new book
سخن هفته
چگونه اقتصاددانان تا این اندازه به بیراهه رفتند؟
 
(0 ده‌نگدان)
نوشته پاول کروگمن

1. حقیقت پنداشتن زیباییِ دروغین

پس از تجربه​ی بحران اقتصادی اخیر باورش دشوار است که زمانی نه چندان دور، اقتصاددانان روزگار ما برای موفقیت حرفه‌ای خودپنداشته​ی​شان جشن گرفته بودند. این موفقیت​ها لااقل آنگونه که آن‌​ها می​​پنداشتند، هم به لحاظ نظری و هم به لحاظ عملی عصری طلایی را در اقتصاد پدید آورده بود. تصور ایشان آن بود که موفق به حل و فصل اختلافات داخلی خود در عرصه​ی نظری شده اند. از این رو بود که الیور بلنچارد، استاد انستیتو تکنولوژی ماساچوست، که همینک اقتصاددان اشد صندوق بین​المللی پول است، در مقاله​ای در سال 2008 تحت عنوان «وضعیتِ کلان» [منظور از این عنوان وضعیت علم اقتصاد کلان است. مترجم]، اعلام کرد که علم اقتصاد کلان همینک در وضعیت خوبی است. وی اظهار داشت که نزاع​های سال​های گذشته پایان یافته است و اکنون به یک همگرایی گسترده دیدگاه‌ها دست یافته ایم. در دنیای واقعی اقتصاددانان بر این باور بودند که آن​ها همه چیز را تحت کنترل دارند. رابرت لوکاس از دانشگاه شیکاگو در سال 2003 اعلام کرد که مهم​ترین مسأله در علمِ اقتصاد که همان پشیگیری از رکود اقتصادی است، حل شده است. در سال 2004 بن برنانکی، استاد سابق دانشگاه پرینستون که اکنون رییس هیأت مدیره​ی فدرال رزرو است، بهبود عظیم در عملکرد اقتصادی در دو دهه​ی گذشته را جشن گرفت؛ برنانکی بخشی از این موفقیت را به سیاست​گذاری​های پیشرفته​ی اقتصادی نسبت داد.

سال گذشته همه چیز فرو پاشید.

اقتصاددانان معدودی صدای پای بحران را شنیدند. اما ناتوانی در پیش​بینی این مسأله کوچک​ترین معضل در این حوزه بود. مسأله​ی مهم​تر این بود که اساساً اقتصاددانان بر احتمال وقوع فروپاشی عظیم اقتصاد بازار چشم فرو بسته بودند. در طول سال​های طلایی، اقتصاددانان مالیه به این باور رسیدند که بازار ذاتاً باثبات است، در واقع سهام و سایر دارایی​ها در بازار همواره درست قیمت​گذاری می​شوند. در مدل​های رایج آن زمان چیزی وجود نداشت که نشانگر احتمال نوعی سقوط نظیر آنچه که سال گذشته رخ داد، باشد. در این میان اقتصاددانان کلان دچار تشتّت آراء شده بودند. اما مهم​ترین دودستگی در علم اقتصاد این‌گونه بود: از یک طرف اقتصاددانانی بودند که اصرار داشتند که اقتصاد بازار آزاد هرگز به بیراهه نمی​رود و در طرف مقابل دسته​ی دیگری که معتقد بودند که گر چه امکان انحراف اقتصاد چه در حال و چه در آینده وجود دارد اما این موضوع می​تواند توسط فدرال رزرو حل شود و حل هم خواهد شد. هیچکدام از این دو گروه خود را برای مقابله با اقتصادی که علیرغم تمامی تلاش​های فدرال رزرو باز هم به بیراهه رفته بود، آماده نساخته بود.

با بروز بحران اقتصادی اخیر، خطوط افتراق در علم اقتصاد بیش از پیش پررنگ شد. از یک طرف، لوکاس طرح​های محرّک دولت اوباما را مبتنی بر درکی بی‌ارزش و بُنجُل از علم اقتصاد می​داند، و همکار وی در دانشگاه شیکاگو، جان کُچرن، می​گوید که این طرح​ها چیزی نیستند جز طرح​هایی مبتنی بر افسانه​های بی​اعتبار؛ و از طرف دیگر، در پاسخ، برد دلونگ از دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، در باب اضمحلال فکری مکتب شیکاگو قلم می‌زند و من خود نوشته ام که اظهارات اقتصاددانان شیکاگو محصول عصر تاریک اقتصاد کلانی است که در آن معرفتی که پیشتر به سختی به دست آمده بود به دست فراموشی سپرده شده است.

چه بر سر علم اقتصاد آمد؟ و علم اقتصاد از اینجا به کجا می​رود؟

آنگونه که من می​بینم، اهالی علمِ اقتصاد به بیراهه رفتند، چرا که اقتصاددانان در مجموع، یک سری ریاضیات چشم​نواز را به اشتباه حقیقت پنداشتند. تا پیش از «رکود بزرگ» [منظور رکود 1929 است. مترجم]، اکثر اقتصاددانان سرمایه​داری را نظامی کامل یا تقریباً کامل می​پنداشتند. اما این دیدگاه در رویارویی با بروز بیکاری گسترده در دهه​ی 1930 شکست خورد. اما با کمرنگ شدن خاطرات «رکود بزرگ» در اذهان اقتصاددانان، آن‌ها بار دیگر دلباخته​ی یک نظریه​ی اقتصادی آرمانی​گرایانه شدند که در آن اشخاصِ بهره​مند از عقلانیت در بازارهای کامل وارد معامله می​شدند؛ این بار این تصویر ذهنی با معادلات خیالی و واهی نیز همراه شده بود. جان گرفتن دوباره​ی رؤیایی خیالی از یک بازار آرمانی​شده هم تا حدودی واکنشی بود به تحولات و طوفان​های بزرگ سیاسی و هم تا اندازه‌ای در نتیجه​ی وجود برخی منافع مالی. گرچه فرصت​های مطالعاتی در مؤسسه​ی هوور و فرصت​های شغلی در وال استریت در ناکامی علم اقتصاد بی​تأثیر نبودند، اما علت اصلی این شکست را باید رؤیای اقتصاددانان در نیل به رویکردی جامع و به لحاظ ذهنی برازنده دانست که به علاوه این امکان را برای اقتصاددانان فراهم می​کند تا توانمندی​های ریاضیاتی خویش را جلوه دهند.

متأسفانه این دیدگاه رؤیایی و استریلیزه از اقتصاد سبب شد تا اغلب اقتصاددانان تمام چیزهایی را که می​توانست آن​ها را به اشتباه بیندازد، فراموش کنند. آن​ها چشم خود را به روی محدودیت​های عقلانیت بشری، معضلات نهادها، نواقص بازار به ویژه بازارهای مالی که می​تواند منجر به تضعیف ناگهانی عملکرد اقتصاد شود، بستند. آن‌ها هم چنین نوسانات غیرقابل​پیش‌بینی بازار و خطرِ سپردن وظیفه​ی تنظیم بازار به دست کسانی که به اساسِ کار خود بی اعتقاد اند را دست کم گرفتند.

تشخیص اینکه علم اقتصاد به کجا می‌رود از این هم سخت​تر است. اما آنچه مسلم است این است که اقتصاددانان باید توانایی زندگی کردن با شرایط آشفته را فراگیرند و بپذیرند که هنوز تا رسیدن به یک نظریه​ی تمام‌عیار در علم اقتصاد راه درازی باقی‌ مانده است. این سخن بدان معنا است که اقتصاددانان باید وجود رفتار غیرعقلانی و گاه غیر قابل پیش‌بینی انسان‌ها را به رسمیت بشناسند و خود را برای مواجهه با نواقص بازار که اغلب وابسته به طرز فکر افراد است، آماده کنند. الزاماتِ عملی این سخنان این است که باید محتاطانه به سیاست​گذاری همّت گمارد و این اندیشه را به کناری نهاد که بازار خود همه​ی مشکلات را حل خواهد کرد.

