| سخن هفته |
| چگونه پاول کروگمن تا این اندازه به بیراهه رفت؟ |
|
|
نوشته جان کُچرن
|
|
|
بسیاری از دوستان وهمکاران من پرسیده اند که درباره ی مقاله ی پاول کروگمن در مجله نیویورک تایمز تحت عنوان «چگونه اقتصاددانان تا این اندازه به بیراهه رفتند» چه فکر می کنم؟ خواندن این مقاله پیش از هر چیز مایه ی تأسف است. مایه تأسف است چرا که فاقد حتی یک گزاره ی معتبر اقتصادی است. تأسف برانگیز است از این جهت که نویسنده ی این مقاله که همه ی پیشرفتهای علم اقتصاد را از میانه ی دهه ی 60 میلادی به این سو اتلاف وقت می خواند، خود یک اقتصاددان و همزمان یک نویسنده ی پرمخاطب است. آنچه که آقای نویسنده انکار کرده است بخشی از دستاوردهای علمی ای است که در مجله های اکادمیک جای گرفته است، در کتب دانشگاهی خلاصه شده و با جایزه های افتخار آمیزی از جمله جوایز متعدد نوبل ، مورد تجلیل وقدردانی قرار گرفته است. در عوض همه ی اینها، نویسنده ی مقاله خواستار بازگشت به حقایق جاودانی وهمیشگی یک کتاب آشفته و مغالطه آمیز دهه ی 1930 است که جزءِ درسهای مقدماتی دوره کارشناسی به مؤلف ما تدریس شده اند. اگر حوزه تخصص آقای نویسنده ی ما علوم طبیعی بود احتمالاً جزءِ آن دسته از دانشمندانی قرار می گرفت که نسبت به گرمایش زمین هنوز ابراز تردید می کنند، در باب چگونگی پیدایش بیماری ایدز سخنان عجیب می گویند، تکامل را رد می کنند، و حرکت قاره ها را انکار می کنند. کار از این هم بدتر است. کروگمن به طور کنایی به توطئه های تاریکی اشاره میکند و ادعا میکند که «دگراندیشان به حاشیه رانده شده اند». غالب مقاله ی وی صرفا حمله ی توهین آمیز شخصی ای است به فهرست همواره در حال رشد دشمنانی که همینک شامل نوکینزی هایی، نظیر الیور بلانچارد وگرگ منکیو هم میشود. مقاله وی بیشتر از آنچه که یک منبع علمی باشد، بیشتر بازتاب کورکورانه ونسنجیده ی نقل قولهای دست دوم و خارج از متن از چندین مصاحبه ی رسانه ای است. وی تلاش می کند تا برای تأیید مواضع اش حرفهایی را از زبان برخی نویستدگان بازگو کند که خلاف عقاید مکتوب آنهاست. او به این کار نیز بسنده نمی کند. وی تلاش می کند با افزودن کاریکاتورهایی به تصویری که ارائه می کند، دشمنانش را احمق جلوه دهد وآنها را در وضعیت های نادرست و معذب کننده قرار دهد. وی ما را متهم میکند که خود را فروخته ایم و برای به دست آوردن فرصت های مطالعاتی در مؤسسه ی هوور یا حقوق های کلان در وال استریت نظرات کذب عرضه کرده ایم. اینگونه سخن گفتن دشمن اندیشانه به نظر می رسد. شنیدن این سخنان برای قربانیان آن رنجش آور است، اما ما دیگر آنقدر بزرگ شدهایم که از اینگونه سخنان آزرده نشویم. برای خوانندگان نیویورک تایمز که مقالات کروگمن را پیگیری می کنند و انتظار دارند که روایتی واقعی از علم اقتصاد را به قلم او بخوانند، سخت است که در عوض با این حملات روبرو شوند. اما این مقاله در هر حال فاقد تأثیری است که نویسنده در نظر داشته است. هر خواننده ریزبینی می داند که حملات فردی و لحن کنایه آمیز مؤلف به این معناست که چنته ی عقاید وی تهی گشته است. این بزرگترین و ناراحت کننده ترین بخش این مقاله است: پاول کروگمن هیچ عقیده قابل توجهی در خصوص علت پدیدآورنده ی معضلات مالی واقتصادی کنونی ما ندارد. او نمیداند که چه سیاستهایی میتوانست از این مصائب پیشگیری کند، یا چه تدابیری می تواند در آینده به ما کمک کند. او هیچ ارتباط و تماسی با مردم مخاطب خود ندارد. "غیرعقلانی بودن" وتوصیه به خرج کردن همانند یک ملوان مست در مقایسه با تمامی چیزهای جذابی که این روزها اقتصاددانان درباره بحران می نویسند، تا اندازه ای سطحی و ظاهری است. چقدر مایه ی تأسف است. این همان چیزی است که من می اندیشم، اما من انتظار ندارم که شمای خواننده با نظر من یا ارجاع من به اتفاق نظر حرفهای اقتصاددانان متقاعد شوید. شاید حق با او باشد. گاهی اوقات در برخی از رشتههای علمی، به خصوص علوم اجتماعی، اهالی آن علم برای یک یا دو دهه راه غلطی را در پیش می گیرند. من فکر می کنم اقتصاد کینز از جمله موارد مذکور بوده است. پس بیایید تا نگاهی گذرا برآن عقاید بیندازیم. حمله کروگمن دو هدف دارد؛ نخست اینکه وی فکر می کند بازارهای مالی اساساً بواسطه وجود سرمایه گذاران «خردگریز» «ناکارآمد» اند، و از این رو دستخوش تلاطم های گزاف و بیش از اندازهای هستند که نظارت وکنترل دولت را ضروری می سازد. دوم اینکه وی به طرح «محرک مالی» عظیمی علاقمند است که لازمه ی آن کسری بودجه های چند تریلیون دلاری است.
