new book
سخن هفته
عقب افتادگي آمريکاي لاتين
 
(2 ده‌نگدان)
نوشته سباستين ادواردز

1- مقدمه

هنري کیسینجر زماني با اشاره به شيلي که در آن زمان مشغول گذراندن ماه عسل با اردوگاه سوسياليستي بود اهميت آمريکاي لاتين در معادلات جهاني را ناچيز شمرد و آنرا يک مزاحمت کوچک تلقي نمود. او سپس در ين نطق فراموش نشدني اعلام داشت که "شيلي خنجري است که قلب آمريکا را نشانه گرفته است". اين اشاره بيانگر وضعيت دقيق تاريخي آمريکاي لاتین در معادلات سياسي جهاني است: يعني نه آنقدر قوي است که بتوان آن را به عنوان نيروي سياسي و ديپلماتيک تلقي نمود و نه آنقدر ثروتمند است که بتواند يک چالش اقتصادي براي آمريکا ايجاد نمايد. در طي ساليان متمادي حتي برزيل و مکزيک که دو کشور بزرگ منطقه هستند به عنوان بازيگران مطرح عرصه ي جهاني شناخته نشدند.

مطمئناً شرکت هاي چند مليتي زيادي به همراه بانک هاي متعدد در آمريکاي لاتين به تجارت پرداختند، ولي دردنياي مدرن امروز، کشورهاي آمريکاي لايتن نتوانستند توجه سرمايه گذاران را به سوي خود جلب نمايند و تحليل گران بين المللي و سياستمداران را به اين منطقه بکشانند، درحالي که ملت هاي ديگر همچون ببرهاي آسيا، چين و هند توانستند به چنين هدفي دست يابند. در حقيقت براي چند دهه ملت هاي آمريکاي لاتين به علت مشکلات و مشتقات اقتصادي وسياسي و يک تاريخ طولاني ستمگري و ظلم و کودتاهاي پي در پي، تورم افسار گسيخته، بحران هاي اقتصادي، فقر ويرانگر و توزيع ناعادلانه ثروت شناخته مي شدند. اين اغراق آميز نخواهد بود که بگوئيم تاريخ اقتصاد مدرن آمريکاي لاتين يک تاريخ توام با رشد اندک، بحران، نابرابري و فقر است.

دراين مقاله من به تحليل عملکرد اقتصادي آمريکاي لاتين در يک دوره ي طولاني خواهم پرداخت (از آغاز قرن هيجدهم) و اين دوره را با دوره ي مشابه در آمريکا، استراليا، نيوزيلند وکشورهاي اروپاي غربي مقايسه خواهيم نمود. اين بررسي، اطلاعاتي را عرضه مي نمايد که به درک بهتر پيدايش اصلاحات اقتصادي دهه ي 1990 و همچنين عکس العمل هاي مردمي از آغاز دهه ي 2000 کمک مي کند. اين مقاله با بررسي داده هاي يک دوره ي طولاني آغاز مي شود و سعي خواهد شد با استفاده از اين داده ها مشخص شود علل واقعي عقب ماندگي اين منطقه چيست؟ قسمت بعد به رابطه ي بين قدرت سازمان ها از آغاز لغو قوانين استعماري و عملکرد اقتصادي منطقه مي پردازد. سپس من تحليلي در خصوص تاريخ طولاني بي ثباتي، بحران و بدهي هاي اين منطقه ارائه خواهم نمود. درقمست بعد شکل گيري طولاني مدت وضعيت اجتماعي، فقر و بي عدالتي تشريح خواهد شد.

من ابتدا به سالهاي اوليه ي استقلال خواهم پرداخت و نشان خواهم داد کاهش شديد ارزش پول يک شاخص هميشگي و اصلي تاريخ اقتصاد اين منطقه بوده است. در قمستي که پس از اين خواهد آمد من به شکل گيري اوضاع اجتماعي و به وجود امدن فقر و نابرابري درامد خواهم پرداخت. اين تحقيق نشان مي دهد که درجه ي بالاي اختلاف درآمد و فقر داراي يک تاريخ طولاني دراين منطقه است. اين مقاله با تحليل روش روشنفکران و انديشمندان آمريکاي لاتين در خصوص شناسايي علل فاصله ي درآمدي بين امريکاي لاتين و آمريکا و کانادا خاتمه مي يابد.

2- يک زوال تدريجي و پايدار

يکي از عميق ترين و اساسي ترين سوالات درتاريخ آمريکاي جنوبي اين است: چرا چنين سرزميني که سرشار از منابع طبيعي است در طول زمان و سالهاي متمادي اين چنين فقر و عقب افتاده باقي مانده است؟ نوع ديگر مطرح کردن اين سوال آن است که چرا کشورهايي با چنين نعمت هاي بزرگي از زمين و مواد معدني و سواحل گسترده به صورت يکنواخت از انچه که ما ان را امروزه "جهان پيشرفته" مي ناميم عقب مانده اند. بر طبق داده هايي که درسال 1492 ميلادي توسط آنگوس ماديسون جمع آوري گرديد، هنگامي که اروپائيان وارد قاره ي آمريکا شدند، بومياني که در مناطقي که امروزه ما آنها را بوليوي و پرو مي نماميم زندگي مي کردند داراي استاندارد هاي بالاتر زندگي در قياس با شمال آمريکا بودند. از آن زمان تا کنون، به هر حال كشورهاي آمريكاي لاتني هميشه بعد از كشورهاي پيشرفته همچون آمريكا و كانداد قرار داشته اند. در سال 2000 متوسط درامد سرانه در آمريكاي لاتين به سختي 20 درصد درآمد سرانه ايالات متحده مي سيد.

براي يك مدت طولاني عقيده غالب در ميان تاريخ دانان اقتصادي اين بوده است كه ركود نسبي اقتصادي آمريكاي لاتين ريشه در دوره اي دارد كه از سال 1820 هنگامي كه بسياري از مستعمرات استقلال خود را از اسپانيا به دست آوردند آغاز مي شود و تا 1870 ادامه مي يابد. بر طبق داده هاي جمع اوري شده توسط ماديسون، در سال 1820 درامد سرانه در آمريكاي لاتين تقريباً 60 درصد درآمد سرانه آمريكا بود، تا سال 1870 اين درآمد تا 31 درصد درآمد سرانه در آمريكا كاهش يافت.

تاريخداني به نام جان كوتزورث گفته است كه آمريكاي لاتين در ربع قرن دوم قرن 19 كه يك دوره ي مصيبت بار بود به سختي زندگي كرد و دانشمند عرصه ي سياست آدام پرزورسكي گفته است كه "دوره ي 1870- 1820 براي آمريكاي لاتين دوره ي مصيبت باري بوده است".

عقب ماندگي اقتصادي در طي اين 5 دهه عمدتاً نتيجه عدم ثبات اقتصادي، جنگ هاي داخلي پي در پي و جنگ هاي قدرت بوده است. در سال 1878، اچ دبليو بيتز (H.W.BATES) يكي از اولين محققان در خصوص آمريكاي جنوبي نوشت: به جز چند مورد استثنائي، تاريخ اين سرزمين ها از زمان جدا شدن از يكديگر و از سرزمين مادري اصلي، توالي بدون انقطاع جنگ هاي داخلي و بي قانوني همراه با بي رحمانه ترين و دردمنشانه ترين جنگ و گريزها بوده است.

آدام پرزورسكي بر آورد كرده است كه هزينههاي تركيبي تنش هاي سياسي واستقلابي ديررس بين يك سوم وسه چهارم تفاوت درآمد در سال 2000 بوده است. به عنوان مثال: اگر برزيل در همان سالي كه آمريكا به استقلال دست يافت (1782) به استقلال دست پيدا مي كرد وهمان درجه ي ثبات سياسي آمريكا را نيز داشت در سال 2000، فاصله ي درآمدي آن در قياس با ايالات متحده ي امريكا به جاي 22 هزار دلار به 10 هزار دلار مي رسيد.

پرزورسكي در اين رابطه دو نظريه را در اين خصوص كه چرا تاخير در استقلال مستعمرات اسپانيا مي تواند بر روي رشدكشورها تاثير گذار باشد ارائه مي كند: او مي گويد‏، اولاً: اين امكان وجود دارد كه اسپانيا با محدود كردن تجارت با ساير قدرت ها همچون انگلستان، فرانسه و هلند، اسپانيا در واقع نوآوري و تجدد را خفه كرده است، ثانياً استقلال زودرس به 13 مستعمره صنعتي به وقوع پيوسته بود بهره ببرند. تاخير در استقلال ممكن است در واقع بيان نمايد كه چرا در سال 1820 درآمد امريكاي لاتين فقط 1700 در يك حد بوده است. البته همان گونه كه در ادمه ي اين مطب خواهيد ديد، توجيهات ديگري جهت بيان دليل اين تفاوت بيان گرديده است كه بعضي انها به عواملي همچون اختلافات جغرافيايي و فرهنگي متكي است و برخي ديگر علت اين امر را اصرار اسپانيا بر تصميم گيري بصورت مستقل و متمركز مي دانند.

در حدود سال 1870 و پس از تقريباً نيم قرن جنگ داخلي سازمان ها و نهادها و قوانين ايالت هاي تازه تاسيس امريكاي لاتين شكل گرفتند و بي ثباتي سياسي تا حد زيادي كاهش يافت. با برقراري صلح، سرمايه گذاري، رشد توليد، انبساط تجارت جهاني و يك شتاب اساسي از رشد اقتصادي پديدار شد. از سال 1870 تا 1890 به عنوان مثال درآمد سرانه 6 كشور بزرگ آمريكاي لاتين هرسال 2 درصد افزايش يافت. درطي دهه ي اول و يك نيمه از قرن بيستم آمريكاي لاتين به رشد سريع خود ادامه داد‏، درآمد هر فر با يك متوسط رشد سالانه ي قريب به 6/2 تا 1/3 درصد افزايش يافت كه اين رقم به طور شاخصي سريع تر از رشد ايالات متحده بوده است. از جنگ بزرگ و تا زمان شكل گيري ركود اقتصادي بزرگ در سال 1929، بخش بزرگي از آمريكاي لاتين هنوز همچنان وضع مناسبي داشت، البته در اين ميان كوبا و ملت هاي آمريكاي مركزي استثنا بودند ولي كشورهاي اصلي به طور متوسط همگام باكشورهاي پيشرفته در حال پيشرفت بودند.

تا همين اواخر تاريخدانان مطرح اقتصادي استدلال مي نمودند كه رشد اقتصادي منطقه در يك نگاه مقايسه اي همچنان سريع بود، در طي دوره ي 1980-1940، دوره اي كه شاخصه ي آن حمايت از سيستم توليد داخلي و سياست هاي توسعه ي دولتي بود سعي بر صنعتي كردن منطقه بود. بر طبق اين نظريه فاصله ي درآمدي با ايالات متحده نسبتاً در طولاين سالها ثابت باقي ماند پابلو آستورگا تاريخدان اقتصادي، و همچنين برگس و فیتزجرالد والپی گفته اند كه ”چهار دهه ي مياني قرن (1980-1940) سالهاي پيشرفت برجسته انجام شده توسط همه ي كشورهاي منطقه بوده است. اين مشكل است كه از اين نتيجه صرف نظر نمائيم كه اتكاي بيشتر به بازار بومي ومنطقه اي منبع اصلي و دليل عمده ي رشد در مرحله ي "تعويض واردات و صنعتي سازي بوده است. و بر طبق نظريه اقتصاددانان انگليسي رزماري تورپ "آمريكاي لاتين در سه دهه ي بعد از جنگ دوم جهاني عملكرد اقتصادي برجسته اي داشته است "در يك مطالعه ي مهم در سال 2007، تاريخدان اقتصادي لئوناردو پرادوس دولااس كاسورا عقب ماندگي اقتصادي آمريكاي لاتين از نقطه نظر زمان بروز اين پديده وتفسير جريان اصلي عقب افتادگي را مورد بررسي قرارداد. بر طبق نظريه ي او:

"يافته هاي تجربي عرضه شده در اينجا به صورت جدي، ارزيابي هاي سنتي و متداولي كه عقب افتادگي اقتصادي دهه هاي اول قرن نوزدهم را با جغرافياي منطقه، نابرابري درامد و قدرت اوليه، ميراث استعمار و بي ثباتي و ناآرامي هاي سياسي بعد از استقلال مرتبط ميداند به چالش مي كشد. بديهي است كه تمامياين عوامل مطمئناً بر عقب ماندگي اين منطقه تاثير داشته و يك برنامه ي منظم بر خلاف اين واقعيات ومبتني بر قانون و نظم و بي عدالتي و نابرابري كمتر و سازمان هايي كه مشابه با موسسات انگليسي بودند توانستند تا حدي باعث رشد اين منطقه شوند. به هر حال ملامت كردن عقب ماندگي دراز مدت آمريكاي لاتين ومربوط دانستن اين عقب ماندگي به دوره ي بعد از استقلال كاملاً غيرقابل باور به نظر مي رسد. بر خلاف عقيده ي رايج پذيرفته شده‏، عقب ماندگي آمريكاي لاتين به نظرمي رسد كه پديده اي مربوط به اواخر قرن بيستم باشد كه بايستي اگر مي خواهيم علل عقب افتادگي را در اين منطقه كشف نمائيم به اين موضوع توجه داشته باشيم وآن رامورد بررسي قرار دهيم."