2. حرکت از اسمیت تا کینز و اینک بازگشتی دوباره به کینز

تولد علم اقتصاد، معمولاً به آدام اسمیت نسبت داده می​شود، کسی که کتاب «ثروت ملل» را در سال 1776 منتشر کرد. پس از گذشت 160 سال، مجموعه​ی گسترده​ای از نظریه‌های اقتصادی پدیدار شد که پیام اصلی آن این بود: به بازار اعتماد کن. البته بعدها اقتصاددانان پذیرفتند که مواردی وجود دارد که در آن ممکن است بازار با شکست مواجه شود که مهم​ترین آن​ها مسأله​یِ «پیامدهای خارجی» (externalities) است؛ یعنی همان هزینه​هایی که مردم بدون پرداخت بهای آن بر یکدیگر تحمیل می​کنند، نظیر ترافیک و یا آلودگی هوا. اما فرضیه​ی پایه در علم اقتصاد «نئوکلاسیک» این بود که ما باید به نظام بازار اعتماد داشته باشیم. («نئوکلاسیک» عنوانی است برای توصیفِ اقتصاددانانِ اواخرِ سده​ی نوزده که به شرح و بسطِ آراءِ اسلاف کلاسیک خود پرداختند.) 

با بروز «رکود بزرگ» این اعتقاد در هم شکسته شد. اما با وجودِ تجربه​ی سهمگین «رکود بزرگ» برخی اقتصاددانان هنوز اصرار داشتند و دارند که آنچه که در اقتصاد بازار رخ می​دهد، درست است. جوزف شُمپیتر در سال 1934 (!) اعلام کرد که درست نیست که با دیدی سطحی​نگرانه به سادگی مهر پلیدی بر پیشانی رکودهای اقتصادی بزنیم! وی رکود را جزءِ آن پدیده​هایی معرفی می‌کرد که وقوع​شان ضروری است. اما غالب اقتصاددانان به سمت عقاید جان مینارد کینز گرایش پیدا کردند؛ چه در خصوص تشریح اتفاقات پیش​آمده و چه در خصوص ارائه​ی راه حل برای رکودهای اقتصادی در آینده.

با وجود اینکه ممکن است این سخن خلاف شنیده​هایِ شما باشد، اما کینز تمایلی به اداره​ی اقتصاد از سوی دولت نداشت. او بیان داشت که دلالت​های عملیِ تجزیه و تحلیل​هایِ او را در شاهکارش که به سال 1936 تحت عنوان «نظریه​ی عمومی اشتغال، بهره و پول» منتشر شد، باید محتاطانه تلقّی کرد. او خواستار اصلاح سرمایه​داری بود نه جایگزین کردن آن با چیزی دیگر. اما وی خواستارِ دخالت دولت به ویژه در بازارهای مالی بود که در نظر او پر از سفته​بازی‌های کوتاه​مدت بود که توجهی به شاخص​های بنیادی بازار نداشتند. وی این عقیده را به چالش کشید که اقتصاد بازار آزاد می​تواند بدون یک مراقب به عملکرد خویش ادامه دهد. وی خواستار مداخله فعّال دولت، انتشار پولِ بیشتر و حسبِ ضرورت افزایش هزینه‌های عمومی توسط دولت برای مبارزه با بیکاری در زمان رکود بود.

حائز اهمیت است که بدانیم کینز کاری بیش از بیان ادعاهایی شجاعانه نکرد. «نظریه​ی عمومی» اثری ژرف با تحلیل​هایی عمیق است. تحلیل​هایی که بهترین اقتصاددانان جوان آن زمان را متقاعد کرد. با این وجود، قصه​ی اقتصاد در طول نیم قرن گذشته، عقب​نشینی از نظریات کینز و بازگشت به مکتب اقتصادی نئوکلاسیک بوده است. نقش رهبری جنبش احیاء نئوکلاسیک را میلتون فریدمن از دانشگاه شیکاگو بر عهده داشت. وی در سال 1953 اظهار داشت که اقتصاد نئوکلاسیک توضیحی شایسته و کار آمد از عملکرد اقتصادی است؛ به این معنی که هم فوق‌العاده سودمند است و هم سزاوار اعتماد. اما در مورد رکود اقتصادی چطور؟

حمله​ی متقابل فریدمن علیه کینز با دکترینی تحت عنوان مکتب پولی اغاز شد. طرفداران این دکترین در اصل با این عقیده مخالف نبودند که اقتصاد بازار نیازمند متعادل​سازی و ثبات​بخشی است. فریدمن یکبار اظهار داشت که «اینک ما همگی پیرو کینز هستیم .» اگرچه بعداً اظهار داشت که این گفته را نباید خارج از متن خود نقل کرد. پول​گرایان ادعا داشتند که شکل بسیار محدودی از مداخله​ی دولت، در قالب دستورالعمل​های مشخصی برای بانک​های مرکزی که آن​ها را قادر به حفظ رشد حجم پول در مسیری باثبات کند (حجم پول در اینجا همان جمع نقدینگیِ در گردش و سپرده​های دیداری نزد بانک​ها است)، همه آن چیزی است که برای پیشگیری از رکود اقتصادی لازم است. فریدمن و همکار وی، آنا شوارتز، استدلال می​کردند که اگر فدرال رزرو کار خود را خوبی انجام داده بود، «رکود بزرگ» رخ نمی​داد. فرید من مثالی در رد هر گونه تلاش تعمّدی دولت برای پایین نگه داشتن نرخ بیکاری در زیر خط طبیعی آن (که اکنون در ایالات متحده در حدود چهار و هشت دهم درصد است) طرح کرد: سیاست​های بیش از حد انبساطی طبق پیش‌بینی وی به مجموعه​ای از تورم و نرخ بالای بیکاری منجر می​شوند –پیش​بینی​ای که در رکود تورمی دهه 1970 محقق شد. این پیش‌بینی به میزان زیادی بر اعتبار جنبش ضدکینزی افزود.

بعدها انقلاب متقابل جنبش ضدکینز، از موضع فریدمن نیز پا فراتر نهاد؛ تا جایی که اینک مواضع اصیلِ شخص فریدمن در مقایسه با آنچه که جانشینان وی طرح کردند نسبتاً میانه​روانه به نظر می​رسد. اقتصاددانان مالیه، در ردّ دیدگاه کینز که بازارهای مالی را همچون یک قمارخانه می​دید، نظریه‌ای را به نام نظریه​ی «بازار کارآمد» مطرح کردند که ادعا می​کردکه بازارهای مالی همیشه بر اساس اطلاعات موجود به درستی اقدام به قیمت​گذاری می​کنند. در این فاصله بسیاری از اقتصاددانان کاملاً چارچوب فکری کینز در خصوص مفهوم رکود و سقوط اقتصادی را رد کردند. برخی از آن‌ها به عقیده شُمپیتر و دیگر مدافعان «رکود بزرگ» متمایل شدند که به این رکود به عنوان امری مطلوب و بخشی از ابزار انطباق​دهی و تنظیم بازار برای تغییر می​نگریست. حتی آن​هایی که تا این میزان پیش نمی​رفتند نیز استدلال می​کردند که هرگونه تلاش برای مبارزه با رکود اقتصادی بیش از آن که مفید واقع شود، مضر خواهد بود.

البته تمامی اقتصاددانان کلان تمایل نداشتند تا دنباله​روی این راه باشند. برخی از آن​ها خود را پیروان جدید کینز یا نوکینزی می​نامیدند که همچنان به نقش مؤثر دولت در اقتصاد اعتقاد داشتند. با این وجود، غالب آن​ها این باور را حفظ کردند که سرمایه​گذار و مصرف​کننده رفتار عقلانی دارند و بازار نیز عموماً در مسیر درست حرکت می​کند.

البته استثنائاتی نیز در این گرایش وجود داشت. تعداد معدودی از اقتصاددانان فرض رفتار معقول را به چالش کشیدند و این اعتقاد را که می​توان به بازار اعتماد کرد، به پرسش گرفتند؛ ایشان به تاریخ طولانی بحران​های مالی گذشته اشاره می​کردند که پیامدهای ویران​کننده​ای بر اقتصاد گذاشته بودند. اما این افراد بر خلاف جهت آب شنا می​کردند و نتوانستند در برابر جریان غالبی که به طرز احمقانه‌ای از قدرت خیالی نظریه‌های خود خوشنود بود، تبدیل به جریانی فراگیر شوند.

3. مالیه​ی پانگلوسی

در دهه​ی1930 بازارهای مالی به دلایل آشکاری از احترام و اعتبار چندانی برخوردار نبودند. در نظر کینز «عمل‌کرد بازارهای مالی به رقابت بین چند روزنامه می​مانست که باید از میان صدها عکس 6 مورد از زیباترین آن​ها را انتخاب می​کردند؛ اما جایزه به روزنامه​ای تعلق می​گرفت که انتخاب​های وی به میانگین انتخاب​های سایر رقبا نزدیک​تر بود. بدین ترتیب شرکت​کنندگان در مسابقه زیباترین عکس را بر اساس سلیقه شخصی خود انتخاب نمی​کردند، بلکه عکسی را انتخاب می​کردند که به زعم​شان به نظر سایرین زیباترین عکس بود.»

