| سخن هفته |
| ارتباط ماركسیسم با الهیات هگل |
|
|
ارتباط ماركسیسم با الهیات هگل موقن: برخورد دوستان ماركسیست و غیرماركسیست نسبت به مقالههایی كه درباره ی ماركسیسم و اندیشهی ماركس نوشتهام كاملاً مأیوس كننده بوده است. مثلاً در مقالهی نقد ی بر ماركسیسم كه در كتابم: زبان، اندیشه و فرهنگ1 به چاپ رسیده است نظریهی سرافا (srafa) را آوردهام كه منسوخ كنندهی نظریههای ماركس دربارهی ارزش و ارزشِ اضافی است. سرافا كه به مكتب اقتصادی مارژینالیستها یا مشتقگرایان تعلق دارد میگوید كه تبدیل ارزش به قیمت، یعنی راهحل ماركس راه حل یك مسئلهی واهی است. ماركس كلید فهم كاركردهای اقتصاد سرمایهداری را تحلیل نرخ سود میدانست و نرخ سود را نخستین تظاهر كار اضافی میدید كه ویژهی اقتصاد سرمایهداری است. ماركس میكوشید تا نرخ سود را به مقادیر ارزش ارتباط دهد. بنابراین وقتی نظریه ی سرافا میتواند نرخ سود و قیمتهای تولید و نیز تخصیص اجتماعی نیروی كار را بدون رجوع به مقادیر ارزش تعیین كند، كل طرح اقتصادی ماركس مردود شناخته میشود. یعنی نظریهی ارزش و ارزش اضافی در نظریهی اقتصادی مارکس بیاعتبار میشوند. مباهات ماركسیستها همیشه این بوده است كه ماركس فروریزی اقتصاد سرمایهداری را از لحاظ علمی اثبات كرده است و به همین دلیل ماركسیسم، علم است نه اتوپیا. ولی وقتی نظریهی ارزش و ارزش اضافی، بیاعتبار شوند. نظریۀ فروریزی اقتصاد سرمایهداری نیز مردود شناخته میشود و اساس ماركسیسم متزلزل میگردد. چنان چه ماركسیستهای اقتصاددان ایرانی در این موضوع نظری دارند بیان كنند تاهم منتقدان ماركسیسم و هم هواداران آن از نظر آنان مطلع شوند. موضوع دیگری كه در مقالهی نقدی بر ماركسیسم مطرح کرده ام ارتباط ماركسیسم و بهویژه كتاب سرمایه ی ماركس با دیالكتیك هگل است. طبق تعریف هگل در كتاب علم منطق، دیالكتیك بازنمایی خداست، بدانگونه كه ذات جاودانش پیش از آفریدنِ طبیعت و هر روح متناهی بوده است. این سخن به این معنا است كه دیالكتیك همان میتوس لوگوس (اسطوره ـ منطق) یا كلمه ی مسیحی است كه به حركت در می آید . حركت دیالكتیكی تاریخ كه ماركس و پس از او پیروانش از آن سخن میگویند در حقیقت، حركت خدا در زمان است. هگل معتقد بود كه حركتِ خدا در فضا، طبیعت است و حركتِ خدا در زمان، تاریخ است. و هر دوی این حركتها، دیالكتیكیاند . پس این دیالكتیك را نمیتوان ازسیر خدا در زمان جدا كرد. این سیر از آن رو، سیری منطقی یعنی دیالكتیكی است، چون خدا یعنی موجودی معقول یا آنچنان كه هگل میگوید، عقل در زمان سیر میكند. وقتی هگل از عقل در تاریخ سخن میگوید منظورش سیر دیالكتیكی خدا در زمان است. ولی اگر خدا را كه همان عقلِ كل است حذف كنیم دیگر دلیلی وجود ندارد مبنی بر این كه تاریخ طبق منطقی دیالكتیكی سیر كند.اما اگر به مقدمهای كه بر ترجمهی خودم از كتاب اسطورهی دولت كاسیرر نوشتهام برگردیم من در آنجا دربارهی فاشیسم و ریشههای اجتماعی آن بحث كردهام اما نه آقای نیكفر (مجله نگاه نو، بهار 1378، شمارهی 40، صفحات 45-75) و نه آقای هوشنگ ماهرویان (مجلهی فرهنگ توسعه، مهر 1378، شمارهی 39، 40، 41 صفحات 92 – 94) هیچكدام به این موضوع اشارهای نكردهاند. اما آقای ماهرویان كمی منصفانهتر با آراء و عقاید بنده برخورد كردهاند. ایشان مینویسند،«آقای موقن حتا هگل، ماركس، هایدگر، لوكاچ و هوركهایمر و آدورنو و ماركوزه را در مكتب رمانتیك قرار میدهد و به این ترتیب خود را طرفدار پر و پا قرص روشنگری و مدرنیته میداند» (همان، 93). آقای ماهرویان بنده را طرفدار پر و پا قرص روشنگری و مدرنیته دانستهاند و به نظر من این منصفانهترین اظهارنظر دربارهی مطالبی است كه بنده طی یك دههی گذشته نوشتهام. اگر به مطالب مقدمهای كه بر كتاب اسطورهی دولت نوشتهام بازگردیم باید بگویم كه در مقدمه مطالبی دربارهی فاشیسم و فاشیستها نوشتهام كه در تقابل كامل با برداشتهای چپ از فاشیسم است. ماركسیستها معمولاً فاشیسم را دیكتاتوری سرمایهداری انحصاری میدانند و آن را ناشی از بحران اقتصاد سرمایهداری میشناسند و رهبری جنبش فاشیسم را در دست بورژوازی كمپرادور میدانند. ولی من در مقدمهی خود گفتهام كه فاشیسم یك جنبش انقلابی ـ ارتجاعی است كه مهمترین خصلت آن این است كه میتواند دست به بسیج تودهای بزند و میلیونها نفر را در حمایت از برنامههای ارتجاعی و واپسگرایانهی خودبه كوچه و خیابان بكشد. نهضتهای سوسیالیستی همیشه بر این نكته تأكید میكردهاند كه آنها جنبشهای مردمی و خلقی هستند؛ ولی با ظهور فاشیسم، ملاحظه شد كه فاشیستها نیز جنبش خود را خلقی ومردمی قلمداد میكنند و حكومت خود را متكی بر تودههای تهیدست میدانند. و این پدیدهای بود ناآشنا برای سوسیالیستها. از این رو حتا بعضی ماركسیستها جنبش نازی در آلمان را جنبشی شبه ماركسیستی میدانند. توماس مان دیكتاتوری فاشیستهای آلمانی را دیكتاتوری وحشی خلق مینامید .در مقدمه نقل كردهام كه فاشیستها، محافظهكاران و سنتپرستانی هستند كه از جهان مدرن و ارزشهای مدرن و حشت دارند. آنان در پی آنند كه جامعه را به عقب برگردانند و بهویژه به قرون وسطا رجعت كنند. فاشیسم یك جنبش انقلابی ولی ارتجاعی است. اگر چنین است پس واژهی انقلاب كه برای ماركسیستها واژهی مقدسی است تقدس خود را از دست میدهد. انقلابی مانند انقلاب فرانسه میخواهد جامعه را به جلو براند و جهشی در امور ایجاد كند و اعلامیهی حقوق بشر و شهروند را به كرسی قدرت بنشاند، اما انقلاب ملی فاشیستها در آلمان میخواهدجا معه را به عقب براند و جهشی در امور در جهت ارتجاعی و رجعت به گذشته ایجاد كند. این شعار موسولینی كه من یك انقلابی و یك مرتجعم، تعریف رسایی برای فاشیست بودن است. دربارۀ همین یك جملهی موسولینی میتوان كتابها نوشت البته گفتنی است که موسولینی پیرو ژرژ سورل بود. ژرژ سورل هم مارکسیست بود و هم فاشیست؛هم مداح لنین بود و هم مداح موسولینی. نه فقط فاشیستها انقلابیون مرتجعاند بلكه بسیاری از كمونیستهای وطنی نیز در زمرهی انقلابیون مرتجع قرار میگیرند. بنده به این نتیجه رسیدهام كه زد و بند نیروهای چپ با ارتجاع در هفتاد، هشتاد ساله گذشته بر اثر اشتباه نبوده است بلكه بر چپ ایران تمایلات شدیداً ارتجاعی حاكم است. اصلاً بگذارید مسئلهی مهمتری را در همین خصوص مطرح كنم كه مربوط میشود به مسخ شدن ماركسیسم پس از انقلاب اكتبر روسیه. ماركسیسم تا زمان انقلاب بلشویكی در روسیه، یك ایدئولوژی كارگری اما غربی بود. اما پس از انقلاب بلشویكی در روسیه و مداخله كشورهای غربی در جنگ داخلی روسیه و حمایت آنان از ارتش سفید در برابر ارتش سرخ و انزوای روسیه، كمكم بلشویكها این سیاست را اتخاذ كردند كه مستعمرات را علیه كشورهای استعمارگر بشورانند. با اتخاذ این سیاست كه آن را حمایت از جنبشهای ملی و رهایی بخش می نامیدند، بلشویكها، ماركسیسم را مسخ كردند و آن را به یك ایدئولوژی ار تجاعی، ناسیونالیستی، ضد غربی و جهان سومی تنزل دادند. با ظهور مائوئیسم و كاستروئیسم بیش از پیش ماركسیسم به یك ایدئولوژی ارتجاعی جهان سومی تنزل یافت.