بر طبق نظريه ي پرادوس دولااس كاسورا با اين ديدگاه سنتي در خصوص علل عقب ماندگي منطقه دو مشكل اساسي را مي توان ديد. اول اينكه در تحليل عملكرد مقايسه اي آمريكاي لاتين، اين كار اشتباهي است كه اين منطقه رافقط با ايالات متحده ي آمريكا مقايسه كنيم. يك روش مفيدتركه مي تواند روشنگر باشد اين است كه به جاي مقايسه ي منطقه با آمريكا آن را با طيف گسترده تر ”كشورهاي پيشرفته“ مقايسه نمائيم. ثانياً با انتخاب و استفاده از سال 1990 به عنوان سال پايه، داده هاي ماديسون، برآوردهاي يك جانبه اي از رشد درآمد سرانه دركشورهاي مختلف را به همراه داشته است. دريك تلاش براي حل مسائل مطرح شده پراوس يك سري جديد از درآمد سرانه چندين كشور تهيه نمود كه تا سال 1820را پوشش مي داد. با فراهم نمودن اين داده ها پرادوس موفق شد كه تكامل درآمد سرانه ي آمريكاي لاتين در يك دوره ي طولاني را تحليل نمايد و آن را با درآمد سرانه آنچه كه امروز ما آن را دنياي پيشرفته مي نماميم مقايسه نمايد. آنچه كه درمقايسه هاي انجام شده توسط پارادوس كاملاً مشهود است اين است كه متوسط درآمد فردي (income per person) 5 كشور ثروتمند آرژانتين، برزيل، شيلي. مكزيك و اروگوئه يعني ثروتمند ترين كشورهاي آمريكاي جنوبي را با يك گروه مشتكل از كشورهايي كه هم اكنون به سازمان همكاري هاي اقتصادي و توسعه (OECD)تعلق دارند و شامل آمريكا نيز مي شود مقايسه نمود.*

بر طبق اين تحليل درآمد متوسط سرانه هرفرد در اين پنج كشور آمريكاي لاتين در حدود 40 درصد درآمد متوسط هر فرد دركشورهاي پيشرفته بوده است. تا سال 1870 و در نتيجه ي اتفاقات مصيبت بار سالهاي پس از استقلال، نسبت درآمد كشورهاي آمريكاي لاتين به درآمد كشورهاي پيشرفته تا 27 درصدكاهش يافت. در 1929 اين نسبت همچنان 27 درصد بود ودر 1933 در پايان سالهاي ركود اقتصادي بزرگ اين رقم همچنان 27 درصد بود همان طور كه در سال 1938 چنين بود. تا سال 1960 اين نسبت تا 22 درصد كاهش يافت در سال 1970 اين نسبت حتي پائين تر بود يعني 21 درصد ودر سال 1990 اين نسبت فقط 17 درصد درآمد سرانه كشورهاي پيشرفته مي شد. يك مطالعه ي ديگر كه در كشور كوبا و ونزوئلا را به عنوان دو كشور ثروتمند آمريكاي لاتين به فهرست قبلي اضافه مي كند و در واقع 7 كشور ثروتمند آمريكاي لاتين را با 14 كشور پيشرفته مقايسه مي كند نيز به همين نتيجه مي رسد.

در اين حالت، نسبت درآمد سرانه ثروتمندترين كشورهاي آمريكاي لاتين در قياس با كشورهاي پيشرفته از 30 درصد در سال 1929 تا 20 درصد در سال 1960 و تا 19 درصد در سال 1990 كاهش مي يابد. بعلاوه هنگامي كه داده هاي پارادوس مورد استفاده واقع مي شوند فاصله  ثبات درآمدي بين ايالات متحده و آمريكاي لاتين براي دوره ي بع از 1938 ناپديد  مي گردد: بر طبق آخرين برآوردهاي پارادوس، اين نسبت درآمدي در سال 1938 برابر با 25 درصد و در سال 1960 برابر با 19 درصد، در سال 1980 برابر با 21 درصد و در سال 1990 برابر با 16 درصد بوده است. كاهش نسبي درآمد سرانه آمريكاي لاتين در دهه ي 1980 در تمام جهان شناخته شده است ومربوط به يكي از سياه ترين دوران هاي منطقه است كه به آن دهه ي از دست رفته = Lost decade مي گويند. جدول شماره ي يك داده هايي در خصوص مقايسه هاي انجام شده توسط پرادوس درخصوص درآمد سرانه بين كشورهاي آمريكاي لاتين و گروه كشورهاي پيشرفته OSEC را نمايش مي دهد. جدول 2 ازسوي ديگر مقايسه هاي پرادوس بين درآمد سرانه آمريكاي لاتين با ايالات متحده ي آمريكا را نشان مي هد.

 

بحث مطرح شده ي فوق با متوسط هاي منطقه اي سر وكار دارد. ولي در خصوص هر كشور به طور جداگانه چطور؟ كدام كشورها در دراز مدت بهترعمل كردند وكداميك از آنها امارهاي ضعيف تري داشته اند؟ بر طبق نظر پارادوس در دوره ي 1980-1938 تقريباَ هر يك از كشورهاي منطقه رشد كمتري از هفت كشور ثروتمند OECD و يا 14 كشور از ثروتمندترين كشورهاي OECD داشته اند. اين موضوع در خصوص كشورهايي همچون آرژانتين، شيلي، كلمبيا، كاستاريكا، كوبا، اكوادور، ال سالوادور، گواتمالا، هندوراس، نيكاراگوآ، پرو، اروگوئه و ونزوئلا مصداق دارد. در طياين دوره فقط برزيل توانست عملكردي بهتر ازكِِشورهاي OECD داشته باشد و مكزيك نيز با همان رشد كشورهاي پيشرفته رشد يافت (منظور رشد درآمد سرانه است).

هر چند اطلاعات جديد پرادوس همچنان حاكي از رشد كند و عقب ماندگي در 50 سال پس از استقلال از اسپانياست (1870-1820)، ولي اين اطلاعات نشان مي دهد كه ديدگاه سنتي در خصوص دوره ي بعد از 1938 از تحليل بسياري از پيچيدگي هاي اين دوره باز مي ماند. به جدول 1 و 2 در اين مقاله توجه فرمائيد. صرف نظر از دسته بندي كشورهاي آمريكاي لاتين و كشور هاي پيشرفته كه در اين بررسي مورد استفاده واقع شده است. نتيجه همان است: پس از 1938 متوسط فاصله ي درآمدي بين كشورهاي آمريكاي لاتين و آمريكا بيشتر شده است. تنها استثنائي كه وجود دارد مربوط به دهه ي 1970 است كه متوسط درآمد سرانه در آمريكاي لاتين 3 درصد ازكشورهاي مقايسه شده بيشتر است. اين بيشتر به عملكرد موفقيت آميز كشور برزيل در اين مقطع مربوط مي شود يعني به طور متوسط 6 درصد افزايش درآمد سرانه اين كشور و اين پديده را نمي توان به ساير كشورهاي آمريكاي لاتين به عنوان يك رون عمومي تسري داد. همان گونه كه بيان شد رشد اقتصادي كه در برزيل به وجود آمد وحكم ”معجزه“ را دارد چندان پايدار نبود. در دو دهه ي بعد از دهه ي 1970 افزايش درآمد سرانه به كندي صورت مي گرفت و فاصله ي درآمدي اين كشور با جهان پيشرفته تا حد زيادي افزايش يافت.

نتايج به دست آمده به شدت مويد اين مطلب است كه دلايل عملكرد ضعيف طولاني مدت دولت هاي آمريكاي لاتين فراتر از تاخير دراستقلال وافزايش بي ثباتي سياسي در دوره ي 1870-1820 بوده است. درحقيقت آنچه كه ازاين داده ها بر مي آيد اين است كه سياست هاي اتخاذ شده پس از سالهاي ركود بزرگ، همچون سياست حمايت از صنايع داخلي كه به منظور صنعتي سازي اتخاذ گرديده بود، نقش مهمي در عدم توسعه ي آمركاي لاتين داشت. اين حقيقت كه عقب ماندگي آمريكاي لاتين طي سه قرن تثبيت گرديده بود نيز حاكي از آن است كه مشخصه هاي حقوقي وساختاري منطقه همچون حمايت ضعيف ازحق مالكيت، بوروكراسي تصميم يافته، تصميم گيري متمركز (حتي در كشورهايي كه به صورت فدرال اداره مي شدند)، توجه اندك به استقرار قوانين، سيستم ناكارآمد و غير موثر قضايي، و رشد فساد و دلايل متعدد ديگر در عقب ماندگي نسبي منطقه دخيل بودند. توصيف عملكرد ضعيف آمريكاي لاتين به گونه اي كه همه ي اين دلايل يعني سياست هاي ضعيف و ساختارها و نهادهاي حقوقي ضعيف را در بر مي گيرد، اغوا كننده و قانع كننده است و كليدهاي مهمي براي درك علل انجام اصلاحات اقتصادي دهه ي 1990 و همچنين درك مسير آينده ي اقتصادي و سياست هايي كه بايد از اين پس و در سالهاي آينده اتخاذ گردد مي باشد.

3- فقر موسسات و دوران طولاني مدت عملكرد متوسط (ميانحال، نه خوب و نه بد):

يك توافق گسترده درميان دانشمندان مبني بر اينكه ضعف موسسات وهمچين نظام حقوقي قوي تا حد زيادي باعث عملكردمتوسط و طولاني مدت آمريكاي لاتين شده است وجود دارد. به عنوان مثال فرانسيس فوكويا گفته است: ”يكي از بحراني ترين علل و ريشه هاي فاصله زياد پيشرفت نهفته است. يكي ازدانشمندان علم سياست به نام اي، رابينسون (A.Robinson) گفته است كه ”بهترين توضيح براي شناسايي مسيراقتصادي آمريكاي لاتي، وضع موسسات آن است.“ نويسندگان ديگري كه پيرو اين نظريه مبتني بر موسسات هستند عبارتند از تاريخدانان اقتصادي همچون كنت سوكلوف واستانلي انگرمن، دارون آسه موگلو، سيمون جانسون و داني رودريك. من نيز نكته هاي مشابهي را در بسياري از تحقيقات خود مطرح نموده ام.

به عنوان مثال در سخنراني فیگورولا در سال 2006 ميلادي، كه من در دانشگاه كارلوس سوم درمادريد داشتم. بنابراين سوال اساسي اين است كه چرا موسسات (دولتي، حقوقي، قضائي...) در آمريكاي لاتين به صورت ريشه دار و تاريخي تا اين حد ضعيف بوده اند؟ چرا آنها نتوانسته ند قانون و نظم را پياده كنند؟ ونتوانستند از مالكيت خصوصي دفاع نمايند؟ چرا جنبه هاي قانوني اين قدر در آمريكاي لاتين ضعيف بوده اند؟ چرا فساد در قياس با كشورهاي آسيايي و جنوب اروپا تا اين حد در آمريكاي لاتين بيشتر و بالاتر بوده است. و چرا اكثر كشورهاي آمريكاي لاتين در اجراي اصلاحات و تقويت سيستم هاي حكومتي و موسسات خود در طي 20 يا 30 سال گذشته ناتوان بوده اند؟

جواب هاي زيادي كه به اين سوالات داده مي شود گاه به عنوان دلايل اين ناتواني ابراز مي گردد. بعضي از نويسندگان استدلال نموده اند كه كيفيت موسسات و اصول حقوقي بايد به گونه اي باشد كه جوابگوي فرهنگ و دين در جامعه باشد، درحالي كه عده اي ديگر معتقد هستند كه ايدئولوژي نقش اساسي را ايفاد مي كند، بعضي ديگر بر تاريخ تاكيد مي ورزند و با اين وجود گروهي ديگر معقتدند كه در تحليل نهايي همه ي اين مشكلات ناشي از سياست و جنگ قدرت و درآمد وتوزيع ثروت است.

در مقاله اي كه درسال 1840 چاپ شد لورد ماك آولي (Macaulay) اولين طرفدار نظريه اي بود كه اعقتاد داشت دين و فرهنگ كليدهاي تعيين كننده ي اصلي تفاوت بين دو آمريكاست (امريكاي جنوبي و آمريكا).

”مستعمراتي كه توسط انگلستان زير كشت محصولات كشاورزي قرار گرفتند بسيار قدرتمندتر از مستعمراتي شدند كه توسط اسپانيا اشغال شدند. البته در حال حاضر ما هيچ دليلي براي پذيرش اين حرف نداريم كه در ابتداي قرن شانزدهم ميلادي اسپانیایی های كاتوليك ها در هر زمينه اي از انگليسي ها ضعيف تر بوده اند. نظر قاطع ما اين است كه آمريكاي شمالي تمدن عظيم خود وتوانايي قدرت خود را عمدتاَ مرهون اصول اخلاقي پروتستان است و اينكه فساد كشورهاي جنوبي اروپا را مي توان به تجديد حيات بزرگ مذهب كاتوليك نسبت داد.

استدلال مبتني بر دين در قرن بيستم طرفدار پروپا قرصي پيدا كرد كه مي توان آن را نتيجه ي پذيرش وهمه گير شدن برداشت ماكس وبر Max Weber از اصول اخلاقي پروتستان و توسعه ي سرمايه داري تلقي نمود. آنهايي كه بر مركزيت ومحوريت فرهنگ تاكيد مي ورزند هميشه به اين جمله ديويد هيوم (David Hume) در مقاله ي ”ازشخصيت هاي ملي“ او تاكيد مي كنند كه گفت ”يك ملت دنباله رو يك سلسله رفتارهاست و اين رفتارها از اطراف و اكناف جهان مي آيند. از مستعمرات اسپانيايي، انگليسي، فرانسوي و هلندي كه همه ي آنها قابل تشخيص هستند حتي در بين مناطق گرمسيري واستوايي.

