند را به كرسی قدرت بنشاند، اما انقلاب ملی فاشیست­ها در آلمان می­خواهدجا معه را به عقب براند و جهشی در امور در جهت ارتجاعی و رجعت به گذشته ایجاد كند. این شعار موسولینی كه من یك انقلابی و یك مرتجعم، تعریف رسایی برای فاشیست بودن است. دربارۀ همین یك جمله­ی موسولینی می­توان كتاب­ها نوشت البته گفتنی است که موسولینی پیرو ژرژ سورل بود. ژرژ سورل هم مارکسیست بود و هم فاشیست؛هم مداح لنین بود و هم مداح موسولینی. نه فقط فاشیست­ها انقلابیون مرتجع­اند بلكه بسیاری از كمونیست­های وطنی نیز در زمره­ی انقلابیون مرتجع قرار می­گیرند. بنده به این نتیجه رسیده­ام كه زد و بند نیروهای چپ با ارتجاع در هفتاد،  هشتاد ساله گذشته بر اثر اشتباه نبوده است بلكه بر چپ ایران تمایلات شدیداً ارتجاعی حاكم است. اصلاً بگذارید مسئله­ی مهمتری را در همین خصوص مطرح كنم كه مربوط می­شود به مسخ شدن ماركسیسم پس از انقلاب اكتبر روسیه. ماركسیسم تا زمان انقلاب بلشویكی در روسیه، یك ایدئولوژی كارگری اما غربی بود. اما پس از انقلاب بلشویكی در روسیه و مداخله كشورهای غربی در جنگ داخلی روسیه و حمایت آنان از ارتش سفید در برابر ارتش سرخ و انزوای روسیه، كم­كم بلشویك­ها این سیاست را اتخاذ كردند كه مستعمرات را علیه كشورهای استعمارگر  بشورانند. با اتخاذ این سیاست كه آن را حمایت از جنبش­های ملی و رهایی بخش می نامیدند، بلشویك­ها، ماركسیسم را مسخ كردند و آن را به یك ایدئولوژی ار تجاعی، ناسیونالیستی، ضد غربی و جهان سومی تنزل دادند. با ظهور مائوئیسم و كاستروئیسم بیش از پیش ماركسیسم به یك ایدئولوژی ارتجاعی جهان سومی تنزل یافت.

ماركسیست­های ایرانی در چنین ماركسیسمی پرورش یافته­اند، از این رو آنان در ماركسیسم، پشتیبانی برا ی اعتقادات سنتی و ارتجاعی خودمی­یابند. برای آنان معضل عمده­ی كشورهای جهان سوم از جمله ایران این است كه غرب آن­ها را عقب نگاه داشته است. پس غرب دشمن ماست. البته ماركسیست ایرانی به خاطر ساخت اسطوره­ای اندیشه­اش غرب را یك شخص می­داند. انگلیس برای ایرانی اعم از مصدقی و توده­ای یك شخص است. آمریكا یك شخص است. مثلاً‌وقتی می­گوید مرگ بر آمریكا، یعنی با جاری كردن واژه­ی مرگ كه نام ملك­الموت است، او حضور یابد و برود جان شخصی را كه آمریكا نامیده می­شود بگیرد. شیوه­ی تفكر اسطوره­ای یعنی همین. این شیوه­ی تفكر، هم طرز تفكر نیروهای راست و سنتی است و هم طرز تفكر مصدقی و توده­ای. حال   برداشت   لنینیست­ها            یا         ما ئوئیست­ها را با  نظر ماركس   درباره­ی نقش استعمار غرب در تحول كشورهای آسیایی و آفریقایی مقایسه كنید تا دریابید ماركسیسم در دست لنین، استالین، مائو و كاسترو چگونه مسخ شده و به چه چیز ضد ماركسیستی بدل گشته است. من برای نخستین بار گزیده­ای از مقاله­های ماركس و انگلس درباره­ی استعمار را ترجمه كردم تا تلویحاً نشان دهم كه ماركسیست­های ایران تا چه حد از عقاید ماركس بی­اطلاعند؛ و آن­چه آنها درباره­ی مبارزات ضد امپریالیستی خلق­ها می­گویند در حقیقت همان جنگ علیه كفار و اجنبی است كه لباس تازه­ای بر آن پوشانده­اند. ماینكه (Meinecke) می­گوید كه تبلیغات كلكتیویستی چپ آلمان مانند ارجحیت مالكیت جمعی بر ماكیت خصوصی، ارجحیت جمع بر فرد و نظیر این­ها زمینه را برای ظهور یك حكومت توتالیتاریستی یا تمامت­خواه در آلمان فراهم كرده بود و هیتلر از میراث چپ آلمان سود فراوان برد.

ماركسیسم ـ لنینیسم نیز در ایران حربه ای شد برای جنگ با تجدد، فرهنگ غرب و تخطئه دموكراسی. یعنی چپ ایران آب به آسیاب نیروهای ارتجاعی ریخت و برای آن­ها ایدئولوژی فراهم كرد. روشنفكر ایرانی كه از متن سنت و اعتقادات خرافی سر بر كشیده بود برای آن­كه از این اعتقادات دست نكشد و برایشان پشتوانه­ی علمی نیز فراهم آورد ماركسیست می­شد؛ زیرا در ماركسیسم، به خیال خود، تأییدی بر اعتقادات سنتی، ضد دموكراتیك، ضد غربی و غیرعقلانی خود می­یافت. مارکسیسم عبارت بود از بازگشت به كمون اولیه، محو تقسیم كار، محو فرهنگ، و به­ویژه علم و فرهنگ غربی، محو دموكراسی و عقلانیت و اعاده­ی بربریت و بدوی­گرایی، خلاصه­ی كلام آن­كه ماركسیسم در ایران معجونی شد از عقب مانده­ترین اعتقادات خرافی و سنتی، عقاید ضد غربی و ضد عقلانی؛ و نیز التقاطی از فاشیسم و بلشویسم و مائوئیسم و كاستروئیسم و عقاید فانون.پرسشگر: آقای موقن اجازه دهید كه به بحث اصلی برگردیم. شما مدعی شدید كه مادر ماركسیسم، الهیات هگل است. آیا این­طور هست؟موقن: هدف كانت نشان دادن محدودیت­های متافیزیك بود. ولی كانت ضمن نقد متافیزیك، آن را از مفهوم شیء فی­نفسه آزاد ساخت و همین سبب شد كه به متافیزیك جان تازه­ای دمیده شود و سه نظام متافیزیكی بر پایه فلسفه­ی انتقادی كانت ظهور كنند. یكی فلسفه­ی شلینگ كه مبدأ حركتش كتاب كانت، نقد قوه­ی داوری است، دوم فلسفه­ی فیخته كه فلسفه­ای شخص بنیاد است یعنی بر پایه­ی اراده­ی سوژه یا اداره­ی من برپا شده و مبدأ حركتش كتاب نقد خرد عملی كانت است و سوم فلسفه­ی هگل كه مبدأ حركتش كتاب كانت، دین در محدوده­ی فقط عقل است. هگل از همان آغاز جوانی به الهیات و مباحث دینی علاقه داشت و هدفش این بود كه شرّ و بدی موجود در جهان را توجیه كند. بنابراین  فلسفه ی  هگل تئود یسه یا اثبات عدل الهی است. هگل در آثار خود از تاریخ در قالب اصطلاحات دینی و از دین در قالب اصطلاحات تاریخ سخن می­گوید. او به جای دین، فلسفه ی دین و به جای خدای تورات و انجیل­ها كه به نظر او با تصورات انسان گونه پنداری آمیخته است، مفهومی انتزاعی از خدا یعنی ایده، عقل یا روح مطلق را می­گذارد. هگل برای  چنین تبدلاتی و نیز برای  بیان نظریات خود به یك دستگاه منطقی خاص نیاز داشت كه آن را بنا نهاد. او از این­كه متكلمان و فیلسوفان مسیحی می­خواستند وجود خدا را از طریق وجود جهان اثبات كنند ناخرسند بود؛ زیرا معتقد بود كه نه جهان بلكه خدا، اصل است. ما باید خدا را اصل بدانیم و جهان را مخلوق او. ما باید وجود جهان را از خدا استنتاج كنیم نه برعكس یعنی نه آن­كه وجود خالق را از مخلوق به­دست آوریم. بنابراین كار متكلمان و فیلسوفان مسیحی كه می­خواستند وجود خدا را از طریق وجود جهان اثبات و استنتاج كنند كار نادرستی بوده است. هگل در كتابش علم منطق می­گوید كه امر متناهی، ایده­آل است یعنی انگاره و تصور است؛ یعنی جهان كه امر متناهی است چیزی نیست كه وجودش، مطلق و غایی و جاودان و نامخلوق باشد. هگل این كار را نخستین گزاره­ی ایده­آلیسم قرار می­دهد این گزاره در ضمن می­گوید كه امر نامتناهی، ایده است، لوگوس یا كلمه­ی مسیحی است كه امر متناهی برای وجودخود بدان نیاز دارد. یعنی اصلِ امر متناهی، در خودش نیست، بیرون از خودش است  یعنی  در امر نامتناهی یا در خداست. دومین گزاره­ی فلسفه­ی هگل این است كه مسئلۀفلسفه  تحقق همین اصل ایده­آلیسم است؛ یعنی فلسفه باید نشان دهد كه همه چیز تحقق كلمه مسیحی است و همه چیز، درون­باشی خداست یعنی همه چیز درون خدا می­گذرد. گزاره­ی سوم فلسفۀ هگل این است كه باید وجود امر متناهی را از میان برد؛ یعنی باید جهان را در ایده یا در روح مطلق محو كرد فهم گزاره­ی سوم فلسفه­ی هگل دشوارتر است یعنی باید توضیح داد كه: 1) چرا باید ایده­آلیسم، امر متناهی و جهان را از میان  ببرد تا خود را متحقق سازد؟ 