ماركسیستهای ایرانی در چنین ماركسیسمی پرورش یافتهاند، از این رو آنان در ماركسیسم، پشتیبانی برا ی اعتقادات سنتی و ارتجاعی خودمییابند. برای آنان معضل عمدهی كشورهای جهان سوم از جمله ایران این است كه غرب آنها را عقب نگاه داشته است. پس غرب دشمن ماست. البته ماركسیست ایرانی به خاطر ساخت اسطورهای اندیشهاش غرب را یك شخص میداند. انگلیس برای ایرانی اعم از مصدقی و تودهای یك شخص است. آمریكا یك شخص است. مثلاًوقتی میگوید مرگ بر آمریكا، یعنی با جاری كردن واژهی مرگ كه نام ملكالموت است، او حضور یابد و برود جان شخصی را كه آمریكا نامیده میشود بگیرد. شیوهی تفكر اسطورهای یعنی همین. این شیوهی تفكر، هم طرز تفكر نیروهای راست و سنتی است و هم طرز تفكر مصدقی و تودهای. حال برداشت لنینیستها یا ما ئوئیستها را با نظر ماركس دربارهی نقش استعمار غرب در تحول كشورهای آسیایی و آفریقایی مقایسه كنید تا دریابید ماركسیسم در دست لنین، استالین، مائو و كاسترو چگونه مسخ شده و به چه چیز ضد ماركسیستی بدل گشته است. من برای نخستین بار گزیدهای از مقالههای ماركس و انگلس دربارهی استعمار را ترجمه كردم تا تلویحاً نشان دهم كه ماركسیستهای ایران تا چه حد از عقاید ماركس بیاطلاعند؛ و آنچه آنها دربارهی مبارزات ضد امپریالیستی خلقها میگویند در حقیقت همان جنگ علیه كفار و اجنبی است كه لباس تازهای بر آن پوشاندهاند. ماینكه (Meinecke) میگوید كه تبلیغات كلكتیویستی چپ آلمان مانند ارجحیت مالكیت جمعی بر ماكیت خصوصی، ارجحیت جمع بر فرد و نظیر اینها زمینه را برای ظهور یك حكومت توتالیتاریستی یا تمامتخواه در آلمان فراهم كرده بود و هیتلر از میراث چپ آلمان سود فراوان برد. ماركسیسم ـ لنینیسم نیز در ایران حربه ای شد برای جنگ با تجدد، فرهنگ غرب و تخطئه دموكراسی. یعنی چپ ایران آب به آسیاب نیروهای ارتجاعی ریخت و برای آنها ایدئولوژی فراهم كرد. روشنفكر ایرانی كه از متن سنت و اعتقادات خرافی سر بر كشیده بود برای آنكه از این اعتقادات دست نكشد و برایشان پشتوانهی علمی نیز فراهم آورد ماركسیست میشد؛ زیرا در ماركسیسم، به خیال خود، تأییدی بر اعتقادات سنتی، ضد دموكراتیك، ضد غربی و غیرعقلانی خود مییافت. مارکسیسم عبارت بود از بازگشت به كمون اولیه، محو تقسیم كار، محو فرهنگ، و بهویژه علم و فرهنگ غربی، محو دموكراسی و عقلانیت و اعادهی بربریت و بدویگرایی، خلاصهی كلام آنكه ماركسیسم در ایران معجونی شد از عقب ماندهترین اعتقادات خرافی و سنتی، عقاید ضد غربی و ضد عقلانی؛ و نیز التقاطی از فاشیسم و بلشویسم و مائوئیسم و كاستروئیسم و عقاید فانون.پرسشگر: آقای موقن اجازه دهید كه به بحث اصلی برگردیم. شما مدعی شدید كه مادر ماركسیسم، الهیات هگل است. آیا اینطور هست؟موقن: هدف كانت نشان دادن محدودیتهای متافیزیك بود. ولی كانت ضمن نقد متافیزیك، آن را از مفهوم شیء فینفسه آزاد ساخت و همین سبب شد كه به متافیزیك جان تازهای دمیده شود و سه نظام متافیزیكی بر پایه فلسفهی انتقادی كانت ظهور كنند. یكی فلسفهی شلینگ كه مبدأ حركتش كتاب كانت، نقد قوهی داوری است، دوم فلسفهی فیخته كه فلسفهای شخص بنیاد است یعنی بر پایهی ارادهی سوژه یا ادارهی من برپا شده و مبدأ حركتش كتاب نقد خرد عملی كانت است و سوم فلسفهی هگل كه مبدأ حركتش كتاب كانت، دین در محدودهی فقط عقل است. هگل از همان آغاز جوانی به الهیات و مباحث دینی علاقه داشت و هدفش این بود كه شرّ و بدی موجود در جهان را توجیه كند. بنابراین فلسفه ی هگل تئود یسه یا اثبات عدل الهی است. هگل در آثار خود از تاریخ در قالب اصطلاحات دینی و از دین در قالب اصطلاحات تاریخ سخن میگوید. او به جای دین، فلسفه ی دین و به جای خدای تورات و انجیلها كه به نظر او با تصورات انسان گونه پنداری آمیخته است، مفهومی انتزاعی از خدا یعنی ایده، عقل یا روح مطلق را میگذارد. هگل برای چنین تبدلاتی و نیز برای بیان نظریات خود به یك دستگاه منطقی خاص نیاز داشت كه آن را بنا نهاد. او از اینكه متكلمان و فیلسوفان مسیحی میخواستند وجود خدا را از طریق وجود جهان اثبات كنند ناخرسند بود؛ زیرا معتقد بود كه نه جهان بلكه خدا، اصل است. ما باید خدا را اصل بدانیم و جهان را مخلوق او. ما باید وجود جهان را از خدا استنتاج كنیم نه برعكس یعنی نه آنكه وجود خالق را از مخلوق بهدست آوریم. بنابراین كار متكلمان و فیلسوفان مسیحی كه میخواستند وجود خدا را از طریق وجود جهان اثبات و استنتاج كنند كار نادرستی بوده است. هگل در كتابش علم منطق میگوید كه امر متناهی، ایدهآل است یعنی انگاره و تصور است؛ یعنی جهان كه امر متناهی است چیزی نیست كه وجودش، مطلق و غایی و جاودان و نامخلوق باشد. هگل این كار را نخستین گزارهی ایدهآلیسم قرار میدهد این گزاره در ضمن میگوید كه امر نامتناهی، ایده است، لوگوس یا كلمهی مسیحی است كه امر متناهی برای وجودخود بدان نیاز دارد. یعنی اصلِ امر متناهی، در خودش نیست، بیرون از خودش است یعنی در امر نامتناهی یا در خداست. دومین گزارهی فلسفهی هگل این است كه مسئلۀفلسفه تحقق همین اصل ایدهآلیسم است؛ یعنی فلسفه باید نشان دهد كه همه چیز تحقق كلمه مسیحی است و همه چیز، درونباشی خداست یعنی همه چیز درون خدا میگذرد. گزارهی سوم فلسفۀ هگل این است كه باید وجود امر متناهی را از میان برد؛ یعنی باید جهان را در ایده یا در روح مطلق محو كرد فهم گزارهی سوم فلسفهی هگل دشوارتر است یعنی باید توضیح داد كه: 1) چرا باید ایدهآلیسم، امر متناهی و جهان را از میان ببرد تا خود را متحقق سازد؟ 2) محو جهان و امر متناهی چگونه صورت میگیرد؟ پاسخ پرسش نخست: اگر امر متناهی برجای بماند، تصور امر نامتناهی محال میشود. هگل معتقد بود كه فهم، مقید به اصل امتناع تناقض است؛ بنابراین امر متناهی را از امر نامتناهی جدا و مجزا میكند. اما خرد كه البته منظور او خرد دیالكتیكی است پایبند اصل امتناع تناقض نیست بلكه برعكس به اصل جمع نقیضین یا انطباق تقابل های دیالكتیكی معتقد است. فهم، مقید به امر كلی منطقی است و موضوعش بیرون از خودش قرار دارد، اما خرد دیالكتیكی، وحدت امر متناهی با امر نامتناهی در درون امر نامتناهی است؛ یا یگانگی ایده با هستی در درونِ ایده است. هگل در كتاب خود دایرهالمعارف فلسفی نقایصی را كه به فهم، نسبت میدهد برمیشمارد. مثلاً میگوید:1) فهم اجازه میدهد كه امر متناهی بر جای بماند؛ فهم، نه تنها امر متناهی را محو نمیكند بلكه آن را به هستییی پابرجا، تبدیل مینماید. 2) فهم امر نامتناهی را به امر متناهی تقلیل میدهد. 3) فهم، امر متناهی را واقعی وامر نامتناهی را صرفاً انتزاغی و ایدهال [= صوری] میداند. یعنی به نظر هگل فهم، كه پایبند اصل امتناع تناقض است، علوم طبیعی را بنا مینهد و همهی ادعاهای فلسفه یا ایدهالیسم را وارونه میكند. مثلاًبنا بر عقیدهی هگل، ایدهالیسم میگوید كه امر متناهی وجودی مستقل ندارد اما امر نامتناهی دارد، اما برعكس فهم، مدعی است كه امر متناهی وجودی مستقل دارد و امر نامتناهی را باید از طریق امر متناهی استنتاج كرد فهم، به وجود جهان مادی یعنی به ماتریالیسم و حس مشترك اعتقاد دارد و علم را بر همین اساس بنا مینهد. بنابراین به نظر هگل ماتریالیسم و علم آنتیتز فلسفه یا نفی آنند.هگل به متكلمان و فیلسوفان مسیحی ایراد میگیرد كه آنان میخواستهاند وجود خدا را از طریق وجود جهان به اثبات برسانند؛ اما آنان در نیافته بودند كه جهان را كه هیچ است اساس اثبات خدا، كه همه چیز است، قرار دادهاند؛ یعنی امر مخلوق و مشتق را در مرتبهی نخست و خدا یا خالق را در مرتبهی دوم جای دادهاند. هگل به دو نوع منطق قائل است؛ یكی منطق فهم، كه پایبند اصل امتناع تناقض است، و پایهی علم است و دیگری منطق خرد، كه آن را دیالكتیك مینامد؛ این منطق بر خلاف منطق فهم، بر پایهی انطباق تقابلهای دیالكتیكی یا جمع نقضین دیالتیكی است.این مطلب را در پرانتز بگویم كه همهی این مطالبی كه هگل میگوید در آثار اعضای مكتب فرانكفورت پژواك یافته اند. حملهی آنها به فهم و منطق و علم همه بر پایهی همین اظهارات هگل است.