| سخن هفته |
| چگونه اقتصاددانان تا این اندازه به بیراهه رفتند؟ |
|
|
نوشته پاول کروگمن
|
|
1. حقیقت پنداشتن زیباییِ دروغینپس از تجربهی بحران اقتصادی اخیر باورش دشوار است که زمانی نه چندان دور، اقتصاددانان روزگار ما برای موفقیت حرفهای خودپنداشتهیشان جشن گرفته بودند. این موفقیتها لااقل آنگونه که آنها میپنداشتند، هم به لحاظ نظری و هم به لحاظ عملی عصری طلایی را در اقتصاد پدید آورده بود. تصور ایشان آن بود که موفق به حل و فصل اختلافات داخلی خود در عرصهی نظری شده اند. از این رو بود که الیور بلنچارد، استاد انستیتو تکنولوژی ماساچوست، که همینک اقتصاددان اشد صندوق بینالمللی پول است، در مقالهای در سال 2008 تحت عنوان «وضعیتِ کلان» [منظور از این عنوان وضعیت علم اقتصاد کلان است. مترجم]، اعلام کرد که علم اقتصاد کلان همینک در وضعیت خوبی است. وی اظهار داشت که نزاعهای سالهای گذشته پایان یافته است و اکنون به یک همگرایی گسترده دیدگاهها دست یافته ایم. در دنیای واقعی اقتصاددانان بر این باور بودند که آنها همه چیز را تحت کنترل دارند. رابرت لوکاس از دانشگاه شیکاگو در سال 2003 اعلام کرد که مهمترین مسأله در علمِ اقتصاد که همان پشیگیری از رکود اقتصادی است، حل شده است. در سال 2004 بن برنانکی، استاد سابق دانشگاه پرینستون که اکنون رییس هیأت مدیرهی فدرال رزرو است، بهبود عظیم در عملکرد اقتصادی در دو دههی گذشته را جشن گرفت؛ برنانکی بخشی از این موفقیت را به سیاستگذاریهای پیشرفتهی اقتصادی نسبت داد. سال گذشته همه چیز فرو پاشید. اقتصاددانان معدودی صدای پای بحران را شنیدند. اما ناتوانی در پیشبینی این مسأله کوچکترین معضل در این حوزه بود. مسألهی مهمتر این بود که اساساً اقتصاددانان بر احتمال وقوع فروپاشی عظیم اقتصاد بازار چشم فرو بسته بودند. در طول سالهای طلایی، اقتصاددانان مالیه به این باور رسیدند که بازار ذاتاً باثبات است، در واقع سهام و سایر داراییها در بازار همواره درست قیمتگذاری میشوند. در مدلهای رایج آن زمان چیزی وجود نداشت که نشانگر احتمال نوعی سقوط نظیر آنچه که سال گذشته رخ داد، باشد. در این میان اقتصاددانان کلان دچار تشتّت آراء شده بودند. اما مهمترین دودستگی در علم اقتصاد اینگونه بود: از یک طرف اقتصاددانانی بودند که اصرار داشتند که اقتصاد بازار آزاد هرگز به بیراهه نمیرود و در طرف مقابل دستهی دیگری که معتقد بودند که گر چه امکان انحراف اقتصاد چه در حال و چه در آینده وجود دارد اما این موضوع میتواند توسط فدرال رزرو حل شود و حل هم خواهد شد. هیچکدام از این دو گروه خود را برای مقابله با اقتصادی که علیرغم تمامی تلاشهای فدرال رزرو باز هم به بیراهه رفته بود، آماده نساخته بود. با بروز بحران اقتصادی اخیر، خطوط افتراق در علم اقتصاد بیش از پیش پررنگ شد. از یک طرف، لوکاس طرحهای محرّک دولت اوباما را مبتنی بر درکی بیارزش و بُنجُل از علم اقتصاد میداند، و همکار وی در دانشگاه شیکاگو، جان کُچرن، میگوید که این طرحها چیزی نیستند جز طرحهایی مبتنی بر افسانههای بیاعتبار؛ و از طرف دیگر، در پاسخ، برد دلونگ از دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، در باب اضمحلال فکری مکتب شیکاگو قلم میزند و من خود نوشته ام که اظهارات اقتصاددانان شیکاگو محصول عصر تاریک اقتصاد کلانی است که در آن معرفتی که پیشتر به سختی به دست آمده بود به دست فراموشی سپرده شده است. چه بر سر علم اقتصاد آمد؟ و علم اقتصاد از اینجا به کجا میرود؟ آنگونه که من میبینم، اهالی علمِ اقتصاد به بیراهه رفتند، چرا که اقتصاددانان در مجموع، یک سری ریاضیات چشمنواز را به اشتباه حقیقت پنداشتند. تا پیش از «رکود بزرگ» [منظور رکود 1929 است. مترجم]، اکثر اقتصاددانان سرمایهداری را نظامی کامل یا تقریباً کامل میپنداشتند. اما این دیدگاه در رویارویی با بروز بیکاری گسترده در دههی 1930 شکست خورد. اما با کمرنگ شدن خاطرات «رکود بزرگ» در اذهان اقتصاددانان، آنها بار دیگر دلباختهی یک نظریهی اقتصادی آرمانیگرایانه شدند که در آن اشخاصِ بهرهمند از عقلانیت در بازارهای کامل وارد معامله میشدند؛ این بار این تصویر ذهنی با معادلات خیالی و واهی نیز همراه شده بود. جان گرفتن دوبارهی رؤیایی خیالی از یک بازار آرمانیشده هم تا حدودی واکنشی بود به تحولات و طوفانهای بزرگ سیاسی و هم تا اندازهای در نتیجهی وجود برخی منافع مالی. گرچه فرصتهای مطالعاتی در مؤسسهی هوور و فرصتهای شغلی در وال استریت در ناکامی علم اقتصاد بیتأثیر نبودند، اما علت اصلی این شکست را باید رؤیای اقتصاددانان در نیل به رویکردی جامع و به لحاظ ذهنی برازنده دانست که به علاوه این امکان را برای اقتصاددانان فراهم میکند تا توانمندیهای ریاضیاتی خویش را جلوه دهند. متأسفانه این دیدگاه رؤیایی و استریلیزه از اقتصاد سبب شد تا اغلب اقتصاددانان تمام چیزهایی را که میتوانست آنها را به اشتباه بیندازد، فراموش کنند. آنها چشم خود را به روی محدودیتهای عقلانیت بشری، معضلات نهادها، نواقص بازار به ویژه بازارهای مالی که میتواند منجر به تضعیف ناگهانی عملکرد اقتصاد شود، بستند. آنها هم چنین نوسانات غیرقابلپیشبینی بازار و خطرِ سپردن وظیفهی تنظیم بازار به دست کسانی که به اساسِ کار خود بی اعتقاد اند را دست کم گرفتند. تشخیص اینکه علم اقتصاد به کجا میرود از این هم سختتر است. اما آنچه مسلم است این است که اقتصاددانان باید توانایی زندگی کردن با شرایط آشفته را فراگیرند و بپذیرند که هنوز تا رسیدن به یک نظریهی تمامعیار در علم اقتصاد راه درازی باقی مانده است. این سخن بدان معنا است که اقتصاددانان باید وجود رفتار غیرعقلانی و گاه غیر قابل پیشبینی انسانها را به رسمیت بشناسند و خود را برای مواجهه با نواقص بازار که اغلب وابسته به طرز فکر افراد است، آماده کنند. الزاماتِ عملی این سخنان این است که باید محتاطانه به سیاستگذاری همّت گمارد و این اندیشه را به کناری نهاد که بازار خود همهی مشکلات را حل خواهد کرد. 2. حرکت از اسمیت تا کینز و اینک بازگشتی دوباره به کینزتولد علم اقتصاد، معمولاً به آدام اسمیت نسبت داده میشود، کسی که کتاب «ثروت ملل» را در سال 1776 منتشر کرد. پس از گذشت 160 سال، مجموعهی گستردهای از نظریههای اقتصادی پدیدار