از نظر کینز «این ایده​ی بسیار بدی است که اجازه دهیم بازارها نیز به همین شکل عمل کنند، به گونه​ای که برخی از سوداگران وقت خود را صرف تعقیب دیگران و تحمیل عقاید تجاری مهم به آنان کنند»، به باور کینز «هنگامی که توسعه سرمایه​ی یک کشور به محصول جانبی فعالیت​های یک قمارخانه تبدیل شود، احتمالاً نتیجه امر مطلوبی نخواهد بود.»

در سال 1970 به نظر می‌رسید که مطالعه​ی بازارهای مالی کار دکتر پانگلوس است که اعتقاد داشت که ما در بهترین دنیای ممکن زندگی می​کنیم. [پانگلوس شخصیت ساده​دل و بیش از اندازه خوشبینی است در یکی از آثار وُلتر به نام «کاندید». توضیح مترجم] بحث و تبادل نظر پیرامون غیرعقلانی بودن سرمایه​گذار، حبا​ ها، سوداگری​های مخرب، و مباحثی از این دست عملاً از عرصه​ی پژوهش​های دانشگاهی رخت بر بست. در این دوره حوزه​ی مطالعات مالی مقهورِ فرضیه​ی «بازار کارآمد» بود که یوجین فاما از دانشگاه شیکاگو مطرح ساخته بود. بنا به این فرضیه در بازارهای مالی قیمت دارایی​ها دقیقاً ارزش ذاتی آنها را بر اساس آخرین اطلاعات موجود منعکس می​کند. (برای مثال ارزش سهام یک شرکت در بازار بورس به طور صحیح منعکس​کننده​ی تمامی اطلاعات مربوط به آن شرکت از قبیل درآمد و چشم انداز کسب​و​کار آن شرکت است.) در دهه​ی 1980، اقتصاددانان مالی به ویژه مایکل جِنسِن از مدرسه​ی کسب​و​کارِ هاروارد این استدلال را مطرح می​کرد که به خاطر آنکه بازار همواره قیمت صحیح را نشان می​دهد بهترین کاری که رؤسای شرکت​ها می​توانند انجام بدهند، نه صرفاً به خاطر خودشان بلکه به خاطر اقتصاد، چیزی نیست جز به حداکثر رساندن ارزش سهام شرکت​شان. به عبارت دیگر اقتصاددانان مالیه بر این باور بودند که ما باید وظیفه​ی توسعه​ی سرمایه​ی یک ملت را در دست نهادی قرار دهیم که کینز آن را قمارخانه می​نامید.

سخت است که این دگرگونی در علم اقتصاد را به برخی وقایع خاص نسبت دهیم، اما شاید بتوان تصویری به این شکل عرضه کرد. خاطرات رکود 1929 به تدریج در حال محو شدن بود، اما در این دوران بازارهای مالی هم شاهد دوره​های پررونقی بود مملو از افسانه‌هایی در باب سودِ فوق‌العاده​ی سفته​بازی، و هم شاهد رکودهای مزمن. برای مثال در 1973 و 1974 بازار  سهام 48 درصد از ارزش خود را از دست داد. در 1987 بازار سهام سقوط کرد به طوری که ارزش شاخص داوجونز در یک روز بدون هیچ دلیل روشنی سقوط 23 درصدی داشت. این وقایع حتماً تردیدهایی را پیرامون عقلانی بودن بازار به وجود آورد.

این وقایع که کینز آن​ها را شاهد مثال غیرقابل​اعتماد بودن بازار می​دانست، یارای مقابله با تمنّای تمسّک جستن به یک ایده​ی زیبا را نداشت. اقتصاددانان مالی با این فرض که هر شخصِ سرمایه‌گذاری به شکل عقلانی خطرات فعالیت خود را در برابر پاداش سرمایه‌گذار​ اش سبک سنگین می​کند، الگوی نظری​ای را تحت عنوان الگوی برآورد قیمت دارایی​های سرمایه​ای صورت​بندی کرده‌اند که بسیار ظریف و زیبا است. (این الگو با کِه​نِوِشتِ انگلیسی‌اش، «کَپ​اِم»، مشهور است.) «کَپ​اِم» نه تنها به شما می​گوید که چگونه سهام خود را انتخاب کنید، بلکه نحوه​ی قیمت​گذاری مشتقات مالی را نیز به شما می​آموزد؛ امری که از دیدگاه صنعت مالی حائزِ اهمیت بیشتری نیز هست. جذابیت و ظاهر سودمند این نظریه به گونه​ای بود که سلسله​ای از جوایز نوبل را برای پدیدآورندگان آن به ارمغان آورد،و بسیاری از استادان این نظریه نیز جوایز جهانی دریافت کردند. اینگونه بود که استادانِ محجوبِ مدرسه‌های کسب​و​کار می​توانستند با مجهز شدن به این الگوهای جدید  ونیز مهارت​های بالای ریاضیاتی​ای که بعضاً برای استفاده​های خاص​تر «کَپ​اِم» نیازمند محاسباتی در سطح محاسبات پیشرفته​ی علم فیزیک بود، به دانشمندان موشکی وال استریت تبدیل شوند و حقوق​های آنچنانی نصیب خود کنند.

صادقانه بگوییم، نظریه​پردازان اقتصاد مالی فرضیه​ی «بازار کارآمد» را صرفاً از این جهت نپذیرفتند که ظریف و زیبا و خوش​ساخت بود. آنها شواهد آماری زیادی هم ارائه می​کردند که در نگاه اول مؤیدِ این فرضیه بود. اما این مستندات محدودیتِ بسیار داشتند. اقتصاددانان مالی به ندرت این سوال به ظاهر واضح (هرچند پاسخ به ان آسان نیست) را می​پرسند که آیا قیمت دارایی‌ها با مؤلفه​های بنیادی دنیایِ واقعی نظیر درآمدهای حاصله از آن دارایی در آینده همخوانی دارد؟ درمقابل آن​ها تنها به این سؤال اکتفا می​کنند که آیا قیمت دارایی​ها در مقایسه با قیمت دارایی‌های دیگر معنا می‌دهد یا نه. لَری سامِرز که اکنون مشاور اقتصادی ارشد دولت اوباما است، یکبار با طرح مثالی اساتید اقتصاد را «اقتصاددانان سسس گوجه​فرنگی» توصیف کرد، و این‌گونه آن​ها را مورد تمسخر قرار داد که «اثبات کرده اند که بسته​های دو پیمانه​ای سس گوجه فرنگی همواره دقیقاً دو برابر سس یک پیمانه​ای به فروش می​رسند» و از این نتیجه می​گیرند که بازار سس گوجه کاملا کارآمد است.

اما نه این تمسخر و نه انتقادات مؤدبانه​تر برخی اقتصاددانان نظیر رابرت شیلر از دانشگاه ییل تأثیر چندانی بر آراءِ این نظریه​پردازان نداشته است. بسیاری از نظریه​پردازان مالی و همچنین بسیاری از شخصیت​هایی که تصمیم​گیری​های جهان را انجام می​دهند همچنان بر این باور اند که این الگوهای نظری اساساً بی​عیب و نقص اند. از جمله​ی این افراد الن گرینسپن، رئیس وقتِ فدرال رزرو بود که به عنوان یکی از طرفداران پروپاقرص مقررات​زدایی در بازارهای مالی شناخته می​شد. گرینسپن بر اساس این باور که در علم اقتصاد همه چیز تحت کنترل است و پدیده​ی ناشناخته‌ای وجود ندارد، درخواست​ها برایِ پا پیش گذاشتن در مسأله​ی وام​های کم​بهره و پرداختن به مشکل حباب مسکن را رد می​کرد. در سال 2005  در همایشی که به افتخار سال​ها ریاست گرینسپن بر فدرال رزرو برگزار شده بود، لحظه​ی به​یادماندنی​ای به ثبت رسید و آن هنگامی بود که یک شرکت​کننده​ی شجاع به نام راگهورام راجان (از دانشگاه شیکاگو) مقاله​ای با این هشدار ارائه کرد که میزان ریسک در نظام مالی تا آستانه​ی خطرناکی بالا رفته است. غالب حضار از جمله لری سامرز وی را مورد تمسخر قرار دادند؛ سامرز هشدارِ او را مبتنی بر اطلاعاتِ نادرست توصیف کرد.