کارآمدیالبته تکرار این سخن که ما صدای پای نزدیک شدن بحران را نشنیدیم، مایه ی سرگرمی است. اما فی الواقع، اصلیترین پیش بینی عملی فرضیه ی بازارهای کارآمد دقیقاً همین است که هیچ کس نمی تواند بگوید که بازارها به سوی چه مقصدی در حال حرکت اند. نه بروکراتهای دولتی خیراندیش، نه مدیران مکّار ضندوق های پوششی (Hedge Funds)، و نه دانشگاهیان نشسته بر برج عاج، هیچ یک توان چنین پیشگویی ای را ندارند. شاید بتوان گفت که این بهترین قضیه آزموده شده در تمام علوم اجتماعی است. کروگمن این را می داند. پس تنها کاری که از عهده وی برمی آید، سروصدای بیخودی به راه انداختن است در خصوص بیزاری وی از نظریه ای که پیش بینی اصلی اش آن است که هیچ کس نمی تواند طالع بین قابل اعتمادی باشد. آنگونه که کروگمن می نویسد گویی تلاطم بهای سهام به تنهایی عدم کارآمدی بازار را به اثبات می رساند، وباورمندان به فرضیه بازار کارآمد، این امر را در تمام این سالها نادیده گرفته اند. اینها اراجیفی است که هر اندازه هم که برای مقاصد تبلیغاتی نویسنده مناسب باشد، تأکید گذاشتن بر آن از سوی نویسنده موجّه نیست چرا که وی به خوبی بر بطلان آنها واقف است. (من میتوانم بر خلط مدل «کَپ اِم» و بلک شولتز توسط نویسنده چشم بپوشم، ولی مغالطه در باب کارآمدی قابل اغماض نیست.) «کارآمدی» هیچ ارتباطی با مفهوم «پایداری» یا «ثبات» ندارد. در واقع، رشد باثبات خود نقضِ عمده ی کارآمدی است. پذیرش عام یافتن مفهومِ بازارهای کارآمد، نیازی به محوِ خاطرات1929 ندارد، چنین هم نبوده است که ما روزنامه های 1987 را نخوانده باشیم. فی الواقع، دادههای سالهای دوره ی « رکورد بزرگ» هم در راست آزمایی فرضیه ی بازار کارآمد مورد استفاده قرار گرفته است. اساساً «معمای بازده بالای سهام» (Equity Premium Puzzle) این است که اگر قیمت گذاری سهام کارآمد باشد، ریسک آن کمتر از آن است که مردم را از سرمایه گذاری بازدارد. پایان نامه دکتری فاما که نامش در مقاله ی کروگمن هم آمده بود، خود به این موضوع پرداخته که در بازار سهام احتمال بازده های مثبت یا زیاد بیشتر از بازده های منفی و پایین است. این موضوعی بسیار صحیح ومستند است که قیمت دارایی ها بیشتر از انتظارات معقول از جریان نقدی این داراییها در آینده رشد می کند. علت آن هم می تواند این امر باشد که مردم قربانی انفجار خوش بینی ها وبدبینی های غیر معقول می شوند و هم می تواند از این جهت باشد که تمایل مردم به خطر پذیری در طول دوره های زمانی متغیّر است ودر زمانهای نامساعد اقتصادی این میزان از هر زمانی کمتر است. همانگونه که جین فاما در سال 1970 خاطرنشان کرد، هر دوی این توضیحات به یک اندازه با مشاهدات همخوانی دارند. تنها زمانی قادر خواهید بود که ارزیابی ای فراتر از این حاصل کنید که الگوهای ریاضیاتی شما چنان بسط یابند که قادر باشند به لحاظ کمّی نشان دهند که به چه هنگام و به چه اندازه صرف خطر (Risk Premium) یا امواجِ خوش بینی یا بدبینی توان گسترش دارند. در شرایط کنونی هنوز هیچ تئوری ای که آن اندازه خوب باشد، عرضه نشده است. فریادِ «حباب، حباب» سر دادن هیچ ارزشی ندارد مگر اینکه بتوان یک فرآیندِ روشمند ارائه کرد که قادر باشد آنها را شناساییِ کند و تمیز دادنِ آنها را از صرفِ خطرهایی که پایین بودنِ آنها توجیهِ عقلی دارد، ممکن سازد. بدونِ عرضه کردنِ چنین قابلیتی، همان چوپانِ دروغگو خواهیم بود که فریادِ «آی گرگ، آی گرگ» او دیگر توجهی را جلب نمی کند. دشواری موجود تعجب برانگیز نیست. این اصلیترین پیشبینی علم اقتصاد بازار آزاد است، همانگونه که هایک به وضوح هر چه تمام بیان می کند، نه استاد دانشگاه، نه دولتمرد و نه هیچ مقام تنظیم کننده ی بازاری وجود ندارد که بتواند به طور کامل حرکت قیمتها در بازار را شرح دهد. هیچ کس نمی داند، ارزش «بنیادی» چیست. اگر کسی وجود می داشت که بتواند نه بهای سهام مایکروسافت بلکه حتی بهای گوجه فرنگی را تعیین کند نظام اقتصادی کمونیستی فرونمی پاشید. عمیق تر از این، آنکه کار اقتصاد دانان شرح گزارش گونه ی واقعیت نوسانات بازار نیست. این وظیفه ی یک اقتصاددان نیست که هر روز یک گزارش خبری دلنواز از فراز و فرودهای بازار ارائه کند. کار او این نیست که وقتی قیمت ها ترقی میکنند، وضع بازار را در نتیجه ی «موجی از احساسات مثبت» توصیف کند، یا وقتی قیمتها پایین میروند آن را «بدبینی غیرعقلانی» بنامد. (این جمله که صرف خطر افزایش یافته است، حرفی پوچ است، چرا که دربردارنده ی هیچ آگاهی جدیدی نیست). نیاکان ما هم از اینگونه گزاره ها داشتند. آیا اینگونه استدلال کردن نشان از بهبودِ قوه ی استدلالِ ما در مقایسه با پیشینیان است، وقتی توصیفاتِ ما از بازار چیزی است شبیه این جمله که «زئوس و آپولو با هم جنگیدند»؟ اقتصاد دانان رفتارگرا که به مبانی خود اشراف دارند، خوب این مطلب را می دانند و به همین دلیل هم هست که در بیان ادعاهای خود، ملاحظه کار ومحتاط هستند. اما این بحث وجدل ها ما را از موضوع اصلی دور می کند. دفاع از بازارهای آزاد هرگز از این موضع نبوده که این بازارها کامل وایده آل هستند. دفاع از بازارهای آزاد همیشه بر این استوار بوده است که نظارت دولت بر بازار، بویژه بازار دارایی ها وضع را بدتر می کند. کروگمن در نهایت این استدلال را مطرح کنند که دولتها باید به طور گسترده در بازارهای مالی مداخله کنند ومسئولیت تخصیص سرمایه را بر عهده بگیرند. او خود جرأت این را ندارد که به صراحت این موضع را مطرح کند، از این رو است که دست به دامان کینز می شود، و از زبانِ او میگوید که «سپردنِ اختیار تعیینِ تصمیماتِ مهم تجاری به بازار ایده ی بدی است.» و در ادامه در انتقاد از اقتصاددانان مالی بیان میکند که «اما اقتصاد دانان مالی بر این باورند که ما باید توسعه ی سرمایه کشور را در دست نهادی قرار دهیم که کینز آن را قمارخانه می نامید.» اگرعقیده ی کروگمن این باشد که نمیتوان برای تخصیص سرمایه به بازارها اعتماد کرد، درک آنچه که او در سر می پروراند، چندان دشوار نخواهد بود. برای رسیدن به نتیجهای که کروگمن به آن رسیده و ما را نیز بدان می خواند، نیازمند کسب تجربه وجمع آوری شواهد هستیم؛ به علاوه، بدون داشتنِ امید به اینکه رها کردنِ سازوکار بازار و چنگ انداختن به گزینه ی بدیل نتیجه ی بهتری خواهد داشت، نیز نمیتوان به سوی مقصدی رهسپار شد که کروگمن ما را بدان می خواند. به خاطر بیاورید که کمیسیون ارز و اوراق بهادار آمریکا حتی وقتی برنارد میدوف (کسی که یک طرح هرمی را به جای یک سرمایهگذاری جا زده بود) را بر روی سینی نقره تحویل گرفت، هنوز هم نمیتوانست او را شناسایی کند. اندکی به کار بزرگی بیندیشید که فردی و فانی (شرکت های فعال در بازار وام مسکن که دولت امریکا پرداخت دیون آنها را تضمین می کند) با همراهی مجلس نمایندگان در بازار وام انجام می دهند. آیا واقعاً میخواهیم اداره ی سیتی گروپ و تنظیم فعالیتهای آن را به چنین نظام ناکارآمدی بسپاریم؟ آیا این نهادها با چنین سابقه ی مستندی از ناکارآمدی ها توان آن را دارند که جایگزین فرآیندهای پیچیده ی بازار شوند؟ آیا قرار است چنین سیستمی به ما بگوید که کدام دسته از محصولات جدید ارزش سرمایه گذاری دارند؟ همانگونه که اثر برجسته ی دیوید وسل به نام «ما به فدرال رزرو ایمان داریم» به خوبی روشن می کند، همانطور که اقتصاد دانان وسرمایه گذاران خصوصی نتوانستند طوفان به راه افتاده را مشاهده کنند، مقامات دولتی مسئول نظارت و تنظیم بازار هم از پیشبینی آن عاجز بودند. و این ناتوانی به هیچ وجه در نتیجه کمبود آدمهای نخبه و تیزهوش نبود. بر خلافِ چنگ انداختنِ کروگمن به نگرش رفتارگرا برای توجیه مداخله ی دولت در بازار، فی الواقع این نگرش خود استدلالی قوی در ردِ سیاست تنظیم و کنترل در اختیار ما قرار میدهد که پیشتر بدان آگاه نبودیم. و آن این است که تنظیم کنندگان هم همانند سایر عوامل بازار انسان هستند و می توانند غیر عقلایی عمل کنند. اگر آنچنان که کروگمن می گوید، بانکداران سبک مغز هستند، باید گفت که وزیر خزانه داری، رئیس فدرال رزرو و سایر ناظران دولتی و تنظیم کنندگان خبره ی بازار هم به همین صفت متصّف اند. این آدم ها یا به تنهایی تصمیم می گیرند، یا در قالب جمعی، در هر حال رفتارهای جهت دارِ آنها بهتر قابلیت ثبت و ضبط داشته و نشان دهنده ی وجود همان نواقص رفتاری است که به انسانهای عادی نسبت داده می شود. آنها به سادگی به دام صنایع دارای منافع خاص می افتند، و نیز گرفتار انگیزه های ناروای سیاسی هستند. رفتارگرایان محتاط این را می دانند و به همین دلیل است که «به بیراهه رفتن بازار» آنها را به بیان این ادعا نمی کشاند که «دولت توانایی حل و فصل مشکل را دارد». حتی رفتارگرا ترین همکاران من، ریچارد ثیلر (Thaler) و کس سانستین (Sunstein) در کتابی که عنوانِ «ترغیب» (Nudge) را برای آن برگزیده اند، تنها تا آنجا پیش می روند که به عنوان دو پدرسالارِ آزادخواهِ نرمخو انتخاب هایی را در مدیریت حساب بازنشستگی مردم پیشنهاد کنند. (اما در این کتاب نیز ادله ای در تأییدِ این موضع یافت نمیشود که فرضاً «اداراه ی فدرال ترغیبگری» میتواند خود را ازافتادن به دام منافعِ خاصِ صنایعِ مختلف، مصون دارد.) آنها به هیچ وجه به ذهن خود خطور نمیدهند که کنترل قیمت مسکن و سهام در بازارهای فاقد عقلانیتی را که قویاً به این خصیصه ی آن باور دارند، به دولت فدرال واگذارند. محرکعلاقه ی کروگمن به طرح محرک مالی پرواضح است. همین علاقه کروگمن را بر می انگیزاند تا ما و سایر اقتصاددانان را به خلط زیبایی خیالی و حقیقتی که الزاماً بهره ای از