بنابر عقیدهی هگل منطق فهم میگوید ، كه امر متناهی هست و از این طریق میشود امر نامتناهی را به دست آورد؛ در حالی كه منطق دیالكتیكی می گوید امر متناهی وجودی مستقل ندارد و وجودش وابسته به امر نامتناهی است. یعنی جهان امری مشتق و فرعی است كه اصلش در خودش نیست و در آنتیتزش است؛ یعنی در امر نامتناهی است. از سوی دیگر امر نامتناهی نیز برای تعین خودش به امر متناهی وابسته است. امر نامتناهی نیز نفی آنتیتزش یعنی نفی امر متناهی است. به سخن دیگر امر متناهی و امر نامتناهی دو قطب دیالكتیكیاند. در حقیقت منشأ منطق دیالكتیكی هگل عبارت از خدایی است كه از اعماق تاریكی بیرون میآید. این خدا یا هستی محض برای آنكه به وجود خودآگاه شود و متعین گردد دو پاره میشود: هستی و نیستی. هستی نفی نیستی است و آنتیتز آن است، نیستی نیز نفی هستی و آنتیتز آن است. اكنون این دو، مجدداًدر یك رابطهی دیالكتیكی یگانه میشوند و این میتوس ـ لوگوس یعنی اسطوره ـ منطق یا كلمهی مسیحی به حركت در میآید؛ و سپس باحركت همین اسطوره ـ منطق دیگر مقولات منطقی به دست میآیند. میبینیم كه هگل جهان مادی را نه با ماده بلكه با مقولات منطقی كه سرشتی اسطورهای دارند بنا مینهد. ماركس نیز جامعه را با مقولات اقتصادی بنا مینهد. اما مقولات اقتصادی ماركس نیز مانند مقولات منطقی هگل، سرشتی اسطورهیی دارند چون از روی كتاب علم منطق هگل ساخته و پرداخته شدهاند. هگل از هستی و نیستی سخن میگوید؛ ماركس از تولید و مصرف. یعنی هستی = تولید، و نیستی = مصرف. هگل از تقابل هستی و نیستی مقولهی شدن را خلق میكند؛ ماركس نیز از تقابل تولید و مصرف مقولهی گردش كالا را به دست میآورد. بنابر این ، شدن هگلی گردش كالا در اقتصاد ماركس شده است. و به همین طریق ماركس مقولات اسطورهای ـ اقتصادی خود را طبق الگوی علم منطق هگل میآفریند. درست است كه هگل از مقولات منطقی سخن میگوید اما این مقولات سرشتی اسطورهای دارند . همینطور نیز مقولات اقتصادی ماركس سرشتی اسطورهای دارند. وقتی هگل از انطباق تقابلها یعنی یگانگی سوژه [نفس درككننده، شناسنده] و ابژه [موضوع شناختی، عین] سخن میگوید در حقیقت منظورش این است كه جهان مادی را در ایده یا روح مطلق، عین را در ذهن، هستی را در اندیشه مستحیل كرده است.از سوی دیگر در فلسفهی طبیعت هگل، طبیعت، ایدهی با خود بیگانه است یعنی ایده، روح مطلق یا خدا به صورت طبیعت متجسد شده است؛ پس طبیعت، روحی است كه متجسد شده است. بنابراین در درون ماده، تناقض وجود دارد. علاوه بر این چون جهان مادی اصلش در ایده است و وجودی مستقل ندارد پس وجودی است در تناقض با خود. از سوی دیگر چون انسان، روحی است كه كالبد پذیرفته، پس موجودی با خود بیگانه است. یا طبق اعتقادات مسیحی چون آدم و حوا از امر خدا سرپیچی كردند و از میوهی درخت ممنوعه بخورند، گناهكار شدندو از بهشت رانده شدند و به زمین هبوط كردند.گناه نخستین انسان سبب شد كه او با ذاتش بیگانه شود و به زمین هبوط كند. همهی این مطالب هم به آثار كمونیستهایی چون لوكاچ و اعضای مكتب فرانكفورت راه یافته اند وهم به آثار فیلسوفان دست راستی مانند مارتین هایدگر.روشنفكران ما هم كه سرچشمههای تاریخی فلسفهی هایدگر و لوكاچ و اعضای مكتب فرانكفورت را نمیشناسند و قدرت فهم آنها را ندارند طوطیوار الهیات مسیحی را به عنوان آخرین دستاوردهای فلسفی و روشنفكری تكرار میكنند. اساطیر یهودی ـ مسیحی و الهیات هگل به آثار خودماركس و انگلس راه مییابند و آنها را اشباع میكنند. مثلاً ماتریالیسم دیالكتیكی، تناقض درون ماده را یك اصل قرار میدهد و ماتریالیسم تاریخی نیز همهجا از تناقض سخن میگوید. ولی تناقض فقط میان گزارههای منطقی و احكام وجود دارد نه در اشیاء و میان گروههای اجتماعی، ولی چنانچه به یاد آوریم كه هگل جهان را با مقولات اسطورهای ـ منطقی بنا مینهد نه با ماده، پس او میتواند از تناقض سخن گوید چون منظورش تناقض منطقی است. اما بنده شخصاً نمیفهمم چرا ماركس و ماركسیستها نیز از تناقض سخن میگویند در حالی كه باید از تقابل واقعی یا تضاد سخن بگویند.نكتهی در خور توجه این است كه ماركسیستهای ایرانی چون با فلسفهی هگل آشنا نبودهاند و تعلیم فلسفی نیز نداشتهاند، تناقض یعنی Contradictionرا، تضاد یعنی Contraryترجمه كردهاند كه از دیدگاه هگلیانیسم و ماركسیسم اشتباه فاحشی است. مثلاً بحث از خودبیگانگی یا بحث پرستش بتوار كالاها در آثاررا ماركس در نظر بگیرید؛ آیا این مباحث خود حاكی از این نیست كه ماركسیسم، الهیات هگل است و دشمن آشتیناپذیر علم و ماتریالیسم؟ به نظر من ماركسیسم به تاریخ اساطیر و ادیان تعلق دارد و جنبش كمونیسم یك جنبش دینی است و نفوذ خودماركس نیز بیشتر نفوذ یك پیامبر است تا یك دانشمند وفیلسوف.پرسشگر: آقای دكتر همهی ما میدانیم ایدهآلیسم آلمان به دو صورت از كانت شروع شده است. خودكانت معتقد است كه انقلابی كوپرنیكی در فلسفه انجام داده است. به نظر میرسد در فلسفهی مدرن كانت سنگ بنای خوبی پیریخته باشد.موقن: آنچه كانت دربارهی شیء فینفسه میگوید این است كه شیء فینفسه كه حكیمان مابعدالطبیعی از آن سخن میگفتند شیئی شناختی نیست چون علم ما فقط به عوارض وامر تجربی تعلق میگیرد نه به ذوات. من در همان مقالهی نقدی بر ماركسیسم گفته ام كه منطق هگل، منطق فهم شهودی است كه البته هگل آن را خرد دیالكتیكی می نامد. ولی این خرد، همان شهود اسطوره ای است. زیرا این خرد، فقط آن چیزی را كه خودش آفریده، برون خویش دارد. چنین خردی با معضلاتی كه فهم، برای شناخت جهان محسوس با آنها روبروست ناآشناست. در منطق هگل، فهمِ شهودی، هر چیز را از پس پرده بیرون شدن خودش میداند. متعین شدن هر شیئی را به معنای متعین شدن یگانگی آغازینی میشناسد كه ایده دارا بوده است.در منطق هگل، هر شیء با مفهومش این همان است یعنی یكی است. دقیقاً مانند وضعی كه شیء و مفهومش در اسطوره دارند. در حقیقت فهم شهودی، همان فهم اسطورهای است. و منطق هگل چون سرشتی دینی دارد باید در آن شیء با مفهومش هم هویت باشد. شاید به همین سب است كه كاسیرر در جلد دوم فلسفهی صورتهای سمبلیك: اندیشهی اسطورهای ، دیالكتیك آگاهی را به كار میبرد؛ چون اندیشهی اسطورهای همان خصوصیاتی را دارد كه منطق دیالكتیكی هگل داراست. اما در نظریهی شناخت كانت در برابر فهم، امر محسوس قرا رمیگیرد كه فهم به تدریج با كمك مقولات خرد آن را متعین میسازد؛ اما هرگز نمیتواند شیء را در مقولات مستحیل كند؛ یعنی بر خلاف منطق دیالكتیكی هگل، در فلسفهی كانت شیء و مفهومش این همان یا هم هویت نیستند. در فلسفهی کانت برای فهم تجربی میان امر واقعی و امر صرفاًممكن، حایل وجود دارد اما در فلسفهی هگل، اندیشه و موضوع اندیشه، شناسنده (سوژه) و موضوع شناخت (ابژه)، چیزی واحدند. بدین معنی كه ذهن، عین را در خود حل میكند و شیء به مفهوم تبدیل میشود یا همانطور كه قبلاًگفتیم ایده یا خدا، جهان را در خود مستحیل میكند.پرسشگر: از انقلاب كوپرنیكی كانت چیزی نگفتید.موقن: انقلاب كوپرنیكی كانت عبارت از این بود كه وی میگفت كه ذهن از همان مراحل بسیار مقدماتی شناخت دخیل است. آگاهی در ایجاد تصویری كه از شیء یا از ابژه در ذهن نقش میبندد از همان آغاز دخالت دارد تصویر شیء كه در آگاهی ساخته میشود پیش از این وحدتِ تركیبی و نیز خارج از آن، وجود ندارد؛ بلكه فقط بر اثر این وحدتِ تركیبی شكل میگیرد یعنی ذهن در تنظیم و تشكیل تصویر شیء نقش اساسی دارد مثلاً آگاهی، تأثیرات حسی را در ظرف مكان و زمان قرار میدهد، یا میانشان رابطهی علت و معلولی برقرار میكند و كارهایی مانند اینها. چنانچه آگاهی دست به چنین كارهایی نمیزد، ما از شناخت پدیدارها ناتوان بودیم. بااین همه اگر تأثیرات حسی و امور تجربی نیز نبودند از دست ذهن بشر به تنهایی كاری ساخته نبود شناخت ما منوط به وجود امور تجربی و محصور در آنهاست. پس چیزی فراسوی امور تجربی، مثلاًشیء فینفسه، برای ما ناشناختنی است.