| سخن هفته |
| آیا روسیهی پوتین فاشیست است؟ |
|
|
|
|
نوشته الکساندر جی. متیل
|
|
|
این چه گونه نظامی است که ولادیمیر پوتین در روسیه به وجود آورده است؟ کرملین علاقمند است که اصطلاح "دموکراسی مدیریتشده" را برای این نظام سیاسی به کار برد؛ اما اکثر ناظران صفت "اقتدارگرا" را برای آن مناسبتر مییابند. در این میان، شمار اندکی از تحلیلگران جرأت کرده و لفظ "فاشیست" را برای توصیف این نوع حکومت پیشنهاد کرده اند. یافتن نام صحیح و به کار بردن آن از چند نظر حائز اهمیت است. نخست این که خواندن هر پدیده با نام واقعی آن و پرهیز از به کار بردن الفاظ مبهم امری مهم است. دوم این که شناسایی نظامها با نامهای واقعیشان ما را قادر میسازد تا در انتخاب سیاستهای درست در قبال آنها به خطا نرویم. اگر روسیه بواقع دارای نظامی دموکراتیک باشد، آنگاه وخامت کنونی روابط روسیه با غرب امری گذرا است، چرا که باورها و ارزشهای مشترک با گذشت زمان، اختلافات جزئی را برطرف خواهند کرد. به عکس، اگر نظام روسیه بواقع نظامی اقتدارگرا، یا حتی فاشیست، باشد، آنگاه شاید جهان باید خود را برای تیرگیِ بیشتر روابطش با روسیهای که هر روز طبعاش به خشونتِ بیشتر میگراید، آماده سازد. سوم این که شناخت روسیهی امروز، بخصوص با توجه به پایان قریبالوقوع ریاست جمهوری پوتین، حائز اهمیت ویژه است. اگر بواقع پوتین توانسته باشد یک نظام سیاسی منسجم را در روسیه پایهریزی کند، آنگاه خروج او از عرصهی مرئیِ سیاست و جای گرفتناش در تاریکنای قدرت، این نظام را در معرض خطر فنا قرار نخواهد داد. به عکس، اگر این نظام تنها یک نظام در حال گذار باشد، آنگاه خروج پوتین ممکن است به بحرانی دامن زند که سرانجاماش برقراری دموکراسی بیشتر و قدرتمندتر در روسیه خواهد بود. آخرین نکتهای که در این مقدمه باید به آن اشاره کرد این است که این باور که فاشیست خواندن روسیه ضرورتا به معنی تجویز سیاست برخورد با آن است، باوری ناصواب است. هیچ دلیلی وجود ندارد که نتوان با یک روسیهی فاشیست ارتباط داشت؛ حقیقتا، حتی میتوان استدلال کرد که این ارتباط، به دلیل فاشیست بودن روسیه، امری ضروری است. این باور نیز که دموکراتیک خواندن روسیه ضرورتا به معنی تجویز سیاست عدم مقابله است، کمتر از باور پیشین به خطا نیست. آشکار است که دولتهای دموکراتیک نیز ممکن است رفتار تهاجمی داشته باشند و بر خلاف منافع بلندمدت خود عمل کنند. و اگر چه به نظر درست میرسد که در تحلیل نهایی "دموکراسیها اهل جنگ و جدال نیستند"، اما این سخن نیز که تا پیش از رسیدن به آن تحلیل نهایی، رابطهی دموکراسیها همواره مبتنی بر همکاری نیست، قرین صحت است. فاشیسم چیست؟ فاشیسم اصطلاحی است که اغلب توسط چپگرایان به کار برده میشود، اما در حقیقت یک اصطلاح دقیق در علوم اجتماعی است که برای یک نظام سیاسی خاص به کار برده میشود. همه بر این سخن اتفاق نظر دارند که دولت های فاشیست اقتدارگرایند؛ به این معنی که این دولت ها فاقد خصوصیات بنیادین نظامهای دموکراتیک و تمامیتخواه اند. نظامهای فاشیست، بر خلاف نظامهای دموکراتیک، فاقد دستگاه قانونگذاری، دستگاه قضائی، احزاب سیاسی، رقابت سیاسی، و انتخابات "معنیدار" هستند. "معنیدار" واژهی کلیدی در فهم این جمله