زیبایی ندارد، متهم می سازد. روشن نیست که مقصود وی از زیبایی دروغینی که به نظر وی ما مدهوش آن شده ایم چیست، و چگونه است که یک نفر با دلایل خوبی از این سراب گریخته است. نخستین بُت دلربایی که ما را فریفته است همان سازگاری ساده ی منطقی است. اقتصاد کینز مقرر می دارد که مردم برنامه های منطقاً ناسازگاری را پی بگیرند؛ یعنی با همان درآمد ثابت مانده ی خود، هم بیشتر مصرف کنند، هم بیشتر سرمایه گذاری کنند، و هم مالیاتهای بیشتری بپردازند. زیبایی دلفریب دوم فرضیات قابل قبولی در خصوص نحوه ی رفتار مردم است. علم اقتصاد کینزی مقرر می دارد که دولت قادر است به طور نظام مند مردم را بارها و بارها فریب دهد. علم اقتصاد کینزی فرض را بر این قرار می دهد که مردم آینده را در تصمیم گیری های امروز خود وارد نمی کنند. سازگاری منطقی و مبانی قابل قبول در نظر من البته به راستی زیبا هستند، اما آنها به علاوه پیش شرط های اساسی حقیقت نیز محسوب می شوند. استدلالِ طرفداران افزایش مخارج از محل استقراض با سدّ قضیه هم ارزی ریکاردوییِ رابرت بَرو روبه رو است. این قضیه می گوید که مخارجی که از محل افزایش بدهی صورت می گیرند، نمی تواند هیچ اثری به دنبال داشته باشد زیرا مردم با پیشبینی نرخ بالاتر مالیاتی در آینده برای بازپرداخت این دیون از سوی دولت، به سادگی روی به پس انداز بیشتر می آورند. مردم اوراق قرضه ی دولتی را خریداری می کنند، اما سایر مخارج خود را در همان سطح باقی می گذارند. آیا این قضیه صحیح است؟ این قضیه ترکیبی از «اگر-آنگاه» های منطقی است. حتی کروگمن هم نمیتواند این استنتاج های منطقی را به چالش بکشد. بنا براین، ما باید این « اگر»ها را بررسی کنیم و البته این «اگر»ها علی الظاهر درست نیستند. برای مثال، قضیه بالا مالیاتها را یکجا فرض می گیرد نه متناسب با درآمد. اگر این نکته را در نظر بگیریم متأسفانه در می یابیم که افزایش هزینههای دولتی از محل کسری بودجه حتی ما را فقیرتر هم می کند. قضیه مذکور(نظیر اقتصاد کینزی) ترکیب تولید را نادیده می گیرد؛ البته قطعاً صرف پول برای ساخت جاده در مقابل صرف آن در تولید اتومبیل اثر بیشتری بر سطح تولید دارد. اقتصاد دانان سالها با قضیه هم ارزی ریکاردویی کلنجار رفته اند؛ آنها با تعمیمِ «اگر»ها کوشیده اند به «آنگاه»های مختلفی دست یابند، و اینگونه، آثار احتمالی محرک مالی را بیازمایند. در واقع این شیوه دقیقاً همان مسیر درست پژوهش اقتصادی است. چنین نیست که قضیه ریکارویی گزاره ی بنیادیِ مطلقی باشد که صحت بی چون و چرای خود را از معنایِ تحت اللفظی اش می گیرد. اهمیت این قضیه در این است که اگر شما مایل به دانستن آثار مخارج دولت باشید، باید مشخص کنید که چرا مقدمه ی این قضیه نادرست واشتباه است. پرداختن به این مطلب شما رادر جرگه ی اقتصاددانان متعصب کینزی قرار نمی دهد. تلاش برای یافتن پاسخ به این پرسش شما را وا میدارد تا اثر مخربِ مالیات ها بر تصمیمات اقتصادی جامعه را بررسی کنید، یا ببینید که مردم تا چه اندازه مراقب فرزندان خویش هستند، چه میزان از مردم دوست دارند تا برای افزایش مصرف امروز خود قرض بگیرند. اگر در جایی با «شکست بازار» مواجه میشوید که ممکن است تصور شود که توجیه کننده ضریب فزاینده ی مخارج دولتی است، باید دقت کنید که تحلیل های سیاستی بهینه تنها اصلاح ناکامی های بازار را تجویز می کند و از این مقدمه نمیتوان به توجیه ضریب فزاینده ی مخارج دولتی رسید. بسیاری از مطالعات نو کینزی ها که اصطکاک قیمت ها را به تحلیلهای خود می افزایند، به ضریب فزاینده ی چندان بزرگی منتج نمی شوند. بررسی صحیح اثر محرک مالی باید به این ترتیب انجام شود. بر خلاف ادعای کروگمن، هیچ کس هرگز ادعا نکرده است که افزایش مخارج دولت، تحت هیچ شرایطی، منجر به کاهش بیکاری نمی شود. مرور ادبیات اقتصادی مؤیدِ چنین ادعایی از سوی کروگمن نیست، و کروگمن نیز به این مسأله واقف است. (موضع شخصی من بسیار شفاف بوده است؛ من هرگز چنین احتمالی را صفر اعلام نکرده ام.) اما البته اینگونه اندیشیدن دشوارتر است از خشم گرفتن بر مخالفان و نسبت دادنِ حرف های بیربط به آنها و طعنه زدن و مسخره کردنِ آنها. و علی الظاهر کروگمن شیوه ی آسانتر را برگزیده است. در حقیقت، من فکر می کنم که حتی خود کروگمن هم واقعاً به منطق کینز در خصوص محرک اقتصادی اعتقاد ندارد. من تردید دارم که او این منطق فکری را تا نتیجه گیری های اجتناب ناپذیر آن پیگیری کند. احتمالاً برای کروگمن طرح محرک جذابیت های دیگری غیر از منطق کینزی دارد. اگر شما به استدلال کینز در خصوص محرک اعتقاد داشته باشید، باید برنی میدوف را قهرمان بپندارید. او از مردمی که خواهان پس انداز کردن پولهای خود بودند پول می گرفت و آن را به مر دمی می داد که اغلبِ آنها به طور حتم میل