اچ. دبلیو بیتس كه بعدها به عنوان دستيار جامعه ي جغرافياي سلطنتی انتخاب شد اين گونه استدلال نمود كه عقب ماندگي و بي ثباتی مكزيك در نتيجه تلاش جهت تحميل فرهنگ سياسي خود بود كه در قالب قانون اساسي بعد از ايالات متحده ي آمريكا شكل گرفته بود. بر طبق نظريه ي بیتس مردم مكزيك از نظر فرهنگي براي اين تجربه هنوز امادگي نداشتند.

”معرفي يك قانون اساسي كه بر چنين مدل اوليه اي استوار بود و از آمريكا الهام مي گرفت، يك گسستگي فرهنگي با گذشته پديد آورد. مردمی كه تازه بندهاي پيش بند خود را جهت شاگردي و فراگيري فرهنگ سياسي اسپانيا سفت مي كردند و فرهنگ اسپانيا در حال اشاعه ونفوذ يك روش يكسان و يكنواخت در خاك مكزيك بود وظالمانه وبي رحمانه قدرت غير پاسخگوي خود را بسط مي داد و به اين مردم ديكته مي كرد به يك باره تصميم گرفتند كه نقش شهروندان آزاد را بازي كنند.

و خود را با يك دولت خود مختار مستقل از اسپانيا مطابقت دهند كه همه چيز در آن داوطلبانه وبراساس خواست خود آنان بود و هيچ تحميلي جهت پذيرش آن از سوي آمريكا در كار نبود.

اين نياز به دانش خيلي زيادي از طبيعت انساني ندارد كه ببينيم يك چنين تجربه اي (يعني تجربه رهايي از یوع اسپانياي مستبد وظالم و پذيرش آزادي نوع آمريكايي) چه نتايج وحشتناكي را مي تواند در بر داشته باشد.“

در بررسي تفاوت هاي ساختاري دراز مدت بين آمريكاي جنوبي و شمالي اين مهم است كه تشخيص دهيم تلاش هاي استعماري اسپانيا و انگلستان از نظر زماني تقريباَ يك صد سال با هم فاصله دارند. قواي نظامي هرنان كورتز Hernan Cortes در اوائل سال 1519 از كوبا و از طريق دريايي روانه ي مكزيك شدند، درحالي كه کریتوفر نيوپورت Christopher Newport سه فروند كشتي خود را از لندن خارج و در پايان سال 1609 به منطقه اي كه امروز نيوانگلند ناميده مي شود گسيل نمود. واقعيت اين است كه يك چنين فاصله ي زماني طولاني بين دو اقدام استعماري حداقل از دومنظر قابل بررسي است. اول اينكه در طي اين نه دهه تحولات سياسي و مذهبي فراواني در اروپا به وقوع پيوست كه انقلاب و اصلاح ديني پروتستاني هم بخشي از آن بود. دوم اينكه همان طور كه تاريخداني به نام جان اچ اليوت عنوان نمود، با توجه به اينكه انگلسي ها در واقع بعد از اسپانيايي ها اقدام كردند چيزهاي فراواني از اسپانيايي ها آموختند و از اشتباهاتي كه اسپانيايي ها مرتكب شدند درس گرفتند.

بعضي از اشتباهات جدي اشغالگران ایبريايي (اسپانيايي) عبارت بود از محدود كردن تجارت- زيرا مستعمرات اجازه نداشتند با كشورهاي اروپايي به تجارت بپردازند- تكيه بر بوروكراسي بي اثر و ناكارآمد و همچنين سيستم تصميم گيري در مركز و يا تمركز سياسي. هنگامي كه در قرن 18 بوربون ها تلاش كردند كه تمركز زدايي كنند و مستعمرات را از حالت تمركز سياسي خارج كنند ديگر بسيار دير شده بود زيرا بوروكراسي و تارهاي نو در قرمز آن به هم بافته شده بود وبوروكراسي به يك بخش اصلي زندگي و فرهنگ مستعمرات تبديل شده بود.

كليساي كاتوليك نيز در ايجاد يك سيستم متمركز و پديد آوردن دولتی گرایی نقش داشت. به عنوان مثال، كساني كه اعتقادات ديني نداشتند تحت فشار قرار مي گرفتند تا به آئين كاتوليك اعتقاد پيدا كنند و ساكنان اصلي منطقه ي آمريكا حق كشيش شدن نداشتند.

انگليس ها از مشکلات و موانعي که اسپانيايي ها با آن مواجه بودند آگاهي داشتند و از برقراري يک بوروکراسي سنگين و تحميل ديني اجتناب ورزيدند و در عين حال سعي کردند يک سيستم سياسي غيرمتمرکز مبتني بر آراء جامعه ايجاد نمايند. به نظر مي رسيد اين فرمول مناسبي براي بازکردن قفل هاي رشد اقتصادي بود.

بعضي از نويسندگان وعلي الخصوص تاريخداناني همچون رولند سایم و جیمز لنگ استدلال نمودند که تفاوت بين مؤسسات شمال آمريکا و جنوب آمريکا ريشه در تفاوت اهداف استعماري اسپانيايي ها و انگليسي ها داشته است. در حالي که هدف اسپانيا برقراري «امپراطوري غالب» بود هدف انگليسي ها ايجاد يک «امپراطوري تجاري» بود. با اين تفسير مستعمرات هر يک از دو امپراطوري فوق براي رسيدن به اين دو هدف متفاوت تلاش مي کردند. متمرکز عمل نمودن، حمايت از سيستم داخلي و بوروکراسي روش هايي براي رسيدن به هدف اسپانيا در جهت ايجاد امپراطوري غالب و مسلط بر منطقه بود، در حالي که يک سيستم ضعيف غيرمتمرکز و با تحمل زياد مبتني بر اصول قانون به انگلستان کمک کرد که به اهداف و آرزوهاي تجاري خود دست يابد. اين نظريه (بوجود آمدن دو امپراطوري) بوسيله جیمز رابینسون مورد نقد قرار گرفت. او معتقد بود که مستعمرات آمريکاي شمالي به صورت متفاوتي از مستعمرات جنوب آمريکا توسعه يافتند نه به اين دليل که انگليسي هاي استعمارگر انگيزه هايي متفاوت با اسپانيايي هاي استعمارگر داشته باشند، بلکه به اين دليل که نه جغرافيا و نه مردم شناسي منطقه ي آمريکاي شمالي و تراکم جمعيتي آن به انگلستان اجازه مي داد که از مدل استعماري اسپانيا الگوبرداري کند. بر طبق نظريه او «يک مدل مستعمراتي مبتني بر به کارگيري کارگران بومي و وضع سيستم رانت گيري در اين منطقه (آمريکاي شمالي) غيرممکن به نظر مي رسيد زيرا جماعات بومي زيادي در شمال آمريکا حضور نداشتند و جوامع متشکل و سازمان يافته اي در اين منطقه حضور نداشتند»

ترديد اندکي وجود دارد که فرهنگ در توسعه ي آمريکاي لاتين و مؤسسات آن اهميت داشته است. سؤال اين است که فرهنگ چگونه مي تواند اهميت داشته باشد؟ جامعه شناس وتاريخداني به نام کلادیو ولیزاز يک تشبيه از آیزایا برلین استفاده مي کند تا مسيرهاي متفاوت طي شده ي آمريکاي شمالي و جنوبي را از قرن 17 تا کنون توضيح دهد. از دید ولیز، اسپانيايي ها همچون خارپشت در تشبيه برلین هستند که فقط يک موجود زنده ي بزرگ است، در حالي که انگليس ها همانند روباه بودند به اين ترتيب که آنها روشنفکر، تنوع طلب، قابل انعطاف و در بسياري از زمينه ها خوب بودند ولیز به اين تشبه ي خيلي پايبند بود به گونه اي که در اولين کتاب خود نوشت «آمريکاي لاتين يک خارپشت است که از اواسط قرن نوزدهم نااميدانه سعي کرد که يک روباه باشد.» براي ولیز، يکي از وسواس و عقده هاي روحي اين خارپشت بوسيله حرکت ضد اصلاحي بوجود آمد و آن عبارت بود از دفاع و تقويت باورهاي کاتوليک.

براي رسيدن به اين هدف واپسگرايانه، سلطنت حاکم اقدام به ايجاد يک سيستم به شدت متمرکز و بوروکراتيک «شورايي» نمود که در ابعاد وسيعي کارهايي را ه به هر ترتيب قابل انجام بود به زور ديکته مي کردو اجازه نمي داد کارها به روال طبيعي خود به پايان برسند. «دادگاه تفتيش عقايد» و «انجمن عيسي» (يا عيسويون یا ژزوییت ها)، دو مرکز با سلسله مراتب خاص و تشريفات گسترده بودند که توسط مؤسسه اي که با پشتگرمي و حمايت شديد فليپ دوم تأسيس شد بود اداره مي شدند. از نظر ولیز فيليپ دوم يک «پادشاه محتاط بوروکرات- کبير» بود که پادشاهان بعد از او يعني فيليپ سوم و چهارم نيز همين منش را داشتند.

از دید ولیز بهترين واقعه اي که مي تواند طبيعت روباه گونه انگليس را نمايش دهد انقلاب صنعتي بود. اين دوره ي قابل توجه تاريخي اي نقطه نظر ولیز دقيقاً ريشه در انگلستان دارد و از آنجا آغاز شده است، زيرا انگليسي ها داراي سعه ي صدر بيشتري بودند، قابل انعطاف و خواستار تغيير و مهم تر از همه در بسياري از زمينه ها تخصص داشتند و خوب بودند. اين کيفيت هاي انگلستان به مستعمرات آن نيز انتقال يافت و شمال آمريکا نيز صاحب اين کيفيت ها شد.

نظرياتي و فرضيه هايي که مبتني بر فرهنگ هستند علي رغم ظاهر جذابي که دارند، از محدوديت هايي رنج مي برند دیوید لندیس آن ها را اينگونه بيان مي کند «فرهنگ تقريباً همه چير را متفاوت نشان مي دهد.» به طور خاص نظريه ي ولیز با تمام ظرافت و جذابيت هاي علمي آن با دو انتقاد دو چالش مواجه است. اول اينکه يک فاصله ي زماني قابل توجه بين حرکت ضد اصلاحي اسپانيا و انقلاب صنعتي انگلستان وجود دارد، دو واقعه ي تاريخي که از نظر او دو شخصيت جوجه تيغي و روباه را براي هر يک از آنها به ارمغان آورده است. دوم اينکه هر تفسيري که تا حدّ زيادي مبتني بر فرهنگ باشد نيازمند آن است که آنچه را که ما به آن «معماي کارائيب» مي گوئيم حل کند يا در مورد آن توضيح دهد. کشورهاي منطقه کارائيب توسط همان کساني که ما آن ها را «روباه» مي ناميم اشغال شدند، همان کساني که آمريکاي شمالي را نيز اشغال کردند و همان مؤسساتي را داشتند که 13 مستعمره ديگر اشغال شده توسط «روباهها» داشتند ولي نتيجه ي عملکرد اقتصادي آنها همانند عملکردهاي اقتصادي کشورهاي آمريکاي جنوبي است و هيچ شباهتي به وضعيت آمريکا و کانادا ندارند. اين البته به اين معني نيست که تحليل موضوعات براساس فرهنگ اهميتي ندارد. بلکه به معناي آن است که ساير عوامل نيز نقش مهمي در شکل گيري مؤسسات آمريکا داشته اند. در حقيقت ممکن است ساير عوامل غيرفرهنگي حتي مهم ترين نقش را در ايجاد مسير اقتصادي اين کشور ايفا کرد باشند.

همان گونه که تا کنون بيان شد و اچ. دبلیو بیتس در سال 1878 استدلال نمود، شهروندان مستعمرات تازه تأسيس اسپانيا آمادگي خودمختاري را نداشتند. براي مدت دو قرن، آنها در يک سيستم بسيار متمرکز و تمرکزگرا زندگي کرده بودند، جايي که تقريباً هر تصميمي در کشورها در گرفته مي شد و هيچگونه انعطافي در تصميم گيري ها وجود نداشت. در مستعمرات اسپانيا کابيلدو (Cabildo) اصلي ترين مرکز تصميم گيري محلي بود که در اختيار دولت بود کابيلدوها به ندرت دموکراتيک بودند و تجربه اي براي دولت خودمختار محسوب نمي شدند. پيش از آن يعني در قرن 16، بحث هايي وجود داشت که چگونه اعضاي کابيلدوها بايد انتخاب شوند. در 1556 تصميم گرفته شد که اعضاء کابيلدو که از کابيلدو بيرون مي روند جايگزين خود را معرفي نمايند و اين کاربر در سانتو دومينيگو رايج بود و در سال 1595 بعضي از سمت هاي کابيلدو مکزيکوسيتي به کساني که قيمت هاي بالاتري را براين اين پُست مي دادند تعلق مي گرفت. با گذر زمان اين نحوه تشکيل کابيلدو کاملاً شکل قانوني به خود گرفت و شواهدي از فروش سمَت ها در شهرهاي پوابلا، وراکروز و مریدا و همچنين کوردوبا و بوئنوس آيرس در نایب السلطنه نشین شهر ريور دُپلاتا موجود است. تا پايان قرن 18 و آغاز قرن 19 کابيلدوها اعتبار خود را در آمريکاي لاتين از دست دادند. وضعيت البته در مستعمرات آمريکاي شمالي بسيار متفاوت بود زيرا در آنجا مردم فعالانه در انتخاب نهادهاي محلي دولت شرکت مي کردند پيمانگونه که الکسیس دو توکویل نوشت:

«در آمريکا شهرستان قبل از بخش و بخش قبل از ايالت و ايالت قبل از (اتحاد ملي) Union قرار داشت. در نيوانگلند شهرستان ها کاملاً و دقيقاً به شکل قديمي سالهاي 1650 شکل گرفتند استقلال شهرستان مرکزي بود که مي توانست علاقه هاي منطقه اي، احساسات قومي و حقوق و عوارضي را که بايستي پرداخت مي شد به خود جذب نمايد. اين مرکز به فعاليت هاي يک زندگي حقيقي سياسي از طريق دموکراتيک و مردمي هويت مي بخشيد. شهرستان ها خودشان مسئولين محلي و کلانترها را انتخاب مي کردندو در ميان خودشان سلسله مراتب ايجاد مي کردند و ماليات خود را مي پرداختند.»