است: در نظامهای فاشیست، همچون همهی نظامهای اقتدارگرا، دستگاه قانونگذاری ماشین تصدیقکننده و بیاختیارِ اَعمال دولت است، دستگاه قضائی به هر آنچه رهبر فرمان دهد حکم صادر میکند، احزاب مخالف حضوری حاشیهای دارند، و نتایج انتخابات از پیش تعیین شده اند. بر خلاف دولتهای تمامیتخواه، دولتهای فاشیست در همهی وجوه زندگی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی مردم تحت سلطهی خود مداخله نمیکنند؛ دولتهای فاشیست فاقد ایدئولوژیهایی اند که برای همهی پرسشهای زندگی پاسخی مشخص دارند. اما، دولتهای فاشیست، همچون همهی دولتهای اقتدارگرا، میکوشند تا تنها بر این وجوه از زندگی مردم تأثیر گذاشته و آنها را به کنترل خود در آورند. دولتهای فاشیست ترجیح میدهند که جهانبینی موردِ حمایتشان فراگیر و نامحدود نباشد. دولتهای فاشیست، همچون دولتهای اقتدارگرا، به شدت متمرکز و دارای سلسله مراتب اند، در این دولتها، نیروهای نظامی و انتظامی، و معمولا پلیس مخفی، دارای جایگاه ویژهای اند. نکتهی دیگر در خصوص این دولتها این است که در رأس آنها همواره یک رهبر عالی قرار دارد. حقیقت این است که هیچ دولت فاشیستی وجود ندارد که رهبر عالی نداشته باشد. دولتهای فاشیست، همچون دولتهای اقتدارگرا، آزادی بیان، آزادی رسانهها، و آزادی اجتماعات را تحدید میکنند. دولتهای فاشیست، همچون دولتهای اقتدارگرا، سوسیالیسم را رد کرده به سرمایهداری امکان حیات میدهند؛ این سخن به این معنی است که این دولتها به طور ضمنی مالکیت خصوصی و استقلال عمل سرمایهداران را به رسمیت میشناسند. دیگر این که دولتهای فاشیست، همچون دولتهای اقتدارگرا، عموما از یک شکلی از ملیگرایی افراطی که گذشته، حال، و آیندهی شکوهمند ملتشان را میستاید، پشتیبانی میکنند. اما دولتهای فاشیست در این راه از دولتهای اقتدارگرا فراتر میروند و دولت و شکوه و قدرت آن را همچون یک بُت پرستش میکنند. به رغم همهی این شباهتها، دولتهای فاشیست نمونهی متوسطی از دولتهای اقتدارگرا نیستند. دولتهای اقتدارگرا نوعا تصویر مردان پیر لجبازی را که بر مردمی عبوس فرمان میرانند، تداعی میکنند. اما دولتهای فاشیست تصویری سرشار از جوانی و قدرت از خود عرضه میکنند و مردم خود را به سرکوب خویش وا میدارند. رهبران فاشیست سنگین قدم بر میدارند؛ آنها علاقمند اند تصویری جوان، مردانه، و فعال از خود به نمایش بگذارند. آنها خواهان گسترش چنین صفاتی در میان مردم خود نیز هستند. هم از این رو ست که جوانان را به احزاب و جنبشهای خود جذب میکنند. نکتهی در خور توجه دیگر مردمی و تودهای بودن دولتهای فاشیست است. این دولتها با دادن وعدهی یک آیندهی پرشکوه به مردم، حمایت پرشور آنها را جلب کرده و ایشان را در یک چارچوب قاعدهمند سامان میدهند. رهبران فاشیست نیز دارای وجههی مردمی هستند؛ آنها خود را به عنوان تجسم شریفترین صفات یک ملت و تنها امیدهای آیندهی آن ملت معرفی میکنند. جای تعجب نیست که دولتهای فاشیست تمایل دارند چهرهای تهاجمی از خود به نمایش بگذارند و در اغلب اوقات به اَعمال تهاجمی نیز دست بزنند. نیروهای نظامی و انتظامیای که دولتهای فاشیست را میگردانند، به طور طبیعی میل به رفتار خشک وخشن و علاقه به جنگافزار دارند. ملیگرایی