در اکتبر سال گذشته گرینسپن می​پذیرفت که باورهایش دچار ضربه‌ای جدی شده است؛ فی​الواقع تمامی عمارت باشکوه فکری وی سقوط کرده بود. این ویرانی عمارت فکری که با ویرانی بازارهای جهانِ خارج همراه بود، پذیرش واقعیتِ ناخوشایندِ یک رکود اقتصادی عظیم را ناگزیر ساخته بود؛ رکودی که بر اساسِ هر گونه معیاری، بدترین رکود اقتصادی از زمانِ «رکود بزرگ» به این سو بود. سیاست​گذاران چه باید بکنند؟ متأسفانه اقتصاددانان کلان که در این شرایط می​بایست رهنمودهای روشنی برای مقابله با رکود ارائه می​کردند در آشفته بازار خود بودند.

4. آشفتگی در اقتصاد کلان

«ما با سپردن اختیارِ خود به یک دستگاهِ ظریفی که دانشی از نحوه​ی کارکردِ آن نداریم، خود را دچارِ آشفتگی عظیمی کرده ایم. نتیجه این شده است که برای مدتی طولانی تلاش ما برای بهره​مندی از فرصت​های ثروت​آفرینی چیزی جز اتلاف وقت نبوده است.» این‌ها جملاتی بود که جان مینارد کینز در مقاله​ای تحت عنوان «کسادی عظیم اقتصادی 1930» نوشت و در آن تلاش کرد تا به شرح فاجعه‌ای بپردازد که در حال گسترش در سراسر عالم بود. به راستی، امکان تولید ثروت در جهان برای مدت‌های مدید زایل شد؛ چرا که این جنگ جهانی دوم بود که نقطه​ی پایانی بر «رکود بزرگ» گذاشت.

چرا راه حل کینز برای گذر از «رکود بزرگ» در آغاز چُنان جذاب بود؟ و چرا علم اقتصاد، در حدود 1975 به دو اردوگاه مخالف حول عقاید کینز تقسیم شد؟

من مایلم جان​مایه​ی اقتصاد کینز را با یک داستان واقعی شرح دهم . این داستان همچنین گویای مقیاس کوچکی از آشفتگی​هایی است که می​تواند تمام اقتصادها را تحت تأثیر قرار داده و مبتلا کند. این داستان مشقّاتِ «تعاونی مهدکودکِ کپیتول هیل» را بازگو می​کند.

این تعاونی که مشکلات آن در یک مقاله در 1977 در مجله​ی «پول، اعتبار و بانکداری» ذکر شد، شرکتی متشکل از حدود 150 زوج جوان بود که قصد داشتند در نگهداری از کودکان یکدیگر در هنگام غیبت والدین آنها یکدیگر را یاری دهند. برای اطمینان از آنکه تمامی زوجین وظیفه خود را به نحو منصفانه انجام دهند، شرکت اوراقی را منتشر کرد؛ کوپنهایی که مقرر می​کرد دارنده​ی آن می‌تواند به مدت نیم ساعت از خدمتِ نگهداریِ کودکش در تعاونی برخوردار شود. به هنگام پیوستن به تعاونی، هر یک از اعضا 20 کوپن دریافت می​کردند و ملزم بودند تا همان میزان را به هنگام ترک گروه برگردانند.

متأسفانه معلوم شد که اعضای شرکت به طور میانگین خواستار ذخیره​ای بیشتر از 20 کوپن بودند. در نتیجه تعداد معدودی حاضر به خرج کردن کوپن​های خود و رفتن به خارج از منزل بودند، در حالی که بسیاری از آنان مایل به بچه​داری و افزایش ذخیره​های خود بودند. اما از آنجا که فرصت​های نگهداری بچه تنها زمانی افزایش می​یافت که فردی قصد کند تا شبی را از منزل خارج شود، اما والدین مایل به خرج کردن از ذخیره​ی کوپن​های خود نبودند، شغل بچه​داری به سختی پیدا می​شد. ...

خلاصه این که فعالیت این شرکت تعاونی دچار رکود شد.

بسیار خوب، درباره این داستان چه فکر می​کنید؟ از کنار آن به عنوان یک داستان مبتذل و ساده​لوحانه نگذرید. اقتصاددانان برای یافتن پاسخ به سوالات بزرگ اقتصادی از مثال​های کوچک استفاده کرده اند؛ از همان زمانی که آدام اسمیت  ریشه​های پیشرفت اقتصادی را در کارخانه​های تولید میخ دید. و البته این رویکردی صحیح است. سؤال این است که آیا این مثال خاص که در آن رکود اقتصادی ناشی از کسری تقاضا بود در اصل همان اساس رکود اقتصادی را تشکیل می​دهد یا خیر؟ (تقاضای کافی برای سپردن کودک به تعاونی مهدکودک وجود نداشت تا هر آن کس که مایل به پرستاری از کودک بود، امکان آن کار را داشته باشد.)

چهل سال پیش غالب اقتصاددانان با این تفسیر موافق بودند. اما از زمانی که علم اقتصاد کلان به دو قسمت تقسیم شد، این رویه تغییر کرد. اقتصاددانان به دو گروه تقسیم شدند: اقتصاددانان «آب شور» (اصولاً در دانشگاه​های ساحلی امریکا) که کم و بیش طرفدار عقاید کینز در باب رکود اقتصادی هستند و اقتصاددانان «آب شیرین» (اصولاً در دانشگاه​های داخلِ کشور) که این عقاید را بی معنی و پوچ می​دانند.

اقتصاددانان آب شیرین اصولاً ناب​گرایان نئوکلاسیک هستند. آنها بر این باورند که همه​ی تحلیل‌های ارزشمند اقتصادی باید از این فرض منطقی آغاز شود که مردم بهره​مند از عقلانیت اند و بازار فعالیت خود را به خوبی و روانی انجام می​دهد، و این فرضی است که با داستان تعاونی مهدکودک نقض شد. طبق نظر آنها، کاهش  تقاضای کل امکان​پذیر نیست، زیرا قیمت​ها همواره به سمتی حرکت می​کنند که عرضه و تقاضا با یکدیگر مطابقت داشته باشند. اگر مردم طالب تعداد بیشتری کوپن   مهدکودک باشند، ارزش این کوپن​ها افزایش می​یابد، به گونه​ای که هر کوپن فرضاً  40 دقیقه نگهداری از بچه ارزش داشته باشد، یا مثلاً برایِ هر ساعت پرستاری بچه به جایِ دو کوپن یک کوپن و نیم باید به تعاونی داد. با افزایش قدرت خرید کوپن​های در گردش مشکل حل خواهد شد، بنابراین مردم دیگر نیازی به ذخیره کوپن بیشتر ندارند و در نتیجه رکودی پیش نخواهد آمد.

آیا همیشه این‌گونه نبوده است که رکود همواره در زمان​هایی اتفاق می‌افتد که تقاضای مصرفیِ کافی برای ایجاد شغل برای متقاضیانِ کار وجود ندارد؟ بنا به گفته تئوریسین​های آب شیرین ظواهر امر می​توانند فریب​دهنده باشد. به نظر آن​ها، چون علم اقتصاد راستین می​گوید که امکان کاهش عمومی تقاضا وجود ندارد، بنابراین چنین کاهشی هم اتفاق نمی​افتد. به عقیده​ی کُچرِن، استاد دانشگاه شیکاگو، «بطلانِ علمِ اقتصادِ کینزی به اثبات رسیده است.»

با این حال رکودهای اقتصادی اتفاق می​افتند. چرا؟ در دهه​ی 1970 سردسته​ی علمای اقتصاد کلان آب شیرین، رابرت لوکاس، این استدلال را مطرح کرد که آشفتگی ذهنیِ گذرا سبب رکودهای اقتصادی بوده است: هنگامی که کارگران و بنگاه​ها نتوانند میان افزایش یا کاهش عمومی سطح قیمت​ها و تغییر قیمتی که ناشی از تحول وضعیت کسب​و​کار مربوط به خود آن‌ها ست تمایز بگذارند، زمینه​ی رکود فراهم می​شود. لوکاس هشدار داد که هر گونه تلاش برای مقابله با ادوار تجاری زیان‌بار خواهد بود: طبق استدلال وی اِعمال سیاست​های ایجابی به این آشفتگی دامن خواهد زد.