فلسفۀ انتقادی كانت دربارهی شرایط امكان امور واقع تحقیق میكند یعنی چه عللی سبب میشوند كه پدیداری رخ دهد. اما فلسفه این پدیدار را ایجاد نمیكند. هدف كانت در كتاب نقد خرد ناب ارائه مبانی فلسفی برای فیزیك نیوتنی بود. كانت میگفت كه فهم انسان، قوانین طبیعت را كشف نمیكند بلكه فهم انسان منبع آن قوانین است. «فهم، قوانین (از پیشی) خود را از طبیعت نمیگیرد بلكه آن قوانین رابه طبیعت تجویز میكند.» كانت همین اصل را به حوزهی اخلاق نیز تعمیم میدهد. در اینجا نیز انسان قوانینی را كه ارادهی خدا یا هر مرجع مذهبی یا سیاسی بر وی تحمیل كرده باشد، نمیپذیرد. به عقیدهی كانت ارادهی هر انسانی كه بخرد باشد بهطور كلی ارادهی قانونگذاری است. یك انسان بخرد از هیچ قانونی اطاعت نمیكند مگر آنكه خود او همان قانون را وضع كرده باشد. اما هگل به كانت و فیخته این ایراد را میگیرد كه آن دو، مفهومی از آزادی را اعلام كرده و به كرسی نشاندهاند كه مفهومی صرفاً ایدهآل یا صوری است. به این معنی كه اندیشه در حین یافتن خودو اظهار وجود، تماس خویش را با جهان واقعی از دست میدهد. ترسیم یك تصویر ایدهآلی از امور یعنی گذاشتن یك باید باشد در برابر وضع تاریخی امور، وظیفهی فلسفه نیست. به نظر هگل چنین ایدهآلیسمی باطل است. بنابراین هگل ایدهالیسم خود را ایدهآلیسم عینی مینامد؛ یعنی امور جهان را معقول میشناسد. هگل مدعی است آنچه وجود دارد عقلانی است. پیآمد این ایدهالیسم ارتجاعی این بود كه هگل دولت پروس را دولت مبتنی بر عقل خواند.در فلسفه ی هگل طبیعت،خدا در دیگر بودگی خویش است اما تاریخ ،خود خدا است.ولی تاریخ زمانی تحقق می یابد که دولت تشکیل شده باشد.بنابر این هگل دولت را تجسد روح جهان یعنی تجسد خدا بر زمین مینامید. فرد در برابر دولت یعنی در برابر خدای متجسد از هیچ حقی برخوردار نیست. از این رو هگل به جنگ نظریهی حقوق طبیعی بشر و به جنگ نظریهی دولت مبتنی بر قرارداد رفت. این ضدیت با حقوق بشر و شهروند ونیز با نظریهی دولت مبتنی بر قرارداد میراثی بود كه از هگل به ماركس رسید. برای ماركس پرولتاریا، خدای متجسد بر زمین است. بنابراین دیكتاتوری پرولتاریا، تجسد روح مطلق هگلی است، یعنی یك دولتِ تئوكراتیك از نوع قرون وسطایی است كه فرد در برابرش از هیچ حقی برخوردار نیست. عقاید هگل و ماركس تفالههای قرون وسطا هستند. كانت میگفت: «فقط یك فرمان لازمالاطاع وجود دارد: بنابر آن دستوری عمل كن كه در عین حال بتوانی بخواهی كه آن دستور یك قانون كلی گردد» به عقیدهی هگل این فرمان لازمالاطاع كانت فقط یك قانون انتزاعی و صوری است كه ارادهی فرد را مقید میكند اما در برابر واقعیت امور كاملاً ناتوان است.در نظام فلسفی كانت جهان اخلاق یا قلمرو غایات در تقابل با جهان طبیعی یعنی جهان علت ها و معلولها قرار دارد. میتوان وحدت این دو جهان را اصل موضوعه قرار داد؛ اماهرگز نمیتوان یگانگی این دو را اثبات كرد.. به عقیدهی هگل، كانت یك باید باشد، در برابر آنچه هست، گذاشته است. در حالی كه هگل معتقد است آنچه هست همان باید باشد، است. گفتیم كه فلسفهی هگل نوعی توجیه عدل الهی است. یعنی توجیه شرّ و بدی در جهان. بنابراین به نظر هگل وضع امور، عقلانی است. آنچه هست و آنچه باید باشد، بر هم منطبقاند. امور جامعه از آن رو عقلانی است چون امور، فراباشی خدا هستند، آنها درون خدا رخ میدهند. كانت میگوید: آزادی یا اختیار به این معنی است كه قانونی كه ما در اعمال خود از آن اطاعت میكنیم از بیرون یعنی از طریق كتاب مقدس(وحی )، پاپ یا فرمانروا بر ما تحمیل نشده باشد؛ بلكه شخص اخلاقی، این قانون را خود برای خویش وضع كرده باشد. به راستی اگر روشنفكران ما طی هفتاد- هشتاد ساله گذشته به جای اینكه سنگ ماركسیسم ـ لنینیسم را به سینه بزنند پیرو كانت شده بودند چه تحول عظیمی در شیوهی تفكر و نگرش ما به وجود میآمد؟ هدف روشنفكران ماركسیست ـ لنینیست، نه فقط در كشور ما بلكه در دیگر كشورها نیز، همیشه این بوده است كه اوضاع اجتماعی را به هم بریزند و در بحبوحهی ناامنی و هرج و مرج، قدرت سیاسی را به دست بگیرند و دیكتاتوری پرولتاریا را بر پا دارند تا معجزاتی را كه ماركس برای دیكتاتوری پرولتاریا بر شمرده بود، به منصهی ظهور رسانند یعنی آسمان بر زمین جلوس فرماید و بهشت برین بر فرشِزمین گسترده شود.هدف روشنفكر ماركسیست، فرهنگسازی نبوده بلكه انقلاب بوده است. یعنی هدف ماركسیستها این بوده است كه تودهها را سیاسی و تا میتوانند رادیكال كنند و با این كار آنها را به صحنهی مبارزه بكشانند و وضع مستقر و موجود را واژگون كنند؛ یعنی دقیقاً همان هدفی را دنبال میكنند كه فاشیستها نیز میكنند. فاشیستها از كمونیستها یاد گرفتهاند كه تودهها را به صحنه آورند و با نیروی لگام گسیخته آنان، تجدد و مدرنیته را از ریشه در آورند و بدویت را جایگزین آن كنند. همچنان كه قبلاً گفتم به نظر من كمونیسم یك چنبش دینی است و ماركس نیز نقش پیامبر را در این جنبش دارد.پرسشگر: من خیلی متشكرم كه بحث بسیار خوبی را شروع كردید. ولی فكر میكنم كه این بحث فنی است وخواننده برای فهم مطالب مشكل داشته باشد. چنانچه بحث روی زمینههای آشناتری باشد برای خوانندهی مجله مفیدتر خواهد بود شما ضمن صحبتهای خود اشاره كردید به این كه كارل ماركس پیامبر بوده، می خواستم اگر ممكن است در این زمینه توضیح بیشتری بدهید.موقن: برداشت ما از پیامبری معمولاً تحت تأثیر برداشت ما از پیامبرانی چون حضرت موسی، حضرت عیسی و حضرت محمد است. اما در جامعهشناسی دین مفهوم پیامبری دامنهی گسترده تری دارد. ماكس وبر پیامبری را دو نوع میداند. البته مشروح بحث پیامبری در كتاب جامعهشناسی دین ماكس وبر آمده است و تالكوت پارسونز بر ترجمهی انگلیسی آن مقدمهای نوشته است كه من آن را به فارسی برگرداندهام و در كتاب عقلانیت و آزادی2 چاپ شده است.یكی پیامبر اسوه و دیگری پیامبر اخلاقی، پیامبر اسوه كسی است كه طریقتی را برای زندگی ارائه می دهد وهركس كه مایل بود به دلخواه خویش میتواند به طریقت او سر بسپرد و زندگی پیامبر اسوه را سرمشق زندگی خود قرار دهد. این نوع پیامبری به وضع موجود و مستقر اجتماعی كاری ندارد و بدان اعلان جنگ نمیدهد و خواهان از میان بردن هنجارهای معمول در اجتماع نیست. هركس خواست پیرو پیر طریقت میشود؛ ولی پذیرش رهبری او اجباری نیست. اما بر عكس، پیامبر اخلاقی به وضع موجود كه آن را ناراست و كژ میداند. اعلان جنگ میدهد و رسالت خودر ا در واژگونی وضع موجود میداند تا بر ویرانههای آن وضع جدید كه بشارت بر پاییاش را داده است تأسیس کند. ماكس وبر پیامبران بنیاسرائیل، حضرت عیسی و حضرت محمد را نمونه اعلای این نوع پیامبری میداند. برخلاف پیامبر اسوه، رهبر ی پیامبراخلاقی بر جامعه استوار میشود و پذیرش رهبری او اجباری است. ولی وبر پیامبری اخلاقی را فقط به انبیای مذكور منحصر نمیكند و هر كسی را كه به وضع موجود و مستقر اجتماعی اعلان جنگ دهد و خواهان برقراری وضع دیگری باشد، پیامبر اخلاقی می داند. در اینجا وبر پیامبران اخلاقی را به دو نوع تقسیم میكند. یكی آنانی كه با اعلان جنگ به وضع موجود باعث گسست در امور میشوند و موجبات پیشرفت اجتماعی را فراهم میآورند. دوم آن پیامبرانی كه به وضع موجود اعلان جنگ میدهند و باعث گسست در امور میشوند اما جامعه را به عقب میبرند. پیامبران اخلاقی فرمانهایی را برای مردم صادر میكنند و پیروان مكلفند كه دستورات آنان را اجرا كنند. برخلاف پیامبر اسوه، پیامبر اخلاقی از مردم میخواهد كه نه از زندگی شخص او