افراطی، بُتوارهی دولت، و پرستش قدرت دولتهای فاشیست موجب میگردد که آنها در هر گوشهای دشمن خود را حاضر ببینند. فرمانبرداری پرستشوار از رهبران موجب گسترش احساس تکبّر و بیبندوباری در ایشان میگردد. در این اوضاع، واکنش مردم تحت سرکوب این است که خوارداشت خود را با خوارداشت دیگران جبران کنند. مختصر اینکه دولتهای فاشیست دولتهای اقتدارگرایی هستند که با چند ویژگی خاص مشخص میشوند: داشتن رهبران قاطع و قدرتمند، پرستش و بزرگداشت رهبران قاطع و قدرتمند، و مردمان سُست و ضعیفی که تمایل به پذیرش چنان رهبران قاطع و قدرتمندی دارند و با این پذیرش، فعالانه در سرکوبِ خود مشارکت میکنند. به این ترتیب، دولتهای فاشیست دولتهای اقتدارگرایی هستند که قدرت و قاطعیت سرآمدانِ حاکم نه تنها مورد ستایش آن دولتها است بلکه مردم تحتِ سلطهی آن دولتها نیز به قدرت و قاطعیتِ سرآمدان حاکمِ خود میبالند. آیا روسیه فاشیست است؟ اسپانیای فرانکو، شیلی پینوشه، و یونان سرهنگها نمونههای متعارفِ حکومتهای اقتدارگرا هستند. چینِ امروز نیز در این دسته جای میگیرد. در مقابل، ایتالیای موسولینی و آلمان هیتلر آشکارا فاشیست بودند (هر چند آلمانِ هیتلر خویِ تمامیتخواهانه نیز داشت). احتمالا ونزوئلای چاوز را نیز میتوان در این دستهی اخیر قرار داد، مگر اینکه از برپایی سوسیالیسم اصیل خود دست بکشد. اما روسیه را باید در کدام دسته جای داد؟ نهادهای دموکراتیک روسیه به ابزار دست کرملین تبدیل شده اند و در بهترین تعبیر در حال احتضار اند؛ -جامعهی مدنی و مطبوعات به شدت محدود شده اند، به طوری که وضعیت آنها به Gleichschaltung یا همان سیاست هماهنگسازیِ هیتلر در بین سالهای 1933 تا 1934 میماند؛ -نمایندگان ارتش و پلیس مخفی یا همان siloviki بر همهی بخشهای حاکمیت تفوق یافته اند و عادات و منش ضد دموکراتیک خود را در آنها ساری و جاری کرده اند؛ -دولت با حفظ توفّق راهبردی اقتصادی خود از طریق کنترل صنایع مهم بخصوص در بخشهای انرژی، دفاع، معدن و تولیدات کارخانهای، سرمایهداری را گسترش میدهد؛ -دولت روسیه بیتردید تا سر حد یک بُت پرستیده میشود؛ -ولادیمیر پوتین یک رهبر بیچونوچرا است که تصویرش قدرت، جوانی، و مردانگی را تداعی میکند؛ -چندین گروه از جوانانِ دیوانهوار طرفدارِ پوتین پیشتاز حمایت از دولت اند؛ -مردم با شدت و قدرت پوتین را از زمان تکیهی او بر مسند ریاست جمهوری حمایت کرده اند؛ -ملیگرایی افراطی، که هم مایهی سوء ظن خارجیان ساکن در داخل روسیه و هم مردم دیگر کشورها است، و تجلیلی که از گذشتهی روسیه میشود (از جمله گذشتهی جنایتبار استالین) جهانبینی رسمی روسیه است؛ -روسیه با باجخواهی از اوکراین، بلاروس، و کشورهای حوزهی بالتیک به واسطهی صدور انرژی به این کشورها، جنگهای سایبر با استونی، و تحریکات علیه گرجستان، و چنگاندازی به قطب شمال و اقدامات مخاصمهجویانهی دیگر، از حق "قانونی" خود به دفاع برخاسته است. در میان همهی این عوامل، دو عامل؛ یعنی قدرتِ تصویرشدهی پوتین و انکارِ نفسِ با میل و رغبت مردم روسیه، دارای اهمیت اساسی هستند. پوتین، همچون موسولینی، علاقمند به استفاده از لباسهای سیاه رنگ است که تداعیگر جدّیت و صلابت است. پوتین، همچون موسولینی، علاقمند است که در کنار