2) محو جهان و امر متناهی چگونه صورت می­گیرد؟ پاسخ پرسش نخست: اگر امر متناهی برجای بماند، تصور امر نامتناهی محال می­شود. هگل معتقد بود كه فهم، مقید به اصل امتناع تناقض است؛ بنابراین امر متناهی را از امر نامتناهی جدا و مجزا می­كند. اما خرد كه البته منظور او خرد دیالكتیكی است پای­بند اصل امتناع تناقض نیست بلكه برعكس به اصل جمع نقیضین یا انطباق تقابل های دیالكتیكی معتقد است. فهم، مقید به امر كلی منطقی است و موضوعش بیرون از خودش قرار دارد، اما خرد دیالكتیكی، وحدت امر متناهی با امر نامتناهی در درون امر نامتناهی است؛ یا یگانگی ایده با هستی در درونِ ایده است. هگل در كتاب خود دایره­المعارف فلسفی نقایصی را كه به فهم، نسبت می­دهد بر­می­شمارد. مثلاً می­گوید:1) ‌فهم اجازه می­دهد كه امر متناهی بر جای بماند؛ فهم، نه تنها امر متناهی را محو نمیكند بلكه آن را به هستی­یی پابرجا، تبدیل می­نماید. 2) فهم  امر نامتناهی را به امر متناهی تقلیل می­دهد. 3) فهم، امر متناهی را واقعی وامر نامتناهی را صرفاً انتزاغی و ایده­ال [= صوری]  می­داند. یعنی به نظر هگل فهم، كه پای­بند اصل امتناع تناقض است، علوم طبیعی را بنا می­نهد و همه­ی ادعاهای فلسفه یا ایده­الیسم را وارونه می­كند. مثلاً‌بنا بر عقیده­ی هگل، ایده­الیسم می­گوید كه امر متناهی وجودی مستقل ندارد اما امر نامتناهی دارد، اما برعكس فهم، مدعی است كه امر متناهی وجودی مستقل دارد و امر نامتناهی را باید از طریق امر متناهی استنتاج كرد فهم، به وجود جهان مادی یعنی به ماتریالیسم و حس مشترك اعتقاد دارد و علم را بر همین اساس بنا می­نهد. بنابراین به نظر هگل ماتریالیسم و علم  آنتی­تز فلسفه یا نفی آنند.هگل به متكلمان و فیلسوفان مسیحی ایراد می­گیرد كه آنان می­خواسته­اند وجود خدا را از طریق وجود جهان به اثبات برسانند؛ اما آنان در نیافته بودند كه جهان را كه هیچ است اساس اثبات خدا، كه همه چیز است، قرار داده­اند؛ یعنی امر مخلوق و مشتق را در مرتبه­ی نخست و خدا یا خالق را در مرتبه­ی دوم جای داده­اند. هگل به دو نوع منطق قائل است؛ یكی منطق فهم، كه پای­بند اصل امتناع تناقض است، و پایه­ی علم است و دیگری منطق خرد، كه آن را دیالكتیك می­نامد؛ این منطق بر خلاف منطق فهم، بر پایه­ی انطباق تقابل­های دیالكتیكی یا جمع نقضین دیالتیكی است.این مطلب را در پرانتز بگویم كه همه­ی این مطالبی كه هگل می­گوید در آثار اعضای مكتب فرانكفورت پژواك یافته اند. حمله­ی آنها به فهم و منطق و علم همه بر پایه­ی همین اظهارات هگل است.

بنابر عقیده­ی هگل منطق فهم می­گوید ، كه امر متناهی هست و از این طریق می­شود امر نامتناهی را به دست آورد؛ در حالی كه منطق دیالكتیكی می گوید امر متناهی وجودی مستقل ندارد و وجودش وابسته به امر نامتناهی است. یعنی جهان امری مشتق و فرعی است كه اصلش در خودش نیست و در آنتی­تزش است؛ یعنی در امر نامتناهی است. از سوی دیگر امر نامتناهی نیز برای تعین خودش به امر متناهی وابسته است. امر نامتناهی نیز نفی آنتی­تزش یعنی نفی امر متناهی است. به سخن دیگر امر متناهی و امر نامتناهی دو قطب دیالكتیكی­اند. در حقیقت منشأ منطق دیالكتیكی هگل عبارت از خدایی است كه از اعماق تاریكی بیرون می­آید. این خدا یا هستی محض برای آن­كه به وجود خودآگاه شود و متعین گردد دو پاره می­شود: هستی و نیستی. هستی نفی نیستی است و آنتی­تز آن است، نیستی نیز نفی هستی و آنتی­تز آن است. اكنون این دو، مجدداً‌در یك رابطه­ی دیالكتیكی یگانه می­شوند و این میتوس ـ لوگوس یعنی اسطوره ـ منطق یا كلمه­ی مسیحی به حركت در می­آید؛ و سپس باحركت همین اسطوره ـ منطق دیگر مقولات منطقی به دست می­آیند. می­بینیم كه هگل جهان مادی را نه با ماده بلكه با مقولات منطقی كه سرشتی اسطوره­ای دارند بنا می­نهد.

ماركس نیز جامعه را با مقولات اقتصادی بنا می­نهد. اما مقولات اقتصادی ماركس نیز مانند مقولات منطقی هگل، سرشتی اسطوره­یی دارند    چون از روی كتاب علم منطق هگل ساخته و پرداخته شده­اند. هگل از هستی و نیستی سخن می­گوید؛ ماركس از تولید و مصرف. یعنی هستی = تولید، و نیستی = مصرف. هگل از تقابل هستی و نیستی مقوله­ی شدن را خلق می­كند؛ ماركس نیز از تقابل تولید و مصرف مقوله­ی گردش كالا را به دست می­آورد. بنابر این ، شدن هگلی   گردش كالا در اقتصاد ماركس شده است. و به همین طریق ماركس مقولات اسطوره­ای ـ اقتصادی خود را طبق الگوی علم منطق هگل می­آفریند. درست است كه هگل از مقولات منطقی سخن می­گوید اما این مقولات سرشتی اسطوره­ای دارند . همین­طور نیز مقولات اقتصادی ماركس سرشتی اسطوره­ای دارند. وقتی هگل از انطباق تقابل­ها یعنی یگانگی سوژه [نفس درك­كننده، شناسنده] و ابژه [موضوع شناختی، عین] سخن می­گوید در حقیقت منظورش این است كه جهان مادی  را در ایده یا روح مطلق، عین را در ذهن، هستی را در اندیشه مستحیل كرده است.از سوی دیگر در فلسفه­ی طبیعت هگل، طبیعت، ایده­ی با خود بیگانه است یعنی ایده، روح مطلق یا خدا به صورت طبیعت متجسد شده است؛ پس طبیعت، روحی است كه متجسد شده است. بنابراین در درون ماده، تناقض وجود دارد. علاوه بر این چون جهان مادی اصلش در ایده است و وجودی مستقل ندارد پس وجودی است در تناقض با خود. از سوی دیگر چون انسان، روحی است كه كالبد پذیرفته، پس موجودی با خود بیگانه است. یا طبق اعتقادات مسیحی چون آدم و حوا از امر خدا سرپیچی كردند و از میوه­ی درخت ممنوعه بخورند، گناهكار شدندو از بهشت رانده شدند و به زمین هبوط كردند.گناه نخستین انسان سبب شد كه او با ذاتش بیگانه شود و به زمین هبوط كند. همه­ی این مطالب هم به آثار كمونیست­هایی چون لوكاچ و اعضای مكتب فرانكفورت راه یافته اند وهم به آثار فیلسوفان دست راستی مانند مارتین هایدگر.روشنفكران ما هم كه سرچشمه­های تاریخی فلسفه­ی هایدگر و لوكاچ و اعضای مكتب فرانكفورت را نمی­شناسند و قدرت فهم آن­ها را ندارند طوطی­وار الهیات مسیحی را به عنوان آخرین دستاوردهای فلسفی و روشنفكری تكرار می­كنند. اساطیر یهودی ـ مسیحی و الهیات هگل به آثار خودماركس و انگلس راه می­یابند و آن­ها را اشباع می­كنند. مثلاً ماتریالیسم دیالكتیكی، تناقض درون ماده را یك اصل قرار می­دهد و ماتریالیسم تاریخی نیز همه­جا از تناقض سخن می­گوید. ولی تناقض فقط میان گزاره­های منطقی و احكام وجود دارد نه در اشیاء و میان گروه­های اجتماعی، ولی چنان­چه به یاد آوریم كه هگل جهان را با مقولات اسطوره­ای ـ منطقی بنا می­نهد نه با ماده، پس او می­تواند از تناقض سخن گوید چون منظورش تناقض منطقی است. اما بنده شخصاً‌ نمی­فهمم چرا ماركس و ماركسیست­ها نیز از تناقض سخن می­گویند در حالی كه باید از تقابل واقعی یا تضاد سخن بگویند.