بلكه از دستورات و احكام او تبعیت كنند و با نظم هنجار آفرینی كه او برپا داشته خود را انطباق دهند. البته ذكر این نكته در این جا ضروری است كه هگل و ماركس و ماكس وبر آلمانیاند و شاید آلمانیها مذهبیترین مردم اروپا باشند. آلمان سرزمین پروتستانیسم است ولوتر در میان آلمانیها ظهور كرده است. از این رو در میان آلمانیها و به ویژه سه متفكر مذكور نوعی برداشت دینی و پیامبرگونه از تاریخ مشاهده میشود. ماكس وبر جامعهشناس، كه در قرن بیستم یعنی عصر سكولاریسم رشد و نمو یافته است، هنوز هم در افكار لائیك خود، مذهبی میاندیشد و تاریخ را صحنهی ظهور پیامبران میداند كه با ظهور هر یك از آنان جامعه گامی به جلویا به عقب برداشته است. به سخن دیگر وبر تاریخ لائیك را نیز به شیوهی خاص خودش به تاریخ دینی تبدیل میكند. اهمیتی را كه وبر برای پروتستانیسم قائل است باید در همین برداشت دینی او از تاریخ دانست. هگل مدعی است كه خدا در او تجسد یافته است و خدا یعنی خود او، در نظام فلسفی هگل به گذشته خود مینگرد و مراحلی را كه پیموده است شرح میدهد. از این رو هگل ادعا میكند كه از طرحهای غیبی خدا آگاه است. او پیشرفتهایی را كه بر اثر لائیك شدن اندیشه به دست آمده اند به پای دستاوردهای مسیحیت میگذارد و بدین گونه امور دنیوی و لائیك را تقدس دینی میبخشد. اما ماركس هم آلمانی است و هم یهودی؛ و سنت پیامبری در میان قوم یهود پیشینه ی چند هزار ساله دارد. ماركس طبق سنت انبیای بنیاسرائیل چماق تكفیررا بلند میكند و بر سر طاغوتیان زمان میكوبد. طبق تعریف ماكس وبر، پیامبر اخلاقی كسی است كه به وضع موجود اجتماعی اعلان جنگ می دهد و میخواهد وضع دیگری را جایگزین وضع كنونی كند. طبق این تعریف، ماركس پیامبر است. ماركس نیز برای خود رسا لت پیامبری از نوع انبیای بنیاسرائیل قائل بود. همچنان كه آنان با بتپرستی و تجمل میجنگیدند ماركس نیز به پرسش بتوار كالاها حمله میبرد و با نوع جدید بتپرستی (Fetishism) نبرد میكند. ماركس این بار اساطیر یهودی را نه به منزلهی اساطیر یاتاریخ مقدس بلكه به عنوان آخرین دستاوردهای علمی قالب میکند. اساطیر یهودی میگوید كه با ظهور مسیح، زمین بهشت میشود، گرگ و میش در کنار هم در یک چراگاه به سر میبرند، در جویبارهای زمین شیر وعسل روان خواهد شد. مارکس همین تصاویراسطورهای را ارائه میدهد و میگوید مسیح ظهور کرده یعنی پرولتاریا در تاریخ ظاهر شده و مقدر است که دجال یعنی بورژوازی را نابود نمایدو زمین را بهشت کند. میدانیم که هر واقعهای، هر اندازه هم پیش پا افتاده باشد، چنانچه در چشمانداز دینی گذاشته شود عظیم و معجزهآسا مینماید مثلاً پرولتاریا چنانچه در چشمانداز دینی یعنی در چشمانداز مارکسیسم گذاشته شود دیگر قشری از اقشار جامعه نخواهد بود؛ بلکه تقدیس دینی مییابد و به مقام خدایی میرسد. پرولتاریا در مارکسیسم یعنی در چشماندازدینی مارکسیسم طبقهای میشود که رستگاری بشر به دست اوست. یکی از کهنترین مضامین اسطوره ای نبرد روشنایی با تاریکی، مسیح با دجال و امثال اینهاست. مارکس همین مضمون اسطورهای را به صورت نبرد طبقاتی در آورده است. در یک سو اهورا، خدا، مسیح و روشایی قرار دارد که تجسم عینیاش پرولتاریاست و در دیگر سو اهریمن ، شیطان ، دجال و تاریکی قرار گرفته که تجّسم عینیاش بورژوازی است.نبرد میان این دو یا به زبان مارکسیسم مبارزهی میان پرولتاریا و بورژوازی سرنوشت بشر را رقم می زند.آیا براستی پرولتاریا و بورژوازی دو طبقهی اجتماعی هستند؟ متون مارکسیستی این نظر را القاء میکنند که این دو، دو شخصاند نه دو طبقهی اجتماعی. شاید بگویند که مارکس دیالکتیک خدایگان و بنده را که هگل در پدیدارشناسی روح آورده به تمامی تاریخ تعمیم داده است. ولی آگر چنین باشد باز هم مارکس پرولتاریا و بورژوازی را هم چون دو شخص در نظر گرفته است. در این صورت هم، ما با تصاویر اسطورهای انسان گونه پنداری روبرو هستیم. وقتی که ما از نوع انسان سخن میگوییم از مقولهای کاملاً متفاوت با فرد انسان سخن میگوییم. مثلاً هر شخصی باید پدر و مادر داشته باشد. اما سخن گفتن از پدر و مادر در نوع بشر از لحاظ علمی بیمعناست. مارکس از پرولتاریا و بورژوازی به گونهای سخن میگوید که هر کدام از اینها شخص واحدی است و ما با دو شخص روبهروهستیم که یکی پرولتاریا نامیده میشود و دیگری بورژوازی؛ یعنی مارکس میان فرد و طبقهی اجتماعی تمایز قائل نیست. در آثار اوفرد و طبقه یعنی جزء و کل این هماناند و این از خصوصیات اندیشهی اسطوره ای است. مارکس از نظام سرمایهداری به گونهای سخن میگوید که گویی از یک موجود جاندار بحث میکند، یعنی همه چیز را به همانند انسان میداند و مارکس دقیقًاً درتوصیف خود از سرمایهداریو پرولتاریا و بورژوازی همین تصورات انسان گونه پندارانه را به کار میبرد. مارکسیستها مدعیاند که بورژوازی نمیتواند تاریخ و جامعه را درک کند. دقت کنید! در اینجا بورژوازی یک طبقهی اجتماعی نیست بلکه یک شخص است! اما این پرسش اساسی بی درنگ مطرح میشود که چرا بورژوازی نمیتواند تاریخ و جامعه را درک کند اما پرولتاریا میتواند؟ مگر مارکسیستها ادعا نمیکنند که همهی امکانات مادی و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی جامعه در دست بورژوازی است، پس چرا بورژوازی نمیتواند بفهمد؟ پاسخ این است که جوهر مادی بورژوازی اهریمنی است ولی از آن پرولتاریا اهواریی است. آیا اظهار این مطلب که پرولتاریا سیر تاریخ و جامعه را میفهمد ولی بورژوازی نمیفهمد ارائه نظریهی طبقهی توتالیتر نیست؟ مگر گوبینو همین اظهارات را در مورد نژآد آریایی نمیکرد و با بیان این مطلب متهم به ارائه نظریه ی نژاد توتالیتر نشده است؟ آیا نباید مارکس را متهم کرد که نظریهی طبقهی توتالیتر را ارائه داده است؟بعضیها گفتهاند چون بورژوازی، پرولتاریا را استثمارمی کند نمی تواند سیر تاریخی و جامعه را درک کند. در اینصورت استثمار همان گناه نخستین در اساطیر مسیحی است. مگر انبیای بنیاسرائیل، غیبگویی نمیکردند و حوادث آینده را پیشگوییی نمی نمودند مگر مارکس آینده را پیشگوییی نکرده است؟ مگر یحیی مبشر ظهور حضرت مسیح نبود؟ مگر یحیی حضرت مسیح را غسل تعمید نداد؟ مگر مارکس مبشر ظهور پرولتاریا نیست؟ مگر مارکس نمیگوید که مسیح ظهور کرده و نبرد مسیح با دجال یعنی پرولتاریا با بورژوازی نبرد ی سهمگین خواهد بود و در این نبرد پرولتاریا خود را قربانی میکند تا بشر رستگار شود؟ مگر در اساطیر مسیحی، خدا به صورت مسیح متجسد نمیشود و بر صلیب جان نمیسپارد تا گناه نخستین بشر بخشیده وبشر رستگار شود؟ آیا اسطورهی پرولتاریا طبق الگوی اسطوره ی مسیح منجی ساخته و پرداخته نشده است؟ مگر اقشار پایین اجتماع از لحاظ اجتماعی و فکری، سنتپرست نیستند؟ چگونه طبقهای که در قید و بند سنت است میتواند عامل جهش اجتماعی شود و با عث رستگاری گردد؟ البته فقط در خیالات شیرین و اوهام مارکسیست ها رستگاری بشر به دست پرولتاریا صورت میگیرد. درحقیقت این برداشت از رستگاری، برداشتی صرفاً اسطورهای است. مگر روز به روز از نقش کارگران در صنعت کاسته نمیشود؟ مگر با پیدایش رباتها ((Robat یا ماشینهای خودکار و آغاز عصر الکترونیک از نقش کارگران کاسته نگردیده است؟ ولی باید همیشه به یاد داشته باشیم که بورژوازی و پرولتاریا، مقولاتی اسطورهای هستند نه تجربی- جامعهشناختی. اعتقاد به ظهور منجی در پایان جهان اعتقاد ایرانیان بوده است که از طریق امپراطوری هخامنشی به دیگر ادیان از جمله یهودیت نیز راه یافته است. مسیح موعود که منجی بشریت است اقتباسی است از اسطوره ی شوشیانت.