به مصرف آن داشتند. بنا به باور کروگمن، هر دلاری که بدین طریق منتقل شود باید یک دلار ونیم بر درآمد ملی بیافزاید. این-همانیِ بین این دو مسأله از این هم قویتر است. علی الظاهر، چنین نبود که میدوف پس انداز مردم را از آنها بدزدد؛ فی الواقع، او پول را قرض می گرفت و به مشتریان اش حساب های ساختگی می داد، با این وعده که این حسابها، سود زیادی نصیب آنها خواهد کرد. این اقدام بسیار شبیه استقراض دولت از مردم است. اگر شما به استدلال کینز در خصوص محرک اعتقاد دارید، برای شما اهمیتی ندارد که پول چگونه مصرف می شود. همه تبلیغات پر سروصدا در خصوص «زیرساختها»، نظارت دقیق بر سرمایهگذاری ها، اطمینان یافتن از ایجاد شغل وغیره، حرف بی ربط خواهد بود. عقیده ی کینز آن بود که دولت باید به مردم پول بدهد تا چاله بکنند و آنها را پر کنند. اگر شما به استدلال کینز در خصوص محرک اعتقاد داشته باشید، حتی برای شما اهمیتی ندارد که خزانه ی دولت به سرقت برود. فی الواقع، این امر بهتر نیز خواهد بود. چرا که سارقان میل شدیدی به مصرف دارند. سقوطمقاله کروگمن قرار است به این مطلب بپردازد که چگونه سقوط و رکود اقتصادی اندیشه ما را تغییر داده است و اقتصاددانان در این باره باید چه بگویند. جالب ترین مطلب در این مقاله این است که پاول کروگمن مطلقاً هیچ ایده ای در خصوص علت پدید آورنده ی این سقوط و یا سیاستهایی که می بایست برای پیشگیری از این رکود اتخاذ می شد و یا سیاستهایی که باید در آینده اتخاذ شود، ندارد. به نظر میرسد که وی کاملاً از مطالعات عظیم اقتصاددانانی که عملکرد نظام بانکی و مالی را مورد مداقّه قرار داده اند، و همچنین از فوایدِ ارزشمندِ این تحقیقات بی اطلاع است . همه آنچه که کروگمن می گوید، این است که خصیصه ی "غیرعقلانی بودن" سبب بالا رفتن و سپس پایین آمدن بازار گردید. در نتیجه ی آن بنا به دلایلی نامشخص، میزان مصرف ملی نیز، باز احتمالاً به واسطه ی همان خصیصه ی «غیرعقلانی بودن»، کاهش یافت. نهایتاً توصیه ی سیاستی وی این است که دولت فدرال باید شبیه یک ملوان مست ولخرجی کند. پاول! بحرانِ مالی یک واقعیت است، ما با یک بحران بانکی کلاسیک مواجه بودیم. علتالعلل این سقوط آزادیِ دادوستدِ سهام یا بازار آزاد املاک و مستغلات نبود، علت بحران اِعمال مقررات سفت و سخت بر بانک های تجاری بود. فی الواقع، نسلی از اقتصاد دانان به طور جدی به این نوع مسائل اندیشیده اند. به آثارِ دایموند (Diamond)، راجان (Rajan)، گورتون (Gorton)، کاشیاپ (Kashyap)، استین (Stein) وغیره مراجعه کنید. آنها در باب این موضوعات اندیشیده اند که چرا تا این حد وام های کوتاه مدت وجود دارد؛ چرا بانک ها دچار عدم موازنه ی داراییها و بدهی ها می شوند؛ تا چه اندازه و چگونه بیمه ی وجوه پس انداز یا ضمانت های اعتباری سودمند واقع می شوند؛ و چگونه این ضمانتها مردم را به خطرپذیری گزاف سوق می دهد. اگر بخواهیم درباره ی آنچه که رخ داد، بیاندیشیم و به مبحث سیاست گذاری بپردازیم، به نظر میرسد موضوعات مورد اشاره فراتر از جزییات بیارزش باشد. مهمترین بحث سیاستگذاری در سال گذشته نحوه ی مدیریت بحران مالی کنونی بود. بحث کنونی این است که حال چگونه می توان مشوق هایی را برای بانک ها و دیگر موسسات مالی فراهم کرد که بار دیگر این آشفتگی رخ ندهد. مباحث بسیار خوب و دقیقی در علم اقتصاد وجود دارد که ممکن است خوانندگان نیویورک تایمز علاقه مند باشند پیرامون آن مطالبی بدانند. کروگمن چه چیز برای گفتن دارد؟ هیچ. کروگمن حتی چیزی برای گفتن در خصوص فدرال رزرو ندارد. سال گذشته کار بن برنانکی تنها این نبود که نرخ قرضه ی دولتی را به صفر برساند وپس از آن به تعطیلات برود ومنتظر بماند تا سیاست مالی جادوی خود را انجام دهد. قطعِ نظر از اعطای وام های کلان به صنایع، سیاستی که فدرال رزرو پیش از هر کار دیگری بدان اقدام کرد قرض دادن به معامله کنندگان اوراق بهادار بود. پس از آن، به جای فروش اوراق قرضه ی دولتی در ازای وجه پول، آنها را با اوراق قرضه ی بخش خصوصی معاوضه کرد. در حالی که نرخ بهره ی قرضه دولتی نزدیک به صفر شد، توجه فدرال رزرو به اوراق تجاری و اختلافِ نرخِ اوراق قرضه جلب شد ودر آن بازارها مداخله کرد. در این وضعیت دیگر هیچ نرخ بهره ی یگانه ای وجود نداشت؛ فدرال رزرو تلاش می کرد تا همه نرخهای بهره را مدیریت کند. اخیراً، فدرال رزرو به خرید مقادیر عظیمی از وام های بلند مدت دولتی و اوراق بهادار مشتقه از وام مسکن روی آورده است. سیاست پولی دیگر چون گذشته معاوضه ی «پول» در برابر «اوراق قرضه ی دولت» نیست. سیاستگذاری پولی اینک تبدیل به سیاستگذاری تمام عیار در بازار مالی شده است. آیا هیچ یک از این اقدامات موثر خواهد بود؟ چه خطراتی وجود دارد؟ آیا فدرال رزرو می تواند در این نقش جدید خود، مستقل باقی بماند؟ اینها سؤالات زمانه ی ما هستند. کروگمن در این باره چه چیز برای گفتن دارد؟ هیچ چیز. کروگمن سعی می کند بگوید که توطئه دیوانگان مسحور زیبایی ریاضیات، علم اقتصاد کلان را چنان فرسوده کرده که در نهایت، به فلج شدن سیاستگذاری انجامیده است. افسوس، که این تهمت به اقتصاد کلان نمی چسبد. موضوع غم انگیز این است که در واشینگتن بسیار کم شمار است تعداد آنهایی که نسبت به تحقیقات نوین اقتصاد کلان، بخصوص هر آنچه که بُعدی بین زمانی دارد، توجه دارند. الگوی ساده پاول از مکتب کینز چندین دهه است که بر تحلیلهای سیاستگذاری غالب بوده است، و این وضعیت همچنان ادامه دارد. از کمیسیون ارز و اوراق بهادار امریکا تا فدرال رزرو، از دفتر مدیریت و بودجه در کاخ سفید تا دفتر بودجه ی مجلس نمایندگان؛ همه و همه، برای پیشبینی میزان تولید ملی به سادگی میزان مصرف خصوصی، سرمایهگذاری خصوصی و مخارج دولت را جمع می زنند، و درکشان از تورم محدود به منحنی فیلیپس است. اگر قرار باشد که ناکامی برخی از عقاید علتِ سیاستگذاری غلط باشد، این مکتب ساده لوحانه ی کینز است که منتهی به شکست شده است. آینده علم اقتصادعلم اقتصاد چگونه باید تغییر کند؟ کروگمن در خصوص سه تغییر ناسازگار استدلال می آورد. نخست، وی سخن از این میگوید که علم اقتصاد باید «نواقص و اصطکاک ها» را در بازار به رسمیت بشناسد و بخصوص فرضهای جایگزینی را در باب رفتارعوامل اقتصادی بویژه در حوزه ی خطرپذیری در متن خود بگنجاند. در پاسخ باید بگویم: «سلام پاول! این 30 سال گذشته کجا بودی؟» اقتصاددانان کلان سی سال گذشته را به ستایش وتحسین حقایق جاودانیِ مقاله 1982 کیدلند و پرسکات صرف نکرده اند. اتفاقاً تمام آنچه که در طول این 30 سال انجام داده ایم معرفی برخی نواقص بازار، اصطکاک قیمتها و نیز الگوهای رفتاری جدید، بویژه الگوهایی با نگرش جدید به موضوع خطرپذیری ومقایسه نتایج الگوها با دادههای موجود بوده است. مطالعات مفصّلی که در خصوص بحران مالی وبانکداری انجام شده است و کروگمن ذکری از آن نمی کند، دقیقاً به همین موضوعات پرداخته است. دوم، کروگمن استدلال می کند که کم و بیش یک دیدگاه کینزی برنده ی میدان است وعلم اقتصاد کینزی همچنان بهترین چارچوبی است که ما برای فهم رکود وکسادی در بازار داریم. تا همینجای بحث یک چیز کامالاً واضح است، و آن این است که اگر علم اقتصاد نواقص بازار و اطصکاک قیمتها را در مطالعه ی خود وارد کند، نتیجه بازگشت به کتابی نیست که 80 سال پیش منتشر شده است. همانگونه که پاول اظهار تأسف می کند، نو کینزی های روزگار ما با الهام از مفهوم چسبندگی قیمتهای کینز در قالب الگوهای دارای انسجام منطقی همان کاری را کردند که کروگمن خواستار آن است ولی نتیجه گیری آنها چیزی شبیه نتیجهگیری های مکتب پولی از کار در آمده است. (اگرچه در این خصوص اجماع وجود دارد، مطالعات شخصی من نشان می دهد که علم اقتصاد نوکینزی به چیزی متفاوت تر وافراطی تر از مکتب پولی می انجامد.) علمی که رو به جلو گام برمی دارد، غالباً هرگز به قدم قبلی که از آنجا شروع کرده است، باز نمی گردد. انیشتین، نیوتن را اصلاح کرد، اما شما را تا ارسطو به عقب بر نگرداند. حداکثر استفادهای که میتوان از کینز کرد این است که اثر 1930 او را خواند، به امید اینکه بتوان عبارات الهام بخشی را در آن یافت، اما کشف این عبارات به این معنی نخواهد بود که درک جدیداً حاصل شده ی ما بر کینز هم مکشوف بوده است. سوم و از همه جالب تر، حمله ی تکنولوژی-هراسِ کروگمن به ریاضیات است. به باورِ کروگمن، «اقتصاد دانان همگی به جای کشفِ حقیقت، مسحور زیبایی چشم نواز ریاضیات شده اند، و آن را حقیقت پنداشته اند.» کروگمن الگوهای ریاضیاتی را معادلات خیالی می نامد. من به اندازه کافی عمر کرده ام که جوانی کروگمن را به یاد آورم، وقتی که او رابطه ی نظریه ی بازی و بازده فزاینده را در تجارت بین الملل مطالعه می کرد؛ همان مطالعاتی که او برای آن برنده جایزه نوبل شد؛ همان کروگمنی را به یاد میآورم که اینک ریاضیات را سرگرمی زیبایی میخواند که هیچ ارتباطی با دنیای واقع ندارد. افسوس که زمان چه زود می گذرد. بار دیگر سؤال این است، راه چاره چیست؟ آیا کروگمن واقعاً می اندیشد که میتوان با بازگشت به تحلیلهای کلامی و کنار گذاشتن تلاش برای آزمون کمّیِ نظریه ها در مقابل دادههای واقعی، مطالعاتِ جدید مالی و اقتصادی را که اطصکاک ها و نقصان های بازار، رفتارهای پیچیده انسانی، وانعطاف ناپذیری های سازمانی را مطمح نظر قرار می دهد، به پیش راند؟ در حالیکه در سراسر دنیا حرکت به سمت کمّی کردن همه چیز در جریان است ( توصیه میکنم Moneyball را بخوانید)، آیا هیچ امیدی وجود دارد که این اقدام در اقتصاد موثر واقع شود؟ نه، مشکل این است که ما به اندازه کافی از ریاضیات بهره نبرده ایم. ریاضی در اقتصاد برای حفظ صراحت منطقی انجام وظیفه می کند تا اطمینان پیدا شود که نتیجه ذکر شده (جواب شرط) واقعاً به دنبال فعل شرط خواهد آمد؛ و این مهم غالباً حاصل نمیشود اگرکه شما صرفاً مطلبی را به شکل کلامی بیان کنید. چالش موجود این است که باید بتوان مدل های اقتصادی صریحی ساخت که این عناصر را در بر داشته باشد، و بعد بتوان آنها را حل کرد تا در یابیم که علت اثرگذاری آنها چیست. شوربختانه ابزار ریاضیاتی ای که همینک در اختیار داریم برای مطالعه ی اصطکاک های بازار چندان کارآمد نیست. ناسزاگوییسطح حمله شخصی در این مقاله و سخنان بیهوده وجفنگ گویی های این مقاله به خودی خود بسیار جالب توجه است. به عنوان یک نمونه ی کوچک، (باشد، من کمی حساس هستم) نقل قول از من در مورد درودگران در نوادا را ببینید. من این را ننوشتم. این نقل قولی است که از متن خود خارج شده است؛ از متنی که توسط یک گزارشگر بلومبرگ نوشته شده است که من حدود 10 ساعت صبورانه وقت صرف کردم تا برخی از مبانی و اصول را برای او شرح دهم. (این آخرین بار بود؛ دیگر چنین کاری نخواهم کردم). در آن مصاحبه من تلاش کردم تا توضیح دهم که چگونه جابه جایی منابع از بخشی به بخش دیگر در ایجاد بیکاری سهیم و مؤثر است. کروگمن دروغی را نیز به این نقل قولِ خارج از متن اضافه می کند، من هیچ گاه نگفتم که اگر درودگران از نوادا خارج شوند این امر بیکاری گسترده ای را در سراسر کشور به دنبال خواهد داشت. هیچ مبنایی برای چنین حرف گزافی در آن مصاحبه پیدا نمی کنید. موضوع چیست؟ من فکر نمی کنم پاول مخالف این باشد که جابه جایی ازیک بخش به بخش دیگر منجر به بیکاریهایی می گردد، بنابراین این گفته در علم اقتصاد عملاً بامعنا است. تنها نکته ای که شخصاً برای من قابل توجه است حمله بی رحمانه و شخصی ای است که هیچ ارتباطی به علم اقتصاد ندارد. باب لوکاس به طور گسترده و بیطرفانه ای در باب مکتب کینزی و مکتب پولی در علم اقتصاد تحقبق کرده است. کروگمن مطلبی را نقل میکند که تنها لطیفهای بوده که به سال 1980 و در گفتگوهای سر میز ناهار میان چند تن از فارغ التحصیلان دانشکده تجارت ردوبدل شده است. واقعاً، این موضوع چیزی نیست جز چیزی شبیه تصویر باراک اوباما با بیل آیرس که شون هانیتی آن را در فاکس نیوز نمایش می دهد. (آیرس در شوی هانیتی ادعا کرد که «خاطراتی از پدرم» اوباما را او نوشته است. توضیح مترجم) کار ادامه پیدا می کند. کروگمن ادعا می کند که من و سایرین، «معتقدیم» که «افزایش در مخارج دولت تحت هیچ شرایطی نمی تواند اشتغال را افزایش دهد»، یا آنکه ما استدلال می اوریم که «نوسانات قیمت وتکانه های تقاضا عملاً هیچ ارتباطی با ادوار تجاری ندارند.» اینها صرفاً ادعاهایی است که هیچ گونه مدرکی در تایید ان وجود ندارد، چه برسد به نوشتههای آکادمیک. کروگمن این موضوع را خود بهتر از دیگران می داند. تمامی الگوهای اقتصادی برای نمایش یک موضوع ساده سازی شده اند؛ ما همه می دانیم که دنیای واقعی پیچیده تر است و وظیفه کروگمن شرح این مطالب برای خوانندگان غیرحرفه ای است. این سخن پاول هیچ تفاوتی ندارد با این سخن که کسی از مطالعات پیشین کروگمن که هزینههای حمل و نقل دریایی را در الگویش نیاورده بود، در وال استریت ژورنال بنویسد « نگاه کنید چقد کروگمن ابله است؛ او فکر میکند که حمل ونقل دریایی رایگان است.» این اظهار نظر که نتایج مطالعات ما نتیجه ی دریافت دستمزدهای خیالی در وال استریت است یا فرصت های مطالعاتی مؤسسه ی هوورعقیده ای به غایت مضحک است. (اگر کروگمن ذرهای در باب صندوق های پوششی می دانست، آنگاه میدانست که باور به بازار کارامد شما را فاقد شرایط استخدام در وال استریت می کند. چرا که هیچ کس مایل به استخدام کارشناسی نیست که باور به توانایی کسب منفعت در بازار ندارد!) خیلی عجیب است که کروگمنی که برای حرف زدن اش هم پول می گیرد، در مراسمِ سنگسارِ اقتصاددان مزدبگیر خود اولین کسی است که دست به سنگ می برد. ظاهراً، هجو و کنایه و ناسزاگویی و نقل قول گزینشی از رسانهها کافی نیست: کروگمن برای احمق جلوه دادن مخالفان اش از کاریکاتورپردازی هم غافل نمی شود. مهمانی توطئه آمیز لوکاس، بلنچارد و برنانکی برای جشن گرفتن پایان رکود اقتصادی یک افسانه ی احمقانه است. خشم گرفتن آنها بر واژه ی «رکود» هم چیزی جز یک سخن بیپایه و احمقانه نیست. از 1800 به این سو هیچ کس در کنفرانس شبیه دکتر پانگلوس (کاراکتر ساده لوح در نمایش کاندید اثرِ وُلتِر) با موهای پریشان وکت شلوار ظاهر نشده است. (می پذیرم، رایت Wright موی پریشان دارد، ولی قبول کنید که کت و شلوار درست و حسابی به تن نمی کند.) کینز دوباره در دفتر ملی پژوهش های اقتصادی نمایان نشد تا به عنوان یک خارجی با ابراز تنفر روبرو شود. چرا