تسلیحات و ادوات جنگی عکس بیندازد. و پوتین، همچون موسولینی، علاقمند است که دلاوری و تنآوری خود را به نمایش بگذارد. در این میان، حمایت روسها از پوتین همواره بالای 70 درصد بوده است. سرراستترین توضیح برای این اشتیاق در حمایت از پوتین این است که هر چند ممکن است پوتین نتوانسته باشد در عمل زندگی مادی روسها را بهبود چشمگیری بدهد، قدردانی روسها از او به خاطر بازگرداندن حسّ غرور به آنها و به کشور حقارتدیدهی دیروزشان است. دقیقا همین حسّ غرور بود که هستهی حمایت از هیتلر را تشکیل میداد. حقیقتا، تشابه روند توسعهی روسیه بعد از فروپاشی شوروی با آلمان بعد از جنگ جهانی اول بسیار قابل توجه است. هر دو کشور دچار شکستهای بزرگ راهبردی شدند، امپراتوریهای خود را از دست دادند، و سرافکندگی ملی عظیمی را تجربه کردند. هر دو کشور بعد از این شکستها، تحت رهبری دولتهای دموکراتیک اما ضعیف و فاسد وضعیت دشواری را از سر گذراندند. در هر دو کشور دموکراسی و هواداران داخلی و خارجی آن مسئول این ناکامیها شناخته شدند. هر دو کشور ملیگرایی افراطی، بتوارهپرستی دولت و فرمانبرداری از مرد قَدَر قدرت را برگزیدند. در هر دو کشور، مردان قَدَر قدرت، گر چه با کاربستِ ابزارهای مشروع، از تمایل عمومی به فرمانبرداری، برای برپایی رژیم های اقتدارگرای خود بهره بردند. هر چند روسیهی پوتین خصوصیات مشخّصسازِ فاشیسم را داراست، لیکن هنوز به صورت یک نظام منسجم، یکپارچه، و در نتیجه باثبات شکل نگرفته است. بروز و ظهور این صفات در روسیه در چند سال اخیر از روی تصادف بوده است و اگر چه همینک همهی این صفات یک جا موجود اند، لیکن پایایی یا گذرا بودن آنها هنوز به قطعیت معلوم نیست. به این معنی، روسیهی امروز به آلمان 1933 یا ایتالیای دههی 1920 شباهت دارد. ممکن است روسیه پا جای آنها بگذارد یا راه بازگشت به شکلی از دموکراسی را باز جوید. خروج اعلامشدهی پوتین از مسند ریاست جمهوری در سال 2008 آزمون میزان پایداری این نظام است. در آن هنگام لفظ "دولت فاشیست تثبیتنشده" بهترین توصیف برای روسیه خواهد بود. اگر این سیستم همچنان برقرار بماند، یا حتی از دورهی پوتین نیز سرسختتر و استوارتر شود، آنگاه میتوان گفت که روند گذار به پایان آمده و به ظهور یک فاشیسم کامل و تمام عیار منتهی شده است. در عوض، اگر این سیستم دچار شکست شده و دستخوش تغییرات بنیادین در جهت نیل به دموکراسی گردد، آنگاه میتوان مدعی شد که این گذار قرین موفقیت نبوده است. چالشهای روسیهی فاشیست روسیهای که نظام فاشیستی هنوز در آن استقرار تام نیافته، با سه چالش رو به رو است. ١-همهی دولتهای فاشیست موجب هراس همسایگان خود شده و آنها را برمیانگیزند تا در برابر تهدیدهایی که از رفتار و گفتار خصمانهی این دولتهای فاشیست بر میخیزد، از خودشان دفاع کنند. به این ترتیب، ملیگرایی افراطی فاشیستی به یک رسالتِ خودکامبخش (self-fulfilling) تبدیل میگردد که خود دشمنانی را که برای توجیه خویش بدانها نیاز دارد، به خوبی تولید میکند. نتیجه اینکه، هر اندازه که فاشیسم، چه کامل و چه ناقص، بیشتر در روسیه حکمفرما باشد، این کشور سوء ظن و هراس بیشتری در همسایگان خود بر خواهد انگیخت. با گذشت زمان، این همسایگان به این سمت سوق