در دهه 1980، حتی پذیرش بسیار محدود این عقیده که رکودهای اقتصادی وقایع ناخوشایندی هستند، توسط بسیاری از اقتصاددانان آب شیرین رد شد. در مقابل، رهبران جدید این جنبش، به ویژه ادوارد پرسکات از دانشگاه مینه سوتا (دقت می‌کنید که صفتِ «آب شیرین» ریشه در چه جغرافیایی دارد؟) [توضیح مترجم: مینه سوتا به سرزمین ده هزار دریاچه شهرت دارد]، استدلال کرد که عملاً نوسانات قیمت و تغییرات به وجودآمده در تقاضا ارتباطی با چرخه​های تجاری ندارند. چرخه​های تجاری بیشتر بازتاب​دهنده نوسانات پیشرفت​های تکنولوژیکی است. این نوسانات با واکنش معقول کارگران روبه​رو می​شوند که وقتی شرایط محیط مطلوب باشد داوطلبانه بیشتر کار می​کنند و در شرایط نامطلوب کمتر. بیکاری تصمیم سنجیده​ی کارگران برای مدتی استراحت و کار نکردن است.

از ابلهانه نامیدنِ نظریه‌ای این‌گونه گزیری نیست. آیا واقعاً «رکود بزرگ» «خوشگذرانی بزرگ» بود؟ صادقانه بگویم، این فکری احمقانه است. اما جان کلامِ پرسکات در نظریه​ی «چرخه واقعی کسب​و​کار» چنان با مدل​های هنرمندانه و ریاضیاتی زینت یافته بود، و مدل​های آماری​اش چنان با داده‌های واقعی همخوانی داشت که اینک به عنوان تفسیر رسمی اقتصاد کلان در بسیاری از دانشگاه​های دنیا رواج یافته است. در سال 2004 انعکاس تأثیر و نفوذ این تئوری سبب شد تا پرسکات به همراه کیدلند از دانشگاه کارنگی ملون برنده جایزه نوبل شود.

اما اقتصاددانان آب شور از پیروی کردن از جریان غالب سر باز زدند. بر خلاف اقتصاددانان آب شیرین که ناب​گرا هستند، اقتصاددانان آب شور مشی عملگرایانه دارند. در حالی که اقتصاددانانی نظیر گرگوری منکیو در هاروارد، الیور بلانچارد در ام. آی. تی و دیوید رومر در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، اذعان داشتند که آشتی دادن تفسیرِ علمِ اقتصاد طرفِ تقاضا [منظور همان اقتصاد کینزی است. مترجم] از پدیده​ی رکود با نظریه​ی نئوکلاسیک دشوار است، شواهدی یافتند که نشان می​داد که ابداً نمی‌توان تأثیرگذاری بالا و پایین شدن تقاضای کل بر رکود اقتصادی را رد کرد. بدین ترتیب آنها خواهان بازگشت از فرضیه​ی بازارهای کامل یا عقلانیت کامل یا هر دوی آن​ها شدند. به باور آن‌ها با پذیرش نواقص بازار یا کنار گذاشتنِ فرض عقلانیت به دیدگاهی کمابیش کینزی از رکود خواهیم رسید. از دیدگاه اقتصاددانان آب شور سیاست​گذاری فعالانه و ایجابی در نبرد با رکود اقتصادی همچنان مطلوب بود.

اما اقتصاددانان طرفدار مکتب جدید کینز هم در برابر افسونِ مفاهیمِ عامل اقتصادی دارای عقلانیت یا بازارهای کامل مصون نبودند.آن​ها تلاش می​کردند تا آنجایی که ممکن است فاصله​ی خود را با دُرُست-آیینیِ یا اصولگراییِ مفرطِ نئوکلاسیک حفظ کنند. این بدان معنا بود که در الگوهای رایج جایی برای موضوعاتی از قبیلِ حباب​ها یا فروپاشی نظام بانکداری وجود نداشت. با وجود به وقوع پیوستن بحران​های عظیم مالی و اقتصادی در جهان واقعی - در سال 1997 و 1998 در بخش گسترده​ای از آسیا و در سال 2002 درآرژانتین، این موضوع در اندیشه​های طرفداران مکتب نوین کینز انعکاس نیافت.

با توصیفاتی که تا بدین جا ارائه کردم احتمالاً تصورتان این است که جهان​بینی​هایِ آب شور و آبِ شیرین بر سرِ سیاست​گذاریِ اقتصادی اختلاف نظرِ عمیقی داشته اند. اما جالب است که در سال​های 1985 تا 2007 اختلافات میان اقتصاددانان آب شیرین و آب شور تنها در حوزه​ی تئوری بود نه در میدان عمل. به اعتقاد من، دلیل آن این است که نوکینزی​ها برخلاف کینزی​های اصیل سیاست مالی - تغییرات در مخارج دولت و مالیات​ها - را برای مقابله با رکود اقتصادی ضروری نمی​دیدند. آن​ها معتقد بودند که سیاست​های پولی مدیریت​شده توسط تکنوکرات​ها در فدرال رزرو همان چیزی است که می​تواند اقتصاد راکد را بهبود بخشد. در نودمین سال جشن تولد میلتون فریدمن، بن برنانکی استاد سابق دانشگاه پرینستون که کم و بیش از طرفداران مکتب نوکینزی بود و در آن زمان از اعضایِ هیأت مدیره​ی فدرال رزرو نیز بود، در باب «رکود بزرگ» خطاب به فریدمن گفت: «حق با شماست. رکود بزرگ کار ما بود. متأسف ایم. اما به لطفِ آموزه​هایِ شما این حادثه دیگر اتفاق نمی​افتد.» اما پیام روشن این سخن این بود که برای پرهیز از رکود تنها چیزی که لازم است یک بانک مرکزیِ هوشیارتر است.

مادامی که سیاست اقتصاد کلان بدون هیچ برنامه محرکی از نوع کینزی در دستان استاد گرینسپن قرار داشت، اقتصاددانان آب شیرین دلایل چندانی برای اعتراض نمی​یافتند. (آنها به تأثیرگذاری مثبت سیاست پولی اعتقاد نداشتند، اما به زیان​آور بودن آن نیز معتقد نبودند.)

تنها ظهورِ یک بحران بود که توانست هم بی‌پایه بودنِ تفکرِ غالب را نشان دهد و هم این واقعیت را که تا چه اندازه علمِ اقتصاد، حتی علم اقتصادِ نوکینزی، پانگلوسی (ساده​لوح و بیش از اندازه خوش​بین) شده است.

5. هیچ‌کس نمی توانست پیش​بینی کند. . .

این عبارتی است که شما در خصوص این فاجعه که امکان پیش​بینی آن وجود داشته و یا می​بایست پیش​بینی می​شد اما عملاً تنها اقتصاددانان معدودی آن را پیش​بینی کردند به کار می​برید، اقتصاددانانی که به این خاطر مورد تمسخر قرار گرفتند.

برای مثال افت و خیز عظیم قیمت مسکن را در نظر بگیرید. برخی از اقتصاددانان به ویژه رابرت شیلر، به این حباب اشاره کردند و نسبت به پیامدهای زیان​بارِ این حباب پس از ترکیدنِ آن هشدار دادند. این در حالی بود که سیاست​گذاران شاخص از مشاهده آن عاجز بودند. در سال2004 گرینسپن از صحبت در خصوص حباب مسکن امتناع کرد. او اعلام کرد که انحراف عظیم قیمت​ها از مقادیرِ تعادلی​شان آن هم در سطحِ ملی به هیچ وجه محتمل نیست. بن برنانکی در سال 2005 افزایش بهای مسکن را انعکاسی از مبانی قدرتمند اقتصادی دانست.

چگونه این حباب نادیده گرفته شد؟ منصفانه باید گفت که شاید نرخ پایین بهره تا حدودی موجب افزایش بهای مسکن شده بود. گرینسپن و برنانکی قصد داشتند تا موفقیت فدرال رزرو را در بیرون کشیدن اقتصاد از رکود سال 2001 جشن بگیرند. اما پذیرش اینکه بخش عمده‌ای از این موفقیت در‌ واقع حبابی است که هر آن احتمال ترکیدن دارد، عیشِ آن ضیافت را منقّص می​کرد. از این منظر اصرار بر نفیِ حباب را بهتر می‌توان درک کرد.