تحليل اقتصادي و تاريخي مبتني بر تلاش جهت توزيع ثروت داراي يک پيشينه طولاني است که متفکران مارکسيت را هم در بر مي گيرد. اخيراً دارون آجم اوغلو، سيمون جانسون و جیمز رابینسون استدلال نموده اند که تقابل اجتماعي ريشه در تفاوت هاي تاريخي در بين مؤسسات کشورها دارد. در يک بيان کلي، آنها که قدرتمند هستند علاقه مند به توسعه ي مؤسساتي هستند که بتواند برتري و سهم آنها از درآمد ملي را حفظ نمايد.

بر طبق نظريه آجم اوغلو و همکارانش، تقابل اجتماعي اغلب منجر به ظهور مؤسساتي مي گردد که از نقطه نظر اجتماعي مؤسسات ايده آلي نيستند، اين ايده آل نبودن مؤسسات اجتماعي ممکن است حتي اگر آنهايي که صاحب قدرت سياسي و اقتصادي هستند تشخيص بدهند  آرايش مؤسسات موجود جوابگو نبوده و نياز به تغيير داشته باشد تحقق يابد و مؤسساتي طبق خواست آنها شکل بگيرد. مسئله خود را از دست مي دهند. يک راه حل اين مشکل اين است که «مجريان بي طرف» داشته باشيم. البته اين کار در سخن آسان تر از اجراست.  در عالم واقعيت اين کار بيار مشکلي است که يک «گروه ثالث بي طرف که براي تقويت قراردادها مورد اعتماد قرار بگيرد» پيدا نمود. در پايان راه بسياري از جوامع، مؤسسات و ناکاملي خواهند داشت که منعکس کننده ها ساختار قدرت و توزيع ثروت خواهد بود.

روشي که براساس آن بانکهاي دو کشور مکزيک و آمريکا توسعه يافتند و شکل گرفتند تصويري از فرضيه تقابل اجتماعي مؤسسات را در ذهن ايجاد مي کند. در طي دهه هاي اول قرن بيستم ايالات متحده ي آمريکا در حدود 000/20 بانک داشت که به صورت فعالانه با يکديگر رقابت مي کردند و البته گاهي هم به صورت خشونت آميز وحشيانه، تا بتوانند اعتبار مورد نياز ضايع نوپا را تأمين نمايند.

در سوي ديگر در سال 1910 فقط 42 بانک در مکزيک وجود داشت که هر يک از آنها صاحب يک قدرت انحصاري و سود سرشار بود ولي اعتبار اندکي باري متقاضيان تأمين مي نمود. بر طبق نظر تاريخداني به نام استیون هابر، اين تفاوت ها در صنعت بانکداري نتيجه راهي بود که در آن قدرت سياسي توزيع مي گرديد. در ايالات متحده تا دهه ي 1850 حق رأي به صورت گسترده اي وجود داشت و مردم خواستار آن مي شدند که محدوديت هاي موجوددر ايجاد بانک هاي جديد برداشته شود. برعکس اين حالت در مکزيک بود که ثبات سياسي وجود نداشت و قوانين دموکراسي بسيار محدود اندک بودند، وضعيتي که نهايتاً به سه دهه ي ديکتاتوري Pپورفیرییو دیازدر سال 1884 منجر شد. قدرت در مکزيک محدود به گروههاي صنعتي و مالي انگشت شماري بود که از قدرت انحصاري خود محافظت مي کردند و از شکل گيري بانک هاي جديد در بازار پرمنفعت خود جلوگيري بعمل مي آورند. در پايان قرن 19 و آغاز قرن 20، گسترش بخش بانکي در ايالات متحده با ايجاد بازارهاي بلورس و خريد سهام و همچنين با قانونگذاري صحيح که دارايي هاي اندک و شرکت هاي سهامي را سر و سامان مي داد و بوسيله وضع قوانين و مقررات رقابت را افزايش مي داد و حقوق سرمايه گذاران کوچک حمايت مي کرد ادامه يافت.

يکي از پايه هاي اصلي فرضيه ي اقتصادي اين است که راهي که در آن ثروت يعني زمين، مهارت ها و سرمايه بين افراد جامعه توزيع مي گردد براي خروجي هاي اقتصاد همچون نوع مؤسسات و بنگاههايي که توسعه پيدا مي کنند و نهايتاً مستقر مي گردند حائز اهيمت است.

تاريخدانان اقتصادي به نام استنلی انگرمن و کنت سوکولوف  با تکيه بر اين اصل اقتصاد سعي در بوجود آوردن يک فرضيه اغوا کننده در خصوص بنگاهها و مؤسسات دارند که بتواند تفاوت هاي بين شمال و جنوب آمريکا راتشريح کنند. آنها اينچنين استدلال مي کنند که جوامعي که در دوران مستعمرات داراي توزيع ثروت ناعادلانه و نابرابر بودند مؤسساتي را بوجود آوردند که فقط به درد افراد گلچين شده و قدرتمند مي خورد و به آنها کمک مي کرد از قدرت خود محافظت نمايند. اين دو دانشمند اقتصادي اين گونه مي نويسند:

«مستعمراتي که در آمريکا و کانادا شکل گرفتند در دنياي جديد بسيار غير معمول بودند، زيرا مواهب اعطاء شده توليد (شامل آب و هوا، خاک، و تراکم جمعيت ساکن در اين مناطق) آنها را مستعد طي نمودن مسير توسعه با توزيع عادلانه ي ثروت و سرمايه ي انساني و يک سازگاري بيشتر در قياس با اکثريت همسايگان ساکن در نيمکره ي جنوبي (منظور آمريکاي جنوبي) مي کرد.»

بر طبق نظر سوکولوف و انگرمن اين مفيد است که بين سه نوع مستعمرات در آمريکا تفاوت قائل شويم که اين سه نوع به اين صورت هستند: مستعمراتي که آب و هوا و خاک آنها مستعد توليد شکر و ساير محصولاتي هستند که نياز به مراقبت زياد دارند و جهت کشت آنها بايد برده اي زيادي استخدام شوند، مستعمراتي که داراي منابع معدني سرشاري هستند و نيازمند سرمايه ي فراوان و يک نيروي کار وسيع هستند که براي استخراج اين مواد معدني همه نوع مهارت نياز است و همه ي نيروي کار يکنواخت و متجانس نيست و نهايتاً مستعمراتي که کيفيت زمين و آب و هواي آنها مناسب محصولاتي است که نياز به کارگر زيادي ندارد. دقيقاً در همين مستعمرات نوع سوم است که «تنها يک زمين و مقداري سرمايه نياز است و در اين زمين هاي بود که اکثريت مردان بالغ قادر بودند يک مزرعه ايجاد کنند و در آن به کار بپردازند.»

توزيع زمين در پايان قرن 19 و آغاز قرن 20 مؤيد نظريه ي نظر سوکولوف و انگرمن بود. در سال 1910 فقط 4/2 درصد سرپرستان خانوار در مناطق روستايي مکزيک صاحب زمين بودند، تقريباً 19 درصد خانواده هاي آرژانتيني در سال 1895 صاحب زمين بودند. در سوي ديگر در سال 1990 تقريباً 75 درصد سرپرستان خانوار در ايالات متحده ي آمريکا صاحب زمين بودند. البته همه ي افراد ساکن شمال آمريکا موفق به داشتن زمين نمي شدند و اين طور نيز نبود که هر کسي زمين داشت قادر به سرمايه گذاري و تملک دارايي هاي زياد باشد. به هر حال شواهد بدست آمده از منابع تاريخي و من جمله از یافته هاي دانشمند علم سياست تاتو وانهانن در خصوص درصد مزارع خانواده ها از دهه ي 1850 اطلاعاتي جمع آوري نموده است حاکي از آن است که دسترس به زمين در شمال آمريکا تا حد بسيار زيادي در قياس با جنوب آمريکا عموميت داشته است.

يکي از جذابيت هاي گرايش نظر سوکولوف و انگرمن اين است که اين گرايش آنچه را که من به آن معماي کارائيب مي گويم به خوبي مورد توجه قرار مي دهد. هر چند که اروپائيان ساکن اوليه جزاير کارائيب فرهنگي مشابه به با فرهنگ استعمارگران شمال آمريکا داشتند با اين وجود منابع طبيعي متفاوتي با منابع طبيعي آمريکاي شمالي را در اختيار داشتند. آب و هوا و خاک جزاير کارائيب مناسب کشت نيشکر بود که نياز به زمين هاي پهناور و استفاده از نيروي کار بسيار زياد داشت. در اين رابطه کشورهاي حوزه ي کارائيب شباهت بيشتري به کشورهاي آمريکاي لاتين داشتند تا به کشورهاي آمريکاي شمالي.

آجم اوغلو و همکاران استدلال نمودند که وضعيت مؤسسات در طول زمان، با ثبات است. به اين معنا که مشخصه هاي عميق مؤسساتي که در يک زمان طولاني در گذشته استقرار يافته اند يعني در زمان استعمار- تمايل به ماندن دارند. اين وضعيت در ظاهر به اين معناست که کشورهايي که در مرحله ي مهمي از زندگي خود و در جهت تثبيت مؤسسات خود مواردي همچون استقلال، گسترش حقوق شهروندي گسترش اتحاديه هاي کارگري و خيزش هاي کارگري و تأسيس دادگاههاي مستقل و مواردي از اين قبيل را رعايت نموده اند نيز تمايل دارند که همين روند را ادامه دهند. اين مقاومت مؤسسات نتيجه ي کار نيروي سياسي است که در حالي که در طول زمان تکامل مي يابند تلاش مي کنند که تعامل قدرت و توزيع فعلي ثروت و درآمد بدست آورند. يک مثال روشن تاريخي از مقاومت مؤسسات و بنگاهها اين واقعيت است که ايالات جنوبي پس از شکست در جنگ هاي داخلي سال 1865 سعي در حفظ سيستم اقتصادي داشتند که هر چند بر برده داري متکي نبود، ولي تفاوت زيادي با سيستم اقتصادي دوره ي قبل از جنگ هاي داخلي آمريکا را نداشت. مشابه همين حالت، پس از انقلاب بوليوي که منجر به ملي شدن معادن قلع در اصلاحات کشاورزي گرديد، بوليوي مجدداً به سيستمي با نهادهاي ضعيف و سياست هاي استبدادي روي آورد که منافع عده اي خاص را مورد حمايت قرار مي داد و باعث توزيع ناعادلانه ثروت و سطح فقر گرديد. يک ماجراي مشابه را مي توان براي انقلاب مکزيک در سال 1910 و ملي شدن نفت در سال 1938 بوسيله رئيس جمهور لازارو کارناس تعريف نمود.

وجود مقاومت بنگاهها و مؤسسات يا جبر تاريخي موجود در اين زمينه اين سؤال را مطرح مي کند که آيا جوامع مي توانند به درستي از چشگال تاريخ خود را رها سازند. اين به اين معناست که آيا اين امکان وجود دارد که به صورت افراطي اساس مؤسسات را تغيير داد به گونه اي که «يک شروع جديد» محسوب شود؟ آيا وقايعي تاريخي وجود دارد که به کشورها اجازه دهد که از يک گروه از مؤسسات به يک گروه کاملاً متفاوت ديگر روي آورند که مسلماً اين مؤسسات جديد نيز همان مقاومت و وضع موجود توزيع ثروت هستند، يک راه دسترسي به تغيير اساسي و پايدار در مؤسسات دقيقاً اين است که از طريق سياسي تعادل قدرت را بر هم زد. اما همانطور که مثال هايي مربوط به جنگ داخلي آمريکا، و انقلاب مکزيک و بوليوي نشان داد اين گونه نسبت که کليه ي وقايع مهم و اساسي سياسي منجر به تغيير شکل عميق مؤسسات گردند. بعضي وقت ها وقايع سياسي منجر به تغيير ساختار مؤسسات مي گردد ولي بعضي وقت ها چني نيست. بعضي از مثال هاي تاريخي وقايع مهم تاريخي بودند که منجر به تغييرات اساسي در مؤسسات گرديدند من جمله وقايع ژاپن پس از لشکرکشي دریادار پری و مجدداً پس از  جنگ دوم جهاني، وقايع اسپانيا پس از 1959، کره ي جنوبي پس از جنگ کُره، و چين پس از انقلاب فرهنگي. پس از کودتاي پينوشه و پراکنده شدن چپ گرايان در دهه هاي 1970 و 1980، شيلي توانست تغييرات ساختاري جدّي بوجود آورد که به شيلي اجازه داد فوق ستاره ي بي چون و چرايي آمريکاي لاتين شود.