خواهند یافت که با یکدیگر متحد شده، متحدان جدید جستجو کنند، و/یا بکوشند تا با ابزارهای اقتصادی و نظامی امنیت خود را افزایش دهند، و مردم روستبار خود را به چشم ستون پنجمِ بالقوه ببینند. این واکنشهای تدافعی به ناگزیر سرآمدان حاکم بر روسیه را بر آن خواهد داشت تا افزایش قدرت دولت روسیه، چه در دفاع از خاک کشور خود و چه در دفاع از "برادران رهاشده"ی خود در کشورهای غیر روس همسایه را امری ضروری تلقی کنند. ممکن است جایی در این دورِ باطل، بخصوص اگر روستبارهای ساکن کشورهای غیر روس درخواست کمک "برادرانه" از روسیه کنند، این تنشها به برخوردهای مسلحانه منتهی گردد. دولتهای قدرتمند فاشیست در صورتی که به محاصرهی دولتهای غیر فاشیست در بیایند، ممکن است تلاش به کسب استیلا بر همسایگان خود کنند. از آنجا که به چشم دولتهای قدرتمند فاشیست همهی دیگر دولتها دشمن اند، این دولتهای فاشیست خود را درگیر جنگی خواهند کرد که از توانشان خارج است. ناگفته پیداست که سرانجام چنین جنگی شکست این جنگطلبان خواهد بود. ممکن است دولتهای فاشیست ضعیفی، همچون روسیه، در محاصرهی دولتهای غیرفاشیست، یا بکوشند که قدرت واقعی خود را افزایش دهند یا همچنان به تقلای عبث بیشتر برای تفوق بر همسایگان پای فشرند. در هر صورت، هراس همسایگان افزونتر خواهد شد و این دور باطل ادامه خواهد یافت. ٢-دولتهای فاشیست به سه دلیل مشخص دولتهای بیثباتی هستند: -فرمانبرداری پرستشوار از رهبران نیرومند نمیتواند تا همیشه برقرار بماند، چرا که رهبران نیرومند نیز با گذشت زمان دچار پیری و فرسودگی میشوند. گر چه رهبران فاشیست تمایل ندارند که قدرت را رها کنند، اما یک فرآیند مداوم جوانگرایی در سطح رهبران عالی ممکن است بتواند این مشکل را رفع کند. دیر یا زود، رهبران فاشیست مبنای اصلی مشروعیت خود را از دست خواهند داد، و در آن هنگام، هم پیروان آنها و هم مردم تحت سلطهی آنها بُتهای دیگری را برای جایگزینی آنها جستجو خواهند کرد. اگر پوتین واقعا صحنهی سیاست را ترک گوید و بازنشستگیاش را در خانهی ییلاقی خود سپری کند، حداقل، موقتا گذار روسیه به فاشیسم را متوقف خواهد ساخت. اما اگر آنچنان که برخی تحلیلگران انتظار دارند، او کس دیگری را آلت دست قرار داده و قدرتاش را همچنان اعمال کند، گذار به فاشیسم را شتاب خواهد بخشید. در هر حال، جوانی پوتین برای همیشه تداوم نخواهد داشت. و یک رهبر پیر و فرتوت حائز ویژگیهای متعارف یک رهبر فاشیست؛ یعنی جوانی، قدرت، و مردانگی نخواهد بود. -احساس سرخوردگی و تحقیرشدگی عمومی و تمایل به سرسپردگی بیچونوچرا به یک منبع قدرت، بنیانهای مستحکمی برای بنا نهادن پایههای یک دولت نیستند. دیر یا زود، این احساس تحقیرشدگی از ذهن مردم روسیه زدوده خواهد شد، و در آن هنگام که وضع مادی روسها بهبود یابد و برخورد آنها با دنیا گستردهتر شود و ایشان ریشخند مردمان آزاد را از سرسپردگی روسها به دولتی فاشیست ببینند، که به یقین زماناش خواهد رسید، آنگاه کمتر پذیرای کیش رهبران و حکومت اقتدارگرایانه و تاریک پلیسهای مخفیِ روس خواهند بود. قطعا، فرهنگ سیاسی روسیه اقتدارگرا بوده و هست و با فاشیسم همخوانی دارد. ولی بخشهای کلیدیای از جامعهی روسیه – طبقهی متوسط، نخبگان دانشگاهی، و