باور کلی این بود که اساساً چنین حبابی در اقتصاد پدید نمی​آید. اگر اطمینان دادن​های گرینسپن در باب سلامت اقتصاد را بازخوانی کنیم در می​یابیم که سخنان او بر هیچ ادله​ی عینی​ای استوار نبودند، بلکه تنها بر این باورِ پیشینی تکیه داشتند که اساساً در بازار مسکن امکانِ ظهورِ حباب وجود ندارد، و نظریه​پردازان اقتصاد مالی نیز بر همین نکته پای می​فشردند. در سال 2007، یوجین فاما، پدر «فرضیه ی بازار  کارامد» در مصاحبه​ای اعلام کرد که کلمه​ی «حباب» وی را دیوانه می​کند و شرح داد که چرا می​توان به بازار مسکن اعتماد کرد: «بازار مسکن نقدشوندگی پایینی دارد، مردم در هنگام خرید مسکن بسیار دقت می​کنند. غالباً خرید ملک مهمترین و بزرگترین سرمایه​گذاری خانوارها است. آن​ها به دقت پیرامون خود را می​نگرند و قیمت​ها را بررسی می​کنند. فرآیند چانه​زنی بر سر قیمت مسکن بسیار دقیق است.»

این درست است که مردم به دقت قیمت​های پیشنهادی خانه​ها را با یکدیگر مقایسه می​کنند. این امر بدین معنی است که قیمت خانه​ی مورد نظرشان را با قیمت دیگر خانه‌ها مقایسه می​کنند. اما این بدان معنا نیست که سطح قیمت​ها موجّه و درست است. این همان علم اقتصاد سس گوجه​ای است. چرا که از آنجا که قیمت بسته​های دو پیمانه​ای سس دو برابر بسته​های یک​پیمانه​ای می​ارزند، تئوریسین​های مالی اعلام می​کنند که قیمت سس درست است.

به طور خلاصه اعتقاد به بازارهای مالی کارآمد چشم​های بسیاری را به روی بزرگترین حباب قیمتی در تاریخ بست. تئوری بازار کارآمد در ابتدای امر نقش مؤثری در متورم کردن این حباب ایفا کرد.

ترکیدنِ این حباب و یافت نشدنِ درمانی برایِ پیشگیری از آن ریسک سرمایه​هایی را که تا پیش از این امن به حساب می‌آمدند، آشکار کرده و شکنندگی نظام مالی را نیز به اثبات رسانده است. صاحبان خانه در ایالات متحده، 13 تریلیون دلار از ثروت خود را بربادرفته می​بینند. بیش از 6 میلیون شغل از دست رفته است. و نرخ بیکاری به بالاترین سطح خود از سال 1940 تا کنون رسیده است. حال در این مخمصه اقتصاددانان مدرن چه رهنمودهایی برای ارائه دارند؟ و آیا ما باید به آن​ها اعتماد کنیم؟

6. جنجال طرح محرک اقتصادی

در فاصله​ی زمانی سال​های 1985 تا 2007 یک سازش کاذب در حوزه​ی علم اقتصاد کلان حاکم بود. اما عملاً هیچ گونه انسجامی میان دیدگاه​های اقتصاددانان آب شیرین و آب شور وجود نداشت. اما این سال​ها عصر «بهبود بزرگ» بود، عصری که در آن تورم مهار شده بود و رکود اقتصادی به حد پایینی رسیده بود. اقتصاددانان آب شور بر این باور بودند که فدرال رزرو همه چیز را تحت کنترل دارد. اقتصاددانان آب شیرین به سودمند بودن اقدامات فدرال رزرو اعتقادی نداشتند، اما ترجیح می​داند که وضع به همین منوال باقی بماند.

اما بحران اخیر به این صلح پوشالی پایان داد. ناگهان سیاست​های فن​سالارانه از هر دو طرف ناکارآمدی خود را پذیرفتند. و ضرورت ارائه​ی سیاست​هایی برای پاسخ به بحران کنونی اختلافات دیرینه را، پررنگ​تر از گذشته، تازه کرد.

چرا سیاست​های محدود فن​سالارانه کافی نبود؟ پاسخ در یک کلمه این است: «صفر». [در ادامه منظور کروگمن از «صفر» آشکار می​شود. مترجم]

طی یک رکود متعارف، فدرال رزرو در واکنش به رکود اقدام به خرید اوراق قرضه، همان بدهی​های کوتاه​مدت دولتی، از بانک​ها می​کند. این اقدام سبب کاهش نرخ بهره​ی اوراق قرضه می​گردد و سرمایه​گذارانِ خواهان نرخ سود بیشتر را به سمت و سوی دیگری می​کشاند و این به نوبه​ی خود همه​ی نرخ​های بهره را  پایین می​آورد و این نرخ پایین بهره نهایتاً منجر به خروج سریع اقتصاد از رکود می​شود. فدرال رزرو برای مقابله با رکودی که از سال 1990 آغاز شده بود، نرخ بهره​ی کوتاه​مدت را از 9 درصد به 3 درصد کاهش داد. واکنش فدرال رزرو به رکود اقتصادی​ای که از سال 2001 آغاز شده بود پایین آوردن نرخ بهره از شش و نیم درصد به یک درصد بود. و اکنون این بانک تلاش می​کند تا با پایین آوردن نرخ سود از 5 و یک چهارم واحد درصد به صفر با رکود عظیم اقتصادی کنونی مقابله کند.

اما حتی بهره​ی صفر درصد نیز آنقدر کم نیست که بتواند به این رکود پایان دهد. اما فدرال رزرو دیگر نمی​تواند نرخ سود را به زیر صفر بکشاند. چرا که در این وضعیت سرمایه​گذاران ترجیح می​دهند تا پول نقد پس​انداز کنند تا آنکه آن را با سودی نزدیک به صفر وام بدهند. در اواخر سال 2008 نیز هنگامی که نرخ بهره​ی بانکی نزدیک به صفر بود، سیاست​گذاری​های معمول پولی توان اثرگذاری خود را کاملاً از دست دادند.

حال چه می شود؟ این دومین باری است که نرخ بهره در امریکا نزدیک به صفر می​شود. بار نخست در دوره​ی «رکود بزرگ» چنین شد. دقیقاً همین کفِ نرخ بهره بود که کینز را بر آن داشت تا افزایش مخارج دولت را تجویز کند: زمانی که سیاست​های پولی ناکارآمد است و بخش خصوصی نیز تمایلی به هزینه کردن بیشتر ندارد، بخش دولتی باید گام​های خود را برای حمایت از اقتصاد بردارد. طرح محرک مالی پاسخ کینز به این نوع وضعیت اقتصادی راکد است که ما اکنون در آن به سر می​بریم.

چنین تفکراتِ کینزی​ای زیربنای سیاست​های اقتصادی دولت اوباما را تشکیل می​دهد و همین مسأله اقتصاددانان آب شیرین را عصبانی کرده است. آن​ها نزدیک به 25 سال اقدامات فدرال رزرو را در مدیریتِ اقتصاد تحمل کرده اند، اما احیای مجدد تفکرات کینز امر متفاوتی است. رابرت لوکاس، استاد دانشگاه شیکاگو، در سال 1980 نوشت که «اقتصاد کینزی به اندازه​ای مضحک بود که در سمینارهای تحقیقاتی کسی نظریه​پردازیهای کینزی را جدی نمی​گرفت، و در صورت مطرح شدن چنین نظریه​پردازی​هایی حضار شروع به پچ پچ کردن و خندیدن می​کردند.» در هر حال قابل​فهم است که برای نئوکلاسیک​ها پذیرش این که بیشتر نظریات کینز درست بوده است، مایه​ی تخفیفِ شأن بسیار خواهد بود.

این‌گونه بود که کُچرن از دانشگاه شیکاگو با شنیدن این عقیده که هزینه کردن از سو ی دولت سبب کمرنگ شدن این رکود می​گردد، به شدت عصبانی شده و اظهار می​دارد: «از دهه​ی 1960 به این طرف هیچ یک از دانشجویان اقتصادی آموزش کینزی ندیده اند، اینها افسانه​های پریان است که دروغ بودن آن​ها ثابت شده است. اینکه به عقب بازگردیم و قصه​های دوران کودکی خود را مانند بچه​ها بشنویم چیزی از بی​پایه و اساس بودن آن افسانه‌ها نمی​کاهد.» (این سخنان کُچرن نشان می‌دهد که دودستگی میان اقتصاددانان آب شیرین و آب شور تا چه اندازه زیاد است. کُچرن در حالی ادعا می‌کند که اقتصاد کینزی دیگر در هیچ دانشگاهی تدریس نمی‌شود که فی الواقع هنوز هم دانشکده​های اقتصاد پرینستون، ام آی تی، و هاروارد ترویجگر مکتب کینز هستند.)