نكته­ی در خور توجه این است كه ماركسیست­های ایرانی چون با فلسفه­ی هگل آشنا نبوده­اند و تعلیم فلسفی نیز نداشته­اند، تناقض یعنی   Contradictionرا، تضاد یعنی   Contraryترجمه كرده­اند كه از دیدگاه هگلیانیسم و ماركسیسم اشتباه فاحشی است. مثلاً بحث از خودبیگانگی یا بحث پرستش بت­وار كالاها در آثاررا ماركس در نظر بگیرید؛ آیا این مباحث خود حاكی از این نیست كه ماركسیسم، الهیات هگل است و دشمن آشتی­ناپذیر علم و ماتریالیسم؟ به نظر من ماركسیسم به تاریخ اساطیر و ادیان تعلق دارد و جنبش كمونیسم یك جنبش دینی است و نفوذ خودماركس نیز بیش­تر نفوذ یك پیامبر است تا یك دانشمند وفیلسوف.پرسشگر: آقای دكتر همه­ی ما می­دانیم ایده­آلیسم آلمان به دو صورت از كانت شروع شده است. خودكانت معتقد است كه انقلابی كوپرنیكی در فلسفه انجام داده است. به نظر می­رسد در فلسفه­ی مدرن كانت سنگ بنای خوبی پی­ریخته باشد.موقن: آن­چه كانت درباره­ی شیء فی­نفسه می­گوید این است كه شی­ء فی­نفسه كه حكیمان مابعدالطبیعی از آن سخن می­گفتند شیئی شناختی نیست چون علم ما فقط به عوارض وامر تجربی تعلق می­گیرد نه به ذوات. من در همان مقاله­ی نقدی بر ماركسیسم گفته ام كه منطق هگل، منطق فهم شهودی است كه البته هگل آن را خرد دیالكتیكی می نامد. ولی این خرد، همان شهود اسطوره ای است. زیرا این خرد، فقط آن چیزی را كه خودش آفریده، برون خویش دارد. چنین خردی با معضلاتی كه فهم، برای شناخت جهان محسوس با آن­ها روبروست ناآشناست. در منطق هگل، فهمِ  شهودی، هر چیز را از پس پرده بیرون شدن خودش می­داند. متعین شدن هر شیئی را به معنای متعین شدن یگانگی آغازینی می­شناسد كه ایده ­دارا بوده است.در منطق هگل، هر شیء با مفهومش این همان است یعنی یكی است. دقیقاً مانند وضعی كه شیء و مفهومش در اسطوره دارند. در حقیقت فهم شهودی، همان فهم اسطوره­­ای است. و منطق هگل چون سرشتی دینی دارد باید در آن شی­ء با مفهومش هم هویت باشد. شاید به همین سب است كه كاسیرر در جلد دوم فلسفه­ی صورت­های سمبلیك: اندیشه­ی اسطوره­ای  ، دیالكتیك آگاهی را به كار می­برد؛ چون اندیشه­ی اسطوره­ای همان خصوصیاتی را دارد كه منطق دیالكتیكی هگل داراست. اما در نظریه­ی شناخت كانت در برابر فهم، امر محسوس قرا رمی­گیرد كه فهم به تدریج با كمك مقولات خرد آن را متعین می­سازد؛ اما هرگز نمی­تواند شی­ء را در مقولات مستحیل كند؛ یعنی بر خلاف منطق دیالكتیكی هگل، در فلسفه­ی كانت شی­ء و مفهومش این همان یا هم هویت نیستند. در فلسفه­ی کانت برای فهم تجربی میان امر واقعی و امر صرفاً‌ممكن، حایل وجود دارد اما در فلسفه­ی هگل، اندیشه و موضوع اندیشه، شناسنده (سوژه) و موضوع شناخت (ابژه)، چیزی واحدند. بدین معنی كه ذهن، عین را در خود حل می­كند و شی­ء به مفهوم تبدیل می­شود یا همان­طور كه قبلاً‌گفتیم ایده یا خدا، جهان را در خود مستحیل می­كند.پرسشگر: از انقلاب كوپرنیكی كانت چیزی نگفتید.موقن: انقلاب كوپرنیكی كانت عبارت از این بود كه وی می­گفت كه ذهن از همان مراحل بسیار مقدماتی شناخت دخیل است. آگاهی در ایجاد تصویری كه از شی­ء یا از ابژه در ذهن نقش می­بندد از همان آغاز دخالت دارد تصویر شی­ء كه در آگاهی ساخته می­شود پیش از این وحدتِ تركیبی و نیز خارج از آن، وجود ندارد؛ بلكه فقط بر اثر این وحدتِ تركیبی شكل می­گیرد یعنی ذهن در تنظیم و تشكیل تصویر شی­ء نقش اساسی دارد مثلاً ‌آگاهی، تأثیرات حسی را در ظرف مكان و زمان قرار می­دهد، یا میانشان رابطه­ی علت و معلولی برقرار می­كند و كارهایی مانند این­ها. چنان­چه آگاهی دست به چنین كارهایی نمی­زد، ما از شناخت پدیدارها ناتوان بودیم. بااین همه اگر تأثیرات حسی و امور تجربی نیز نبودند از دست ذهن بشر به تنهایی كاری ساخته نبود شناخت ما منوط به وجود امور تجربی و محصور در آن­هاست. پس چیزی فراسوی امور تجربی، مثلاً‌شی­ء فی­نفسه، برای ما ناشناختنی است.فلسفۀ انتقادی كانت درباره­ی شرایط امكان امور واقع تحقیق می­كند یعنی چه عللی سبب می­شوند كه پدیداری رخ دهد. اما فلسفه این پدیدار را ایجاد نمی­كند. هدف كانت در كتاب نقد خرد ناب ارائه مبانی فلسفی برای فیزیك نیوتنی بود. كانت می­گفت كه فهم انسان، قوانین طبیعت را كشف نمی­كند بلكه فهم انسان منبع آن قوانین است. «فهم، قوانین (از پیشی) خود را از طبیعت نمی­گیرد بلكه آن قوانین رابه طبیعت تجویز می­كند.» كانت همین اصل را به حوزه­ی اخلاق نیز تعمیم می­دهد. در این­جا نیز انسان قوانینی را كه اراده­ی خدا یا هر مرجع مذهبی یا سیاسی بر وی تحمیل كرده باشد، نمی­پذیرد. به عقیده­ی كانت اراده­ی هر انسانی كه بخرد باشد به­طور كلی اراده­ی قانون­گذاری است. یك انسان بخرد از هیچ قانونی اطاعت نمی­كند مگر آن­كه خود او همان قانون را وضع كرده باشد. اما هگل به كانت و فیخته این ایراد را می­گیرد كه آن دو، مفهومی از آزادی را اعلام كرده و به كرسی نشانده­اند كه مفهومی صرفاً ایده­آل یا صوری است. به این معنی كه اندیشه در حین یافتن خودو اظهار وجود، تماس خویش را با جهان واقعی از دست می­دهد. ترسیم یك تصویر ایده­آلی از امور یعنی گذاشتن یك باید باشد در برابر وضع تاریخی امور، وظیفه­ی فلسفه نیست. به نظر هگل چنین ایده­آلیسمی باطل است. بنابراین هگل ایده­الیسم خود را ایده­آلیسم عینی می­نامد؛ یعنی امور جهان را معقول می­شناسد. هگل مدعی است آن­چه وجود دارد عقلانی است. پی­آمد این ایده­الیسم ارتجاعی این بود كه هگل دولت پروس را دولت مبتنی بر عقل خواند.در فلسفه ی هگل طبیعت،خدا در دیگر بودگی خویش است اما تاریخ ،خود خدا است.ولی تاریخ زمانی  تحقق  می یابد که دولت تشکیل شده باشد.بنابر این هگل دولت را تجسد روح جهان یعنی تجسد خدا بر زمین می­نامید. فرد در برابر دولت یعنی در برابر خدای متجسد از هیچ حقی برخوردار نیست. از این رو هگل به جنگ نظریه­ی حقوق طبیعی بشر و به جنگ نظریه­ی دولت مبتنی بر قرارداد رفت. این ضدیت با حقوق بشر و شهروند ونیز  با نظریه­ی دولت مبتنی بر قرارداد میراثی بود كه از هگل به ماركس رسید. برای ماركس پرولتاریا، خدای متجسد بر زمین است. بنابراین دیكتاتوری پرولتاریا، تجسد روح مطلق هگلی است، یعنی یك دولتِ تئوكراتیك از نوع قرون وسطایی است كه فرد در برابرش از هیچ حقی برخوردار نیست. عقاید هگل و ماركس تفاله­های قرون وسطا هستند. كانت می­گفت: «فقط یك فرمان لازم­الاطاع وجود دارد: بنابر آن دستوری عمل كن كه در عین حال بتوانی بخواهی كه آن دستور یك قانون كلی گردد» به عقیده­ی هگل این فرمان لازم­الاطاع  كانت فقط یك قانون انتزاعی و صوری است كه اراده­ی فرد را مقید می­كند اما در برابر واقعیت امور كاملاً ناتوان است.در نظام فلسفی كانت جهان اخلاق یا قلمرو غایات در تقابل با جهان طبیعی یعنی جهان علت ها و معلول­ها قرار دارد. می­توان وحدت این دو جهان را اصل موضوعه قرار داد؛ اماهرگز نمی­توان یگانگی این دو را اثبات كرد.. به عقیده­ی هگل، كانت یك باید باشد، در برابر آن­چه هست، گذاشته است. در حالی كه هگل معتقد است آن­چه هست همان باید باشد، است. گفتیم كه فلسفه­ی هگل نوعی توجیه عدل الهی است. یعنی توجیه شرّ و بدی در جهان. بنابراین به نظر هگل وضع امور، عقلانی است. آن­چه هست و آن­چه باید باشد، بر هم منطبق­اند. امور جامعه از آن رو عقلانی است چون امور، فراباشی خدا هستند، آن­ها درون خدا رخ می­دهند. كانت می­گوید: آزادی یا اختیار به این معنی است كه قانونی كه ما در اعمال خود از آن اطاعت می­كنیم از بیرون یعنی از طریق كتاب مقدس(وحی )، پاپ یا فرمانروا بر ما تحمیل نشده باشد؛ بلكه شخص اخلاقی، این قانون را خود برای خویش وضع كرده باشد. به راستی اگر روشنفكران ما طی هفتاد- هشتاد ساله گذشته به جای این­كه سنگ ماركسیسم ـ لنینیسم را به سینه بزنند پیرو كانت شده بودند چه تحول عظیمی در شیوه­ی تفكر و نگرش ما به وجود می­آمد؟ هدف روشنفكران ماركسیست ـ لنینیست، نه فقط در كشور ما بلكه در دیگر كشورها نیز، همیشه این بوده است كه اوضاع اجتماعی را به هم بریزند و در بحبوحه­ی ناامنی و هرج و مرج، قدرت سیاسی را به دست بگیرند و دیكتاتوری پرولتاریا را بر پا دارند تا معجزاتی را كه ماركس برای دیكتاتوری پرولتاریا بر شمرده بود، به منصه­ی ظهور رسانند یعنی آسمان بر زمین جلوس فرماید و بهشت برین بر فرشِ‌زمین گسترده شود.هدف روشنفكر ماركسیست، فرهنگ­سازی نبوده بلكه انقلاب بوده است. یعنی هدف ماركسیست­ها این بوده است كه توده­ها را سیاسی و تا می­توانند رادیكال كنند و با این كار آن­ها را به صحنه­ی مبارزه بكشانند و وضع مستقر و موجود را واژگون كنند؛ یعنی دقیقاً همان هدفی را دنبال می­كنند كه فاشیست­ها نیز  می­كنند. فاشیست­ها از كمونیست­ها یاد گرفته­اند كه توده­ها را به صحنه آورند و با نیروی لگام گسیخته آنان، تجدد و مدرنیته را از ریشه در آورند و بدویت را جایگزین آن كنند. هم­چنان كه قبلاً گفتم به نظر من كمونیسم  یك چنبش دینی است و ماركس نیز نقش پیامبر را در این جنبش دارد.پرسشگر: من خیلی متشكرم كه بحث بسیار خوبی را شروع كردید. ولی فكر می­كنم كه این بحث فنی است وخواننده برای فهم مطالب مشكل داشته باشد. چنان­چه بحث روی زمینه­های آشناتری باشد برای خواننده­ی مجله مفیدتر خواهد بود شما ضمن صحبت­های خود اشاره كردید به این كه كارل ماركس پیامبر بوده، می خواستم اگر ممكن است در این زمینه توضیح بیش­تری بدهید.موقن: برداشت ما از پیامبری معمولاً تحت تأثیر برداشت ما از پیامبرانی چون حضرت موسی، حضرت عیسی و حضرت محمد است. اما در جامعه­شناسی دین مفهوم پیامبری دامنه­ی گسترده ­تری دارد. ماكس وبر پیامبری را دو نوع می­داند. البته مشروح بحث پیامبری در كتاب جامعه­شناسی دین ماكس وبر آمده است و تالكوت پارسونز بر ترجمه­ی انگلیسی آن مقدمه­ای نوشته­ است كه من آن را به فارسی برگردانده­ام و در كتاب عقلانیت و آزادی2 چاپ شده است.یكی پیامبر اسوه و دیگری پیامبر اخلاقی، پیامبر اسوه كسی است كه طریقتی را برای زندگی ارائه می دهد وهركس كه مایل بود به دلخواه خویش می­تواند به طریقت او سر بسپرد و زندگی پیامبر اسوه را سرمشق زندگی خود قرار دهد. این نوع پیامبری به وضع موجود و مستقر اجتماعی كاری ندارد و بدان اعلان جنگ نمی­دهد و خواهان از میان بردن هنجارهای معمول در اجتماع نیست. هركس خواست پیرو پیر طریقت می­شود؛ ولی پذیرش رهبری او اجباری نیست. اما بر عكس، پیامبر اخلاقی به وضع موجود كه آن را ناراست و كژ می­داند. اعلان جنگ می­دهد و رسالت خودر ا در واژگونی وضع موجود می­داند تا بر ویرانه­های آن وضع جدید كه بشارت بر پایی­اش را داده است تأسیس کند. ماكس وبر پیامبران بنی­اسرائیل، حضرت عیسی و حضرت محمد را نمونه اعلای این نوع پیامبری می­داند. برخلاف پیامبر اسوه، رهبر ی پیامبراخلاقی بر جامعه استوار می­شود و پذیرش رهبری او اجباری است. ولی وبر پیامبری اخلاقی را فقط به انبیای مذكور منحصر نمی­كند و هر كسی را كه به وضع موجود و مستقر اجتماعی اعلان جنگ دهد و خواهان برقراری وضع دیگری باشد، پیامبر اخلاقی می داند. در این­جا وبر پیامبران اخلاقی را به دو نوع تقسیم می­كند. یكی آنانی كه با اعلان جنگ به وضع موجود باعث گسست در امور می­شوند و موجبات پیشرفت اجتماعی را فراهم می­آورند. دوم آن پیامبرانی كه به وضع موجود اعلان جنگ می­دهند و باعث گسست در امور می­شوند اما جامعه را به عقب می­برند.  پیامبران اخلاقی فرمان­هایی را برای مردم صادر می­كنند و پیروان مكلفند كه دستورات آنان را اجرا كنند. برخلاف پیامبر اسوه، پیامبر اخلاقی از مردم می­خواهد كه نه از زندگی شخص او بلكه از دستورات و احكام او تبعیت كنند و با نظم هنجار آفرینی كه او برپا داشته خود را انطباق دهند. البته ذكر این نكته در این جا ضروری است كه هگل و ماركس و ماكس وبر آلمانی­اند و شاید آلمانی­ها مذهبی­ترین مردم اروپا باشند. آلمان سرزمین پروتستانیسم است ولوتر در میان آلمانی­ها ظهور كرده است. از این رو در میان آلمانی­ها و به ­ویژه سه متفكر مذكور نوعی برداشت دینی و پیامبرگونه از تاریخ مشاهده می­شود. ماكس وبر جامعه­شناس، كه در قرن بیستم یعنی عصر سكولاریسم رشد و نمو یافته است، هنوز هم در افكار لائیك خود، مذهبی می­اندیشد و تاریخ را صحنه­ی ظهور پیامبران می­داند كه با ظهور هر یك از آنان جامعه گامی به جلویا به عقب برداشته است. به سخن دیگر وبر تاریخ لائیك را نیز به شیوه­ی خاص خودش به تاریخ دینی تبدیل می­كند. اهمیتی را كه وبر برای پروتستانیسم قائل است باید در همین برداشت دینی او از تاریخ دانست. هگل مدعی است كه خدا در او تجسد یافته است و خدا یعنی خود او، در نظام فلسفی هگل به گذشته خود می­نگرد و مراحلی را كه پیموده است شرح می­دهد. از این رو هگل ادعا می­كند كه از طرح­های غیبی خدا آگاه است. او پیشرفت­هایی را كه بر اثر لائیك شدن اندیشه به دست آمده اند به پای دستاوردهای مسیحیت می­گذارد و بدین گونه امور دنیوی و لائیك را تقدس دینی می­بخشد. اما ماركس هم آلمانی است و هم یهودی؛ و سنت پیامبری در میان قوم یهود پیشینه ی چند هزار ساله دارد. ماركس طبق سنت انبیای بنی­اسرائیل چماق تكفیررا بلند می­كند و بر سر طاغوتیان زمان می­كوبد. طبق تعریف ماكس وبر، پیامبر اخلاقی كسی است كه به وضع موجود اجتماعی اعلان جنگ می دهد و  می­خواهد وضع دیگری را جایگزین وضع كنونی كند. طبق این تعریف، ماركس پیامبر است. ماركس نیز برای خود رسا لت پیامبری از نوع انبیای بنی­اسرائیل قائل بود. هم­چنان كه آنان با بت­پرستی و تجمل می­جنگیدند ماركس نیز به پرسش بت­وار كالاها حمله می­برد و با نوع جدید بت­پرستی (Fetishism) نبرد می­كند. ماركس این بار اساطیر یهودی را نه به منزله­­ی اساطیر یاتاریخ مقدس بلكه به عنوان آخرین دستاوردهای علمی قالب می­کند. اساطیر یهودی می­گوید كه با ظهور مسیح، زمین بهشت می­شود، گرگ و میش در کنار هم در یک چراگاه به سر می­برند، در جویبارهای زمین شیر وعسل روان خواهد شد. مارکس همین تصاویراسطوره­ای را ارائه می­دهد و می­گوید مسیح ظهور کرده یعنی پرولتاریا در تاریخ ظاهر شده و مقدر است که دجال یعنی بورژوازی را نابود نمایدو زمین را بهشت کند. می­دانیم که هر واقعه­ای، هر اندازه هم پیش پا افتاده باشد، چنان­چه در چشم­انداز دینی گذاشته شود عظیم و معجزه­آسا می­نماید مثلاً پرولتاریا چنان­چه در چشم­انداز دینی یعنی در چشم­انداز مارکسیسم گذاشته شود دیگر قشری از اقشار جامعه نخواهد بود؛ بل­که تقدیس دینی می­یابد و به مقام خدایی می­رسد. پرولتاریا در مارکسیسم یعنی در چشم­اندازدینی مارکسیسم طبقه­ای می­شود که رستگاری بشر به دست اوست. یکی از کهن­ترین  مضامین اسطوره ای  نبرد روشنایی با تاریکی، مسیح با دجال و امثال این­هاست. مارکس همین مضمون اسطوره­ای را به صورت نبرد طبقاتی در آورده است. در یک سو اهورا، خدا، مسیح و روشایی قرار دارد که تجسم عینی­اش پرولتاریاست و در دیگر سو اهریمن ، شیطان ، دجال و تاریکی قرار گرفته که تجّسم عینی­اش بورژوازی است.