جوانان – هر روز بیش از پیش این فرهنگ را پس خواهند زد و منبع جدیدی را برای عالَمِ سیاست در روسیه به وجود خواهند آورد. -رژیمهای فاشیست همواره چندپاره اند. هدف از تمرکز بیاندازهی قدرت در ید یک رهبر عالی تضمین ایجاد هماهنگی و فرمانبرداری در میان سرآمدان آن دولت است؛ اما در عوض، همچنان که در آلمان هیتلر و ایتالیای موسولینی، این امر به ایجاد رقابت بین سرآمدان دولت در جلب رضایت رهبر عالی، جذب منابع و تجمیع قدرت منجر میگردد و مطلقا همکاری بین همکارانی را که اینک به رقبای هم تبدیل گشته اند، در پی ندارد. از این رو رژیمهای فاشیست شکننده اند، و هنگامی که رهبران عالی دچار لغزش شوند – امری که به ناگزیر اتفاق خواهد افتاد- یا صحنه را ترک کنند، جانشینان آنها درگیر رقابت خشونتباری برای به دست آوردن ردای قدرت خواهند گردید. این امر نه تنها به تضعیف رژیم منجر میگردد، بلکه تصویر یکپارچهی حکومت در برابر دیدگان فرمانبرداران را نیز دچار خدشه خواهد ساخت. ٣-ویژگی خاص دولتهای در حال گذار، همچون روسیه، عدم ثبات است، چه این گذار از دموکراسی به فاشیسم باشد و چه بلعکس، چرا که گذار ذاتا فرآیندی بیثبات است. دو سالِ در پیش رو برای روسیه دوران صعبی خواهد بود، چه در این دو سال نظام سیاسی روسیه واقعا پسا-پوتین باشد و چه این نظام به ظاهر پسا-پوتین باشد و در واقع همچنان تحت سلطهی او باقی بماند. در هر دو حالت، عرصهی سیاست روسیه به غایت بیثبات خواهد بود. اگر پوتین صحنهی سیاست را ترک گوید، آنگاه روسها باید مشخص سازند که کدام رهبر قدرتمند، پرصلابت، و کاریزماتیک را جایگزین او خواهند کرد. اگر چنان شخصیتی یافت نشود، آنگاه بسیاری از خصوصیات امروزِ نظام در حال گذار به فاشیسمِ روسیه رنگ خواهند باخت. اما اگر پوتین عروسکگردان پشت صحنه باقی بماند، آنگاه به ناگزیر تنشهایی بین او به عنوان رهبر واقعی و جانشیناش، یعنی همان رهبر قانونی، بروز خواهد کرد. این امر به ناگزیر بر کارآمدی این سیستم و توانایی آن در حفظ حمایت گستردهی عمومی تاثیر خواهد گذاشت. در مجموع، در آیندهی نه چندان دور، روسیهی فاشیست با خطر جدی ازهمپاشیدگی مواجه خواهد بود. قدرتطلبیِ خارج از توان موجب تحلیل منابع دولت گشته و این خود یا به شکست نظامی خفتبار و یا به فرسایش فزایندهی نهادهای دولت منتهی خواهد شد. فرمانبرداری پرستشوار از رهبران معمولا تنها تا زمانی ادامه خواهد یافت که رهبرانِ بنیانگذار؛ یعنی همان بنیانگذاران و قانونگذاران کاریزماتیک و مسلم، هنوز نیرومند باشند. سرانجام مردم تحقیرشده سرافکندگی و خوارداشت خود را رها کرده و اَشکال رضایتبخشتری را برای هویتبخشی به خود خواهند یافت. جدال بین سرآمدانِ دولت سیستم را تضعیف و تصویر آن را نیز مخدوش خواهد کرد. نکتهی دیگر این که دوران گذار بالذات دوران ناپایداری است. احتمالا ترکیبی از همهی این مخاطرات سرنوشت غمانگیز روسیه در چند سال آتی خواهد بود. چالشهای جهان قطع نظر از هر چه که در روسیه اتفاق بیفتد، مواجههی جهان با روسیه کاری دشوار خواهد بود. در بدترین وضعیت، ممکن است روسیه تبدیل به یک دولت فاشیست تمامعیار و تثبیتیافته گردد – در آن حالت خطر توسعهطلبی و درگیری به امری واقعی بدل میشود. در بهترین وضعیت، روسیه به یک دولت ناپایدار و در حال گذار به فاشیسم تبدیل میشود، که در آن صورت امکان بالقوهی فروپاشی کامل این سیستم یک واقعیت قریبالوقوع خواهد بود. در آن وضعیت، جهان چگونه باید عکسالعمل نشان دهد؟ نخستین پاسخ شناسایی روسیهی پوتین به عنوان یک دولت فاشیست و نه یک دموکراسی است. کاربرد لفظ درست بیدرنگ به این معنی است که خشنود بودن از وضعیت و منفعل نشستن واکنشی نامناسب است. دوم اینکه باید به یاد داشت که روسیه اکنون بسیار ضعیفتر از آن است که تهدید جدیای برای جهان باشد، و این وضعیت تا مدتهای مدید همین گونه خواهد بود. نیروهای مسلح روسیه همچنان بسیار فرسوده اند، و سلاحهای هستهای آن نیز، گر چه هراسآور اند ولی چندان در سیاست خارجی مفید فایده نیستند. اما روسیه قادر خواهد بود که به واسطهی در اختیار داشتن منابع عظیم انرژی بر همسایگان خود و بر دیگر کشورهای جهان اعمال فشار کند. کاهش وابستگی به انرژی روسیه نه تنها میتواند این هربهی را کم اثر کند؛ بلکه میتواند منابع روسیه برای تجهیز قوای نظامیاش را نیز تحت فشار بگذارد. سومین نکتهای که در واکنش به روسیهی فاشیست باید فرا چشم داشت این است که انکار نفس کنونی مردم روسیه امری ضرورتا گذرا است، و دیر یا زود، بخشهای مهمی از مردم روسیه احساس قدرت و حاکمیت بر خویش را باز خواهند یافت. باید آن بخش از جامعهی روسیه را حمایت، تشویق، و تغذیه کرد؛ آسانترین و مؤثرترین راه برای نیل به این مقاصد یکپارچه کردن روسیه با جهان و درگیر کردن آن با همهی روندهای جهانی است. چهارم این که یک دولت فاشیست یا بیثبات در روسیه یک تهدید فوری برای همسایگاناش؛ یعنی جمهوریهای شوروی سابق و کشورهای اروپای شرقی، خواهد بود. امنیت این کشورها باید مورد حمایت جهان قرار گیرد. لهستان، اوکراین، کشورهای حوزهی بالتیک، گرجستان، آذربایجان، و کشورهای آسیای میانه، همگی دلایل موجهی برای هراس از روسیه دارند. تهاجمهای مکرر تاریخی روسیه، تلاشهای بیرحمانهاش در جهت به استعمار کشیدن این کشورها، و بیتمایلیاش در ردّ گذشتهی استالینی خود دلایل کافی برای این بدگمانی اند. خزیدن روسیه به سمت فاشیسم و بیتمایلی پیوستهی کشورهای اروپای غربی در اذعان به وجود خطر را نیز باید به دلایل این بدگمانی اضافه کرد. با وجود بیتمایلی اروپای غربی در اقرار به وخامت اوضاع، جای تعجب نیست اگر همسایگان غیر روس روسیه احساس کنند که در چشم اروپای غربی آنها موانع نامناسبی برای صدور نفت و گاز روسیه به آن سوی اروپا دیده میشوند. آخرین نکتهای که در واکنش به روسیهی فاشیست باید به یاد داشت این است که روسیهی فاشیست پدیدهای گذرا است. در آیندهای نه چندان دیر، روسیهی فاشیست فرو خواهد پاشید. یا این فروپاشی در نتیجهی تضعیف سیستمانه و درونی همهی نظامهای فاشیستی خواهد بود یا پیامد تهاجم و قدرتطلبی گزاف و خارج از توان او. قطعا جهان سناریوی نخست را ترجیح میدهد، اما این سناریو تنها زمانی محقق خواهد شد که کشورهای غیر روس همسایهی روسیه برخوردار از امنیت و ثبات باشند، و تبدیل به نمونهی امروزینِ چکوسلواکی یا اتریشِ پیش از جنگ جهانی دوم نشوند. * الکساندر جی. متیل استاد علوم سیاسی در دانشگاه راتگرز در نیو آرک میباشد. |
| < بعد | قبل > |
|---|