در این حال، اقتصاددانان آب شور نیز با فهمیدن این مطلب که اقتصاددانان آب شیرین به هیچ وجه به آن​ها گوش نسپرده بودند، به شدت شوکه شدند. اقتصاددانان آب شیرین که با طرح محرک اقتصادی مخالفت می‌کنند، محققانی نیستند که ابتدا استدلالات کینزی را سبک سنگین کرده باشند و سپس بی مقدار بودن آن را دریافته باشند. آن​ها بیشتر شبیه مردمی هستند که اساساً نظری درباره​ی اقتصاد کینز ندارند و با چنگ انداختن به مغالطاتی که تا پیش از 1930 رایج بود می​پندارند که چیزی جدید و با‌ارزش یافته اند.

این تنها کینز نیست که عقایدش به فراموشی سپرده شده است. برد دلونگ از برکلی کالیفرنیا در اظهارات خود در خصوص سقوط فکری مکتب شیکاگو خاطر نشان می‌کند که همینک پیروان مکتب پولی هم فاصله​ی زیادی با نظریات اصیل فریدمن دارند. فریدمن اعتقاد داشت که سیاست​های فدرال رزرو بهتر از هزینه کردن از سوی دولت می​تواند به تثبیت اقتصادی کمک کند اما هرگز ادعا نداشت که هزینه کردن از سوی دولت تحت هیچ شرایطی نمی​تواند منجر به افزایش اشتغال گردد. بازخوانی خلاصه‌ای که فریدمن از آراءِ خود به نام «چارچوب نظری تحلیل پولی» به سال 1970 به نگارش در آورده است، به خوبی گویای آن است که این آرا تا چه اندازه کینزی بوده است. 

فریدمن قطعاً این عقیده را نداشت که بیکاری گسترده نشان​دهنده​ی کاهش داوطلبانه​ی میل مردم به کار است و یا آن که رکود اقتصادی امر مطلوبی برای اقتصاد به حساب می​آید. این‌ها نظراتی است که نسل کنونی اقتصاددانان آب شیرین  مطرح می​کنند. مولیگان از دانشگاه شیکاگو می​گوید بیکاری بالاست چرا که بسیاری از کارگران تصمیم گرفته اند که کار نکنند: «آنها برای کار نکردن انگیزه​ی مالی دارند … کاهش میزان اشتغال را بیش از آن که با کاهش تقاضا برای نیروی کار قابل توضیح باشد، با کاهشِ میل به اشتغال قابلِ توضیح است.» کُچرن می​گوید: «نرخ بالای بیکاری عملاً خوب است. ما باید رکود اقتصادی داشته باشیم. مردم در نوادا به جایِ میخ کوبیدن خواهان کارِ دیگری هستند.»

شخصاً فکر می​کنم که این حرفی به غایت احمقانه است. حتی اگر بپذیریم که تعدادی درودگر در نوادا دیگر خواهان ادامه​ی حرفه​ی خود نیستند، دلیلی ندارد که این امر الزاماً با یک بیکاری در سطح ملی همراه باشد. چه کسی می​تواند ادعا کند که ما شش میلیون و هفتصد هزار شغل را صرفاً به این خاطر از دست داده ایم چون امریکایی​های کمتری مایل به کار بوده اند؟ گرفتار شدن اقتصاددانان آب شیرین در این مخمصه امری اجتناب‌ناپذیر بود: معلوم است که اگر شما فرض را بر این قرار دهید که مردم کاملاً عاقلانه رفتار می‌کنند و بازارها نیز کاملا کارآمد عمل می​کنند، به این نتیجه هم برسید که بیکاری ارادی و رکود اقتصادی مطلوب است.

در حالی که بحران اخیر اقتصادی اقتصاددانان آب شیرین را به چرندگویی واداشته است، اما موجب شده تا اقتصاددانان آب شور دوباره ریشه‌های خود را بازیابند. چارچوب آن​ها علیرغم مکتب شیکاگو، هم امکان غیرداوطلبانه بودن بیکاری را  می​دهد و هم رکود اقتصادی را امری نامطلوب می​داند. اما الگوهای نوکینزیِ امروزه که در عرصه​های آموزشی و پژوهشی روایج یافته‌اند، فرض را بر این قرار می​دهند که مردم کاملاً عاقل هستند و بازارهای مالی کاملاً کارآمد. تفسیر رکود کنونی از طریق این الگوها، نوکینزی​ها را وادار به وارد کردن متغیرهای نامربوطی به الگوهای​شان کرده است که بنا به دلایل نامشخص موقتاً کاهش تقاضای خصوصی را توضیح می​دهد. (خود من هم در تحقیقات خود گاه چنین کارهایی کرده ام.) اما اگر تحلیل ما از جایگاه کنونی​مان مبتنی بر چند عامل نامربوط باشد، آنگاه تا چه میزان می​توانیم به پیش‌بینی این مدل​ها از وضعیت آینده خود اعتماد کنیم.

به طور خلاصه، وضعیت علم اقتصاد کلان خوب نیست. اهالیِ علمِ اقتصاد آن را به چه سمت و سو هدایت خواهند کرد؟ هنوز نمی​دانیم.

7. نواقص و اصطکاک​ها

علمِ اقتصاد به عنوان یک رشته​ی علمی دچار دردسر شده است و علت آن هم این است که اقتصاددانان فریفته​ی ایده​ی یک نظام بازار کامل، منعطف و عاری از  اصطکاک شدند. اگر علمِ اقتصاد بخواهد خود را از این ورطه رها کند باید خودش را با دیدگاه​های کمتر فریبنده​ای منطبق نماید؛ و آن اینکه اقتصاد بازار فضایلِ بسیاری دارد، اما همین بازار معایب و اصطکاک​هایی نیز دارد. خبر خوب اینکه لازم نیست از چرکنویس شروع کنیم. حتی در زمان اوج کامیابی اقتصاد بازار کامل نیز مطالعات بسیاری انجام شد که نشان داد چگونه اقتصاد واقعی از ایده​آل نطریه​ای خود دور شده بود. آنچه که در آینده اتفاق خواهد افتاد و همینک نیز اتفاق افتاده است این است که علمِ اقتصادی که به نقصان​ها و اصطکاک​های بازار اصالت می​دهد، از حاشیه​ی اقتصاد به متن آن کشیده خواهد شد.

خوشبختانه اینجا می‌توانم برای معرفی آن‌گونه از علمِ اقتصادی که در ذهن دارم، مثالی عرضه کنم که جوانب آن نسبتاً به خوبی شناخته شده است؛ و آن همان مکتبِ فکری​ای است که مالیه​ی رفتاری نامیده می​شود. آن‌هایی که با این رویکرد به اقتصادِ مالی می​پردازند، بر دو نکته تأکید می​ورزند. اول اینکه بسیاری از سرمایه​گذارانِ دنیایِ واقعی شباهتِ چندانی به آن محاسبه​گرانِ دقیق و متینی که در نظریه​ی بازار کارآمد تصور می​شود، ندارند: سرمایه​گذاران واقعی همگی رفتارِ گلّه​ای دارند، همگی دچارِ شیداییِ غیرعقلانی و ترسِ غیرموجّه اند. دوم اینکه حتی آن‌ها که می​کوشند تا محاسبات دقیق را مبنایِ تصمیم​گیری​هایِ خود قرار دهند، اغلب در می​یابند که مشکلِ اعتماد، اعتبار، و توانِ وثیقه​گذاریِ محدودشان آن‌ها را به ناچار با گلّه همراه می​کند.  

نکته​ی نخست این است که حتی در زمان اوج کامیابی فرضیه​های بازار کارآمد، در دنیای واقعی سرمایه​گذارانی بودند که آنچنان که مدل​های رایج آن​ها را عاقل فرض کرده بود، معقول رفتار نمی​کردند. لری سامرز زمانی مقاله‌ای را در حوزه​ی اقتصاد مالی نوشت که جانِ کلامش این بود: «احمق وجود دارد؛ اطراف را بنگرید.» (در ادبیات دانشگاهی اصطلاحِ مرجّح «معامله گرانِ اغتشاش»، noise traders، می​باشد.) ما در خصوص چه نوع احمق​هایی صحبت می​کنیم؟ مالیه​ی رفتاری که زمینه‌ساز جنبش بزرگتری به نام علم اقتصاد رفتاری است، سعی دارد تا با ایجاد ارتباط میان رفتار ظاهراً غیرعقلانی سرمایه​گذاران و سوداری​هایِ (biases) شناخته​شده در قوه​ی شناخت انسان به این سؤال پاسخ دهد. برای مثال انسان به ضرر و زیان​های اندک توجه و دقت بیشتری دارد تا به سودهای ناچیز؛ یا این که انسان تمایل دارد تا به آسانی با مشاهده​ی نمونه​های کوچک دست به قیاس بزند. (مثلاً چون بهای مسکن در چند سال اخیر افزایش یافته پس نتیجه​گیری می​کند که افزایش آن ادامه خواهد یافت.)