نبرد میان این دو یا به زبان مارکسیسم مبارزه­ی میان پرولتاریا و بورژوازی سرنوشت بشر را رقم می زند.آیا براستی  پرولتاریا و بورژوازی دو  طبقه­ی اجتماعی هستند؟ متون مارکسیستی این نظر را القاء می­کنند که این دو، دو شخص­اند نه دو طبقه­ی اجتماعی. شاید بگویند که مارکس دیالکتیک خدایگان و بنده را که هگل در پدیدارشناسی روح آورده به تمامی تاریخ تعمیم داده است. ولی آگر چنین باشد باز هم مارکس پرولتاریا و بورژوازی را هم چون دو شخص در نظر گرفته است. در این صورت هم، ما با تصاویر اسطوره­ای انسان­ گونه پنداری روبرو هستیم. وقتی که ما از نوع انسان سخن می­گوییم از مقوله­ای کاملاً متفاوت با فرد انسان سخن می­گوییم. مثلاً هر شخصی باید پدر و مادر داشته باشد. اما سخن گفتن از پدر و مادر در نوع  بشر از لحاظ علمی بی­معناست. مارکس از پرولتاریا  و بورژوازی به گونه­ای سخن می­گوید که هر کدام از این­ها شخص واحدی است و ما با دو شخص روبه­روهستیم که یکی پرولتاریا نامیده می­شود و دیگری بورژوازی؛ یعنی مارکس میان فرد و طبقه­ی اجتماعی تمایز قائل نیست. در آثار اوفرد و طبقه یعنی جزء و کل این­ همان­اند و این از خصوصیات اندیشه­ی اسطوره ای است. مارکس از نظام سرمایه­داری به گونه­ای سخن می­گوید که گویی از یک موجود جاندار بحث می­کند، یعنی همه چیز را به همانند انسان می­داند و مارکس دقیقًاً درتوصیف خود از سرمایه­داریو پرولتاریا و بورژوازی همین تصورات انسان گونه پندارانه را به کار می­برد. مارکسیست­ها مدعی­اند که بورژوازی نمی­تواند تاریخ و جامعه را درک کند. دقت کنید! در این­جا بورژوازی یک طبقه­ی اجتماعی نیست بل­که یک شخص است! اما این پرسش اساسی بی درنگ مطرح می­شود که چرا بورژوازی نمی­تواند تاریخ و جامعه را درک کند اما پرولتاریا می­تواند؟ مگر مارکسیست­ها ادعا نمی­کنند که همه­ی امکانات مادی و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی جامعه در دست بورژوازی است، پس چرا بورژوازی نمی­تواند بفهمد؟ پاسخ این است که جوهر مادی بورژوازی اهریمنی است ولی از آن پرولتاریا اهواریی است. آیا اظهار این مطلب که پرولتاریا سیر تاریخ و جامعه را می­فهمد ولی بورژوازی نمی­فهمد ارائه نظریه­ی طبقه­ی توتالیتر نیست؟ مگر گوبینو همین اظهارات را در مورد نژآد آریایی نمی­کرد و با بیان این مطلب متهم به ارائه نظریه ی نژاد توتالیتر نشده است؟ آیا نباید مارکس را متهم کرد که نظریه­ی طبقه­ی توتالیتر را ارائه داده است؟بعضی­ها گفته­اند چون بورژوازی،  پرولتاریا را استثمارمی  کند نمی تواند سیر تاریخی و جامعه را درک کند. در این­صورت استثمار همان گناه نخستین در اساطیر مسیحی است. مگر انبیای بنی­اسرائیل، غیب­گویی نمی­کردند و حوادث آینده را پیش­گوییی نمی  نمودند مگر مارکس   آینده را پیش­گوییی    نکرده­ است؟ مگر یحیی مبشر ظهور حضرت مسیح نبود؟ مگر یحیی حضرت مسیح را غسل تعمید نداد؟ مگر مارکس مبشر ظهور پرولتاریا نیست؟ مگر مارکس نمی­گوید که مسیح ظهور کرده و نبرد مسیح با دجال یعنی پرولتاریا با بورژوازی نبرد ی سهمگین خواهد بود و در این نبرد  پرولتاریا خود را قربانی می­کند تا بشر رستگار شود؟ مگر در اساطیر مسیحی، خدا به صورت مسیح متجسد نمی­شود و بر صلیب جان نمی­سپارد تا گناه نخستین بشر بخشیده وبشر رستگار شود؟ آیا اسطوره­­ی پرولتاریا طبق الگوی اسطوره ی  مسیح منجی ساخته و پرداخته نشده است؟ مگر اقشار پایین اجتماع از لحاظ اجتماعی و فکری، سنت­پرست نیستند؟ چگونه طبقه­ای که در قید و بند سنت است می­تواند عامل جهش اجتماعی شود و با عث رستگاری گردد؟ البته فقط در خیالات شیرین و اوهام مارکسیست ها  رستگاری   بشر به دست پرولتاریا صورت می­گیرد. درحقیقت این برداشت از رستگاری، برداشتی صرفاً اسطوره­ای است. مگر روز به روز از نقش کارگران در صنعت کاسته نمی­شود؟ مگر با پیدایش ربات­ها ((Robat یا ماشین­های خودکار و آغاز عصر الکترونیک از نقش کارگران کاسته نگردیده است؟ ولی باید همیشه به یاد داشته باشیم که بورژوازی و پرولتاریا، مقولاتی اسطوره­ای هستند نه تجربی- جامعه­شناختی. اعتقاد به ظهور منجی  در پایان جهان اعتقاد ایرانیان بوده است که از طریق امپراطوری هخامنشی به دیگر ادیان از جمله یهودیت نیز راه یافته است. مسیح موعود که منجی بشریت است اقتباسی است از اسطوره­ ی شوشیانت.که  مارکس  آن را به این صورت در آورده است که آخر زمان فرا رسیده و پرولتاریا [= مسیح موعود] ظهور کرده است، نبرد او با بورژوازی [=دجال] عنقریب رخ خواهد داد و عصر مشقت و درد به پایان خواهد رسید و عصر آزادی و خوشبختی آغاز خواهد شد. همین اعتقاد به منجی، یا اعتقاد به اسطوره ی شوشیانت سبب شده است که روشنفکر ایرانی اسطوره­های مارکسیستی را بی چون و چرا بپذیرد. زیرا اسطوره­هایی که مارکس بیان کرده است علاوه بر آن که ریشه در اساطیر یهودی دارند، ریشه در اساطیر ایرانی نیز دارند.پرسشگر: شما دارید به شکلی بحث­های قدیمی­تان را تکرار می­کنید. در این­که پرده­ی تقدس را باید از روی مارکس کنار کشید و آثارش را به نقد کشید من هم با شما موافقم. به نظر من ایراد اساسی مارکسیسم بی­توجهی به نقش فرهنگی در تحولات تاریخی بود. هم فروپاشی شوروی و هم انقلاب ایران فکر می­کنم به درستی نقش تعیین­کننده فرهنگ را در بسیاری از تحولات تاریخی نشان داده­اند.موقن: شما روی نکته­ی بسیار مهمی انگشت گذاشتید و آن فقدان چیزی به نام شناخت فرهنگ در مارکسیسم است. مارکسیسم بهای چندانی به فرهنگ و از جمله دین نمی­دهد. دین_شناسی مارکسیسم منحصر می­شود به این جمله­ی مارکس: دین افیون توده­هاست. مارکس جوامع را بر حسب شیوه­ی تولیدشان تقسیم­بندی می­کند: این جامعه فئودالی است، آن جامعه سرمایه­داری است. فرهنگ برای مارکس خود به خود و به طور مکانیکی از شیوه­ی تولید سر بر می­کشد. این هم نمونه­ی دیگری از تفکر جادویی مارکس است. همین فقدان نظریه­ای درباره­ی فرهنگ، سبب شد که مارکسیست­ها نتواند روند تحولات را در ایران درک کنند و ازهمان روزهای نخست انقلاب جذب نیروهای مذهبی شدند و شعارهای آنان را تکرار کردند.