که مارکس آن را به این صورت در آورده است که آخر زمان فرا رسیده و پرولتاریا [= مسیح موعود] ظهور کرده است، نبرد او با بورژوازی [=دجال] عنقریب رخ خواهد داد و عصر مشقت و درد به پایان خواهد رسید و عصر آزادی و خوشبختی آغاز خواهد شد. همین اعتقاد به منجی، یا اعتقاد به اسطوره ی شوشیانت سبب شده است که روشنفکر ایرانی اسطورههای مارکسیستی را بی چون و چرا بپذیرد. زیرا اسطورههایی که مارکس بیان کرده است علاوه بر آن که ریشه در اساطیر یهودی دارند، ریشه در اساطیر ایرانی نیز دارند.پرسشگر: شما دارید به شکلی بحثهای قدیمیتان را تکرار میکنید. در اینکه پردهی تقدس را باید از روی مارکس کنار کشید و آثارش را به نقد کشید من هم با شما موافقم. به نظر من ایراد اساسی مارکسیسم بیتوجهی به نقش فرهنگی در تحولات تاریخی بود. هم فروپاشی شوروی و هم انقلاب ایران فکر میکنم به درستی نقش تعیینکننده فرهنگ را در بسیاری از تحولات تاریخی نشان دادهاند.موقن: شما روی نکتهی بسیار مهمی انگشت گذاشتید و آن فقدان چیزی به نام شناخت فرهنگ در مارکسیسم است. مارکسیسم بهای چندانی به فرهنگ و از جمله دین نمیدهد. دین_شناسی مارکسیسم منحصر میشود به این جملهی مارکس: دین افیون تودههاست. مارکس جوامع را بر حسب شیوهی تولیدشان تقسیمبندی میکند: این جامعه فئودالی است، آن جامعه سرمایهداری است. فرهنگ برای مارکس خود به خود و به طور مکانیکی از شیوهی تولید سر بر میکشد. این هم نمونهی دیگری از تفکر جادویی مارکس است. همین فقدان نظریهای دربارهی فرهنگ، سبب شد که مارکسیستها نتواند روند تحولات را در ایران درک کنند و ازهمان روزهای نخست انقلاب جذب نیروهای مذهبی شدند و شعارهای آنان را تکرار کردند.اکنون بخشی از نیروهای مذهبی که خود را روشنفکران دینی مینامند، بحث سکولاریسم یا لا ۀیسیته را پیش کشیدهاند. در میان مارکسیستهای ایرانی متفکری وجود ندارد که بتواند این بحث را عمیقتر کند. تازه اگر هم وجود می داشت نمیتوانست در چنین مباحثی شرکت کند. زیرا مارکسیستها به پیروی از مارکس جوامع را بر حسب شیوه تولید، تقسیمبندی میکنند به بر حسب شکل حکومت یا دین. بنابراین در آثار مارکسیستی بحث بر سر اینکه قانون شرع چیست و فرقش با قانون موضوعه کدام است، قانونی عرفی چیست یا قانون طبیعی چیست و فرقشان کدام است مطلبی وجود ندارد. زیرا همچنان که گفتم مارکس رسالت خود را پیامبری میدانست یعنی اعلان جنگ به جامعه ی بورژوازیی، و اعلام فرا رسیدن سوسیالیسم. او با این کار، رسالت خود را تمام شده میدانست. بنابراین طرح این سوال که آیا این حکومت تئوکراتیک است یا لائیسیته یا قوانین حاکم بر جامعه قوانین شرع هستند یا قوانیین موضوعه از نظر مارکسیستها بیمعنی است. آنان درپی برپایی دیکتاتوری پرولتاریا بودند. حکومت از نظر مارکسیستهای استالینیست یا مائوئست دو نوع بودند: حکومتهای دستنشاندهی امپریالیست و حکومتهای ضد امپریالیست. حکومتهای دستنشاندهی امپریالیست و حکومتهای ضد امپریالیست: کشور هایی که از روسیه یا چین اسلحه می خریدندجزو کشور های ضد امپریالیستی بودند و کشور هایی که ازآمریکا یا کشور های اروپای غربی اسلحه می خریدند دست نشاندۀ امپریالیست ها بودند؛ یعنی تقسیمبندی مارکسیستهای جهان سومی از حکومتها، تقسیمبندی منطقی نبود بلکه اسطورهای بود. مارکسیسم تمامی تاریخ را تاریخ اقتصادی می داند و برای به جریان انداختن تاریخ باید دو طبقه پیدا کند و به جان یکدیگر اندازد؛زیرا تاریخ را فقط از طریق مبارزۀ طبقاتی درک می کند. اما مورخ برجستهای به نام یاکوب بورکهارت بر خلاف مارکس، در سیر تحولات جامعه سه نیرو را عظیم میداند. دولت، دین و فرهنگ. بورکهارت، دین و دولت را دوعامل ثابت میگیرد و فرهنگ همیشه مورد هجوم و فشار آن دو عامل دیگر است. ولی تأثیر متقابل این سه عامل است که خصوصیات یک جامعه را میسازد. مثلاً در یونان باستان چون کاست (Cast) روحانیون وجود نداشت که جلو تفکر آزاد را بگیرد و چون کتاب مقدسی وجود نداشت که تفکر در همان چارچوب بماند، فلسفه رشد کرد. بر اثر این دگرگونی، فقط در جامعهی یونان است که فرهنگ از همان آغازجای دین را میگیرد. چیزی که بعداً در قرنهای هفدهم و هجدهم در اروپای غربی رخ داد. بر عکس در مصر باستان و اسرائیل باستان و ایران کاستِ روحانیون جلو تفکر آزاد را گرفتند و چون متون مقدس وجود داشتند اندیشه را در چارچوب آن محصور کردند. بنابراین مثلاً در جامعهی اسرائیل باستان دین یگانه عامل بود که هم شکل دولت را معین میکردند و هم شکل فرهنگ را. زیرا در یهودیت این اعتقاد حاکم بود که همه چیز از آسمان نشأت میگیرد. از این رو، دولت یهود، دولتی تئوکراتیک بود یعنی خاخامها در آن همه کاره بودند و بر اثر آن میان تشکیلات دینی و تشکیلات دولتی تمایزی وجود نداشت. جامعه و دولت تئوکراتیک بودهاند و هنوزهم در بعضی کشورهای اسلا می حکومتها تئوکراتیکاند. ولی به نظر بورکهارت در مسیحیت وضع متقاوت بوده است. کلیسا خارج از دولت بوده و میان تشکیلات دینی و تشکیلات دولتی تمایز وجود داشته است. فرمانروا بر امور دنیوی حاکم بوده است و پاپ بر امور دینی، قلمرو اقتدار و حکمیت هر کدام متمایز بوده است. چنین بحثهایی در چارچوب مارکسیسم امکانپذیر نیست. گفتم که بورکهارت دین را در جامعهی یهود و در جوامع اسلامی یگانه عامل تعیینکننده میداند. دین، دولت و فرهنگ را در چارچوب هنجارهای خود قرار داده و تخطی از آنها را به شدت سرکوب کرده است.مثلاً در جوامع اسلا می کمدی نوشته نشده است؛ زیرا کمدی مستلزم آمیختگی مردان و زنان در محیط است؛ و چون در جوامع اسلامی مردان و زنان حتی در مهمانیها از یکدیگر جدایند، امکان خلق کمدی نیست و هزلیات و لطیفه جای ادبیات کمیک را گرفته است. در اسلام چون سرنوشت هر کس را خدا تعیین کرده و همه چیز از پیش مقدر شده است، امکان نوشتن تراژدی نیست.چون در تراژدی شخص به خاطر هدفی که دنبال میکند، ستیزههایی را دامن میزند که سرنوشت او درگیر و دار همین ستیزهها رقم زده میشود نه به وسیلهی خدا. سرایش حماسه نیز در اسلام ناممکن بوده است؛ زیرا این ترس وجود داشته است (البته طبق اعتقادات جادویی- اسطورهای) که با جاری کردن نام اشخاص در حماسه آنان زنده شوند وحوادث شومی بیافریند. الـبته فردوسی با شاهنامه اش از این قاعده مستثناست. بار ها شنیده ام که می گویند فردوسی با سرودن شاهنامه برای ایرانی شناسنامه درست کرده است. ولی باید افزود که این شناسنامه مهر اسلامی دارد. به این معنی که فردوسی خدایان ایرانی را مانند سیاوش که خدای برزگری و رویش گیاهان است به مقام یک شاه یا شاهزاده تنزل داده تا برای جامعهی اسلامی پذیرفتنی شود. بورکهارت میگوید که اسلام، به مسلمانان این احساس را القاء میکند که از گذشتهی غیر اسلامی خود سرافکنده و شرمسار باشند. بنابراین فردوسی نمیتوانسته است در زمان حکومت محمود غزنوی از خدایان متعدد ایرانی که در زمان باستان در ایران پرستیده میشدند نام ببرد. بنابراین فردوسی چارهای نداشته است که چهرهی خدایان ایرانی را مسخ کند و آنان را به صورت پادشاه و شاهزاده در آورد. در اسلام نقاشی و مجسمهسازی نیز حرام بوده چون شبیهسازی حرام است. موسیقی نیز حرام بوده است. میبینیم که دین میتواند چه تأثیر عمیقی بر فرهنگ بگذارد. مارکسیستها نمیتوانند در چارچوب مارکسیسم دست به چنین تحلیلهایی بزنند. همچنان که گفتم مارکس برای خود رسالت پیامبری قائل بود. او معتقد بود دین، فرهنگ، دولت، هنر و علم از جمله علم اقتصاد روبنای نظام سرمایهداری هستند و مظاهر از خود بیگانگی بشر در جامعهی سرمایهداریاند. او انتظار داشت که با برافکنده شدن نظام سرمایهداری، که آن را قریب الوقوع میدانست، دین، فرهنگ، دولت، هنر و علم نیز از میان بروند. مارکس سرنگونی نظام سرمایهداری را نزدیک میدید؛ اما در این خصوص که سوسیالیسمی که جانشین سرمایهداری میشود چه نوع چیزی است و جامعهی سوسیالیستی چه مشخصاتی دارد چیزی نمیگوید.