4- بحران ارزي، بي ثباتي و تورم

رشد اندک و سازمان هاي ضعيف تنها مشخصه هاي توسعه ي اقتصادي آمريکاي لاتين نيستند. از همان ابتدا يعني دقيقاً پس از کسب استقلال از اسپانيا، کشورهاي زيادي در منطقه تجربيات بدي در خصوص بحران ارزي و تورم سريع را پشت سر گذاشتند. در طول سال ها، بي ارزش شدن شديد پول، استمهاي بديي ها و تورم افسار گسيخته به جاي اينکه استثنا باشد به يک قاعده تبديل شده بود. زماني بود که کشورهاي آمريکاي لاتين آنچنان کشورهاي بدهکار غير قابل اعتمادي تصور مي شدند که در نمايشنامه اياز اسکار وايلد با نام «همسر ايده آل» هنگامي که صحبت از سرمايه گذاري غير مطمئن مي شود يکي از شخصيت هاي نمايشنامه مي گويد «اين طراح آرژانتيني يک تقلب پيش پا افتاده است».

در دهه ي 1820 از يک دوجين وام خارجي به کشورهاي آمريکاي لاتين داده شد که به جز مکزيک و پرو بقيه مورد غفلت قرار گرفت و به خوبي از اين وام ها استفاده نشد. در سال 1826 کلمبيا نتوانست 50 درصد از وام هاي دريافت شده را باز پس نمايد، اکوادور 22 درصد از بدهي هاي خود را نپرداخت و ونزوئلا در حدود يک سوم از وام هاي خود را نتوانست باز پس دهد.

کوچکترين کشورهاي آمريکا يعني کاستاريکا، گوامالا، هندوراس، نيکاراگوا و ال سالوادو در سال 1828 در زير باز پس دادن قرض هاي خارجي خود ماندند. اين ناتواني در بازپرداخت بدهي ها استعمال مواجه گرديد که اين درخواست ها از سوي کشورهاي بوليوي، پاراگوئه و اروگوئه بود. پس از هر نُکول (کوتاهي در پرداخت وام) مذاکرات طولاني و دامنه داري صورت مي گرفت. در بسياري ازموارد، تسويه حساب وام ها که توأم با ضرر بسيار زياد براي سرمايه گذاران و اعطا کنندگان وام بود پس از سال ها  چانه زني و بده بستان هاي فراوان مستهلک مي گرديد. به عنوان مثال در سال 1875 دولت بوليوي نتوانست وام 7/1 ميليون پوندي خود را که در سال 1872 دريافت نمودند. همين طور که بازپرداخت وام ها با مشکل مواجه مي گرديد و افزايش مي يافت مذاکره کنندگان مکانيسم هايي براي تجديد ساختار فرآيندها صورت مي دادند. به عنوان مثال در سال 1873، کنگره ي مکزيک (مجلس نمايندگان مکزيک) پيشنهاد کرد در تعدادي از ايالت هاي آمريکا همچون تگزاس و کاليفرنيا به جاي بازپرداخت وام زمين بين دو کشور مبادله شود. قيمت مبادله ي زمين به ازاي هر هکتار چهار پوند بود. با اين وجود عده اي از سرمايه گذاران انگليسي ترجيح دادند به جاي اينکه يک قطعه زمين در محلي دور افتاده دريافت نمايند، طلب خود را به همان صورت وامي که به مکزيک پرداخت کرده بودند حفظ نمايند. در سال 1885 صاحبان ضمانت نامه هاي پاراگوئه (کساني که وام پرداخت نموده و وثيقه دريافت نموده بودند) که مبلغي معادل 5/1 ميليون پوند به پاراگوئه پرداخت نمودند. و در سال 1890، وام دهندگان انگليسي مالک ضمانت نامه هاي پرويي براي پرداخت 33 ميليون پوند وام به کشور پرو سهام شرکت Peruvian Corporation را دريافت نمودند. شرکتي که مالک خطوط راه آهن، املاک و امتيازات بهره برداري از معادن بود. آرژانتين واضح ترين نمونه ي بي ثباتي در آمريکاي لاتين را نمايش مي دهد. در دهه ي 1820 يعني تقريباً يک دهه پس از اعلام استقلال، آرژانتين با اولين بحران ارزي خود مواجه شد.

Pesopapel (پزو پايل= واحد پول آرژانتين) به سرع ارزش خود را در قبال Peso  fuerte (واحد قيمت طلا) که يک واحد پول مربوط به قيمت طلا بود از دست داد. در 1872 پزو پايل تا 33 درصد کاهش ارزش داشت. اين واحد پولي تا 95 درصد در سال 1845 دوباره کاهش ارزش داشت. و در سال 1851 تا حد 40 درصد کاهش ارزش داشت. بين سال هاي 1868 و 1876 و در تلاشي جهت خاتمه دادن به بي ثباتي اقتصاد کلان، آرژانتين يک سيستم مهار و کنترل ارز را به کار گرفته که مديران مالي و پولي را ملزم کرد فقط زماني دست به چاپ و انتشار اسکناس (ارز رايج) بزنند که معادل پول چاپ شده پستوانه ي طلا و  يا ارز خارجي در بانک موجود باشد. در سال 1876 به هر حال و تا حد زيادي در نتيجه ولخرجي هاي مالياتي، هيئت کنترل ارز منحل گرديد. بين سال 1875 و 1878 پزو تا حد 30 درصد در مقايسه با دلار کاهش ارز پيدا کرد. در سال 1855 يک بحران جديد در هنگامي که پزو در قياس با دلار 43 درصد کاهش ارزش پيدا کرد آشکار شد. چهار سال بعد پزو مجدداً 64 درصد کاهش ارزش داشت  در سال 1890 پزو در طي بحران «Baring Grisis» 6/32 درصد کاهش ارزش داشت.

در سال 1891 کنگره ي آرژانتين قانون اداره تبدیل ارز را به تصويب رسانيد و آرژانتين يک بار ديگر «هيئت مديره کنترل ارز» را به کار گرفت. اين تجربه نيز به دليل بی انضباطی مالي با شکست مواجه شد. هيئت کنترل ارز در سال 1941 با شروع جنگ جهاني عملاً تعطيل شد و مجدداً در سال 1927 آغاز به کار کرد و در سال 1929 منحل گرديد. پزو 26 درصد کاهش ارزش در سال 1920 و 20 درصد کاهش ارزش در سال 1931 را تجربه نمود. بحران هاي جديد ارزي در سال هاي 1938 و 1948 و 1949 بوقوع پيوست، بي ثباتي اقتصاد کلان تا دهه هاي 1950 و 1960 نيز ادامه يافت، بحران ارزي (پولي) در سالهاي 1951، 1954، 1955، 1958، 1962، 1964 و 1967 کماکان برقرار بود. در سال 1971 يک بحران جديد با سقوط ارزش 117 درصد پزو رخ داد. بين سالهاي 1974 و 1979 آرژانتين وارد يک دوره ي بحراني تر شد. تورم در سال 1976 تا 444 درصد رشد يافت. اين وضعيت هاي بحراني متوالي و بي ارزش شده پول تأثير منفي بر روي رشد آرژانتين گذاشت، درآمد سرانه با نرخ 7/1 درصد در سال هاي 1975 تا 1985 کاهش مي يافت. تا سال 1985 تورم 672 درصد شده بود و بين سال هاي 1981 و 1991 نرخ کاهش ارزش پول يعني پزو به طور متوسط نزديک به 346 و 1 درصد در سال بود.

آرژانتين در طول تاريخ بدهي هاي خارجي ملي، استاني و شهري خود را چند بار تغيير ساختار داد و ضررهاي زيادي را به سرمايه گذاران بين المللي تحميل نمود. اولين پرده ي تغيير زود هنگام ساختار بدهي ها در دهه ي 1890 بوقوع پيوست که همزمان با بحران بانک برینگ بود. ضمانت نامه هي ملي دولت درسال 1891 مجدداً معامله شدند و در سال 1893اين اتفاق دوباره تکرار شد. در سال 1896 ضمانت نامه هاي راه آهن ملي تجديد ساختار شدند و در سالهاي 99-1896 صاحبان سرمايه هاي خارجي در هنگامي که يک سري از ضمانت نامه هاي استاني تغيير ساختار دادند متحمل 000/6000 پوند خسارت و ضرر گرديدند. در سال 1897 شهرداري بوئنوس آيرس ضمانت نامه هاي خود را تغيير داد، در سال 1899 شهرداري کوردوبا نيز به همين ترتيب عمل کرد، در سال 1900 اين نوبت شهرداري روزاریو بود که ضمانت نامه ها را تغيير دهد و در 1905 اين عمل در شهرداري سانتافه (Santafe) تکرار شد. در سال 1906 سرمايه گذاران خارجي تقريباً يک سوم سرمايه گذاري خود را هنگامي که Cadulas Hipotecarios در استان بوئنوس آيرس تغيير ساختار داد از دست دادند.

البته بي ثباتي ارزي (پول رايج) و تورم مختص آرژانيتن نبود، شيلي همسايه ي غريب آرژانيتن داراي يکي از بالاترين نرخهاي متوسط تورم را در جهان در يکصد سال يعني از 1878 تا 1978 را داشته است. فشارهاي ناشي از تورم ابتد در سال 79-1878 هنگامي که پزو تا 25 درصد کاهش قيمت را تجربه کرد و اين امر به طلا نيز سرايت کرد آشکار شد. پزو بعداً باز هم کاهش ارزش پيدا کرد و بين سالهاي 1879 تا 1888 تا حد 20 درصد کاهش ارزش داشت و تا 1898 33 درصد ديگر از ارزش خود را از دست داد. بين سالهاي 1898 تا 1907 پزو تا 40 درصد ديگر بي ارزش شد، بر طبق نظريه ي اقتصاد داني به نام Frank W.Fetter از پرينستون که نظريات خود را در سالهاي اوليه دهه ي 1930 منتشر ساخت، تجربه ي تورمي شيلي در دهه ي اول قرن 20 استثنايي بود و اين هنگامي بود که دولت حجم زيادي اسکناس بدون پشتوانه چاپ کرد در حالي که نيازي به انجام چنين کاري نبود. بر طبق نظريه Fetter اين سياست عمدي تورمي، نتيجه فشار طبقات حاکم براي دريافت اعتبارات فراوان و ارزان قيمت بود.

آنچه که شيلي را به صورت خاصي غير عادي کرد اين بود که چاپ پول کاغذي در ابعاد گسترده سياستي بود که از سوي سياستمداران محافظه کار اتخاذ گرديد و نه از سوي سياستمداران راديکال و يا ليبرال همانگونه که در ساير نقاط جهان معمولاً سياست چاپ اسکناس از اين دو گروه آخر بيشتر متصور است. در طي جنگ بزرگ (جنگ اول جهانی)، قيمت هاي بين المللي صادرات شيلي تا حد قابل توجهي افزايش يافت و پزو تا حدي ارزش يافت. البته اين وضعيت مدت کوتاهي ادامه داشت و در سال 1921 پزو تا حد 50 درصد ازش خود را از دست داد. تا سال 1925 ارزش پول در قياس با ارزش آن در سال 1918 تا 60 درصد کاهش يافت. در 60 سال بعد از آن شيلي يک نرخ بالاي تورم را تجربه نمود و تلاش هاي متفاوتي که براي تثبيت اقتصاد انجام مي شد دوباره با شکست مواجه گرديد.

پيام تحليل بالا صحيح و بدون اشتباه است و به نحو شايسته اي توسط تاريخدان انگليسي جان اچ الیوت در سال 1944 خلاصه شده است «با استانداردهايي که توسط آمريکاي شمالي استقرار يافت مي توان گفت که آمريکاي جنوبي يک ورشکستگي و درماندگي بود.»

5- نابرابري و فقر

در سال 1961 اُسکار لويز دانشمند انسان شناس کتابي به نام «بچه هاي سانچز» منتشر کرد کتابي که با نمايش تصوير عريان فقر در آمريکاي لاتين جهان را تکان داد. لويز در  مقدمه ي کتاب خود اينچنين نوشت «اين کتاب درباره ي يک خانواده ي فقير در مکزيکوسيتي است پدر خانواده به نام خسوس سانچزو چهار فرزند او يعني مانوئل 32 ساله، روبرتو 29 ساله، کونسوالو 27 ساله و مرتا 25 ساله موضوع اصلي اين داستان هستند. هدف من اين است که يک تصويري از يک زندگي و يک خانوده که مي خواهند در يک منطقه ي کثيف شهري در يک خانه استيجاري که داراي يک اتاق است و در قلب يک شهر بزرگ آمريکاي لاتين که در حال گذارندن فرآيند تغيير سريع اقتصادي و اجتماعي است زندگي کنند. در بيش از 500 صفحه از اين کتاب، لويز ناراحتي و نگراني ها و، فقر و نااميدي سانچز بيان مي شود که اين داستان از زبان اعضاء خانواده بيان مي شود. در اين کتاب خشونت مکرر فقرا بر يکديگر و عدم موفقيت مؤسسات شهري در فراهم آوردن حداقل امکانات عمومي روايت مي شود. اين داستان خوانندگان را با عمق فاجعه آشنا مي سازد و تا حد زيادي موفق مي شود که هر رهبري دولت هاي بعدي مکزيک را که در دست حزب انقلابی ساختاری (PRI) Partido Revolucionnario Institutional بود تحت تأثير قرار بدهد.