اکنون بخشی از نیروهای مذهبی که خود را روشنفکران دینی می­نامند، بحث سکولاریسم یا لا ۀیسیته را پیش کشیده­اند. در میان مارکسیست­های ایرانی متفکری وجود ندارد که بتواند این بحث را عمیق­تر کند. تازه اگر هم وجود می داشت نمی­توانست در چنین مباحثی شرکت کند. زیرا مارکسیست­ها به پیروی از مارکس جوامع را بر حسب شیوه تولید، تقسیم­بندی می­کنند به بر حسب شکل حکومت یا دین. بنابراین در آثار مارکسیستی بحث بر سر این­که قانون شرع چیست و فرقش با قانون موضوعه کدام است، قانونی عرفی چیست یا قانون طبیعی چیست و فرقشان کدام است مطلبی وجود ندارد. زیرا هم­چنان که گفتم مارکس رسالت خود را پیامبری می­دانست یعنی اعلان جنگ به جامعه ی بورژوازیی، و  اعلام فرا رسیدن سوسیالیسم. او با این کار، رسالت خود را تمام شده می­دانست. بنابراین طرح این سوال که آیا این حکومت تئوکراتیک است یا لائیسیته یا قوانین حاکم بر جامعه قوانین شرع هستند یا قوانیین موضوعه از نظر مارکسیست­ها بی­معنی است. آنان درپی برپایی دیکتاتوری پرولتاریا بودند. حکومت از نظر مارکسیست­های استالینیست یا مائوئست دو نوع بودند: حکومت­های دست­نشانده­ی امپریالیست و حکومت­های ضد امپریالیست. حکومت­های دست­نشانده­ی امپریالیست و حکومت­های ضد امپریالیست: کشور هایی که از روسیه یا چین اسلحه می خریدندجزو کشور های ضد امپریالیستی بودند و کشور هایی که ازآمریکا یا کشور های اروپای غربی اسلحه می خریدند دست نشاندۀ امپریالیست ها بودند؛   یعنی تقسیم­بندی مارکسیست­های جهان سومی از حکومت­ها، تقسیم­بندی منطقی نبود بل­که اسطوره­ای بود. مارکسیسم تمامی تاریخ را تاریخ اقتصادی می داند و برای به جریان انداختن تاریخ باید دو طبقه پیدا کند و به جان یکدیگر اندازد؛زیرا تاریخ را فقط از طریق مبارزۀ طبقاتی درک می کند.  اما مورخ برجسته­ای به نام یاکوب بورکهارت بر خلاف مارکس، در سیر تحولات جامعه سه نیرو را عظیم می­داند. دولت، دین و فرهنگ. بورکهارت، دین و دولت را دوعامل ثابت می­گیرد و فرهنگ همیشه مورد هجوم و فشار آن دو عامل دیگر است. ولی تأثیر متقابل این سه عامل است که خصوصیات یک جامعه را می­سازد. مثلاً در یونان باستان چون کاست (Cast) روحانیون وجود نداشت که جلو تفکر آزاد را بگیرد و چون کتاب مقدسی وجود نداشت که تفکر در همان چارچوب بماند، فلسفه رشد کرد. بر اثر این دگرگونی، فقط در جامعه­ی یونان است که فرهنگ از همان آغازجای دین را می­گیرد. چیزی که بعداً در قرن­های هفدهم و هجدهم در اروپای غربی رخ داد. بر عکس در مصر باستان و اسرائیل باستان و ایران کاستِ روحانیون جلو تفکر آزاد را گرفتند و چون متون مقدس وجود داشتند اندیشه را در چارچوب آن محصور کردند. بنابراین مثلاً در جامعه­ی اسرائیل باستان دین یگانه عامل بود که هم شکل دولت را  معین می­کردند و هم شکل فرهنگ را. زیرا در یهودیت این اعتقاد حاکم بود که همه چیز از آسمان نشأت می­گیرد. از این رو، دولت یهود، دولتی تئوکراتیک بود یعنی خاخام­ها در آن همه کاره بودند و بر اثر آن میان تشکیلات دینی و تشکیلات دولتی تمایزی وجود نداشت. جامعه و دولت تئوکراتیک بوده­اند و هنوزهم در بعضی   کشورهای    اسلا  می  حکومت­ها تئوکراتیک­اند. ولی به نظر بورکهارت در مسیحیت وضع متقاوت بوده است. کلیسا خارج از دولت بوده و   میان تشکیلات دینی و تشکیلات   دولتی تمایز وجود  داشته  است. فرمانروا بر امور  دنیوی حاکم بوده است و پاپ بر امور دینی، قلمرو اقتدار و حکمیت هر کدام متمایز بوده است. چنین بحث­هایی در چارچوب مارکسیسم امکان­پذیر نیست. گفتم که بورکهارت دین را در جامعه­ی یهود و در جوامع اسلامی یگانه عامل تعیین­کننده می­داند. دین، دولت و فرهنگ را در چارچوب هنجارهای خود قرار داده و تخطی از آن­ها را به شدت سرکوب کرده است.مثلاً در جوامع اسلا می کمدی نوشته نشده است؛ زیرا کمدی مستلزم آمیختگی مردان و زنان در محیط است؛ و چون در جوامع اسلامی مردان و زنان حتی در مهمانی­ها از یکدیگر جدایند، امکان خلق کمدی نیست و هزلیات و لطیفه جای ادبیات کمیک را گرفته است. در اسلام چون سرنوشت هر کس را خدا تعیین کرده و همه چیز از پیش مقدر شده است، امکان نوشتن تراژدی نیست.چون در تراژدی شخص به خاطر هدفی که دنبال می­کند، ستیزه­هایی را دامن می­زند که سرنوشت او درگیر و دار همین ستیزه­ها رقم زده می­شود نه به وسیله­ی خدا. سرایش حماسه نیز در اسلام ناممکن بوده است؛ زیرا این ترس وجود داشته است (البته طبق اعتقادات جادویی- اسطوره­ای) که با جاری کردن نام اشخاص در حماسه آنان زنده ­شوند وحوادث شومی بیافریند. الـبته فردوسی با   شاهنامه اش از این قاعده مستثناست. بار ها شنیده ام  که می گویند  فردوسی با سرودن شاهنامه برای ایرانی شناسنامه درست کرده است. ولی باید افزود که این شناسنامه مهر اسلامی دارد. به این معنی که فردوسی خدایان ایرانی را مانند سیاوش که خدای برزگری و رویش گیاهان است به مقام یک شاه یا شاهزاده تنزل داده تا برای جامعه­ی اسلامی پذیرفتنی شود. بورکهارت می­گوید که اسلام، به مسلمانان این احساس را القاء می­کند که از گذشته­ی غیر اسلامی  خود سرافکنده و شرمسار باشند. بنابراین فردوسی نمی­توانسته است در زمان حکومت محمود غزنوی از خدایان متعدد ایرانی که در زمان باستان در ایران پرستیده می­شدند نام ببرد. بنابراین فردوسی چاره­ای نداشته است که چهره­ی خدایان ایرانی را مسخ کند و آنان را به صورت پادشاه و شاهزاده در آورد. در اسلام نقاشی و مجسمه­سازی نیز حرام بوده چون شبیه­سازی حرام است. موسیقی نیز حرام بوده است. می­بینیم که دین می­تواند چه تأثیر عمیقی بر فرهنگ بگذارد. مارکسیست­ها نمی­توانند در چارچوب مارکسیسم دست به چنین تحلیل­هایی بزنند. هم­چنان که گفتم مارکس برای خود رسالت پیامبری قائل بود. او معتقد بود دین، فرهنگ، دولت، هنر و علم از جمله علم اقتصاد روبنای نظام سرمایه­داری هستند و مظاهر از خود بیگانگی بشر در جامعه­ی سرمایه­داری­اند. او انتظار داشت که با برافکنده شدن نظام سرمایه­داری، که آن را قریب الوقوع می­دانست، دین، فرهنگ، دولت، هنر و علم نیز از میان بروند. مارکس سرنگونی نظام سرمایه­داری را نزدیک می­دید؛ اما در این خصوص که سوسیالیسمی که جانشین سرمایه­داری می­شود چه نوع چیزی است و جامعه­ی سوسیالیستی چه مشخصاتی دارد چیزی نمی­گوید.پرسشگر: مواضع شمامن را به یاد مواضع طرفداران دولت سرمایه­داری می­اندازد واقعاً شما با استقرار عدالت اجتماعی در جوامع مخالفید؟موقن: سفسطه­هایی که مارکسیست­ها می­کنند این است که هر کم و کاستی که در سرشت بشر یا در جامعه وجود دارد، آن رابه پای نظام سرمایه­داری می­نویسند. گویی بشر در جوامع پیشین در بهشت برین  به سر می­برده و سرمایه­داری جهنمی است که همه چیز را تباه کرده است. البته من نه کارخانه دارم، نه سرمایه­دار و نه طرفدار نظام سرمایه­داری­ام. شاید مخالفت مارکسیسم باشم اما مسلماً مخالف سوسیالیسم نیستم. از جمله مغالطه­های مرسوم مارکسیست- لنینیست­ها این است که می­گویند جنگ­های جهانی اول و دوم بر اثر تناقضات نظام سرمایه­داری بود. گویی پیش از جنگ جهانی اول و دوم  هیچ جنگی در تاریخ بشر  رخ نداده بود. آیا چنگیزخان و تیمورلنگ که سکنه­­ی چندین کشور را فتل عام کردند برخاسته از نظام سرمایه­داری بودند؟ یا بخت نصر که به اسرائیل حمله برد و معبد او رشلیم را خراب کرد و یهودیان را اسیر نمود و با خود به بابل آورد، برخاسته از نظام سرمایه­داری بود؟ و یا تشکیل امپراتوری­های بابل و هخامنشی آخرین مرحله­ی سرمایه­داری بودند؟ چون لنین کتابی نوشته است با عنوان امپریالیسم آخرین مرحله­ی سرمایه­داری.  مثلاً حمله­ی اعراب به سوریه، بین­النهریین و مصر و ایران و تسخیر این کشورها آخرین مرحله­ی  سرمایه­داری بوده است؟ امپریالیسم هم پیش از نظام سرمایه­داری وجود داشته که نمونه­هایش عبارتند از: امپراتور های­ چین، ایران، رم و مصر و هم پس از نظام سرمایه­داری بوده است مانند مستعمرات روسیه در آسیای میانه و قفقاز و کشورهای اروپای شرقی. اتفاقاً روسیۀ سوسیالیست پس از جنگ جهانی دوم کشورهای اروپای شرقی را مستعمره­ی خود کرد. چین پس از انقلاب سوسیالیستی تبت را مستعمرۀ خود ساخت. پرشگر: شوروی که یک مدل موفق سوسیالیست نبود.موقن: مارکسیست­ها کم­کم دریافتند که معجزاتی را که مارکس برای یک جامعه­ی سوسیالیستی برشمرده بود در کشورهای سوسیالیستی تحقق نیافته است. از این رو نظام حاکم بر کشورهای سوسیالیستی را سرمایه­داری دولتی یا جوامع پس از سرمایه­دار ی نامیدند. (Post - Capitalist)پرسشگر: خب برای این­که ما به یک جمع­بندی برسیم و بحث جنبه­ی سیستماتیک پیدا کند، از شما درخواست می­کنم که بحث را حول امپریالیسم جمع­بندی کنید.موقن: هم­چنان که قبلاً گفته­ام مارکس معتقد بود که جوامع شرقی نیروی دورنی لازم برای تغییر را فاقدند. جوامع شرقی مانند چین، هند و ایران گرچه دارای قدمت چند هزار ساله­اند اما از نظر مارکس (و پیش از او منتسکیو)  قدمت چند هزار ساله­شان به معنی تاریخ چند هزار ساله­شان    نیست. به نظر مارکس تاریخ عبارت از تغییر و تحول است. پس چنان­چه جامعه­ای از چند هزار سال پیش تا به امروز تغییری نکرده باشد و در جا زده باشد به نظر مارکس چنین جامعه­ای فاقد تاریخ است. این جامعه کهنه و قدیمی هست اما تاریخ ندارد. مارکس می­گوید ساختار جوامع شرقی، برغم واژگونی تاج  وتخت­ها و سرنگونی سلسله­ی پادشاهان، تغییر نکرده است (البته تا ورود استعمار غربی به آن­ها). مارکس جوامع شرقی  را از هرنظر نقطه ی جوامع  غربی می­دانست. بنظر او شهر های کشورهای شرقی اردوگاه شاهزادگان بوده و فاقد زندگی مدنی و خلاقیت­ها فرهنگی بوده­اند. مارکس معتقد بود که جوامع آسیایی آن نوع نهادها و موسسات و مناسبات اقتصادی را دارا نبودند که سبب پیدایش سرمایه­داری در اروپا شد.خلاصه­ی کلام آن­که مارکس و انگلس و پیش از این دو، منتسکیو و پس از آن­ها، ماکس وبر اعتقاد داشتند که جوامع شرقی جوامعی متحجر و ارتجاعی و واپس گرا و ایستا هستند. برای این که این جوامع تکانی بخورند، ورود استعمار غرب به آن­ها ضروری بوده است. مارکس می­گوید که انگلستان ابزار ناآگاه تاریخ برای ایجاد انقلاب اجتماعی در آسیا بوده است. بنابر نظر او یگانه انقلاب اجتماعی که آسیا به خود دیده همین بوده است. می­بینیم که عقاید مارکس و انگلس تا چه حد در تقابل با عقاید استالین، مائو و فیدل کاسترو و چه گوارا و مارکیسیست­های ایرانی اند. نظریات مارکس و انگلس با آن­چه سمیر امین و آندره گوندرفرانک می­گویند در تقابل کامل است. ما چه مخالف استعمار باشیم چه نباشیم کشورهای آسیایی همان کشورهایی نیستند که پیش از ورود استعمار غرب بودند. ورود استعمار انگلستان به آسیا، کشورهای آسیای را تغییر داد. دیدگاه مارکس همین است می­گوید که ورود انگلستان به آسیا با ورود چنگیز خان مغول مثلاً به ایران فرق دارد انگلستان صنعت و علم غربی را با خود به آسیا آورد، راه آهن کشید، کارخانه ساخت، چایخانه دایر کرد، کتاب چاپ کرد، روزنامه انتشار داد، مدرسه و دانشگاه تأسیس کرد؛ اما مغول سکنه­ شهرها را قتل عام می­کرد و شهرها راتپه­ی خاک می نمود تا برای اسبان و رمه­های خود چراگاه درست کند. بیل وارن که مارکسیست انگلیسی است کتابی نوشته به نام: امپریالیسم پیشگام سرمایه­داری که در آن از نظریات مارکس و انگلس درباره­ی استعمار دفاع می­کند و از کتاب لنین امپریالیسم آخرین مرحله­ی سرمایه­داری انتقاد می­نماید. او نقش مثبت انگلیس در باسواد کردن مردم هند را گوشزد می­کند و از چاپ نسخ خطی هندی واحداث کارخانه­ها و شبکه­ی راه آهن هند یاد می­کند. اما بهتر است نخست این پرسش اساسی را مطرح کنیم که امپریالیسم چیست ؟ معمولا کشوری  را امپریالیست   می­خوانند که بخواهد هنجارهای فرهنگی خود را یا به طور مسالمت­آمیز یا از طریق زور به کشوری دیگر تحمیل کند. در این خصوص مثلاً مارکسیستی مانند وارن این­طور استدلال می­کند که انگلستان کشوری است با دموکراسی دیرینه و در حقیقت قدیمی­ترین دموکراسی جهان. انگلستان پیشگام در صنعت و علوم طبیعی، سرزمین نوابغی مانند: نیوتن، لاک، هیوم، بارکلی، آدام اسمیت، ریکاردو، جونز، استوارت میل، برتراندراسل، وایتهد و مانند این­هاست. مگر ولتر و منتسکیو، متفکران عصر روشنگری، مجذوب فرهنگ انگلستان نشده بودند؟ مگر ولتر نامه­های فلسفی خود را تحت تأثیر فرهنگ انگلیسی ننوشت؟ مگر ولتر انگلستان را مظهر جامعه­ای نمی­دانست که در آن  با عقاید مخالف مدارا می­شود و حق آزادی عقیده و بیا  ن محترم شمرده می­شود؟ منتسکیو قانون اساسی انگلستان را مترقی ترین  قانون اساسی   موجود در جهان می­دانست. نظام پارلمانی در انگلستان  قدیمی ترین نظام پارلمانی در   جهان است. مگر مستعمرات انگلیس، مانند آمریکای شمالی، کانادا، استرالیا و زلاند جدید جزو دموکراسی­ها ی جهان و ازکشور های  پیشرفته محسوب نمی شوند ؟ مگر آمریکا بزرگترین غول صنعتی واقتصادی جهان مستعمره­ی انگلستان نبوده­ است؟ پس استعمار نه تنها سبب عقب­ماندگی نشده بل­که بزرگ­ترین دموکراسی جهان و غول علم و صنعت خود مستعمره بوده است. مارکسیستی مانند وارن می­تواند ادعا کند که نظر مارکس و انگلس درباره­ی استعمار درست بوده است و بپرسد در انتقال این هنجارهای مترقی به کشورهای عقب مانده چه عیبی وجود دارد؟ و ادعا کند که امپریالیسم دوران سرمایه­داری با کشورگشایی کسانی چون چنگیز مغول و تیمور فرق دارد. مگر در گذشته قبایل وحشی به کشورهای متمدن حمله نمی­بردند و سکنه­ی آن جاها را نمی­کشتند و به چپاول و غارت دست نمی­زدند و زنان و کودکان را اسیر نمی­کردند وخدای قبیله­ی خود و کیش و رسوم و زبان خویش را به ملل مغلوب تحمیل نمی­کردند؟ درک مارکسیست ایرانی و به طور کلی ایرانی از غرب این است که آن­ها استعمارگرند و باعث عقب ماندگی ما هستند آنها کافرند، خمر می­نوشند و زنا می­کنند. وظیفه­ی ما این است که با آن­ها نبرد کنیم و رسوم خود را در برابر تهاجم فرهنگی آنان حفظ کنیم. روشنفکر ایرانی پس از ­که عمری را با دموکراسی، تجدد و غرب جنگید سرانجام به غرب می­گریزد و در آن­جا پناه می­گیرد. این یک بام  و دو هوا را چگونه می­توان  توجیه کرد ؟ این عوام فریبی ها تا کی می  خواهد ادامه یابد و روشنفکر ما اعم از چپ و راست تا کی می­خواهند در عمق وجود خود ضد غربی باشند ولی در عین حال از همه­ی مواهب فرهنگ غرب، از آموزش و درمان گرفته تا سکنی گزیدن در غرب، بهرمند شوند؟ در این میان آن­چه در نظر گرفته نمی­شود انباشت عقلانیت در فرهنگ غرب و فقدانش در فرهنگ­های شرقی است. مارکس از انباشت سرمایه سخن می­گفت ولی گویا او پی نبرده بود که پیش شرط انباشت سرمایه، انباشت عقلانیت است. عقلانیتی که خود را در شیوه­ی حکومت کردن، در نظام قضایی، در نظام پارلمانی، در علم و صنعت  و در هنر نشان می­دهد. ولی ماکس وبر بر خلاف مارکس توجه خاصی به عقلانیت غربی دارد.پرسشگر: از حق نباید گذشت که مارکس توجه خاصی به شیوۀتولید آسیایی واستبداد شرقی کرد، هر چند استالینیست­ها سعی کردند نوشته­های مارکس را از انظار پنهان نمایند.موقن: باید گفت که کار اصلی را در مورد تشریح خصوصیات استبداد شرقی منتسکیو انجام داده است و نه مارکس. مارکس بسیاری اندیشه­های منتسکیو را اقتباس کرده است. من درمقاله ی تاریخچه ی مفهوم استبداد شرقی که در کتابم : زبان اندیشه و فرهنگ تجدید چاب شده است شرح داده ام که برای نخستین  بار منتسکیو مفهوم استبداد   شرقی را به کار برد. بنابر نظر منتسکیو چون کشورهای آسیایی از لحاظ  وسعت خاک بسیار پهناورند  برای اداره­ی آن­ها نیاز به یک حکومت مقتدر است. یکی از علل وجود استبداد در کشورهای آسیایی وسعت زیاد خاک آن­هاست. برای اداره­ی یک کشور کوچک نیاز به حکومت مقتدر نیست؛ اما اداره­ی یک امپراتوری یا سرزمین پهناور نیاز به یک حکومت مقتدردارد منتسکیو  هرحکومتی را متناسب با هر نوع  دینی نمی­داند.مثلاً مذهب کاتولیک متناسب با رژیم سلطنتی است و مذهب پروتستان  متناسب با  جمهوری است. پروتستانیسم در کشورهای شمالی اروپا رواج یافت زیرا  در آن­جا ها روح استقلال­طلبی وجود داشت و مردم آن جاها نمیخواستند زیر بار مذهبی باشند که در رأس آن یک شخص روحانی به نام پاپ قرار دارد. ولی ملت­های جنوب اروپا به اندازه­ی ملت­های شمال اروپا روح آزادی­خواهی نداشتند و بر ضد مرجعیت پاپ نشوریدند و کاتولیک ماندند. منتسکیو می­گوید چون اسلام به زور شمشیر بر دیگر ملت­ها تحمیل شد، از این رو در کشورهای اسلامی روح عبودیت و بردگی حاکم است؛ و بیش­تر متناسب با رژیم استبدادی است. منتسکیو هر حکومتی را متکی بر یک اصل می­داند. مثلاً جمهوری  براصل فضیلت متکی است، سلطنت بر اصل شرف متکی است و استبداد، که بدترین نوع حکومت است، بر ترس متکی است. هم­چنان که ترس عاطفه­ای است که در یک لحظه بروز می­کند، همین طور نیز مستبد در لحظه به سر می­برد. مستبد نه گذشته را به یاد می­آورد نه به فکر آینده­ی خود و اتباعش است. هم چنان که لحظه تداوم ندارد،جوامع شرقی نیز به رغم قدمتشان، تاریخ ندارند. در رژیم استبدادی نه ساخت اجتماعی وجود دارد نه ساخت سیاسی و نه نظام قضایی. هم­چنان که مستبد بنده­ ­ی احساس لحظه­ای خود مانند غضب یا شهوت است، قاضی نیز در رژیم استبدادی طبق هوای نفسانی خود قضاوت می­کند. هم­چنان که در رژیم استبدادی نظام قضایی و ساختار سیاسی وجود ندارد، همین­طور نیز نظام اقتصادی موجود نیست. نظام اقتصادی نیز دستخوش هوای نفسانی افراد است. شاید بتوان گفت که استبداد شرقی آن چیزهایی را فاقد است که ما از مفهوم دولت درک می­کنیم. آن مسو ولیت­هایی که یک دولت بر دوش درد برای مستبد شرقی اموری کاملاً ناشناخته­اند. زیرا رژیم استبدادی فقط بر ترس متکی نیست بل­که بر شهوت و غضب آنی نیز اتکا دارد. هرگاه مستبد غضب کند فرمان قتل عام اهالی یک منطقه را می­دهد.  مستبد شرقی حتی زمین­های دایر سرزمین خود را می­ سوزاند. چند سال پیش که من برای نوشتن مقاله­ی تاریخچه­ی مفهوم استبداد شرقی مشغول مطالعۀ آثار منتسکیو بودم، به این مطلب که رسیدم آن را قدر ی غلوآمیز دانستم. اما وقتی  که طالبان در افغانستان حکومت می­کردند و سیاست زمین سوخته را اجرا می­نمودند، پی می­بردم که مطالب منتسکیو منطبق با واقعیات بوده است. طالبان خانه­ها و مزارع را می­سوزاندند و وقتی جایی را به زور می  گرفتند آنجا را دارالحرب می­دانستند یعنی مردان را می­کشتند و به زنان تجاوز می­نمودند و سپس زنان و کودکان را کوچ می­دادند.و اگر بازار برده­فروشی وجود داشت آنان را در آنجا به عنوان کنیز و غلام می­فروختند. نمونه­ی بارز حکومت استبداد شرقی، حکومت طالبان در افغانستان بود. وضع کنونی افغانستان، وضعی است که همه­ی کشورهای اسلامی تا همین اواخر داشته­اند. آن­چه منتسکیو در روح­القوانین و در کتاب نامه­های ایرانی می­گوید زاییده­ی تخیلات او نیست بل­که گویی سال­ها در شرق بوده و با خلقیات مردم این­جا مأنوس شده است. ای کاش روشنفکران ما به جای آن­که فوکوو دریدا و هایدگر می­خواندند، می­نشستند و آثار نوابغی مثل منتسکیو و ولتر و هولباخ را می­خواندند. البته بعضی از مارکسیست­های انگلیسی از جمله پری آندرسن معتقدند که آن­چه مارکس درباره­ی شیوه­ی تولید آسیایی گفته مبتنی بر اطلاعات غلطی بوده است که مأموران انگلیسی در هند به لندن می­فرستاده­اند. ولی من با این مسئله کاری ندارم. اگر معضل کنونی ما تقابل سنت با مدریته است در اینخصوص نیز بنده کوشیده­ام سهم کوچکی در بحث سنت و تجدد داشته باشم. در این راستا در سال 1370 ترجمه­ی کتاب فلسفه­ی روشنگری اثر ارنست کاسیرر به قلم بنده منتشر شد که بنا بر قول فیلسوفان و مورخان غربی بهترین اثر در زمینه­ی فلسفه­ی روشنگری یعنی دربارۀ بنیادها ی فکری مدرنیته است. چون اکنون اندیشه­ی اسطوره­ای اساس تجدد و مدرنیته را در کشورهای جهان سوم به لرزه در آورده  شناخت اندیشه­ی اسطوره­یی از مهم­ترین وظایف ما است و در این زمینه نیز اسطوره­ی دولت از ارنست کاسیرر و جلد دوم  فلسفه­ی صورت­های سمبلیک: اندیشه­ی اسطوره­ای نوشتۀ ارنست کاسیرر را ترجمه کرده­ام که امیدوارم مورد توجه فرهیختگان کشور قرار گیرد. اگر منتسکبو، جوامع را بر حسب شکل حکومتشان تقسیم­بندی می­کند و اگر ماکس وبر جوامع را بر حسب دین­شان طبقه­بندی می­کند و اگر مارکس جوامع را بر حسب شیوه­ی تولیدشان تقسیم­بندی می­نماید ، لوی برول و کاسیرر جوامع را بر حسب ساخت اندیشه­شان تقسیم­بندی می­کنند و این موضوع تازه ای است که باید مورد توجه قرار گیرد. اگر شیوه ی اندیشه­ی حاکم بر کشورهای عقب­مانده اسطوره­ای است، و اگر شیوه ی اندیشه­ی حاکم بر کشورهای صنعتی ،علمی است   شناخت این دو شیوه­ی اندیشه حائز اهمیت بسیار است. زیرا در تحلیل نهایی سنت متکی بر اندیشۀ اسطوره­ای است و مدرنیته متکی بر اندیشه­ی علمی. پس جلد دوم فلسفه­ی صورت­های سمبلیک: اندیشه­ی اسطوره­ای می­تواند به بحث سنت و تجدد بعد تازه­ای بدهد و مباحث را عمیق­تر کند.در پایان از آقای درکشیده که بنده را به گفتگو دعوت کردند تشکر می­کنم.      پی­نوشت ها:1- کتاب زبان، اندیشه و فرهنگ (تهران، انتشارات هرمس، 1378):2-آزادی و عقلانیت (تهران،انتشارات هرمس،چاپ اول1379، چاپ دوم 1384) 3-فلسفه ی روشنگری نوشته ی ارنست کاسیسرر ترجمه ی یداله موقن (تهران ، انتشارات نیلوفر،چاپ اول 1370، چاپ دوم 1382 )4-اسطوره ی دولت نوشته ی ارنست کاسیرر ترجمه ی یداله موقن(تهران،انتشارات هرمس،چاپ اول1377، چاپ دوم 1382) 5-  فلسفه­ی صورت­های سمبلیک: جلد دوم اندیشه­ی اسطوره­ای، اثر ارنست کاسیرر، ترجمه­ی یدالله موقن (تهران، انتشارات هرمس، 1378) برگرفته از مجله­ی فرهنگ توسعه 0تهران .   شماره 42 و 43   
 
< بعد


Developed & Designed by MediaPlus ©