اجازه داده می شود چنین چیزهایی در تصاویری ظاهر شوند که حتی یک ویرایش ساده تایمز را هم سپری نکرده اند. باید بپذیریم که خیلی هم به ما حمله نشد. حمله ای که به ما شد در مقایسه با نقدی که کروگمن درباره ی میلتون فریدمن نوشت، چیزی نیست. از همه ی اینها که بگذریم، به این نکته میرسیم که پاول کار خودش را به عنوان یک اقتصاددان انجام نمی دهد. او قرار است که نوشتههای اقتصاددانان را بخواند و آنها را نقد کند، و انتظار این است که آثار مکتوب و جدیِ اهالی حرفهی اقتصاد را مورد بررسی قرار دهد، نه مصاحبه ها، و نوشتههای وبلگها را. در پایان این نتیجه گریزناپذیر است که کروگمن دیگر علم اقتصاد واقعی را مورد مطالعه قرار نمی دهد. چگونه کروگمن تا این اندازه به بیراهه رفت؟کروگمن چه وظیفه ای را به عهده دارد؟ چرا کروگمن به یک انکارکننده وشکاک تبدیل شده است چرا در برابر عقاید هفتاد سالهای که مملو از مغالطه های منطقی است خود را تسلیم کرده است؟ چرا مقاله ای را منتشر می کند در حمله به فهرستی از دشمنان تا ابد در حال رشدی که در حال حاضر تمامی اقتصاد دانان را شامل می شود؟ چرا دست به انتشار مقاله ای می زند که تصویری این چنین نامنسجم از آینده ی علم اقتصاد ارائه می کند؟ تنها توضیحی که برای من منطقی به نظر می رسد این است که کروگمن تلاش نمی کند تا یک اقتصاد دان باشد، او تلاش می کند تا یک نویسند سیاسی و یک فعال حزبی باشد. این توهین نیست. من از خواندن نوشتههای سیاسی جورج ویل، چارلز کراثنامر و فرانک ریچ لذت بردم حتی زمانیکه با آنها موافق نبودم. کروگمن می خواهد راش لیمبوی جناح چپ باشد. (Rush Limbaugh برنامه ساز رادیویی و مفسر سیاسی محافظه کار آمریکایی است. توضیح مترجم) من همچنان دوست دارم که میلتون فریدمن باشم اما در نظر من هر دو ارزش خواستن دارد. افسوس که برای کروگمن و برای دیگر اقتصاددانان سابقی که وارد مباحثات سیاسی و حزبی شده اند، علم اقتصاد دیگر کوششی برای شناخت علمی نیست. علم اقتصاد برای اینان مجموعه ای از موضوعات بحث برانگیز است که میتوان از آنها برای توجیه سیاستهای مختلفی که فرد برای اهداف سیاسی حزبی خود اتخاذ کرده است، به کار رود. «طرح محرک» صرفاً بازاریابی برای فروش بسته ای از الویت ها برای مخارج دولت به نمایندگان کنگره و رای دهندگان است که شما به دلایل سیاسی خواستار آن اید. از منظر سیاسی نیازی نیست که «طرح محرک مالی» را در چارچوب محدودیتهای منطقی آن شرح و بسط داد، چرا که موضوع آن اساساً پرداختن علمی به شکست های بازار و تلاش برای حل آنها به کمک علمِ اقتصاد نیست. پرداختن یک تصویرِ بیمعنی و آشفته از آینده ی علمِ اقتصاد برایِ چیست؟ اگر شما علم اقتصاد را به عنوان یک رشته ی علمی در نظر نمی گیرید، رشته ای که نتایج اش باید با داده های کمی ریاضیاتی همخوانی داشته باشد، رشته ای که مستلزم ارتباط منطقی شفاف میان فعل شرط وجواب شرط است؛ و اگر موضوع اقتصاد صرفاً بازار گرمی وتبلیغات برای سیاست هایی با انگیزه سیاسی و حزبی باشد، در اینصورت نوشته وی با معناست. از این منظر، چنگ انداختن به علم اقتصادی در آینده که هنوز حتی صورت کلامی آن نیز نامشخص است، قابل فهم است. از این منظر البته میتوان درک کرد که چگونه برای فرار از همخوانی با واقعیاتِ کمیت یافته کسی دست به دامان اقتصاد موهومی میشود که اقتدارش را در یک کتاب باستانی می جوید. این تنها دلیلی است که من می توانم برای درک حمله ی کروگمن به مخالفان شخصی اش بیاورم. من از اینکه مردم با من موافق نباشند اما وقت صرف کنند تا اثر مرا مطالعه ونقد کنند، خوشحال می شوم. حداقل فایده ی آن این است که میفهمم چگونه مطلب خود را بهتر و قابل دفاع تر بیان کنم. بیشترین فایده ی آن هم هنگامی است که میفهمم در اشتباه بوده ام. در این صورت، برای خواننده ام یادداشت تشکرآمیزی میفرستم و از او بابت تصحیح اشتباه ام سپاسگزاری می کنم. کروگمن می خواهد مردم تمامی استدلال هال وی را بدون هیچ منطق و دلیلی و تنها به واسطه ی اقتدار او به عنوان یک نویسنده بپذیرند. بدبختانه کسانی که موافق وی نیستند تا حدی غیرقابل اغماضی باهوش اند وچنانچه زحمت خواندن دلایل آنها را به خود بپذیرید استدلال های خوبی در چنته دارند. بنابراین او تلاش می کند تا با حملات شخصیتی آنها را بی اعتبار کند. کروگمن در میدان سیاسی میجنگد و نه در آوردگاه اندیشه ها. در میدان سیاست قاعده این است که با حریف بحث وجدال منطقی نکن، در عوض شخصیت او را مورد حمله قرار بده. بگرد و چند نقل قول دردسرآفرین از چند مصاحبه ی قدیمی پیدا کن. خوب موفق باشی، پاول. فقط لطفاً وانمود نکن که مواضعت ربطی به علم اقتصاد دارد یا تلاشی است برای کشف حقیقت جهان، یا کوششی برای بهتر کردن آن. جان کُچرن، دانشگاه شیکاگو
|
| < بعد | قبل > |
|---|