به هر حال اين کتاب يک برداشت و اقتباس دقيق از شرايط اجتماعي منطقه بود. درجه ي نابرابري در آمريکاي لاتين واقعاً افسانه اي است و درصدر مشکلات اجتماعي و سياسي منطقه بوده است. شواهد تاريخي در خصوص توزيع زمين نشان مي دهد که در دهه ي مياني قرن 19، در حدود 60 درصد از کشاورزان شمال آمريکا صاحب زمين بوده اند. در آمريکاي جنوبي در سوي ديگر فقط 5 درصد کشاورزان صاحب زمين بودند. در سال 1850 پائين ترين حدّ مالکيت زمين بوسيله ي کشاورزان در شيلي بود (1 درصد) و بالاتر حدّ مالکيت زمين در کاستاريکا بود که 25 درصد کشاورزان صاحب قطعات زمين خود بودند. در آغاز قرن 20 مالکيت زمين توسط کشاورزان، اندکي در آمريکاي لاتين افزايش يافت ولي باز هم بسيار کمتر از مالکيت زمين در ايالات متحده و کانادا بود. در 1900 مالکيت زمين تويط خانواده به شرح زير بود: آرژانتين 7 درصد، بوليوي 2 درصد، برزيل 4 درصد، شيلي 2 درصد، کلمبيا 5 درصد، کاستاريکا 15 درصد، مکزيک از 25 درصد در 50 سال قبل به1 درصد و پرو 2 درصد.

اقتصاد دانان از تعدادي از ابزارها براي اندازه گيري اختلاف درآمد استفاده مي کنند. مهمترين ابزار براي اندازه گيري اختلاف درآمد ضريب جيني است (Gini Coefficient) يک شاخص آماري که از صفر تا يک را در برمي گيرد که هر چه ارزش اين ضريب بيشتر باشد بيانگر درجه ي نابرابري اقتصادي و درآمدي است. تحت شرايط فرضي نابرابري مطلق اين ضريب مساوي يک خواهد بود. اگر در شرايط توزيع کاملاً مساوي قرار داشته باشيم ضريب جيني برابر صفر خواهد بود. در دموکراسي هاي پيشرفته غرب، ضريب جيني بين 3/0 در بسياري از جوامع و ملت هاي مراعات کننده ي مساوات همچون کشورهاي اسکانديناوي و 45/0 در آمريکا مي باشد. ضريب جيني در کشورهاي آمريکاي لاتين بسيار بالاتر است. در سال 1938، کلمبيا اولين کشور آمريکايي بودکه يک مطالعه ي سيستماتيک در خصوص توزيع درآمد صورت داد. ضريب جيني اين کشور 45/0 بود که يکي از مقادير بالاي ثبت شده در جهان تا آن زمان بوده است.

در سال هاي بعد آشکار گرديد که توزيع ناعادلانه ثروت و درآمد در کلمبيا يک اتفاق يا استثناست اين جريان غالب آمريکاي لاتين است. در دهه ي 1950 و 1960 يک سري مطالعات نشان داد که ضريب جيني در بيشتر کشورهاي آمريکاي لاتين بسيار بالا بوده است. 57/0 در برزيل، 46/0 در شيلي و 59/0 در مکزيک. فقط آرژانتين به نظر مي رسيد که تا حدّي اختلاف درآمدي در آن غيرعادي نبو ه است. ضريب جيني در آرژانيتن 37/0 در دهه ي 1950 و 41/0 در طول دهه ي 1960 بوده است، که اين ضريب با ضريب جيني کشورهاي غربي پيشرفته خيلي متفاوت نيست.

در آغاز دهه ي 1970، يک دهه پس از راه اندازی اتحاد برای پیشرفت (نهضت پيشرفت) يک برنامه اجتماعي گسترده از طرف ايالت متحده آمريکا پي ريزي شد که هدف آن بهبود شرايط اجتماعي در آمريکاي لاتين بود. تا آن زمان توزيع درآمد به صورت مساوي تحقق نيافته بود. برعکس در بسياري از کشورها نابرابري افزايش يافته بود. ضريب جيني 63/0 در برزيل، يعني بالاتر از يک دهه ي قبل که 57/0 بود، اين ضريب در شيلي 47/0، در کلمبيا 52/0، در کاستاريکا 44/0 و در ونزوئلا 49/0 بود. فقط در آرژانيتن و اروگوئه توزيع درآمد با عدالت بيشتري صورت مي گرفت که براي اين دو کشور ضريب جيني به ترتيب 42/0 و 33/0 بود. 10 سال بعد، وضع بهتر نشد، و در سال هاي آغازين دهه ي 1990 و در پايان دهه اي که به نام «دهه ي از دست رفته» شناخته شده بود و پس از چند سال ديکتاتوري، نابرابري درآمدي در بسياري از کشورها به حدّ بي سابقه اي رسيده بود. در آرژانيتن ضريب جيني از 37/0 به 52/0 در طول 40 سال رسيده بود (1950 تا 1990)، در برزيل اين ضريب جيني از 52/0 به 65/0 و در شيلي از 44/0 به 54/0 و در اروگوئه از 33/0 به 41/0 رسيده بود. مکزيک تنها کشوري بود که يک مقدار کاهش در تفاوت سقف درآمدي را در سال هاي 1950 تا 1990 تجربه نمود. علي رغم اين موفقيت، در سال هاي ابداي دهه ي 1990 ضريب جيني مکزيک همچنان 52/0 يعني يکي از بالاترين ضرايب در آمريکاي لاتين بود.

بسياري از اقتصاد دانان و بخصوص آنهايي که با احتياط بيشتري نظريه مي دهند، استدلال نموده اند که معطوف نمودن توجه به نابرابري درآمدي، مي تواند گمراه کننده باشد. آنچه که آنها به آن اهميت مي دهند فقر است. اين احتمال وجود دارد که درآمد به صورت عادلانه بين همه ي جمعيت توزيع شود ولي مردم باز هم در فقر شديد زندگي کنند، همانگونه که در کشور کره ي شمالي چنين وضعيتي حاکم است. مشابه همين حالت مي تواند زماني باشد که درآمد عادلانه توزيع نگردد، با اين وجود هر يک از افراد جامعه از استانداردهاي يک زندگي راحت بهره مند شوند. بحث بين توزيع درآمد و فقر در بعضي ازمواقع به مسائل ايدئولوژيک منتهي مي شود و اين واقعيت را که اين دوانديشه با هم مرتبط هستند ودر تکامل وضعيت اجتماعي و اقتصادي يک کشور نقش دارن تحت الشعاء قرار مي دهد. آنچه براي تحليل خاصي ما اهميت دارد اين است  وقتي معيارهاي فقر اندازه گيري مي شود- برخلاف شاخصه هاي نابرابري- در آن صورت ماجراي آمريکاي لاتين و وضعيت اجتماعي آن به صورت مساوي و هم گير نااميد کننده به نظر مي رسد. در سال 1970، تقريباً از هر دو نفر  برزيلي يک نفر در فقر زندگي مي کرد.

اين همچنين در کلمبيا و پرو نيز وجود داشت. شيوع فقر در آمريکاي لاتين باور نکردني است. 65 درصد از جمعيت هندوراس، 39 درصد جمعيت پاناما، 34 درصد جمعيت مکزيک، 25 درصد جمعيت ونزوئلا، 24 درصد جمعيت کاستاريکا و 17 درصد جمعيت شيلي در فقر به سر مي بُردند. آرژانتين تنها کشور آمريکاي جنوبي است که درصد جمعيت مبتلا به فقر آن يک رقمي يعني 8 درصد بود. يک دهه ي بعد از آن در سال هاي آغازين 1980، وضعيت بهتر نشد و پيشرفت اندکي مشاهده مي شود. فقر از 40 درصد جمعيت در برزيل، کلمبيا، هندوراس و پرو بالاتر رفت آمار فقر در کشورهاي خاصي و در مناطق جغرافيايي بشدت متفاوت بود. مناطق بومي پرو، کلمبيا و اکوادور به صورت خاصي فقير بودند، همانگونه که در ايالت هاي واهاکا، گررو و چیاپاس در مکزيک و شمال شرق برزيل نيز وضع چنين بود. ساير شاخص هاي اجتماعي از قبيل با سوادي، اميد به زندگي، مسائل سلامت و پوشش، تحصيلات عالي، در طي دهه هاي 1950 و 1970 تاحدّي بهبود يافت. البته اين اتفاقات به کندي صورت مي گرفت و فاصله ي اجتماعي آمريکاي لاتين با ساير ملل همچنان بسيار زياد قابل توجه و پايدار بود.

6- از خداوند بسيار دور و به ايالات متحده بسيار نزديک

از آغاز قرن 19، انديشمندان و متفکران آمريکاي جنوب يهميشه تفاوت اي بين سرزمين هاي خود و مستعمرات قديمي شمال آمريکا را توصيف مي کرده اند و اين توصيف گاهي با عقده هاي روحي توأم بود. يکي از تأثيرگذارترين کساني که وارد اين مبحث شده است، روشنفکر آرژانتيني که يک سياستمدار و يک فرد تحصيل کرده به نام دومینگو فوستینو سارمینتو است مي باشد. در کتابي که او در سال 1845 با نام تمدن و بربریسم نوشت چنين استدلال نمود که ملت هاي جوان آمريکاي لاتين بايد تصميم مي گرفتند که آيا در وضعيت عقب مانده و غير دموکراتيک باقي بمانند همانگونه که در دوران استعمار و اولين سال هاي استقلال چنين بودند يا آن کاري را که آمريکا انجام داد و انديشه ها و نهادهای انقلاب کبير فرانسه را به کار گرفت انجام دهند. بر طبق نظر او، بلافاصله پس از استقلال، بَربَريسم (BARBARISM) در بسياري از نقاط آمريکاي لاتين مستولي شد که به شکل قوانين و حکمراني مستبدانه از طريق نيروهاي خشن و بوسيله مردان قوي و قدرتمند استان ها، سرداران نظامي و فرماندهان اعمال مي گرديد. عنوان اولين ترجمه ي انگليسي Facundo در سال 1868 بوضوع باعث شد محتواي کتاب شناخته شود. عنوان کتاب اين بود «زندگي در جمهوري آرژانتين در دوره ي استبداد». سارمیینتو استدلال نمود که ايالات متحده، از اولين سال هاي جمهوري آرزوي «تمدن» را در سر مي پروراند و سعي کرده بود مؤسسات مورد نياز براي رشد چنين هدفي را فراهم سازد.

در دومين کتاب در سال 1849 تحت عنوان «مسافرت به اروپا، آفريقا و ايالات متحده» سارمیینتو اين نوع انديشه را گسترش داد و استدلال نمود که در آمريکا بود که افکار مدني آزادي، برابري، برادري شکل گرفت و نه در اروپا. او تمرکز زدايي سياسي را به عنوان يکي از بزرگترين نقاط قوت آمريکا تعريف مي کرد و معتقد بود که هنگامي که آمريکا به شهروندان خود اجازه مي داد که سيستم آموزشي و بانکي و ساير خدمات عمومي را منترل نمايند در واقع به سمت تمرکز زدايي سياسي حرکت نمايد. ولي سارمیینتو از اينکه توصيف گسترده اي از آمريکا در سال هاي اوليه شکل گيري آن به عنوان يک ملت انجام شود چندان خشونت نبود و يا از اينکه مؤسسات و بنگاههاي آمريکايي با مؤسسات آمريکاي لاتين مقايسه شوند چندان ابراز خرسندي نکرد. او دوست داشت کشورش با ايالات متحده به رقابت بپردازد، تا از شر استبداد خلاص شود به آغوش تمدن بازگردد. تحسين آمريکا توسط سارمیینتو با شفافيت در آخرين سطور کتاب «مسافرت ها» ديده مي شود، او مي گويد «اين اثر غير قابل تصور (ايالات متحده) اصيل و با ارزش است گه گاه رفيع است و هميشه به دنبال نبوغ خود است.

در طي سال هاي بسياري از روشنفکران آمريکي لاتين با عقيده ي سارمیینتوو تحسيني که از آمريکا و روش زندگي آن مي کرد موافق نبودند. حوزه انديک رودو، که يک نويسنده و روشنفکر اروگوئه اي است، در سال 1900 مطلبي را منتشر کرد که شايد شديدترين انتقاد از ارزش هاي آمريکا و فرهنگ آمريکايي باشد که تا کنون در آمريکاي لاتين منتشر شده است.

در اين مقاله ي کوتاه که عنوان آن «آریل» بود، Rodo (رودو) استدلال مي کند که با پذيرفتن مطلوبیت گرایی، ايالات متحده به مسائل روحاني، زيبايي و طبيعت پشت کرد، او به مقابله با خامي و زمختي آمريکا که هر چيز در آن، حتي علوم و هنرهاي مختلف، بايستي يک کاربرد عملي داشته باشند برمي خيزد و آن را در تقابل با ارزش هاي يونان باستان و تقاضاي شهروندان  آتني براي هماهنگي و فرهنگ بالاتر مي داند. او سعي مي کند اين گونه استدلال نمايد که يک کاربرد مکانيکي از اصول دموکراسي که او را مرتبط با بنجامين فرانکلين مي داند، منجر به انبوه سازي کلان و تشويق يک فرهنگ متوسط و سطح پائين شده است.

البته انتقادات او يک انتقاد کورکورانه از ايالات متحده نبود، او بسيار باهوش و با فرهنگ بود. او موارد مثبت را نيز مي ديد، مواردي همچون «حس کنجکاوي سير ناشدني و تلاش بي وقفه و اشتياق بي صبرانه براي نور، و علاقه وصف ناپذير به فراهم آوردن آموزش همگاني و تحصيلات عمومي که گاه اين علاقه تا حدّ جنون پيش مي رفت.»