تا پیش از این بحران، طرفداران بازار کارآمد، نظیرِ یوجین فاما، ادلّه​ی مالیه​ی رفتاری را به نام مجموعه‌ای از «مطالعات کنجکاوی​برانگیز» که هیچ اهمیتی ندارند، رد می​کردند؛ اما اکنون بعد از ترکیدن این حبابی که وقوعش اقتصاد دنیا را به زانو در آوده است و اقتصاددانان رفتارگرایی نظیر رابرت شیلر از دانشگاه ییل توانسته بودند که  آن را به درستی شناسایی کنند، بسیار دشوار است که همچنان از همان موضع سخن گفت؛ شیلر این بحران را به دوره​هایِ «شیداییِ غیرعقلانی» که در گذشته  سابقه داشتند، مرتبط ساخته بود.

نکته​ی دوم این است که فرض کنید فی​الواقع احمق​هایی وجود دارند. آن​ها تا چه اندازه موضوعیت دارند؟ چنان که میلتون فریدمن در مقاله​ی تأثیرگذار خود در سال 1953  اقتصاددانان مالیه​ی رفتاری می​گویند که فریدمن در اشتباه است آن​ها می​گویند که بازارهای مالی گاهی اوقات بسیار متزلزل هستند و در شرایط جاری سیار سخت است که نظر آن​ها را رد کنیم. پاسخ می​دهد، این احمق‌ها چندان اهمیت ندارند: وقتی که احمق​ها می​فروشند، سرمایه​گذران زیرک اقدام به خرید می​کنند و وقتی که آن​ها می​خرند اقدام به فروش می​کنند و در این فرآیند بازار تثبیت می​شود. گروه دوم، همان

شاید تأثیرگذارترین مقاله در این زمینه، مقاله​ی منتشرشده در سال 1997 توسط آندره شلیفر از هاروارد و رابرت ویشنی از شیکاگو باشد. آن‌ها در این مقاله یک گزار​ ی قدیمی را صورت​بندی کردند که می‌گوید «وضعیتِ نامعقول در بازار احتمالاً طولانی‌تر از توانِ تحملِ ورشکستگی توسطِ شماست.» طبق گفته​ی آن​ها سفته​بازان، یعنی افرادی که ارزان می​خرند و گران می​فروشند، برای انجام کار خود نیاز به سرمایه دارند. سقوط شدید بهای دارایی​ها،حتی اگر با مؤلفه​های بنیادی در بازار همخوان نباشد، سرمایه​ی مورد نیازِ سفته​بازان را از بین می​برد. در نتیجه پول سفته​بازان هوشیار به ناچار از بازار بیرون کشیده خواهد شد و به دنبال آن قیمت​ها بار دیگر بر روی مارپیچ نزولی قرار خواهد گرفت.

به نظر می‌رسد که شیوع بحران مالی کنونی توانسته است خطرات بی​ثباتی مالی را به عنوان یک مسأله​ی مهم فرا چشم آورد. ثابت شده است که عقاید زیربنایی مدل​های بی​ثباتی مالی به شدت با سیاست اقتصادی مرتبط هستند. توجه به موضوعِ کاهشِ سرمایه​ی مؤسساتِ مالی پس از سقوطِ بانک لِمان موجب شد تا سیاست​هایی در پیش گرفته شود تا از وقوع سقوط​های مالی بزرگتر جلوگیری شود.

با این اوصاف وضعِ علمِ اقتصاد کلان چطور است؟ اتفاقات اخیر بطلانِ این عقیده را اثبات کرد که بنا به آن رکودهای اقتصادی واکنش بهینه به نوسانات نرخ پیشرفت تکنولوژیکی است [نویسنده اشاره به اقتصاد نئوکلاسیک و نظریه ِ چرخه​هایِ واقعیِ کسب​و​کار دارد. مترجم]؛ کم و بیش مکتب کینز تنها روایتِ قابل قبول از بحران است. حتی الگوهایِ متعارفِ نوکینزی هم امکانِ توضیحِ بحران​هایی به عظمتِ بحرانِ اخیر را ندارند، و دلیلِ آن این است که این الگوها نیز عموماً دیدگاه بازار کارآمد را در بازارِ مالی می​پذیرند.

استثنائاتی وجود دارد. یک رویکرد پژوهشی که بن برنانکی به همراه مارک گرتلر از دانشگاه نیویورک پیشرو آن هستند، براین روش تأکید دارد که فقدان وثیقه​ی لازم می​تواند بر توانایی بنگاه​ها برای تأمین وجوه مورد نیاز جهت بهره جستن از فرصت​های سرمایه‌گذاری تأثیرِ منفی بگذارد. رویکردِ مرتبط دیگر حول مطالعات دو اقتصاددان دیگر شکل گرفته است، یکی همکار من در پرینستون، نوبوهیرو کیوتاکی، و دیگری جان مور از مدرسه​ی اقتصاد لندن. این گروه استدلال کردند که بهای دارایی​هایی نظیر املاک و مستغلات می​تواند دچار سقوط​های ناگهانی خودتقویت​کننده​ای شود که در نهایت به کل اقتصاد سرایت می​کند. اما رویکردی که به سوءِکارکردهایِ بازارهایِ مالی اصالت می‌دهد، حتی در کانونِ توجه مکتبِ کینزی هم قرار نگرفته است. البته مسلم است که این وضع باید تغییر کند.

8.در آغوش گرفتن دوباره​ی کینز

به نظرِ من آنچه که اقتصاددانان باید انجام دهند، به این قرار است: اول اینکه آنها باید با این حقیقت ناخوشایند روبه​رو شوند که بازارها از کامل بودن بسیار دور هستند و این جنون و توهمِ توده​هاست که بر بازارها حاکمیت دارد. دوم اینکه اقتصاددانان باید بپذیرند که اقتصاد کینزی بهترین چارچوبی است که ما برای معنا کردن رکود اقتصادی و کسادی بازار داریم - البته برای افرادی که کینز را به مسخره می​گرفتند و در گوشی به او می​خندیدند، پذیرش این امر بسیار سخت خواهد بود. سوم اینکه آن​ها باید نهایت تلاش خود را به کار ببرند تا واقعیت​های مالیه را در علم اقتصاد کلان بگنجانند.

بسیاری از اقتصاددانان این تغییرات را عمیقاً ناراحت​کننده می​یابند. زمان بسیاری خواهد برد که سرانجام رویکردهای جدید و واقع​بینامه به اقتصاد کلان و اقتصاد مالی بتواند همان شفافیت، کمال، و زیبایی و آراستگی را کسب کند که خصیصه​ی دلربایِ اقتصاد نئوکلاسیکِ امروز است. بعضی از اقتصاددانان نمی‌توانند این دوره​ی به نسبت طولانی را تحمل کنند و ترجیح می‌دهند به رغمِ عدمِ توانِ اقتصادِ نئوکلاسیک در توضیحِ بزرگترین بحرانِ اقتصادی که در تجربه​ی سه نسل از انسان‌ها سابقه نداشت، به همان روایتِ عقیمِ نئوکلاسیک بچسبند. به نظر می​رسد الان زمان مناسبی است برای یادآوریِ عبارتِ معروفِ اچ . ال. منکن که می​گفت: «برای تمامی مشکلات انسان همواره یک راه حل آسان وجود دارد؛ راه حلی شُسته-رُفته، پذیرفتنی، اما  اشتباه.»

زمانی که پایِ مشکلی تماماً انسانی چون کسادی و رکود اقتصادی در میان است، اقتصاددانان باید راه حل شُسته-رُفته اما اشتباه خود را کنار بگذارند که انسان‌ها را عاقل و بازارها را کامل فرض می​گیرد. نگرشِ جدیدی که پس از تجدیدِ نظر در مبانیِ علمِ اقتصاد حاصل خواهد شد، البته ممکن است چندان دقیق نباشد، و قطعاً شُسته-رُفته هم نخواهد بود؛ اما می‌توان امیدوار بود که لااقل تا اندازه‌ای جلوه​گرِ حقیقت خواهد بود.

 
< بعد   قبل >


Developed & Designed by MediaPlus ©