پرسشگر: مواضع شمامن را به یاد مواضع طرفداران دولت سرمایهداری میاندازد واقعاً شما با استقرار عدالت اجتماعی در جوامع مخالفید؟موقن: سفسطههایی که مارکسیستها میکنند این است که هر کم و کاستی که در سرشت بشر یا در جامعه وجود دارد، آن رابه پای نظام سرمایهداری مینویسند. گویی بشر در جوامع پیشین در بهشت برین به سر میبرده و سرمایهداری جهنمی است که همه چیز را تباه کرده است. البته من نه کارخانه دارم، نه سرمایهدار و نه طرفدار نظام سرمایهداریام. شاید مخالفت مارکسیسم باشم اما مسلماً مخالف سوسیالیسم نیستم. از جمله مغالطههای مرسوم مارکسیست- لنینیستها این است که میگویند جنگهای جهانی اول و دوم بر اثر تناقضات نظام سرمایهداری بود. گویی پیش از جنگ جهانی اول و دوم هیچ جنگی در تاریخ بشر رخ نداده بود. آیا چنگیزخان و تیمورلنگ که سکنهی چندین کشور را فتل عام کردند برخاسته از نظام سرمایهداری بودند؟ یا بخت نصر که به اسرائیل حمله برد و معبد او رشلیم را خراب کرد و یهودیان را اسیر نمود و با خود به بابل آورد، برخاسته از نظام سرمایهداری بود؟ و یا تشکیل امپراتوریهای بابل و هخامنشی آخرین مرحلهی سرمایهداری بودند؟ چون لنین کتابی نوشته است با عنوان امپریالیسم آخرین مرحلهی سرمایهداری. مثلاً حملهی اعراب به سوریه، بینالنهریین و مصر و ایران و تسخیر این کشورها آخرین مرحلهی سرمایهداری بوده است؟ امپریالیسم هم پیش از نظام سرمایهداری وجود داشته که نمونههایش عبارتند از: امپراتور های چین، ایران، رم و مصر و هم پس از نظام سرمایهداری بوده است مانند مستعمرات روسیه در آسیای میانه و قفقاز و کشورهای اروپای شرقی. اتفاقاً روسیۀ سوسیالیست پس از جنگ جهانی دوم کشورهای اروپای شرقی را مستعمرهی خود کرد. چین پس از انقلاب سوسیالیستی تبت را مستعمرۀ خود ساخت. پرشگر: شوروی که یک مدل موفق سوسیالیست نبود.موقن: مارکسیستها کمکم دریافتند که معجزاتی را که مارکس برای یک جامعهی سوسیالیستی برشمرده بود در کشورهای سوسیالیستی تحقق نیافته است. از این رو نظام حاکم بر کشورهای سوسیالیستی را سرمایهداری دولتی یا جوامع پس از سرمایهدار ی نامیدند. (Post - Capitalist)پرسشگر: خب برای اینکه ما به یک جمعبندی برسیم و بحث جنبهی سیستماتیک پیدا کند، از شما درخواست میکنم که بحث را حول امپریالیسم جمعبندی کنید.موقن: همچنان که قبلاً گفتهام مارکس معتقد بود که جوامع شرقی نیروی دورنی لازم برای تغییر را فاقدند. جوامع شرقی مانند چین، هند و ایران گرچه دارای قدمت چند هزار سالهاند اما از نظر مارکس (و پیش از او منتسکیو) قدمت چند هزار سالهشان به معنی تاریخ چند هزار سالهشان نیست. به نظر مارکس تاریخ عبارت از تغییر و تحول است. پس چنانچه جامعهای از چند هزار سال پیش تا به امروز تغییری نکرده باشد و در جا زده باشد به نظر مارکس چنین جامعهای فاقد تاریخ است. این جامعه کهنه و قدیمی هست اما تاریخ ندارد. مارکس میگوید ساختار جوامع شرقی، برغم واژگونی تاج وتختها و سرنگونی سلسلهی پادشاهان، تغییر نکرده است (البته تا ورود استعمار غربی به آنها). مارکس جوامع شرقی را از هرنظر نقطه ی جوامع غربی میدانست. بنظر او شهر های کشورهای شرقی اردوگاه شاهزادگان بوده و فاقد زندگی مدنی و خلاقیتها فرهنگی بودهاند. مارکس معتقد بود که جوامع آسیایی آن نوع نهادها و موسسات و مناسبات اقتصادی را دارا نبودند که سبب پیدایش سرمایهداری در اروپا شد.خلاصهی کلام آنکه مارکس و انگلس و پیش از این دو، منتسکیو و پس از آنها، ماکس وبر اعتقاد داشتند که جوامع شرقی جوامعی متحجر و ارتجاعی و واپس گرا و ایستا هستند. برای این که این جوامع تکانی بخورند، ورود استعمار غرب به آنها ضروری بوده است. مارکس میگوید که انگلستان ابزار ناآگاه تاریخ برای ایجاد انقلاب اجتماعی در آسیا بوده است. بنابر نظر او یگانه انقلاب اجتماعی که آسیا به خود دیده همین بوده است. میبینیم که عقاید مارکس و انگلس تا چه حد در تقابل با عقاید استالین، مائو و فیدل کاسترو و چه گوارا و مارکیسیستهای ایرانی اند. نظریات مارکس و انگلس با آنچه سمیر امین و آندره گوندرفرانک میگویند در تقابل کامل است. ما چه مخالف استعمار باشیم چه نباشیم کشورهای آسیایی همان کشورهایی نیستند که پیش از ورود استعمار غرب بودند. ورود استعمار انگلستان به آسیا، کشورهای آسیای را تغییر داد. دیدگاه مارکس همین است میگوید که ورود انگلستان به آسیا با ورود چنگیز خان مغول مثلاً به ایران فرق دارد انگلستان صنعت و علم غربی را با خود به آسیا آورد، راه آهن کشید، کارخانه ساخت، چایخانه دایر کرد، کتاب چاپ کرد، روزنامه انتشار داد، مدرسه و دانشگاه تأسیس کرد؛ اما مغول سکنه شهرها را قتل عام میکرد و شهرها راتپهی خاک می نمود تا برای اسبان و رمههای خود چراگاه درست کند. بیل وارن که مارکسیست انگلیسی است کتابی نوشته به نام: امپریالیسم پیشگام سرمایهداری که در آن از نظریات مارکس و انگلس دربارهی استعمار دفاع میکند و از کتاب لنین امپریالیسم آخرین مرحلهی سرمایهداری انتقاد مینماید. او نقش مثبت انگلیس در باسواد کردن مردم هند را گوشزد میکند و از چاپ نسخ خطی هندی واحداث کارخانهها و شبکهی راه آهن هند یاد میکند. اما بهتر است نخست این پرسش اساسی را مطرح کنیم که امپریالیسم چیست ؟ معمولا کشوری را امپریالیست میخوانند که بخواهد هنجارهای فرهنگی خود را یا به طور مسالمتآمیز یا از طریق زور به کشوری دیگر تحمیل کند. در این خصوص مثلاً مارکسیستی مانند وارن اینطور استدلال میکند که انگلستان کشوری است با دموکراسی دیرینه و در حقیقت قدیمیترین دموکراسی جهان. انگلستان پیشگام در صنعت و علوم طبیعی، سرزمین نوابغی مانند: نیوتن، لاک، هیوم، بارکلی، آدام اسمیت، ریکاردو، جونز، استوارت میل، برتراندراسل، وایتهد و مانند اینهاست. مگر ولتر و منتسکیو، متفکران عصر روشنگری، مجذوب فرهنگ انگلستان نشده بودند؟ مگر ولتر نامههای فلسفی خود را تحت تأثیر فرهنگ انگلیسی ننوشت؟ مگر ولتر انگلستان را مظهر جامعهای نمیدانست که در آن با عقاید مخالف مدارا میشود و حق آزادی عقیده و بیا ن محترم شمرده میشود؟ منتسکیو قانون اساسی انگلستان را مترقی ترین قانون اساسی موجود در جهان میدانست. نظام پارلمانی در انگلستان قدیمی ترین نظام پارلمانی در جهان است. مگر مستعمرات انگلیس، مانند آمریکای شمالی، کانادا، استرالیا و زلاند جدید جزو دموکراسیها ی جهان و ازکشور های پیشرفته محسوب نمی شوند ؟ مگر آمریکا بزرگترین غول صنعتی واقتصادی جهان مستعمرهی انگلستان نبوده است؟ پس استعمار نه تنها سبب عقبماندگی نشده بلکه بزرگترین دموکراسی جهان و غول علم و صنعت خود مستعمره بوده است. مارکسیستی مانند وارن میتواند ادعا کند که نظر مارکس و انگلس دربارهی استعمار درست بوده است و بپرسد در انتقال این هنجارهای مترقی به کشورهای عقب مانده چه عیبی وجود دارد؟ و ادعا کند که امپریالیسم دوران سرمایهداری با کشورگشایی کسانی چون چنگیز مغول و تیمور فرق دارد. مگر در گذشته قبایل وحشی به کشورهای متمدن حمله نمیبردند و سکنهی آن جاها را نمیکشتند و به چپاول و غارت دست نمیزدند و زنان و کودکان را اسیر نمیکردند وخدای قبیلهی خود و کیش و رسوم و زبان خویش را به ملل مغلوب تحمیل نمیکردند؟ درک مارکسیست ایرانی و به طور کلی ایرانی از غرب این است که آنها استعمارگرند و باعث عقب ماندگی ما هستند آنها کافرند، خمر مینوشند و زنا میکنند. وظیفهی ما این است که با آنها نبرد کنیم و رسوم خود را در برابر تهاجم فرهنگی آنان حفظ کنیم. روشنفکر ایرانی پس از که عمری را با دموکراسی، تجدد و غرب جنگید سرانجام به غرب میگریزد و در آنجا پناه میگیرد. این یک بام و دو هوا را چگونه میتوان توجیه کرد ؟ این عوام فریبی ها تا کی می خواهد ادامه یابد و روشنفکر ما اعم از چپ و راست تا کی میخواهند در عمق وجود خود ضد غربی باشند ولی در عین حال از همهی مواهب فرهنگ غرب، از آموزش و درمان گرفته تا سکنی گزیدن در غرب، بهرمند شوند؟ در این میان آنچه در نظر گرفته نمیشود انباشت عقلانیت در فرهنگ غرب و فقدانش در فرهنگهای شرقی است. مارکس از انباشت سرمایه سخن میگفت ولی گویا او پی نبرده بود که پیش شرط انباشت سرمایه، انباشت عقلانیت است. عقلانیتی که خود را در شیوهی حکومت کردن، در نظام قضایی، در نظام پارلمانی، در علم و صنعت و در هنر نشان میدهد. ولی ماکس وبر بر خلاف مارکس توجه خاصی به عقلانیت غربی دارد.پرسشگر: از حق نباید گذشت که مارکس توجه خاصی به شیوۀتولید آسیایی واستبداد شرقی کرد، هر چند استالینیستها سعی کردند نوشتههای مارکس را از انظار پنهان نمایند.موقن: باید گفت که کار اصلی را در مورد تشریح خصوصیات استبداد شرقی منتسکیو انجام داده است و نه مارکس. مارکس بسیاری اندیشههای منتسکیو را اقتباس کرده است. من درمقاله ی تاریخچه ی مفهوم استبداد شرقی که در کتابم : زبان اندیشه و فرهنگ تجدید چاب شده است شرح داده ام که برای نخستین بار منتسکیو مفهوم استبداد شرقی را به کار برد. بنابر نظر منتسکیو چون کشورهای آسیایی از لحاظ وسعت خاک بسیار پهناورند برای ادارهی آنها نیاز به یک حکومت مقتدر است. یکی از علل وجود استبداد در کشورهای آسیایی وسعت زیاد خاک آنهاست. برای ادارهی یک کشور کوچک نیاز به حکومت مقتدر نیست؛ اما ادارهی یک امپراتوری یا سرزمین پهناور نیاز به یک حکومت مقتدردارد منتسکیو هرحکومتی را متناسب با هر نوع دینی نمیداند.مثلاً مذهب کاتولیک متناسب با رژیم سلطنتی است و مذهب پروتستان متناسب با جمهوری است. پروتستانیسم در کشورهای شمالی اروپا رواج یافت زیرا در آنجا ها روح استقلالطلبی وجود داشت و مردم آن جاها نمیخواستند زیر بار مذهبی باشند که در رأس آن یک شخص روحانی به نام پاپ قرار دارد. ولی ملتهای جنوب اروپا به اندازهی ملتهای شمال اروپا روح آزادیخواهی نداشتند و بر ضد مرجعیت پاپ نشوریدند و کاتولیک ماندند. منتسکیو میگوید چون اسلام به زور شمشیر بر دیگر ملتها تحمیل شد، از این رو در کشورهای اسلامی روح عبودیت و بردگی حاکم است؛ و بیشتر متناسب با رژیم استبدادی است. منتسکیو هر حکومتی را متکی بر یک اصل میداند. مثلاً جمهوری براصل فضیلت متکی است، سلطنت بر اصل شرف متکی است و استبداد، که بدترین نوع حکومت است، بر ترس متکی است. همچنان که ترس عاطفهای است که در یک لحظه بروز میکند، همین طور نیز مستبد در لحظه به سر میبرد. مستبد نه گذشته را به یاد میآورد نه به فکر آیندهی خود و اتباعش است. هم چنان که لحظه تداوم ندارد،جوامع شرقی نیز به رغم قدمتشان، تاریخ ندارند. در رژیم استبدادی نه ساخت اجتماعی وجود دارد نه ساخت سیاسی و نه نظام قضایی. همچنان که مستبد بنده ی احساس لحظهای خود مانند غضب یا شهوت است، قاضی نیز در رژیم استبدادی طبق هوای نفسانی خود قضاوت میکند. همچنان که در رژیم استبدادی نظام قضایی و ساختار سیاسی وجود ندارد، همینطور نیز نظام اقتصادی موجود نیست. نظام اقتصادی نیز دستخوش هوای نفسانی افراد است. شاید بتوان گفت که استبداد شرقی آن چیزهایی را فاقد است که ما از مفهوم دولت درک میکنیم. آن مسو ولیتهایی که یک دولت بر دوش درد برای مستبد شرقی اموری کاملاً ناشناختهاند. زیرا رژیم استبدادی فقط بر ترس متکی نیست بلکه بر شهوت و غضب آنی نیز اتکا دارد. هرگاه مستبد غضب کند فرمان قتل عام اهالی یک منطقه را میدهد. مستبد شرقی حتی زمینهای دایر سرزمین خود را می سوزاند. چند سال پیش که من برای نوشتن مقالهی تاریخچهی مفهوم استبداد شرقی مشغول مطالعۀ آثار منتسکیو بودم، به این مطلب که رسیدم آن را قدر ی غلوآمیز دانستم. اما وقتی که طالبان در افغانستان حکومت میکردند و سیاست زمین سوخته را اجرا مینمودند، پی میبردم که مطالب منتسکیو منطبق با واقعیات بوده است. طالبان خانهها و مزارع را میسوزاندند و وقتی جایی را به زور می گرفتند آنجا را دارالحرب میدانستند یعنی مردان را میکشتند و به زنان تجاوز مینمودند و سپس زنان و کودکان را کوچ میدادند.و اگر بازار بردهفروشی وجود داشت آنان را در آنجا به عنوان کنیز و غلام میفروختند. نمونهی بارز حکومت استبداد شرقی، حکومت طالبان در افغانستان بود. وضع کنونی افغانستان، وضعی است که همهی کشورهای اسلامی تا همین اواخر داشتهاند. آنچه منتسکیو در روحالقوانین و در کتاب نامههای ایرانی میگوید زاییدهی تخیلات او نیست بلکه گویی سالها در شرق بوده و با خلقیات مردم اینجا مأنوس شده است. ای کاش روشنفکران ما به جای آنکه فوکوو دریدا و هایدگر میخواندند، مینشستند و آثار نوابغی مثل منتسکیو و ولتر و هولباخ را میخواندند. البته بعضی از مارکسیستهای انگلیسی از جمله پری آندرسن معتقدند که آنچه مارکس دربارهی شیوهی تولید آسیایی گفته مبتنی بر اطلاعات غلطی بوده است که مأموران انگلیسی در هند به لندن میفرستادهاند. ولی من با این مسئله کاری ندارم. اگر معضل کنونی ما تقابل سنت با مدریته است در اینخصوص نیز بنده کوشیدهام سهم کوچکی در بحث سنت و تجدد داشته باشم. در این راستا در سال 1370 ترجمهی کتاب فلسفهی روشنگری اثر ارنست کاسیرر به قلم بنده منتشر شد که بنا بر قول فیلسوفان و مورخان غربی بهترین اثر در زمینهی فلسفهی روشنگری یعنی دربارۀ بنیادها ی فکری مدرنیته است. چون اکنون اندیشهی اسطورهای اساس تجدد و مدرنیته را در کشورهای جهان سوم به لرزه در آورده شناخت اندیشهی اسطورهیی از مهمترین وظایف ما است و در این زمینه نیز اسطورهی دولت از ارنست کاسیرر و جلد دوم فلسفهی صورتهای سمبلیک: اندیشهی اسطورهای نوشتۀ ارنست کاسیرر را ترجمه کردهام که امیدوارم مورد توجه فرهیختگان کشور قرار گیرد. اگر منتسکبو، جوامع را بر حسب شکل حکومتشان تقسیمبندی میکند و اگر ماکس وبر جوامع را بر حسب دینشان طبقهبندی میکند و اگر مارکس جوامع را بر حسب شیوهی تولیدشان تقسیمبندی مینماید ، لوی برول و کاسیرر جوامع را بر حسب ساخت اندیشهشان تقسیمبندی میکنند و این موضوع تازه ای است که باید مورد توجه قرار گیرد. اگر شیوه ی اندیشهی حاکم بر کشورهای عقبمانده اسطورهای است، و اگر شیوه ی اندیشهی حاکم بر کشورهای صنعتی ،علمی است شناخت این دو شیوهی اندیشه حائز اهمیت بسیار است. زیرا در تحلیل نهایی سنت متکی بر اندیشۀ اسطورهای است و مدرنیته متکی بر اندیشهی علمی. پس جلد دوم فلسفهی صورتهای سمبلیک: اندیشهی اسطورهای میتواند به بحث سنت و تجدد بعد تازهای بدهد و مباحث را عمیقتر کند.در پایان از آقای درکشیده که بنده را به گفتگو دعوت کردند تشکر میکنم. پینوشت ها:1- کتاب زبان، اندیشه و فرهنگ (تهران، انتشارات هرمس، 1378):2-آزادی و عقلانیت (تهران،انتشارات هرمس،چاپ اول1379، چاپ دوم 1384) 3-فلسفه ی روشنگری نوشته ی ارنست کاسیسرر ترجمه ی یداله موقن (تهران ، انتشارات نیلوفر،چاپ اول 1370، چاپ دوم 1382 )4-اسطوره ی دولت نوشته ی ارنست کاسیرر ترجمه ی یداله موقن(تهران،انتشارات هرمس،چاپ اول1377، چاپ دوم 1382) 5- فلسفهی صورتهای سمبلیک: جلد دوم اندیشهی اسطورهای، اثر ارنست کاسیرر، ترجمهی یدالله موقن (تهران، انتشارات هرمس، 1378) برگرفته از مجلهی فرهنگ توسعه 0تهران . شماره 42 و 43 |
| < بعد |
|---|