او هدف ايالات متحده درعمومي کردن تحصيلات را ستايش مي کرد. و با اين وجود رودو اين را کافي نمي دانست. او معتقد بود که: مبتکر و موفق بودن، سطحي و مبتذل بود و نهايتاً نتوانست يک مردم روشنفکر و يک جامعه موزون و هماهنگ ايجاد نمايد. او گفت: «فرهنگ آنها در حالي که از يک فرهنگ معنوي و پالايش يافته بسيار دور است، ولي داراي کارايي قابل تحسين است که آنها را به سوي اهداف عملي و شناسايي سريع چنين اهدافي رهنمون مي سازد. و در حالي که آنها براي فراگيري علم يک قانون عمومي ثابت اضافه نکردند، ولي با يک نظم جديد توانستند کاربرد علم را تقويت نمايند و آن را به صورت تحسين برانگيزي به کار بندند.

او براي تلاش هايي که ساکنان شمال آمريکا جهت گسترش روش زندگي خود به ساير بشريت انجام مي داد دلسوزي مي کرد. بر طبق نظر او بسياري از شهروندان آمريکا معتقد بودند که روشي که آنها براي زندگي خود انتخاب نموده اند روشي است که از پيش براي بشريت مقرر گرديده است. رودو مي گفت مردم آمريکاي جنوبي بايد جلو اين طرز تفکر مردم آمريکاي شمالي مقاومت مي کردند، آنها بايد در مقابل اين روش و برتري موفقيت هاي مادي ايستادگي مي کردند. جوانان آمريکاي جنوبي بايد به سراغ سطوح بالاتر تمايلات روحي يعني طبيعت و فرهنگ و تمدن غرب گرايش پيدا مي کردند مردم آمريکاي جنوبي مي توانستند چنين باشند و از مظاهر فاصله بگيرند زيرا آنان همانند اجداد و نياکان اروپايي خود از آموزه ها و سنن آتني ها بهره مند شده بودند در يک اقدام قابل توجه و با يک بيان منطقي و به منظور خوش حال کردن نخبگان آمريکاي لاتين رودو سعي کرد به نکات اعلام شده از سوي سارمیینتو احترام بگذارد. اين شمال نبود که بيانگر تمدن باشد و يا اين جنوب آمريکا نبود  که بيانگر بَربَريسم باشد، سارمیینتو به غلط اين گونه مي انديشيد، بلکه دقيقاً برعکس اين بود. ايالات متحده آمريکا با تعقيب بي رحمانه ي پيشرفت مادي خود در آخرين تحليل کشور سازنده ي بي رحمي و پوچي و بي معنايي و چرا نگوئيم بربريسم بوده است. ممکن است ملل آمريکاي جنوبي عقب مانده و کم هوش بوده باشند و صاحب پويايي و انرژي شمالي ها نبوده باشند، ولي مردم کشورهاي آمريکاي جنوبي کماکان بذر اُميد را در روح خود مي کاشتند، آنها طبيعت را مي ستودند و به معنا همه و درک يکديگر مي پرداختند و به دنبال زيبايي براي زندگي خود بودند.

اين همان نقطه قوت آنها بود و اين ويژگي آنها گُم شدني نيست، از بين رفتني نيست. اين همان چيزي است که بر طبق نظر Rodo (رودو) آنها را نمايندگان تمدن در منطقه ي پهناور آمريکا کرده است. او به شنوندگان  مخاطبين جوان خود گفت، فريب زرق و برقي را که از شمال مي آيد نخوريد او به آنها گفت که در مقابل صداهاي که به صداي آژير شباهت دارد مقاومت نمايند. او نوشت: «من هيچ نکته مثبتي در تهي نمودن مردم از طبيعت ذاتي خد و از نبوغ خود نمي بينم و اين صحيح نيست که يک هويتي را از خارج از مرزهاي يک سرزمين به صورت يک مدل بر ملتي تحميل کنيم و هويت اصلي و نبوغ آن ملت را در برابر اين فرهنگ وارداتي فدا کنيم و جوامع آنها را همچون هنر و ادبيات آنها به نابودي بکشيم، زيرا تقليد کورکورانه از فرهنگ يک کشور ديگر ارمغاني بالاتر از يک رونوشت پَيت تر از مدل اصلي به همراه نخواهد داشت.

و هر چند کتاب رودو تقريباً به صورت کامل در آمريکا مورد تجاهل واقع گرديد و فقط در سال 1922 ترجمه و چاپ شد، با اين وجود اين کتار در حلقه ي روشنفکران آمريکاي جنوبي مورد توجه قرار گرفت. بعضي معقتدند گذر زمان صحت نظريات Rodo (رودو) و پيرامون او را نشان داد و باعث گسترش نظرات او شد. علاوه بر اين ها آمريکا به تازگي اسپانيا را درجنگ آمريکا- اسپانيا شکست داده بود و کوبا، فيليپين و پورتو ريکو تحت قيوميت و سرپرستي آمريکا قرار گرفته بودند.

ناگهان آمريکا به يک نيروي تهديد کننده ي امپرياليستي تبديل گرديد و براي همسايه هاي خود شاخ و شانه کشيد و آمادگي يافت که آرزوهاي خود را به ديگران تحميل نمايد و براي خود منافع اقتصادي فراهم نمايد و حتي آماده بود که سرزمين هاي جديدي را ببلعد.

صرف نظر از اينکه جنگ آمريکا اسپانيا تا چه اندازه بر گفتار و بيان Rodo تأثير داشته است واقعيت اين است که کتاب او بسيار تأثيرگذار بوده و عقايد او بخشي از صفات قومي مردم آمريکاي لاتين شد. نسل بعد از نسل در آمريکاي جنوبي با اين عقيده که ساکنان شمال آمريکا، وحشي و بي فرهنگ هستند، رفتار و کردار مناسبي ندارند، زياد اهل مطالعه نيستند، بيش از حد مادي هستند و ساده لوح و خوش خيال هستند پرورش مي يافتند. در مقابل آنها اروپايي ها را بعنوان افرادي کامل و تهذيب يافته، و وارثان واقعي فرهنگ کلاسيک تصور مي کردند. در نتيجه گرايش برگزيدگان و فرهيختگان آمريکاي لاتين در اروپا بود و نه به طرف آمريکا.

تا همين اواخر ثروتمندان آمريکايي در اروپا تحصيل مي کردند و اغلب به آنجا مسافرت مي کردند. آنها براي تفريح به پاريس، رُم، مادريد، کان و مونت کارلو مي رفتند. و اغلب اگر آنها در جريان غلط و ناملايمات سياسي گرفتار مي شدند براي رهايي از آن به اروپا مي رفتند. مهم تراز همه شايد اين باشد که Rodo استدلال راحت و بي دردسر «بله، البته» را براي روشنفکران آمريکاي جنبي عرضه نمود.

آنها امروزه مي توانند بگويند، بله کشورهاي ما در قياس با آمريکا از تولي کمتر برخوردار و از نظر مادي عقب افتاده تر از آمريکا هستند، ولي ما از وحشي گري و زمختي آنها دوري جستيم و به جاي اينکه به موفقيت هاي مادي و بهره وري دل ببنديم به فکر بالا بردن درجات روحي هستيم. اين استدلال البته به شدت غلط بود و با مرور زمان بي اعتباري آن آشکار گرديد، زيرا بطور فزاينده اي آشکار شده بود که بسياري از کشورهاي آمريکاي جنوبي از داشتن مؤسسات و نهادهاي لازم براي بسط فرهنگ و ارتقاع مسائل معنوي محروم هستند، سيستم آموزشي در ايده آل ترين شرايط در حدّ متوسطي قرار داشت، دانشگاهها از قافله جا مانده بودند، و موزه ها ساختمان هاي نيمه خالي بودند که مدير پست يا متصدي نداشتند و نمي توانستند مردم زيادي را به خود جذب نمايند. کودتاي پي درپي و ديکتاتوري به سختي مي توانست منجر به بسط و توسعه مسائل معنوي منتهي شود و فاصله ي درآمدي شمال آمريکا با جنوب آن بسيار بيش تر از آن بود که بتوان آن را ناديده فرض نمود با استدلال هاي آسماني و روحاني و استدلال هايي که بر مبناي زيبايي ايده آل هاي يونيان شکل گرفته بودند توجيه نمود.

نقطه نظرات دمدمي و گاهي خشمگينانه روشنفکران آمريکاي لاتين نسبت به ايالات مختلف آمريکا اتخاذ شد. به عنوان مثال حمايت رئيس جمهور ویلسون از توطئه در مکزيک که منجر به قتل رئيس جمهور مکزيک فرانسيسکو مادرو در سال 1913 گرديد. در طول سال ها، دولت هاي آمريکا از موارد مشابه حمايت کرده اند به عنوان مثال از آناستازيا سوموزا در نيکاراگوئه، از مارکوس خيمنز در ونزوئلا و از ائناردو تروخيلو در جمهوری دومنيکن و از بسياري از ژنرال ها در آرژانتين و برزيل. پرزيدنت فرانکلين روز ولت درباره ي سوموزا در سال 1939 اينچنين گفت «او ممکن است يک حرام زاده باشد، اما در هر صورت حرامزاده ي ما است.»

براي مدت طولاني و در سطوح مختلف مردم آمريکاي جنوبي از اينکه ايالات متحده بيانگر آمريکا و آمريکايي است نفرت داشته اند. آنها مي گويند ما همه آمريکايي هستيم و اين را مرتباً تکرار مي کنند، از جنوب ریو گرانده، آنها که جنوبي هستند، آنها که در مرکز هستند، آنها که در جزاير زندگي مي کنند و البته آنها که در شمال زندگي مي کنند همه و همه آمريکايي هستيم. مطمئناً اين آن چيزي است که رودو در ذهن داشت و آن را در سال 19800 هنگامي که «آریل» را در کتاب خود به نام «جواني آمريکا= America’s youth» معرفي نمود آرزوي آن را داشت ساکنان آمريکاي لاتين همچنين دکتر ين مو نرو را رد کردند شايد به اين دليل که چيزي از آن نمي دانستند.

آيا نظريه «آمريکا براي آمريکائيان» به اين معني است که تمام اين قاره ي پهناور، شمال و جنوب بايستي توسط ايالات متحده اداره مي شد؟ اگر چنين بود، اين به معناي امپرياليسم آشکار است اين خود اژدهاي Caliban در بدترين شکل آن است. هر چند که اين نظريه به صورت مشخص در سال 1823 توسط رئيس جمهور جيمز مونرو مطرح گرديد ولي چند دهه قبل از انتشار «Facundo» و يا «آریل» دکتر ين مونرو و سياست هاي خاصي که از آن ريشه مي گرفتند، به عنوان يک تأييد واضح و آشکار از اين نظريه قبل از مطرح شدن ديده مي شد و سارمیینتو آن را غلط مي پنداشتند و مي گفت: اين ساکنان آمريکاي شمالي هستند که بَربَرهستند و نه همسايگان جنوبي آنها.

«به روز ولت» شعري است که توسط شاعري از کشور نيکاراگوئه به نام روبن داریو سروده شده است که به خوبي نگاهي را که بسياري از روشنفکران آمريکاي شمالي نسبت به همسايگان جنوبي خود در آغاز قرن بيستم داشتند به تصوير مي کشد. اين شعر در سال 1905، فقط پنج سال پس از کتاب «آریل نوشته رودو و دو سال پس از اينکه رئيس جمهور تئودور زوزولت ناحیه کانال پاناما را تعريف نمود منتشر شد. در اين شعر داریو يک مقايسه شفاف بين ستايش هايي که از ايالات متحده صورت مي گيرد و يا حداقل آنچه که آمريکا تا آن زمان به آن معروف شده بود و عصبانيت و انزجاري که او از اشغال اراضي آمريکاي جنوبي احساس مي کرد صورت داد.و او همچنين ترس خود را بيان مي کند که اين تازه آغاز تلاش هاي دامنه دار ايالات متحده جهت استيلا بر آمريکاي جنوبي چه به صورت مستقيم و چه به صورت غيرمستقيم است. اين شعر به اين صورت آغاز مي شود:

اين صداي انجيل است يا ابيات شعر والت و تيمن است

که من بايد به تو دست يابم، اي شکارچي

اي قديي و جديد، اي ساده و پيچيده

که چيزهايي از واشنگتن داري، و چهار بخش تو از نمرود است

تو آمريکا هستي، ايالات متحده

تو وارث مهاجمي هستي

که ميراث آمريکاي ساده با خون سرخپوست را

که همچنان اسپانيايي صحبت مي کند و مسيح را عبادت مي کند

به يغما مي بري.