شد که پیام اصلی آن این بود: به بازار اعتماد کن. البته بعدها اقتصاددانان پذیرفتند که مواردی وجود دارد که در آن ممکن است بازار با شکست مواجه شود که مهمترین آنها مسألهیِ «پیامدهای خارجی» (externalities) است؛ یعنی همان هزینههایی که مردم بدون پرداخت بهای آن بر یکدیگر تحمیل میکنند، نظیر ترافیک و یا آلودگی هوا. اما فرضیهی پایه در علم اقتصاد «نئوکلاسیک» این بود که ما باید به نظام بازار اعتماد داشته باشیم. («نئوکلاسیک» عنوانی است برای توصیفِ اقتصاددانانِ اواخرِ سدهی نوزده که به شرح و بسطِ آراءِ اسلاف کلاسیک خود پرداختند.) با بروز «رکود بزرگ» این اعتقاد در هم شکسته شد. اما با وجودِ تجربهی سهمگین «رکود بزرگ» برخی اقتصاددانان هنوز اصرار داشتند و دارند که آنچه که در اقتصاد بازار رخ میدهد، درست است. جوزف شُمپیتر در سال 1934 (!) اعلام کرد که درست نیست که با دیدی سطحینگرانه به سادگی مهر پلیدی بر پیشانی رکودهای اقتصادی بزنیم! وی رکود را جزءِ آن پدیدههایی معرفی میکرد که وقوعشان ضروری است. اما غالب اقتصاددانان به سمت عقاید جان مینارد کینز گرایش پیدا کردند؛ چه در خصوص تشریح اتفاقات پیشآمده و چه در خصوص ارائهی راه حل برای رکودهای اقتصادی در آینده. با وجود اینکه ممکن است این سخن خلاف شنیدههایِ شما باشد، اما کینز تمایلی به ادارهی اقتصاد از سوی دولت نداشت. او بیان داشت که دلالتهای عملیِ تجزیه و تحلیلهایِ او را در شاهکارش که به سال 1936 تحت عنوان «نظریهی عمومی اشتغال، بهره و پول» منتشر شد، باید محتاطانه تلقّی کرد. او خواستار اصلاح سرمایهداری بود نه جایگزین کردن آن با چیزی دیگر. اما وی خواستارِ دخالت دولت به ویژه در بازارهای مالی بود که در نظر او پر از سفتهبازیهای کوتاهمدت بود که توجهی به شاخصهای بنیادی بازار نداشتند. وی این عقیده را به چالش کشید که اقتصاد بازار آزاد میتواند بدون یک مراقب به عملکرد خویش ادامه دهد. وی خواستار مداخله فعّال دولت، انتشار پولِ بیشتر و حسبِ ضرورت افزایش هزینههای عمومی توسط دولت برای مبارزه با بیکاری در زمان رکود بود. حائز اهمیت است که بدانیم کینز کاری بیش از بیان ادعاهایی شجاعانه نکرد. «نظریهی عمومی» اثری ژرف با تحلیلهایی عمیق است. تحلیلهایی که بهترین اقتصاددانان جوان آن زمان را متقاعد کرد. با این وجود، قصهی اقتصاد در طول نیم قرن گذشته، عقبنشینی از نظریات کینز و بازگشت به مکتب اقتصادی نئوکلاسیک بوده است. نقش رهبری جنبش احیاء نئوکلاسیک را میلتون فریدمن از دانشگاه شیکاگو بر عهده داشت. وی در سال 1953 اظهار داشت که اقتصاد نئوکلاسیک توضیحی شایسته و کار آمد از عملکرد اقتصادی است؛ به این معنی که هم فوقالعاده سودمند است و هم سزاوار اعتماد. اما در مورد رکود اقتصادی چطور؟ حملهی متقابل فریدمن علیه کینز با دکترینی تحت عنوان مکتب پولی اغاز شد. طرفداران این دکترین در اصل با این عقیده مخالف نبودند که اقتصاد بازار نیازمند متعادلسازی و ثباتبخشی است. فریدمن یکبار اظهار داشت که «اینک ما همگی پیرو کینز هستیم .» اگرچه بعداً اظهار داشت که این گفته را نباید خارج از متن خود نقل کرد. پولگرایان ادعا داشتند که شکل بسیار محدودی از مداخلهی دولت، در قالب دستورالعملهای مشخصی برای بانکهای مرکزی که آنها را قادر به حفظ رشد حجم پول در مسیری باثبات کند (حجم پول در اینجا همان جمع نقدینگیِ در گردش و سپردههای دیداری نزد بانکها است)، همه آن چیزی است که برای پیشگیری از رکود اقتصادی لازم است. فریدمن و همکار وی، آنا شوارتز، استدلال میکردند که اگر فدرال رزرو کار خود را خوبی انجام داده بود، «رکود بزرگ» رخ نمیداد. فرید من مثالی در رد هر گونه تلاش تعمّدی دولت برای پایین نگه داشتن نرخ بیکاری در زیر خط طبیعی آن (که اکنون در ایالات متحده در حدود چهار و هشت دهم درصد است) طرح کرد: سیاستهای بیش از حد انبساطی طبق پیشبینی وی به مجموعهای از تورم و نرخ بالای بیکاری منجر میشوند –پیشبینیای که در رکود تورمی دهه 1970 محقق شد. این پیشبینی به میزان زیادی بر اعتبار جنبش ضدکینزی افزود. بعدها انقلاب متقابل جنبش ضدکینز، از موضع فریدمن نیز پا فراتر نهاد؛ تا جایی که اینک مواضع اصیلِ شخص فریدمن در مقایسه با آنچه که جانشینان وی طرح کردند نسبتاً میانهروانه به نظر میرسد. اقتصاددانان مالیه، در ردّ دیدگاه کینز که بازارهای مالی را همچون یک قمارخانه میدید، نظریهای را به نام نظریهی «بازار کارآمد» مطرح کردند که ادعا میکردکه بازارهای مالی همیشه بر اساس اطلاعات موجود به درستی اقدام به قیمتگذاری میکنند. در این فاصله بسیاری از اقتصاددانان کاملاً چارچوب فکری کینز در خصوص مفهوم رکود و سقوط اقتصادی را رد کردند. برخی از آنها به عقیده شُمپیتر و دیگر مدافعان «رکود بزرگ» متمایل شدند که به این رکود به عنوان امری مطلوب و بخشی از ابزار انطباقدهی و تنظیم بازار برای تغییر مینگریست. حتی آنهایی که تا این میزان پیش نمیرفتند نیز استدلال میکردند که هرگونه تلاش برای مبارزه با رکود اقتصادی بیش از آن که مفید واقع شود، مضر خواهد بود. البته تمامی اقتصاددانان کلان تمایل نداشتند تا دنبالهروی این راه باشند. برخی از آنها خود را پیروان جدید کینز یا نوکینزی مینامیدند که همچنان به نقش مؤثر دولت در اقتصاد اعتقاد داشتند. با این وجود، غالب آنها این باور را حفظ کردند که سرمایهگذار و مصرفکننده رفتار عقلانی دارند و بازار نیز عموماً در مسیر درست حرکت میکند. البته استثنائاتی نیز در این گرایش وجود داشت. تعداد معدودی از اقتصاددانان فرض رفتار معقول را به چالش کشیدند و این اعتقاد را که میتوان به بازار اعتماد کرد، به پرسش گرفتند؛ ایشان به تاریخ طولانی بحرانهای مالی گذشته اشاره میکردند که پیامدهای ویرانکنندهای بر اقتصاد گذاشته بودند. اما این افراد بر خلاف جهت آب شنا میکردند و نتوانستند در برابر جریان غالبی که به طرز احمقانهای از قدرت خیالی نظریههای خود خوشنود بود، تبدیل به جریانی فراگیر شوند. 3. مالیهی پانگلوسیدر دههی1930 بازارهای مالی به دلایل آشکاری از احترام و اعتبار چندانی برخوردار نبودند. در نظر کینز «عملکرد بازارهای مالی به رقابت بین چند روزنامه میمانست که باید از میان صدها عکس 6 مورد از زیباترین آنها را انتخاب میکردند؛ اما جایزه به روزنامهای تعلق میگرفت که انتخابهای وی به میانگین انتخابهای سایر رقبا نزدیکتر بود. بدین ترتیب شرکتکنندگان در مسابقه زیباترین عکس را بر اساس سلیقه شخصی خود انتخاب نمیکردند، بلکه عکسی را انتخاب میکردند که به زعمشان به نظر سایرین زیباترین عکس بود.» از نظر کینز «این ایدهی بسیار بدی است که اجازه دهیم بازارها نیز به همین شکل عمل کنند، به گونهای که برخی از سوداگران وقت خود را صرف تعقیب دیگران و تحمیل عقاید تجاری مهم به آنان کنند»، به باور کینز «هنگامی که توسعه سرمایهی یک کشور به محصول جانبی فعالیتهای یک قمارخانه تبدیل شود، احتمالاً نتیجه امر مطلوبی نخواهد بود.» در سال 1970 به نظر میرسید که مطالعهی بازارهای مالی کار دکتر پانگلوس است که اعتقاد داشت که ما در بهترین دنیای ممکن زندگی میکنیم. [پانگلوس شخصیت سادهدل و بیش از اندازه خوشبینی است در یکی از آثار وُلتر به نام «کاندید». توضیح مترجم] بحث و تبادل نظر پیرامون غیرعقلانی بودن سرمایهگذار، حبا ها، سوداگریهای مخرب، و مباحثی از این دست عملاً از عرصهی پژوهشهای دانشگاهی رخت بر بست. در این دوره حوزهی مطالعات مالی مقهورِ فرضیهی «بازار کارآمد» بود که یوجین فاما از دانشگاه شیکاگو مطرح ساخته بود. بنا به این فرضیه در بازارهای مالی قیمت داراییها دقیقاً ارزش ذاتی آنها را بر اساس آخرین اطلاعات موجود منعکس میکند. (برای مثال ارزش سهام یک شرکت در بازار بورس به طور صحیح منعکسکنندهی تمامی اطلاعات مربوط به آن شرکت از قبیل درآمد و چشم انداز کسبوکار آن شرکت است.) در دههی 1980، اقتصاددانان مالی به ویژه مایکل جِنسِن از مدرسهی کسبوکارِ هاروارد این استدلال را مطرح میکرد که به خاطر آنکه بازار همواره قیمت صحیح را نشان میدهد بهترین کاری که رؤسای شرکتها میتوانند انجام بدهند، نه صرفاً به خاطر خودشان بلکه به خاطر اقتصاد، چیزی نیست جز به حداکثر رساندن ارزش سهام شرکتشان. به عبارت دیگر اقتصاددانان مالیه بر این باور بودند که ما باید وظیفهی توسعهی سرمایهی یک ملت را در دست نهادی قرار دهیم که کینز آن را قمارخانه مینامید. سخت است که این دگرگونی در علم اقتصاد را به برخی وقایع خاص نسبت دهیم، اما شاید بتوان تصویری به این شکل عرضه کرد. خاطرات رکود 1929 به تدریج در حال محو شدن بود، اما در این دوران بازارهای مالی هم شاهد دورههای پررونقی بود مملو از افسانههایی در باب سودِ فوقالعادهی سفتهبازی، و هم شاهد رکودهای مزمن. برای مثال در 1973 و 1974 بازار سهام 48 درصد از ارزش خود را از دست داد. در 1987 بازار سهام سقوط کرد به طوری که ارزش شاخص داوجونز در یک روز بدون هیچ دلیل روشنی سقوط 23 درصدی داشت. این وقایع حتماً تردیدهایی را پیرامون عقلانی بودن بازار به وجود آورد. این وقایع که کینز آنها را شاهد مثال غیرقابلاعتماد بودن بازار میدانست، یارای مقابله با تمنّای تمسّک جستن به یک ایدهی زیبا را نداشت. اقتصاددانان مالی با این فرض که هر شخصِ سرمایهگذاری به شکل عقلانی خطرات فعالیت خود را در برابر پاداش سرمایهگذار اش سبک سنگین میکند، الگوی نظریای را تحت عنوان الگوی برآورد قیمت داراییهای سرمایهای صورتبندی کردهاند که بسیار ظریف و زیبا است. (این الگو با کِهنِوِشتِ انگلیسیاش، «کَپاِم»، مشهور است.) «کَپاِم» نه تنها به شما میگوید که چگونه سهام خود را انتخاب کنید، بلکه نحوهی قیمتگذاری مشتقات مالی را نیز به شما میآموزد؛ امری که از دیدگاه صنعت مالی حائزِ اهمیت بیشتری نیز هست. جذابیت و ظاهر سودمند این نظریه به گونهای بود که سلسلهای از جوایز نوبل را برای پدیدآورندگان آن به ارمغان آورد،و بسیاری از استادان این نظریه نیز جوایز جهانی دریافت کردند. اینگونه بود که استادانِ محجوبِ مدرسههای کسبوکار میتوانستند با مجهز شدن به این الگوهای جدید ونیز مهارتهای بالای ریاضیاتیای که بعضاً برای استفادههای خاصتر «کَپاِم» نیازمند محاسباتی در سطح محاسبات پیشرفتهی علم فیزیک بود، به دانشمندان موشکی وال استریت تبدیل شوند و حقوقهای آنچنانی نصیب خود کنند. صادقانه بگوییم، نظریهپردازان اقتصاد مالی فرضیهی «بازار کارآمد» را صرفاً از این جهت نپذیرفتند که ظریف و زیبا و خوشساخت بود. آنها شواهد آماری زیادی هم ارائه میکردند که در نگاه اول مؤیدِ این فرضیه بود. اما این مستندات محدودیتِ بسیار داشتند. اقتصاددانان مالی به ندرت این سوال به ظاهر واضح (هرچند پاسخ به ان آسان نیست) را میپرسند که آیا قیمت داراییها با مؤلفههای بنیادی دنیایِ واقعی نظیر درآمدهای حاصله از آن دارایی در آینده همخوانی دارد؟ درمقابل آنها تنها به این سؤال اکتفا میکنند که آیا قیمت داراییها در مقایسه با قیمت داراییهای دیگر معنا میدهد یا نه. لَری سامِرز که اکنون مشاور اقتصادی ارشد دولت اوباما است، یکبار با طرح مثالی اساتید اقتصاد را «اقتصاددانان سسس گوجهفرنگی» توصیف کرد، و اینگونه آنها را مورد تمسخر قرار داد که «اثبات کرده اند که بستههای دو پیمانهای سس گوجه فرنگی همواره دقیقاً دو برابر سس یک پیمانهای به فروش میرسند» و از این نتیجه میگیرند که بازار سس گوجه کاملا کارآمد است. اما نه این تمسخر و نه انتقادات مؤدبانهتر برخی اقتصاددانان نظیر رابرت شیلر از دانشگاه ییل تأثیر چندانی بر آراءِ این نظریهپردازان نداشته است. بسیاری از نظریهپردازان مالی و همچنین بسیاری از شخصیتهایی که تصمیمگیریهای جهان را انجام میدهند همچنان بر این باور اند که این الگوهای نظری اساساً بیعیب و نقص اند. از جملهی این افراد الن گرینسپن، رئیس وقتِ فدرال رزرو بود که به عنوان یکی از طرفداران پروپاقرص مقرراتزدایی در بازارهای مالی شناخته میشد. گرینسپن بر اساس این باور که در علم اقتصاد همه چیز تحت کنترل است و پدیدهی ناشناختهای وجود ندارد، درخواستها برایِ پا پیش گذاشتن در مسألهی وامهای کمبهره و پرداختن به مشکل حباب مسکن را رد میکرد. در سال 2005 در همایشی که به افتخار سالها ریاست گرینسپن بر فدرال رزرو برگزار شده بود، لحظهی بهیادماندنیای به ثبت رسید و آن هنگامی بود که یک شرکتکنندهی شجاع به نام راگهورام راجان (از دانشگاه شیکاگو) مقالهای با این هشدار ارائه کرد که میزان ریسک در نظام مالی تا آستانهی خطرناکی بالا رفته است. غالب حضار از جمله لری سامرز وی را مورد تمسخر قرار دادند؛ سامرز هشدارِ او را مبتنی بر اطلاعاتِ نادرست توصیف کرد. در اکتبر سال گذشته گرینسپن میپذیرفت که باورهایش دچار ضربهای جدی شده است؛ فیالواقع تمامی عمارت باشکوه فکری وی سقوط کرده بود. این ویرانی عمارت فکری که با ویرانی بازارهای جهانِ خارج همراه بود، پذیرش واقعیتِ ناخوشایندِ یک رکود اقتصادی عظیم را ناگزیر ساخته بود؛ رکودی که بر اساسِ هر گونه معیاری، بدترین رکود اقتصادی از زمانِ «رکود بزرگ» به این سو بود. سیاستگذاران چه باید بکنند؟ متأسفانه اقتصاددانان کلان که در این شرایط میبایست رهنمودهای روشنی برای مقابله با رکود ارائه میکردند در آشفته بازار خود بودند. 4. آشفتگی در اقتصاد کلان«ما با سپردن اختیارِ خود به یک دستگاهِ ظریفی که دانشی از نحوهی کارکردِ آن نداریم، خود را دچارِ آشفتگی عظیمی کرده ایم. نتیجه این شده است که برای مدتی طولانی تلاش ما برای بهرهمندی از فرصتهای ثروتآفرینی چیزی جز اتلاف وقت نبوده است.» اینها جملاتی بود که جان مینارد کینز در مقالهای تحت عنوان «کسادی عظیم اقتصادی 1930» نوشت و در آن تلاش کرد تا به شرح فاجعهای بپردازد که در حال گسترش در سراسر عالم بود. به راستی، امکان تولید ثروت در جهان برای مدتهای مدید زایل شد؛ چرا که این جنگ جهانی دوم بود که نقطهی پایانی بر «رکود بزرگ» گذاشت. چرا راه حل کینز برای گذر از «رکود بزرگ» در آغاز چُنان جذاب بود؟ و چرا علم اقتصاد، در حدود 1975 به دو اردوگاه مخالف حول عقاید کینز تقسیم شد؟ من مایلم جانمایهی اقتصاد کینز را با یک داستان واقعی شرح دهم . این داستان همچنین گویای مقیاس کوچکی از آشفتگیهایی است که میتواند تمام اقتصادها را تحت تأثیر قرار داده و مبتلا کند. این داستان مشقّاتِ «تعاونی مهدکودکِ کپیتول هیل» را بازگو میکند. این تعاونی که مشکلات آن در یک مقاله در 1977 در مجلهی «پول، اعتبار و بانکداری» ذکر شد، شرکتی متشکل از حدود 150 زوج جوان بود که قصد داشتند در نگهداری از کودکان یکدیگر در هنگام غیبت والدین آنها یکدیگر را یاری دهند. برای اطمینان از آنکه تمامی زوجین وظیفه خود را به نحو منصفانه انجام دهند، شرکت اوراقی را منتشر کرد؛ کوپنهایی که مقرر میکرد دارندهی آن میتواند به مدت نیم ساعت از خدمتِ نگهداریِ کودکش در تعاونی برخوردار شود. به هنگام پیوستن به تعاونی، هر یک از اعضا 20 کوپن دریافت میکردند و ملزم بودند تا همان میزان را به هنگام ترک گروه برگردانند. متأسفانه معلوم شد که اعضای شرکت به طور میانگین خواستار ذخیرهای بیشتر از 20 کوپن بودند. در نتیجه تعداد معدودی حاضر به خرج کردن کوپنهای خود و رفتن به خارج از منزل بودند، در حالی که بسیاری از آنان مایل به بچهداری و افزایش ذخیرههای خود بودند. اما از آنجا که فرصتهای نگهداری بچه تنها زمانی افزایش مییافت که فردی قصد کند تا شبی را از منزل خارج شود، اما والدین مایل به خرج کردن از ذخیرهی کوپنهای خود نبودند، شغل بچهداری به سختی پیدا میشد. ... خلاصه این که فعالیت این شرکت تعاونی دچار رکود شد. بسیار خوب، درباره این داستان چه فکر میکنید؟ از کنار آن به عنوان یک داستان مبتذل و سادهلوحانه نگذرید. اقتصاددانان برای یافتن پاسخ به سوالات بزرگ اقتصادی از مثالهای کوچک استفاده کرده اند؛ از همان زمانی که آدام اسمیت ریشههای پیشرفت اقتصادی را در کارخانههای تولید میخ دید. و البته این رویکردی صحیح است. سؤال این است که آیا این مثال خاص که در آن رکود اقتصادی ناشی از کسری تقاضا بود در اصل همان اساس رکود اقتصادی را تشکیل میدهد یا خیر؟ (تقاضای کافی برای سپردن کودک به تعاونی مهدکودک وجود نداشت تا هر آن کس که مایل به پرستاری از کودک بود، امکان آن کار را داشته باشد.) چهل سال پیش غالب اقتصاددانان با این تفسیر موافق بودند. اما از زمانی که علم اقتصاد کلان به دو قسمت تقسیم شد، این رویه تغییر کرد. اقتصاددانان به دو گروه تقسیم شدند: اقتصاددانان «آب شور» (اصولاً در دانشگاههای ساحلی امریکا) که کم و بیش طرفدار عقاید کینز در باب رکود اقتصادی هستند و اقتصاددانان «آب شیرین» (اصولاً در دانشگاههای داخلِ کشور) که این عقاید را بی معنی و پوچ میدانند. اقتصاددانان آب شیرین اصولاً نابگرایان نئوکلاسیک هستند. آنها بر این باورند که همهی تحلیلهای ارزشمند اقتصادی باید از این فرض منطقی آغاز شود که مردم بهرهمند از عقلانیت اند و بازار فعالیت خود را به خوبی و روانی انجام میدهد، و این فرضی است که با داستان تعاونی مهدکودک نقض شد. طبق نظر آنها، کاهش تقاضای کل امکانپذیر نیست، زیرا قیمتها همواره به سمتی حرکت میکنند که عرضه و تقاضا با یکدیگر مطابقت داشته باشند. اگر مردم طالب تعداد بیشتری کوپن مهدکودک باشند، ارزش این کوپنها افزایش مییابد، به گونهای که هر کوپن فرضاً 40 دقیقه نگهداری از بچه ارزش داشته باشد، یا مثلاً برایِ هر ساعت پرستاری بچه به جایِ دو کوپن یک کوپن و نیم باید به تعاونی داد. با افزایش قدرت خرید کوپنهای در گردش مشکل حل خواهد شد، بنابراین مردم دیگر نیازی به ذخیره کوپن بیشتر ندارند و در نتیجه رکودی پیش نخواهد آمد. آیا همیشه اینگونه نبوده است که رکود همواره در زمانهایی اتفاق میافتد که تقاضای مصرفیِ کافی برای ایجاد شغل برای متقاضیانِ کار وجود ندارد؟ بنا به گفته تئوریسینهای آب شیرین ظواهر امر میتوانند فریبدهنده باشد. به نظر آنها، چون علم اقتصاد راستین میگوید که امکان کاهش عمومی تقاضا وجود ندارد، بنابراین چنین کاهشی هم اتفاق نمیافتد. به عقیدهی کُچرِن، استاد دانشگاه شیکاگو، «بطلانِ علمِ اقتصادِ کینزی به اثبات رسیده است.» با این حال رکودهای اقتصادی اتفاق میافتند. چرا؟ در دههی 1970 سردستهی علمای اقتصاد کلان آب شیرین، رابرت لوکاس، این استدلال را مطرح کرد که آشفتگی ذهنیِ گذرا سبب رکودهای اقتصادی بوده است: هنگامی که کارگران و بنگاهها نتوانند میان افزایش یا کاهش عمومی سطح قیمتها و تغییر قیمتی که ناشی از تحول وضعیت کسبوکار مربوط به خود آنها ست تمایز بگذارند، زمینهی رکود فراهم میشود. لوکاس هشدار داد که هر گونه تلاش برای مقابله با ادوار تجاری زیانبار خواهد بود: طبق استدلال وی اِعمال سیاستهای ایجابی به این آشفتگی دامن خواهد زد. در دهه 1980، حتی پذیرش بسیار محدود این عقیده که رکودهای اقتصادی وقایع ناخوشایندی هستند، توسط بسیاری از اقتصاددانان آب شیرین رد شد. در مقابل، رهبران جدید این جنبش، به ویژه ادوارد پرسکات از دانشگاه مینه سوتا (دقت میکنید که صفتِ «آب شیرین» ریشه در چه جغرافیایی دارد؟) [توضیح مترجم: مینه سوتا به سرزمین ده هزار دریاچه شهرت دارد]، استدلال کرد که عملاً نوسانات قیمت و تغییرات به وجودآمده در تقاضا ارتباطی با چرخههای تجاری ندارند. چرخههای تجاری بیشتر بازتابدهنده نوسانات پیشرفتهای تکنولوژیکی است. این نوسانات با واکنش معقول کارگران روبهرو میشوند که وقتی شرایط محیط مطلوب باشد داوطلبانه بیشتر کار میکنند و در شرایط نامطلوب کمتر. بیکاری تصمیم سنجیدهی کارگران برای مدتی استراحت و کار نکردن است. از ابلهانه نامیدنِ نظریهای اینگونه گزیری نیست. آیا واقعاً «رکود بزرگ» «خوشگذرانی بزرگ» بود؟ صادقانه بگویم، این فکری احمقانه است. اما جان کلامِ پرسکات در نظریهی «چرخه واقعی کسبوکار» چنان با مدلهای هنرمندانه و ریاضیاتی زینت یافته بود، و مدلهای آماریاش چنان با دادههای واقعی همخوانی داشت که اینک به عنوان تفسیر رسمی اقتصاد کلان در بسیاری از دانشگاههای دنیا رواج یافته است. در سال 2004 انعکاس تأثیر و نفوذ این تئوری سبب شد تا پرسکات به همراه کیدلند از دانشگاه کارنگی ملون برنده جایزه نوبل شود. اما اقتصاددانان آب شور از پیروی کردن از جریان غالب سر باز زدند. بر خلاف اقتصاددانان آب شیرین که نابگرا هستند، اقتصاددانان آب شور مشی عملگرایانه دارند. در حالی که اقتصاددانانی نظیر گرگوری منکیو در هاروارد، الیور بلانچارد در ام. آی. تی و دیوید رومر در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، اذعان داشتند که آشتی دادن تفسیرِ علمِ اقتصاد طرفِ تقاضا [منظور همان اقتصاد کینزی است. مترجم] از پدیدهی رکود با نظریهی نئوکلاسیک دشوار است، شواهدی یافتند که نشان میداد که ابداً نمیتوان تأثیرگذاری بالا و پایین شدن تقاضای کل بر رکود اقتصادی را رد کرد. بدین ترتیب آنها خواهان بازگشت از فرضیهی بازارهای کامل یا عقلانیت کامل یا هر دوی آنها شدند. به باور آنها با پذیرش نواقص بازار یا کنار گذاشتنِ فرض عقلانیت به دیدگاهی کمابیش کینزی از رکود خواهیم رسید. از دیدگاه اقتصاددانان آب شور سیاستگذاری فعالانه و ایجابی در نبرد با رکود اقتصادی همچنان مطلوب بود. اما اقتصاددانان طرفدار مکتب جدید کینز هم در برابر افسونِ مفاهیمِ عامل اقتصادی دارای عقلانیت یا بازارهای کامل مصون نبودند.آنها تلاش میکردند تا آنجایی که ممکن است فاصلهی خود را با دُرُست-آیینیِ یا اصولگراییِ مفرطِ نئوکلاسیک حفظ کنند. این بدان معنا بود که در الگوهای رایج جایی برای موضوعاتی از قبیلِ حبابها یا فروپاشی نظام بانکداری وجود نداشت. با وجود به وقوع پیوستن بحرانهای عظیم مالی و اقتصادی در جهان واقعی - در سال 1997 و 1998 در بخش گستردهای از آسیا و در سال 2002 درآرژانتین، این موضوع در اندیشههای طرفداران مکتب نوین کینز انعکاس نیافت. با توصیفاتی که تا بدین جا ارائه کردم احتمالاً تصورتان این است که جهانبینیهایِ آب شور و آبِ شیرین بر سرِ سیاستگذاریِ اقتصادی اختلاف نظرِ عمیقی داشته اند. اما جالب است که در سالهای 1985 تا 2007 اختلافات میان اقتصاددانان آب شیرین و آب شور تنها در حوزهی تئوری بود نه در میدان عمل. به اعتقاد من، دلیل آن این است که نوکینزیها برخلاف کینزیهای اصیل سیاست مالی - تغییرات در مخارج دولت و مالیاتها - را برای مقابله با رکود اقتصادی ضروری نمیدیدند. آنها معتقد بودند که سیاستهای پولی مدیریتشده توسط تکنوکراتها در فدرال رزرو همان چیزی است که میتواند اقتصاد راکد را بهبود بخشد. در نودمین سال جشن تولد میلتون فریدمن، بن برنانکی استاد سابق دانشگاه پرینستون که کم و بیش از طرفداران مکتب نوکینزی بود و در آن زمان از اعضایِ هیأت مدیرهی فدرال رزرو نیز بود، در باب «رکود بزرگ» خطاب به فریدمن گفت: «حق با شماست. رکود بزرگ کار ما بود. متأسف ایم. اما به لطفِ آموزههایِ شما این حادثه دیگر اتفاق نمیافتد.» اما پیام روشن این سخن این بود که برای پرهیز از رکود تنها چیزی که لازم است یک بانک مرکزیِ هوشیارتر است. مادامی که سیاست اقتصاد کلان بدون هیچ برنامه محرکی از نوع کینزی در دستان استاد گرینسپن قرار داشت، اقتصاددانان آب شیرین دلایل چندانی برای اعتراض نمییافتند. (آنها به تأثیرگذاری مثبت سیاست پولی اعتقاد نداشتند، اما به زیانآور بودن آن نیز معتقد نبودند.) تنها ظهورِ یک بحران بود که توانست هم بیپایه بودنِ تفکرِ غالب را نشان دهد و هم این واقعیت را که تا چه اندازه علمِ اقتصاد، حتی علم اقتصادِ نوکینزی، پانگلوسی (سادهلوح و بیش از اندازه خوشبین) شده است. 5. هیچکس نمی توانست پیشبینی کند. . .این عبارتی است که شما در خصوص این فاجعه که امکان پیشبینی آن وجود داشته و یا میبایست پیشبینی میشد اما عملاً تنها اقتصاددانان معدودی آن را پیشبینی کردند به کار میبرید، اقتصاددانانی که به این خاطر مورد تمسخر قرار گرفتند. برای مثال افت و خیز عظیم قیمت مسکن را در نظر بگیرید. برخی از اقتصاددانان به ویژه رابرت شیلر، به این حباب اشاره کردند و نسبت به پیامدهای زیانبارِ این حباب پس از ترکیدنِ آن هشدار دادند. این در حالی بود که سیاستگذاران شاخص از مشاهده آن عاجز بودند. در سال2004 گرینسپن از صحبت در خصوص حباب مسکن امتناع کرد. او اعلام کرد که انحراف عظیم قیمتها از مقادیرِ تعادلیشان آن هم در سطحِ ملی به هیچ وجه محتمل نیست. بن برنانکی در سال 2005 افزایش بهای مسکن را انعکاسی از مبانی قدرتمند اقتصادی دانست. چگونه این حباب نادیده گرفته شد؟ منصفانه باید گفت که شاید نرخ پایین بهره تا حدودی موجب افزایش بهای مسکن شده بود. گرینسپن و برنانکی قصد داشتند تا موفقیت فدرال رزرو را در بیرون کشیدن اقتصاد از رکود سال 2001 جشن بگیرند. اما پذیرش اینکه بخش عمدهای از این موفقیت در واقع حبابی است که هر آن احتمال ترکیدن دارد، عیشِ آن ضیافت را منقّص میکرد. از این منظر اصرار بر نفیِ حباب را بهتر میتوان درک کرد. باور کلی این بود که اساساً چنین حبابی در اقتصاد پدید نمیآید. اگر اطمینان دادنهای گرینسپن در باب سلامت اقتصاد را بازخوانی کنیم در مییابیم که سخنان او بر هیچ ادلهی عینیای استوار نبودند، بلکه تنها بر این باورِ پیشینی تکیه داشتند که اساساً در بازار مسکن امکانِ ظهورِ حباب وجود ندارد، و نظریهپردازان اقتصاد مالی نیز بر همین نکته پای میفشردند. در سال 2007، یوجین فاما، پدر «فرضیه ی بازار کارامد» در مصاحبهای اعلام کرد که کلمهی «حباب» وی را دیوانه میکند و شرح داد که چرا میتوان به بازار مسکن اعتماد کرد: «بازار مسکن نقدشوندگی پایینی دارد، مردم در هنگام خرید مسکن بسیار دقت میکنند. غالباً خرید ملک مهمترین و بزرگترین سرمایهگذاری خانوارها است. آنها به دقت پیرامون خود را مینگرند و قیمتها را بررسی میکنند. فرآیند چانهزنی بر سر قیمت مسکن بسیار دقیق است.» این درست است که مردم به دقت قیمتهای پیشنهادی خانهها را با یکدیگر مقایسه میکنند. این امر بدین معنی است که قیمت خانهی مورد نظرشان را با قیمت دیگر خانهها مقایسه میکنند. اما این بدان معنا نیست که سطح قیمتها موجّه و درست است. این همان علم اقتصاد سس گوجهای است. چرا که از آنجا که قیمت بستههای دو پیمانهای سس دو برابر بستههای یکپیمانهای میارزند، تئوریسینهای مالی اعلام میکنند که قیمت سس درست است. به طور خلاصه اعتقاد به بازارهای مالی کارآمد چشمهای بسیاری را به روی بزرگترین حباب قیمتی در تاریخ بست. تئوری بازار کارآمد در ابتدای امر نقش مؤثری در متورم کردن این حباب ایفا کرد. ترکیدنِ این حباب و یافت نشدنِ درمانی برایِ پیشگیری از آن ریسک سرمایههایی را که تا پیش از این امن به حساب میآمدند، آشکار کرده و شکنندگی نظام مالی را نیز به اثبات رسانده است. صاحبان خانه در ایالات متحده، 13 تریلیون دلار از ثروت خود را بربادرفته میبینند. بیش از 6 میلیون شغل از دست رفته است. و نرخ بیکاری به بالاترین سطح خود از سال 1940 تا کنون رسیده است. حال در این مخمصه اقتصاددانان مدرن چه رهنمودهایی برای ارائه دارند؟ و آیا ما باید به آنها اعتماد کنیم؟ 6. جنجال طرح محرک اقتصادیدر فاصلهی زمانی سالهای 1985 تا 2007 یک سازش کاذب در حوزهی علم اقتصاد کلان حاکم بود. اما عملاً هیچ گونه انسجامی میان دیدگاههای اقتصاددانان آب شیرین و آب شور وجود نداشت. اما این سالها عصر «بهبود بزرگ» بود، عصری که در آن تورم مهار شده بود و رکود اقتصادی به حد پایینی رسیده بود. اقتصاددانان آب شور بر این باور بودند که فدرال رزرو همه چیز را تحت کنترل دارد. اقتصاددانان آب شیرین به سودمند بودن اقدامات فدرال رزرو اعتقادی نداشتند، اما ترجیح میداند که وضع به همین منوال باقی بماند. اما بحران اخیر به این صلح پوشالی پایان داد. ناگهان سیاستهای فنسالارانه از هر دو طرف ناکارآمدی خود را پذیرفتند. و ضرورت ارائهی سیاستهایی برای پاسخ به بحران کنونی اختلافات دیرینه را، پررنگتر از گذشته، تازه کرد. چرا سیاستهای محدود فنسالارانه کافی نبود؟ پاسخ در یک کلمه این است: «صفر». [در ادامه منظور کروگمن از «صفر» آشکار میشود. مترجم] طی یک رکود متعارف، فدرال رزرو در واکنش به رکود اقدام به خرید اوراق قرضه، همان بدهیهای کوتاهمدت دولتی، از بانکها میکند. این اقدام سبب کاهش نرخ بهرهی اوراق قرضه میگردد و سرمایهگذارانِ خواهان نرخ سود بیشتر را به سمت و سوی دیگری میکشاند و این به نوبهی خود همهی نرخهای بهره را پایین میآورد و این نرخ پایین بهره نهایتاً منجر به خروج سریع اقتصاد از رکود میشود. فدرال رزرو برای مقابله با رکودی که از سال 1990 آغاز شده بود، نرخ بهرهی کوتاهمدت را از 9 درصد به 3 درصد کاهش داد. واکنش فدرال رزرو به رکود اقتصادیای که از سال 2001 آغاز شده بود پایین آوردن نرخ بهره از شش و نیم درصد به یک درصد بود. و اکنون این بانک تلاش میکند تا با پایین آوردن نرخ سود از 5 و یک چهارم واحد درصد به صفر با رکود عظیم اقتصادی کنونی مقابله کند. اما حتی بهرهی صفر درصد نیز آنقدر کم نیست که بتواند به این رکود پایان دهد. اما فدرال رزرو دیگر نمیتواند نرخ سود را به زیر صفر بکشاند. چرا که در این وضعیت سرمایهگذاران ترجیح میدهند تا پول نقد پسانداز کنند تا آنکه آن را با سودی نزدیک به صفر وام بدهند. در اواخر سال 2008 نیز هنگامی که نرخ بهرهی بانکی نزدیک به صفر بود، سیاستگذاریهای معمول پولی توان اثرگذاری خود را کاملاً از دست دادند. حال چه می شود؟ این دومین باری است که نرخ بهره در امریکا نزدیک به صفر میشود. بار نخست در دورهی «رکود بزرگ» چنین شد. دقیقاً همین کفِ نرخ بهره بود که کینز را بر آن داشت تا افزایش مخارج دولت را تجویز کند: زمانی که سیاستهای پولی ناکارآمد است و بخش خصوصی نیز تمایلی به هزینه کردن بیشتر ندارد، بخش دولتی باید گامهای خود را برای حمایت از اقتصاد بردارد. طرح محرک مالی پاسخ کینز به این نوع وضعیت اقتصادی راکد است که ما اکنون در آن به سر میبریم. چنین تفکراتِ کینزیای زیربنای سیاستهای اقتصادی دولت اوباما را تشکیل میدهد و همین مسأله اقتصاددانان آب شیرین را عصبانی کرده است. آنها نزدیک به 25 سال اقدامات فدرال رزرو را در مدیریتِ اقتصاد تحمل کرده اند، اما احیای مجدد تفکرات کینز امر متفاوتی است. رابرت لوکاس، استاد دانشگاه شیکاگو، در سال 1980 نوشت که «اقتصاد کینزی به اندازهای مضحک بود که در سمینارهای تحقیقاتی کسی نظریهپردازیهای کینزی را جدی نمیگرفت، و در صورت مطرح شدن چنین نظریهپردازیهایی حضار شروع به پچ پچ کردن و خندیدن میکردند.» در هر حال قابلفهم است که برای نئوکلاسیکها پذیرش این که بیشتر نظریات کینز درست بوده است، مایهی تخفیفِ شأن بسیار خواهد بود. اینگونه بود که کُچرن از دانشگاه شیکاگو با شنیدن این عقیده که هزینه کردن از سو ی دولت سبب کمرنگ شدن این رکود میگردد، به شدت عصبانی شده و اظهار میدارد: «از دههی 1960 به این طرف هیچ یک از دانشجویان اقتصادی آموزش کینزی ندیده اند، اینها افسانههای پریان است که دروغ بودن آنها ثابت شده است. اینکه به عقب بازگردیم و قصههای دوران کودکی خود را مانند بچهها بشنویم چیزی از بیپایه و اساس بودن آن افسانهها نمیکاهد.» (این سخنان کُچرن نشان میدهد که دودستگی میان اقتصاددانان آب شیرین و آب شور تا چه اندازه زیاد است. کُچرن در حالی ادعا میکند که اقتصاد کینزی دیگر در هیچ دانشگاهی تدریس نمیشود که فی الواقع هنوز هم دانشکدههای اقتصاد پرینستون، ام آی تی، و هاروارد ترویجگر مکتب کینز هستند.) در این حال، اقتصاددانان آب شور نیز با فهمیدن این مطلب که اقتصاددانان آب شیرین به هیچ وجه به آنها گوش نسپرده بودند، به شدت شوکه شدند. اقتصاددانان آب شیرین که با طرح محرک اقتصادی مخالفت میکنند، محققانی نیستند که ابتدا استدلالات کینزی را سبک سنگین کرده باشند و سپس بی مقدار بودن آن را دریافته باشند. آنها بیشتر شبیه مردمی هستند که اساساً نظری دربارهی اقتصاد کینز ندارند و با چنگ انداختن به مغالطاتی که تا پیش از 1930 رایج بود میپندارند که چیزی جدید و باارزش یافته اند. این تنها کینز نیست که عقایدش به فراموشی سپرده شده است. برد دلونگ از برکلی کالیفرنیا در اظهارات خود در خصوص سقوط فکری مکتب شیکاگو خاطر نشان میکند که همینک پیروان مکتب پولی هم فاصلهی زیادی با نظریات اصیل فریدمن دارند. فریدمن اعتقاد داشت که سیاستهای فدرال رزرو بهتر از هزینه کردن از سوی دولت میتواند به تثبیت اقتصادی کمک کند اما هرگز ادعا نداشت که هزینه کردن از سوی دولت تحت هیچ شرایطی نمیتواند منجر به افزایش اشتغال گردد. بازخوانی خلاصهای که فریدمن از آراءِ خود به نام «چارچوب نظری تحلیل پولی» به سال 1970 به نگارش در آورده است، به خوبی گویای آن است که این آرا تا چه اندازه کینزی بوده است. فریدمن قطعاً این عقیده را نداشت که بیکاری گسترده نشاندهندهی کاهش داوطلبانهی میل مردم به کار است و یا آن که رکود اقتصادی امر مطلوبی برای اقتصاد به حساب میآید. اینها نظراتی است که نسل کنونی اقتصاددانان آب شیرین مطرح میکنند. مولیگان از دانشگاه شیکاگو میگوید بیکاری بالاست چرا که بسیاری از کارگران تصمیم گرفته اند که کار نکنند: «آنها برای کار نکردن انگیزهی مالی دارند … کاهش میزان اشتغال را بیش از آن که با کاهش تقاضا برای نیروی کار قابل توضیح باشد، با کاهشِ میل به اشتغال قابلِ توضیح است.» کُچرن میگوید: «نرخ بالای بیکاری عملاً خوب است. ما باید رکود اقتصادی داشته باشیم. مردم در نوادا به جایِ میخ کوبیدن خواهان کارِ دیگری هستند.» شخصاً فکر میکنم که این حرفی به غایت احمقانه است. حتی اگر بپذیریم که تعدادی درودگر در نوادا دیگر خواهان ادامهی حرفهی خود نیستند، دلیلی ندارد که این امر الزاماً با یک بیکاری در سطح ملی همراه باشد. چه کسی میتواند ادعا کند که ما شش میلیون و هفتصد هزار شغل را صرفاً به این خاطر از دست داده ایم چون امریکاییهای کمتری مایل به کار بوده اند؟ گرفتار شدن اقتصاددانان آب شیرین در این مخمصه امری اجتنابناپذیر بود: معلوم است که اگر شما فرض را بر این قرار دهید که مردم کاملاً عاقلانه رفتار میکنند و بازارها نیز کاملا کارآمد عمل میکنند، به این نتیجه هم برسید که بیکاری ارادی و رکود اقتصادی مطلوب است. در حالی که بحران اخیر اقتصادی اقتصاددانان آب شیرین را به چرندگویی واداشته است، اما موجب شده تا اقتصاددانان آب شور دوباره ریشههای خود را بازیابند. چارچوب آنها علیرغم مکتب شیکاگو، هم امکان غیرداوطلبانه بودن بیکاری را میدهد و هم رکود اقتصادی را امری نامطلوب میداند. اما الگوهای نوکینزیِ امروزه که در عرصههای آموزشی و پژوهشی روایج یافتهاند، فرض را بر این قرار میدهند که مردم کاملاً عاقل هستند و بازارهای مالی کاملاً کارآمد. تفسیر رکود کنونی از طریق این الگوها، نوکینزیها را وادار به وارد کردن متغیرهای نامربوطی به الگوهایشان کرده است که بنا به دلایل نامشخص موقتاً کاهش تقاضای خصوصی را توضیح میدهد. (خود من هم در تحقیقات خود گاه چنین کارهایی کرده ام.) اما اگر تحلیل ما از جایگاه کنونیمان مبتنی بر چند عامل نامربوط باشد، آنگاه تا چه میزان میتوانیم به پیشبینی این مدلها از وضعیت آینده خود اعتماد کنیم. به طور خلاصه، وضعیت علم اقتصاد کلان خوب نیست. اهالیِ علمِ اقتصاد آن را به چه سمت و سو هدایت خواهند کرد؟ هنوز نمیدانیم. 7. نواقص و اصطکاکهاعلمِ اقتصاد به عنوان یک رشتهی علمی دچار دردسر شده است و علت آن هم این است که اقتصاددانان فریفتهی ایدهی یک نظام بازار کامل، منعطف و عاری از اصطکاک شدند. اگر علمِ اقتصاد بخواهد خود را از این ورطه رها کند باید خودش را با دیدگاههای کمتر فریبندهای منطبق نماید؛ و آن اینکه اقتصاد بازار فضایلِ بسیاری دارد، اما همین بازار معایب و اصطکاکهایی نیز دارد. خبر خوب اینکه لازم نیست از چرکنویس شروع کنیم. حتی در زمان اوج کامیابی اقتصاد بازار کامل نیز مطالعات بسیاری انجام شد که نشان داد چگونه اقتصاد واقعی از ایدهآل نطریهای خود دور شده بود. آنچه که در آینده اتفاق خواهد افتاد و همینک نیز اتفاق افتاده است این است که علمِ اقتصادی که به نقصانها و اصطکاکهای بازار اصالت میدهد، از حاشیهی اقتصاد به متن آن کشیده خواهد شد. خوشبختانه اینجا میتوانم برای معرفی آنگونه از علمِ اقتصادی که در ذهن دارم، مثالی عرضه کنم که جوانب آن نسبتاً به خوبی شناخته شده است؛ و آن همان مکتبِ فکریای است که مالیهی رفتاری نامیده میشود. آنهایی که با این رویکرد به اقتصادِ مالی میپردازند، بر دو نکته تأکید میورزند. اول اینکه بسیاری از سرمایهگذارانِ دنیایِ واقعی شباهتِ چندانی به آن محاسبهگرانِ دقیق و متینی که در نظریهی بازار کارآمد تصور میشود، ندارند: سرمایهگذاران واقعی همگی رفتارِ گلّهای دارند، همگی دچارِ شیداییِ غیرعقلانی و ترسِ غیرموجّه اند. دوم اینکه حتی آنها که میکوشند تا محاسبات دقیق را مبنایِ تصمیمگیریهایِ خود قرار دهند، اغلب در مییابند که مشکلِ اعتماد، اعتبار، و توانِ وثیقهگذاریِ محدودشان آنها را به ناچار با گلّه همراه میکند. نکتهی نخست این است که حتی در زمان اوج کامیابی فرضیههای بازار کارآمد، در دنیای واقعی سرمایهگذارانی بودند که آنچنان که مدلهای رایج آنها را عاقل فرض کرده بود، معقول رفتار نمیکردند. لری سامرز زمانی مقالهای را در حوزهی اقتصاد مالی نوشت که جانِ کلامش این بود: «احمق وجود دارد؛ اطراف را بنگرید.» (در ادبیات دانشگاهی اصطلاحِ مرجّح «معامله گرانِ اغتشاش»، noise traders، میباشد.) ما در خصوص چه نوع احمقهایی صحبت میکنیم؟ مالیهی رفتاری که زمینهساز جنبش بزرگتری به نام علم اقتصاد رفتاری است، سعی دارد تا با ایجاد ارتباط میان رفتار ظاهراً غیرعقلانی سرمایهگذاران و سوداریهایِ (biases) شناختهشده در قوهی شناخت انسان به این سؤال پاسخ دهد. برای مثال انسان به ضرر و زیانهای اندک توجه و دقت بیشتری دارد تا به سودهای ناچیز؛ یا این که انسان تمایل دارد تا به آسانی با مشاهدهی نمونههای کوچک دست به قیاس بزند. (مثلاً چون بهای مسکن در چند سال اخیر افزایش یافته پس نتیجهگیری میکند که افزایش آن ادامه خواهد یافت.) تا پیش از این بحران، طرفداران بازار کارآمد، نظیرِ یوجین فاما، ادلّهی مالیهی رفتاری را به نام مجموعهای از «مطالعات کنجکاویبرانگیز» که هیچ اهمیتی ندارند، رد میکردند؛ اما اکنون بعد از ترکیدن این حبابی که وقوعش اقتصاد دنیا را به زانو در آوده است و اقتصاددانان رفتارگرایی نظیر رابرت شیلر از دانشگاه ییل توانسته بودند که آن را به درستی شناسایی کنند، بسیار دشوار است که همچنان از همان موضع سخن گفت؛ شیلر این بحران را به دورههایِ «شیداییِ غیرعقلانی» که در گذشته سابقه داشتند، مرتبط ساخته بود. نکتهی دوم این است که فرض کنید فیالواقع احمقهایی وجود دارند. آنها تا چه اندازه موضوعیت دارند؟ چنان که میلتون فریدمن در مقالهی تأثیرگذار خود در سال 1953 اقتصاددانان مالیهی رفتاری میگویند که فریدمن در اشتباه است آنها میگویند که بازارهای مالی گاهی اوقات بسیار متزلزل هستند و در شرایط جاری سیار سخت است که نظر آنها را رد کنیم. پاسخ میدهد، این احمقها چندان اهمیت ندارند: وقتی که احمقها میفروشند، سرمایهگذران زیرک اقدام به خرید میکنند و وقتی که آنها میخرند اقدام به فروش میکنند و در این فرآیند بازار تثبیت میشود. گروه دوم، همان شاید تأثیرگذارترین مقاله در این زمینه، مقالهی منتشرشده در سال 1997 توسط آندره شلیفر از هاروارد و رابرت ویشنی از شیکاگو باشد. آنها در این مقاله یک گزار ی قدیمی را صورتبندی کردند که میگوید «وضعیتِ نامعقول در بازار احتمالاً طولانیتر از توانِ تحملِ ورشکستگی توسطِ شماست.» طبق گفتهی آنها سفتهبازان، یعنی افرادی که ارزان میخرند و گران میفروشند، برای انجام کار خود نیاز به سرمایه دارند. سقوط شدید بهای داراییها،حتی اگر با مؤلفههای بنیادی در بازار همخوان نباشد، سرمایهی مورد نیازِ سفتهبازان را از بین میبرد. در نتیجه پول سفتهبازان هوشیار به ناچار از بازار بیرون کشیده خواهد شد و به دنبال آن قیمتها بار دیگر بر روی مارپیچ نزولی قرار خواهد گرفت. به نظر میرسد که شیوع بحران مالی کنونی توانسته است خطرات بیثباتی مالی را به عنوان یک مسألهی مهم فرا چشم آورد. ثابت شده است که عقاید زیربنایی مدلهای بیثباتی مالی به شدت با سیاست اقتصادی مرتبط هستند. توجه به موضوعِ کاهشِ سرمایهی مؤسساتِ مالی پس از سقوطِ بانک لِمان موجب شد تا سیاستهایی در پیش گرفته شود تا از وقوع سقوطهای مالی بزرگتر جلوگیری شود. با این اوصاف وضعِ علمِ اقتصاد کلان چطور است؟ اتفاقات اخیر بطلانِ این عقیده را اثبات کرد که بنا به آن رکودهای اقتصادی واکنش بهینه به نوسانات نرخ پیشرفت تکنولوژیکی است [نویسنده اشاره به اقتصاد نئوکلاسیک و نظریه ِ چرخههایِ واقعیِ کسبوکار دارد. مترجم]؛ کم و بیش مکتب کینز تنها روایتِ قابل قبول از بحران است. حتی الگوهایِ متعارفِ نوکینزی هم امکانِ توضیحِ بحرانهایی به عظمتِ بحرانِ اخیر را ندارند، و دلیلِ آن این است که این الگوها نیز عموماً دیدگاه بازار کارآمد را در بازارِ مالی میپذیرند. استثنائاتی وجود دارد. یک رویکرد پژوهشی که بن برنانکی به همراه مارک گرتلر از دانشگاه نیویورک پیشرو آن هستند، براین روش تأکید دارد که فقدان وثیقهی لازم میتواند بر توانایی بنگاهها برای تأمین وجوه مورد نیاز جهت بهره جستن از فرصتهای سرمایهگذاری تأثیرِ منفی بگذارد. رویکردِ مرتبط دیگر حول مطالعات دو اقتصاددان دیگر شکل گرفته است، یکی همکار من در پرینستون، نوبوهیرو کیوتاکی، و دیگری جان مور از مدرسهی اقتصاد لندن. این گروه استدلال کردند که بهای داراییهایی نظیر املاک و مستغلات میتواند دچار سقوطهای ناگهانی خودتقویتکنندهای شود که در نهایت به کل اقتصاد سرایت میکند. اما رویکردی که به سوءِکارکردهایِ بازارهایِ مالی اصالت میدهد، حتی در کانونِ توجه مکتبِ کینزی هم قرار نگرفته است. البته مسلم است که این وضع باید تغییر کند. 8.در آغوش گرفتن دوبارهی کینزبه نظرِ من آنچه که اقتصاددانان باید انجام دهند، به این قرار است: اول اینکه آنها باید با این حقیقت ناخوشایند روبهرو شوند که بازارها از کامل بودن بسیار دور هستند و این جنون و توهمِ تودههاست که بر بازارها حاکمیت دارد. دوم اینکه اقتصاددانان باید بپذیرند که اقتصاد کینزی بهترین چارچوبی است که ما برای معنا کردن رکود اقتصادی و کسادی بازار داریم - البته برای افرادی که کینز را به مسخره میگرفتند و در گوشی به او میخندیدند، پذیرش این امر بسیار سخت خواهد بود. سوم اینکه آنها باید نهایت تلاش خود را به کار ببرند تا واقعیتهای مالیه را در علم اقتصاد کلان بگنجانند. بسیاری از اقتصاددانان این تغییرات را عمیقاً ناراحتکننده مییابند. زمان بسیاری خواهد برد که سرانجام رویکردهای جدید و واقعبینامه به اقتصاد کلان و اقتصاد مالی بتواند همان شفافیت، کمال، و زیبایی و آراستگی را کسب کند که خصیصهی دلربایِ اقتصاد نئوکلاسیکِ امروز است. بعضی از اقتصاددانان نمیتوانند این دورهی به نسبت طولانی را تحمل کنند و ترجیح میدهند به رغمِ عدمِ توانِ اقتصادِ نئوکلاسیک در توضیحِ بزرگترین بحرانِ اقتصادی که در تجربهی سه نسل از انسانها سابقه نداشت، به همان روایتِ عقیمِ نئوکلاسیک بچسبند. به نظر میرسد الان زمان مناسبی است برای یادآوریِ عبارتِ معروفِ اچ . ال. منکن که میگفت: «برای تمامی مشکلات انسان همواره یک راه حل آسان وجود دارد؛ راه حلی شُسته-رُفته، پذیرفتنی، اما اشتباه.» زمانی که پایِ مشکلی تماماً انسانی چون کسادی و رکود اقتصادی در میان است، اقتصاددانان باید راه حل شُسته-رُفته اما اشتباه خود را کنار بگذارند که انسانها را عاقل و بازارها را کامل فرض میگیرد. نگرشِ جدیدی که پس از تجدیدِ نظر در مبانیِ علمِ اقتصاد حاصل خواهد شد، البته ممکن است چندان دقیق نباشد، و قطعاً شُسته-رُفته هم نخواهد بود؛ اما میتوان امیدوار بود که لااقل تا اندازهای جلوهگرِ حقیقت خواهد بود. |
| < بعد | قبل > |
|---|