اما اين پابلو نرودا شاعر شيلياي است که در اثر بياد ماندني خود شعر کلی Canto General که در سال 1950 منتشر شد، به بهترين وجه رابطه ي پيچيده اي را که در ايالات متحده آمريکاي لاتين داشته است به تصوير مي کشد. اين کتاب داراي 340 قطعه شعر است که مربوط به آمريکا و مردم آن، و قهرمانان و مبارزان و شادي ها و غم هاي آن است. کانتو شماره نُه يا قطعه شعر نهم کتار (Canto IX) با عنوان «بگذار هيزم شکن برخيزد» «Let the Woodcutter Awaken» با ارج گذاشتن ايالات متحده و شهروندان آن و دلاوري هاي آنها آغاز مي شود و به جايي مي رسد که مي گويد «آمريکا، ماشيني که مي چرخد، قاشق آهني که زمين را مي خورد» و سپس مي گويد «خانه اي که براي کشاورز جايي ندارد». او مي گويد «تو بزرگ و پهناور هستي اي آمريکاي شمالي. تو از يک گهواره ي کوچک همچون زمين سفيدي که لباس ها را با رودخانه هاي تو مي شودي مي آيي» و سپس مي گويد»:

ما مردان سرخ دست تو را دوست داريم

و خاک اورگون، فرزند سياه تو را

که موسيقي دلنشين را براي تو به ارمغان آورد

 و در سرزمين عاج ها تولد يافت دوست مي داريم

ما شهر، ميوه، نور، مکانيسم ها و انرژي غرب را،

عسل صلح و دوستي را

که از کندوها و روستاهاي تو برون مي تراود دوست داريم

ولي نمي توان همه چيز را ارج گذاشت و براي آن جشن گرفت، او در مورد چيزهاي بَد و ناراحت کننده هم مي نويسد: مي گويد و سپس با خشم و نفرت از حمايت آمريکا از جنايتکاران و حاکمان مستبدي همچون تروخيلو و سوموزا و گونزا لس ويدلاس شکايت مي کند. نرو را همچون روبن داریو ، شمال بزرگ را اينچنين تهديد مي کند «اگر همه ي ايل و تبار خود را مسلح کني که اين مرزهاي خلوص و صفا را در هم بشکني، تا بر موسيقي و فرهنگ ما حاکم شوي، ما از آسمان و زمين بر تو خواهيم باريد تا تو را دور کنيم، ما از آخرين پنجره بر روي تو آتش خواهيم ريخت، و از عميق ترين امواج به سوي تو خواهيم تاخت» و سپس به صورت کاملاً ناگهاني نرودا خشم خود را فرو مي خورد و با مهرباني از ابراهام لينکن ياد مي کند و آرزو مي کند که هرگز «چنين واقعه اي اتفاق نيفتد (ترور لينکلن)». هيزم شکن بايد بيدار بماند «ابراهام بايد بيايد و با بشقاب چوبي خود با کشاورزان غذا بخورد». لينکن بايد «از سرزمين سبز و طلايي ايلي نويز برگردد و تبر خود را بلند کند و بر سر تجّار و سوداگران جديد برده بکوبد». اين شعر با اين جمله خاتم مي يابد «من نمي آيم که چيزي را حل کنم، مي آيم که بخواهم و براي تو مي خوانم تا تو هم با من بخواني».

نرودا همچنين درباره ي رابطه ي بين ايالات متحده و آمريکاي جنوبي از نظر اقتصادي مي نويسد و از اين واقعيت که شرکت هاي چند مليتي منابع منطقه را به غارت مي برند و آن را از بين مي برند و زمين را باير و بي حاصل مي سازند شکايت مي کند. قطعه شعر شماره 5، (Canto V) به نام «ساحل خيانت ديده» خشمگينانه ترين شعر در ميان نه قطعه شعر (Canto) است، که شامل سه شعر طولاني درباره ي Standard Oil Company (شرکت نفت استاندارد) و شرکت معادن مس آناکوندا و شرکت یونایتد فروت United Fruit است. در مورد شرکت « Standard Oil» نرودا اينچنين مي نويسد «کشورها را و شهرها را و درياها را و پليس و نمايندگان مجلس و سرزمين هاي دور را که مردم فقير آن به کشت ذرت مشغول هستند و همچون سرمايه داراني که عاشق طلا هستند به ذرت عشق مي ورزند همه و همه را اين شرکت مي خرد.» اما شايد شعر او درباره ي Fruit United باشد که بيش از همه ي اشعار او بيان کننده ي آن چيزي مي باشد که ساکنان آمريکاي جنوبي از ايالات متحده استنباط و منعکس کننده تخريب هاي اقتصادي ايالات متحده در منطقه آمريکاي جنوبي است.

وقتي که شيپور خلقت نواخته شد

همه چيز بر روي زمين آماده بود

و يهوه (خداي بني اسرائيل) جهان را تقسيم کرد

او جهان را در ميان شرکت کوکا کولا و آناکوندا

و فورد موتور و ساير شرکت ها تقسيم کرد

در اين ميان شرکت یونایتد فروت

براي خودش آبدارترين قسمت را برداشت

ساحل مرکزي سرزمين من را

ميان تنه مطبوع و زيباي آمريکا را

و غُسل تعميدي دوباره به اين سرزمين ها داد

«سرزمين جمهوري هاي موز»

يکي از نويسندگاني که به شدت تحت تأثير «آریل» و نويسنده ي آن يعني رودو قرار گرفت خوزه دو واسکونسلوس (Jose de Vasconcelos) مکزيکي بود که به عنوان و بهر بخش تحصيلات عالي در طي نيمه دوم دهه ي 1920 سعي در تعريف رسمي انقلاب مکزيک داشت.

يکي از بزرگترين ميراث هاي واسکونسلوس اين بود که روزنامه هاي ديواري که توسط همکارانش دیگو ریوراس و داوید آلوارو سکیروس و خوزه کلمنته اروزکو تهيه مي شد ايجاد مي کرد که اين روزنامه هاي ديواري بسياري از ساختمانهاي عمومي را مزين مي کرد. واسکونسلوس مي انديشيد که حضور قوميت هاي مختلف در آمريکاي لاتين، اين قاره را مستعد رسيدن خيلي سريع تر از آنچه رودو رؤياي آن را داشت به يک جامعه با فرهنگ هماهنگ و از نظر معنوي در سطوح بالا مي دانست و معتقد بود که مجموعه ي اين کشورها امکان رسيدن به اين رشد معنوي را دارند. اين رؤيا البته با رؤياي سيمون بوليوار چهره اي که مورد احترام آمريکائيان بود تفاوت زيادي نداشت. اما همينطور که زمان سپري مي گرديد، به طور فزاينده اي مشخص گرديد که رؤياي سيمون بوليوار چيزي بيشتر از يک رؤيا نبود. البته اين رؤيا رؤيايي نبود که بميرد، بلکه رؤيايي بود که با جابجايي قدرت، هر زمان مشکل تازه اي به خود مي گرفت و طرفداراني پيدا مي کرد و آخرين طرفدار آن رئيس جمهور ونزوئلا هوگوچاوز است.

البته نظريات ضد آمريکايي مکزيک با انقال مکزيک متولد نشد. اين نظرات هميشه وجود داشته است، از زمان استعمار و روزهاي اول استقلال، از زمان جنگ آمريکا- مکزيک در سال 1846، و از زمان پيمان هيدالگو گوادلوپ و از دست رفتن تگزاس ، نيومکزيکو و آلتا کاليفورنيا. چنين نظرياتي وجود داشته است. پورفیرییو دیازرا به خاطر آوريد که مي گفت: «مکزيک بيچاره، چقدر دور از خدا و چقدر نزديک به ايالات متحده.»

اين مهم است که تشخيص بدهيم که اين وضع از کساني که خود را «مدرن کننده» يا احياء کننده ي مکزيک ناميدند سرچشمه گرفت، از مردي که قدرت سازماندهي آمريکا و نظم آنها را مورد تأييد و ستايش قرار مي داد. اين انديشه از سوي ضد انقلاب مکزيک مطرح نشد، بلکه همانطور که تاريخداني به نام انریکه کروزوه اشاره نمود، در طي نيمه دوم قرن بيستم اين انديشه ضد آمريکا بيشتر در ميان طبقه متوسط مکزيک و روشنفکران آن ديده مي شد. بخش زيادي از جمعيت و بخصوص مردم فقير به شمال آمريکا با تحسين نگاه مي کنند، به نظر آنها آمريکا دشمن نيست بلکه آمريکا يک فرصت است.

و بسياري از آنها با عبور از رودخانه ي ریو گرانده زندگي خود را به اميد يافتن يک زندگي بهتر براي خود و خانواده شان به خطر مي اندازند. غم و اندوه و غصه هاي اين مردم البته واقعي است. اين واعقيت داردکه براي مدتي ايالات متحده وارد يک سياست توسعه طلبي در کوبا، پورتوريکو و فيليپين پس از جنگ 1898 بين آمريکا و اسپانيا شد و سپس در منطقه کانال پاناما در سال 1903 به دنبال بسط استيلادي خود بود و در طي سال ها از کودتاهاي پي درپي و حاکمان مستبدي که حقوق بشر را زير پا منکوب مي کردند و جيب هاي خود را پر مي کردند حمايت مي کرد. و سپس دوره هاي تجاهل سياسي و ديپلماتيک فرا رسيد که گره اي در کار همسايگان جنوبي آسيب ديده ايجاد نمي کرد، تجاهلي که بندرت از بين مي رفت و براي يک مدت بسيار کوتاه بعضي ها فکر کردند که اتحادي براي پيشرفت در سال هاي آغازين دهه ي 1960 آغاز شد.

انریکه کروزوه اينگونه استدلال نمود که اين تجاهل و مسامحه بوسيله يک بي انگيزگي و حتي کمي انزجار از فرهنگ آمريکاي لاتين شکل گرفت. اما به هر حال او گفت که من چندان مطمئن نيستم بوضوح مي توان گفت که انگيزه هاي ديپلماتيک و سياسي اندکي وجود داشته است ولي فرهنگ داراي ماجراي ديگري است. در نهايت دیگو ریورا يک حامي خوب و مقتدر در ايالت متحده ي آمريکا پيدا کرد، هرچندکه همانگونه که کارهاي ديواری او در مرکز راکفلرنشان مي دهد، آنها خوب درک نشدند و همسرش فریدا کاهلو همچنان داراي يک مکتب فکري است. کارهايي همچون کارهاي نويسندگاني مانند گابريل گراسيا مارکز، ماريو وارگاس ليوسا، کارلوس فيونتوس و ايزابل آلنده توسط مردم آمريکاي شمالي و خوانندگان آمريکايي با استقبال مواجه گرديد. در همين اواخر  در سال 2008 روزنامه ي نيويورک تايمز کتارب «2666» روبرتو بولانو را که کتاب مطرح و بحث برانگيز بود به عنوان يکي از 5 کتاب سال خود معرفي نمود.

براي مدتي طولاني شاعر معروف اکتاويوپاز نقش مهمي در مطالب درسي در کالج هاي آمريکا داشت و پابلو نرودا يک منتقد جدي آمريکا که هميشه سياست هاي آمريکا در قبال آمريکاي لاتين را مورد نکوهش قرار مي داد  در سال 1973 کتابي تحت عنوان «Ineitacion al Nixonicidio» منتشر نمود و اين نويسنده هميشه يکي از نويسندگاني بوده است که خاطبين زيادي را به خود جذب مي کرده است و کتاب هايش پر فروش بوده است. ولي اين همه قضيه نيست، تقريباً هر يک از دانشگاههاي اصلي آمريکا داراي يک مرز يا يک برنامه امور آمريکاي لاتين خود هستند، مراکزي که علاقه مندان مرد و زن در خصوص جنبه هاي مختلف تاريخ آمريکاي لاتين مي توانند به تحقيق بپردازند و از هنر و فرهنگ اين منطقه آگاهي بيشتري پيدا کنند. و سپس تمام کارهاي تحقيقي در خصوص آمريکاي لاتين که توسط محققان شمال آمريکا صورت گرفته است ديده مي شود. اگرچه همه ي اين کارهاي تحقيقي روشنگر نيستند، اما به هر حال منعکس کننده ي مواردي است که مورد توجه گروهي از انديشمندان قرار گرفته است. من مي توان در اينجا از Oskar Lewis، Albert O.Hirschman، Herbert L.Matthews، Francis Fukuyama و Alan Riding به عنوان نمونه هايي از نويسندگان ساکن شمال آمريکا ياد کنم.

در پايان اين جاده، به هر حال آنچه که واقعاً مهم است اين است که آلام و غصه ها در اين منطقه براي دهه هاي طولاني حضور داشته است، اما به هر حال اين غصه ها و دردها به نحوي توجيه شده اند و حتي اگر به صورت کامل رفع نشده باشند حداقل تا حدّي تسلي يافته اند. اما اين واقعيت که شکايت ها در خصوص غفلت و نبود انگيزه ممکن است قدري اعتبار داشته باشد به اين معنا نيست که توسعه نيافتگي آمريکاي جنوبي بوسيله ي آمريکاي شمالي ايجاد شده است و اين نيز به اين معنا نيست که «خيلي به آمريکا نزديک بودن» يک فحش و ناسزاست. اين انديشه که رکورد طولاني آمريکاي جنوبي نتيجه دسيسه سرمايه داري آمريکاي شمالي با ريشه انگلوساکسون است، به آساني، قابل پذيرش نيست و خيلي معتبر نيست. دلائل عملکرد اقتصادي متوسط منطقه را بايد در درون مرزهاي آن منطقه جستجو کرد.


 [1] سباستین ادواردز از نظریه پردازان طراز اول اقتصاد توسعه و استاد کرسی هنری فورد در اقتصاد بین المللی در مدرسه عالی مدیریت دانشگاه کالیفرنیا در لوس آنجلس است. ادواردز متولد سال 1953 در سانتیاگو شیلی است.

 * كشورهاي عضو OECD عبارتند از استراليا، دانمارك، فرانسه، هلند، سوئد و انگلستان و آمريكا. اين مقايسه ها به صورت واضح براي درآمد سرانه درتوليد خالص ملي بوده است. تمام متوسط ها براساس جمعيت كشورهاست. من اين روش را مي پسندم زيرا اين روش گذشته را به خوبي پوشش مي دهد و تا 1820 را در بر مي گيرد.

 [2] در يکي از نمايشانامه هاي شکسپير به نام توفان (Tempest) شخصيت هايي تحت عنوان Caliban,Ariel نمايانگر ساکنان خوب و بد آمريکا هستند، البته هنگامي که شکسپير اين نمايشنامه را نوشته وقايع در يک جزيره اتفاق مي افتاد.

[3] از ایالات غربی آمریکا.

 
< بعد   قبل >


Developed & Designed by MediaPlus ©